این روزها زیاد حرف می زنم و هی بغض هایم را لای خنده های بلند پنهان می کنم تا کسی فکر نکند از میل به گریه است که صدایم می لرزد. آدم ها را که می بینم از دور دست تکان می دهم و لبخند وسیعی می زنم و می گویم صبح بخیر که حواسشان پرت شود و یادشان برود یک دیوانه وسط راه ایستاده و به یک پرنده در آسمان مثل معشوقی ابدی نگاه می کند. این روزها روزهای خوبی ست. وقتی لبخند می زنی همه دوستت دارند. من مثل همین خامه ای که چند روز پیش خریدم و با اینکه تاریخ مصرفش نگذشته بود ولی خراب شده بود، در یک پوسته سالم و سر حال مرده ام و می ترسم یک روز یکی سر برسد و این پوسته را باز کند و بفهمد از بین رفته ام و گندش در بیاید و باز تنها شوم. من زیاد دروغ می گویم و همه را گول می زنم، من بوی سیگار را با عطر و کرم مخفی می کنم و روی هاله تیره دور چشم هایم سایه های بهاری می زنم، و برای اینکه بی دغدغه نگاه کولی ام راه بیفتد در آن دورها، عینک های بزرگ و تیره می زنم. وقتی یک دفعه حادثه ای، نگاهی، گرمی دستی در ذهنم مثل شبتابی در تاریکی این سو آنسو می رود و قلبم تند تر می زند لب پایینم را گاز می گیرم و وارد بحثی که نمی دانم چیست می شوم و شاید لطیفه ای هم تعریف کنم. اما شب ها که به اتاقم می روم، مثل روسپی بی پناهی که از بودن ناچارش شرمناک است، چراغ ها را زود خاموش می کنم و بی آنکه در آینه نگاه کنم، شانه را از جلویش می دزدم و در تاریکی و خنکای ملافه های تختم فکرهایم را شانه می کنم و صورتم را مثل باکره ترین روزهای دخترکی معصوم به بالشم فشار می دهم. بغض هایم که تمام شود در خواب گونه هایم از خیال عشقی که شبیه تکه ابری در آسمان است گل می اندازد و خودم را برای تمام دروغ هایم خواهم بخشید تا بتوانم دوباره چشم هایم را باز کنم و هی حرف بزنم و بغض هایم را لای خنده های بلند پنهان کنم.

پنجره را باز کردم، بهار با همه ابرها و گل هایش و عطر علف ها و لبخند تو ریخت به اتاق کوچکم. یک تکه ابر کوچک از آن روزها گوشه ای جا مانده… بی قرار است و مدام می بارد، خانه بوی نم غربت و علف های پوسیده می دهد. بی تو بی بهار…

بعد از ظهر پنجشنبه خسته و خوابالو رفتم مریض ببینم. اولین مریض یه خانومی بود که با یه بچه کپل مپل لپ قرمزی اومد تو. واسش دارو نوشتم و کلی دستور غذایی و چی بهش بده چی بهش نده و نسخه رو دادم دستش رفت دو ثانیه بعد برگشت گفت سوزن ننوشتی واسش؟ گفتم نه لازم نبود، نسخه رو پرت کرد رو میزم گفت این شربت نمی خوره. بعدم رفت ویزتش رو پس گرفت رفت. من هم کلا فقط یه خورده رو صندلیم تاب خوردم همین. برگشتم بالا کتری رو گذاشتم رو گاز که چایی بخورم دیدم صدای دو سه تا بوق و بعدش هم داد و فریاد میاد. یکی از صداها صدای سرایدار بود و اون یکی غریبه بود. تند تند دکمه هامو بستم و رفتم پایین. همون موقع بهیار هم اومد. خانومی که دو نفری زیر بغلش رو گرفته بودن و میاوردن تو رو که دیدم تا تهش رو خوندم. یه نمایش خانوادگی پر سوز و گداز. انقدر دیدم که از دور قیافه شون رو تشخیص می دم. رفتم تو اتاقم خانومه رو خوابوندن رو تخت آقاهه و دختره دست و پاشو می مالیدن در همین ضمن هم داد و فریاد می کردن که کجایین ما دو ساعته پشت در موندیم!. مریض بدحال داریم مشکل قلبی داره. نشستم رو صندلیم همونطور که دنبال دستگاه فشار می گشتم پرسیدم مشکل قلبیش چیه و دارو چی می خوره و الان چش شده. آقاهه گفت دارو نمی خوره عصبی میشه مشکل قلبی پیدا می کنه. خانومه رو معاینه کردم، چشماشو به زور بسته نگه داشته بود و با سر و صدا نفس می کشید. کفرم دراومد، دارو نوشتم براش و برگشتم سر جام نشستم. بهیار رو صدا کردم بیاد آمپولشو بزنه. بهیار رفت تو داروخونه داروش رو بیاره. آقاهه توپید بهم که این داره می میره چرا هیچ کار نمی کنین؟ گفتم نسخه شو نوشتم یه دیقه اجازه بدین آماده ش کنن. نگاه غضبناکی بهم انداخت و غرغر کرد. پاشدم رفتم بیرون تا آمپولشو بزنن. صدای بد و بیراهشون رو می شنیدم، به روی خودم نیاوردم. اونقدر هم فحش هاشون رو بلند و شمرده می دادن که بشنوم. در همین ضمن آقای مسن دیگه ای هم بهشون اضافه شد. صاف اومد سراغ من گفت چرا وقتی مریض بدحال میاد کسی نیست اینجا جواب بده؟ در اینجا بسته ست! گفتم اگه در اینجا بسته ست شما الان اینجا چیکار می کنید؟ مریضتون هم معاینه شده و داروش هم گرفته. یارو بادی به غبغب انداخت و گفت اگه یه مریض بدحالی بیاد که دو دقیقه هم مهم باشه و بشه جونش رو نجات داد چی؟ همونجوری که خونسرد واستاده بودم و بد و بیراه اون یکی آقاهه رو از تو اتاق می شنیدم گفتم، اون مسوولیتش با منه شما نگران نباشید، هر اتفاقی اینجا بیفته مسوول مستقیمش منه، شما لازم نیست نگران اونجور مریضا باشید. آقاهه چیزی نگفت ولی دقیقا احساس کردم جرقه ای رو روشن کردم که داره به سرعت چاشنی دینامیت رو طی می کنه تا بهش برسه و منفجرش کنه. برگشتم تو اتاق به خانومه سر بزنم. آقاهه برگشت گفت همین ؟ یه آمپول نوشتی براش فقط؟ گفتم بله، ما همینقدر دارو داریم اینجا اگه لازم شد باید ببرینش بیمارستان. و تکیه دادم به صندلیم. آقاهه یه ابروشو انداخت بالا، گوشه لباش پایین کشیده شده بود و سعی می کرد با نگاه عاقل اندر سفیه عصبانیم کنه. گفت اسم شما چیه؟ تا من تکلیفمو بعدا با شما روشن کنم. گفتم من … هستم، شما ام هرجا که دوست دارید می تونید برید شکایت کنید. سعی کردم خشمم معلوم نشه، همش تو دلم می گفتم بذار برن، الان دیگه می رن فقط چند دقیقه دیگه. یه دختر 15 – 16 ساله هم همراشون بود از اون سلیطه ها و حسابی باباشو در بد و بیراه گفتن همراهی می کرد، اونقدر عصبانی بودم که احساس می کردم تو یک اتاق با آینه های محدب و مقعرم و صدای آقاهه و دختره هی اکو می شه و هی نزدیک تر و بلند تر می شه و من دیگه نمی تونم اینهمه فحش رو یه جا تحمل کنم. وقتی شنیدم یارو گفت من جانبازم و پدرتو درمیارم و فلان و بهمان دیگه گر گرفتم، از صندلیم بلند شدم و با صدایی که تا به حال اینقدر بلند نشده بود، گفتم مرتیکه بی شعور بی فرهنگ همین الان از اینجا برو بیرون و نمی دونم دیگه چیا گفتم. جرقه به دینامیت رسیده بود و منفجر شد. در کمتر از  چند دقیقه، سر و صدا راهرو رو برداشت، سرایدار و بهیار تلاش کاملا نامحسوسی! برای آروم کردن جو کردن زنگ زدم 110. نه فقط صدام، تمام بدنم می لرزید، از لرزش گذشته بود تکان های شدید می خورد. وقتی زنگ زدم آقاهه هم گوشیشو برداشت زنگ زد، بعدم گفت مامور بفرستین دکتر می خواد ما رو بزنه! با شنیدن این حرفش یه لحظه دچار حس قهقهه شدیدی شدم. در یک پس زمینه کارتونی یه دختر لاغر مردنی پیزوری رو تصور کردم که داره کله دو تا مرد سیبیلوی گردن کلفت رو می کوبه بهم و بعد بالا سرشون با افتخار لبخند پیروزی می زنه.  110 هم خیر سرش دو تا سرباز گنگ فرستاد، که اومدن حرفای اونا رو گوش دادن و بدون اینکه بفهمم رفتن.
شنیدم که یارو می گفت ما اومدیم اینجا با مریض بدحال این دکتر اصلا نبوده تو درمونگاه بعد از نیم ساعت اومده،  واسه مریض هم هیچکار نکرده. سرم گیج می رفت از خشم. می دونستم که اشتباه کردم، می دونستم که باید تحمل می کردم و هیچی نمی گفتم، می دونستم که در شأنم نبود اصلا با این مرتیکه حرف بزنم ولی دیگه کار از کار گذشته بود. نسخه قبلی هم که پرت شده بود رو میزم به اندازه کافی عصبانیم کرده بود و بعد هم که این تحفه ها. تا ساعت ها ضربان قلبم غیر قابل کنترل بود. پایان مناسبی برای یک هفته آروم بود.

پ.ن. الان هم که دو روز می گذره از این ماجرا هنوز نمی فهمم اینا واقعا مشکلشون چی بود؟ واقعا نمی فهمم.

زخم هایم در امتداد چشم انتظاری ها چاک می خورند. دیگر دیر شده، بیایی و بدانم مرهم آمدنت عمق این درد ها را کم می آورد می شکنم.
هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است. لطفا نیا.

 

 

آفتاب از شانه چپم طلوع می کند، زیرا که من پشت به جهان دارم …
رو به مرغزارها پهنه افق مرا کافیست.

 

 

 

امروز روز دعواست. از صبح در هر جا رو باز می کنم با مشاجره روبرو می شم. این هفته اصلا سیاری نرفتم و همش واسه خودم صبح ها در راه اتاقم و درمونگاه می پلکیدم. روز اول دوم که راننده تصادف کرده بود پرایدش درب و داغون شده بود. روزای بعد هم فهمیدم بهورزها دیگه انقدر کفر همه رو در آوردن که همه اعتصاب کردن و حاضر نیستن برن خانه بهداشت ها برای سیاری. امروزم یک نامه بلند بالا تحویلم دادن که همه شون امضا کرده بودن و گفته بودن که تا وقتی رسیدگی نشه مسوولیتی راجع به خانه های بهداشت ندارن و سرکشی هم نمی کنن. حالا باز باید راه بیفتم برم مرکز ببینم وقتی به آدمی با تحصیلات پنجم ابتدایی 800 تومن حقوق می دن و پول آب و برق و گازش مجانیه چه مرگشونه که نمی تونن ازش کار بخوان. حالا صبح هم هی به هرکدومشون می گم من فردا خودم می رم مرکز پیگیری می کنم، هیچکی هم نمی گه بابا فردا جمعه ست! احتمالا تو دلشون بهم می خندیدن. اول صبح رفتم دوش بگیرم موبایلم زنگ زد خیس و بدو بدو گوشی رو برداشتم خانوم ن با اون حرف زدن کشدارش می گه خانوم دکتووووور من امروز یک کم دیر میام مرکز کار دارم. خب لامصب صد بار گفتم واسه این کارا یه پیام بفرستین کافیه. اونم از کار دو روز پیشش که ساعت سه بعد از ظهر زنگ زده خانوم دکتوووووور من فردا نمی خوام بیام مرخصی رد کنم؟! پَ نه پَ شما تشریف داشته باشین منزل من واستون اضافه کار می زنم به جاش. اصلا من نمی دونم چرا این انقدر علاقه داره هی به من زنگ بزنه. حالا زنگ زدنش به کنار کلی کار کردم روش که هی راه نیفته بیاد دم اتاقم واسه هرکاری. وقتی باهام کار داشت به جای اینکه عین بقیه زنگ بزنه راه میفتاد میومد در اتاقم. حالا فکر کنین من یه وقت داشتم غذا می خوردم یا سیگار می کشیدم یا با حوله حموم بودم. دفعه آخر دیگه خیلی سگ محلش کردم فهمید. هر وقت هم منو می بینه یک خنده شیطانی ای می کنه که نمی فهمم پشتش چیه! بهش می گم هر وقت کار داری زنگ آیفونو بزن من میام پایین. بعد از اون خنده های چندشناکش تحویلم می ده و می گه آخه تو اون اتاق همیشه پر از مرده! من خجالت می کشم! خوبه هر وقت من میبینمش آینه دستشه داره آرایششو درست می کنه ها اون وقت واسه من خجالتی شده. کار هم که بلد نیست. یه روز زنگ زده می گه می شه من یه چند دقیقه بیام اتاقتون کار شخصی دارم، اومده می گه من بلد نیستم شاخص محاسبه کنم یه روز برم فلان مرکز یاد بگیرم، روم نشد پایین بگم! خب پس تو به چه دردی می خوری کلا؟ نکته خوبش اینجاست که چطور این خانوم ن در بدو ورودش به سیستم و بدون تجربه و سواد کافی استخدام رسمی شده ولی مامای مرکز که دختر خوب و با سواد و مسوولیه چند ساله پیمانیه و رسمیش هم نمی کنن. انگار خیلی چیزا هست که از فهم و درک من خارجه…
صبح که رفتم پایین دو سه تا از مریضا با مسوول پذیرش دعواشون شده بود. اینا هوار می زدن، اونم داد می زد صدای من بلند تره صداتو بیار پایین. جدیدا اعلام کردن بهمون که فقط دفترچه بیمه هایی که بارکد لیزری داره مورد قبول بیمه ست بقیه باید عوض کنن دفترچه شون رو و اون قدیمی ها همه آزاد حساب می شه. حالا این کجاش گناه ماست من نمی دونم که هر روز یه سری مسوول پذیرش و بعدش هم پزشک فحش می خوره سر این بارکد ها.
یه خانومی ام الان اومده بود بچه ش مریض بود بعد از دو ساعت شرح حال و معاینه دارو نوشتم رفته دوباره برگشته می گه پنی سیلین ننوشتی؟ می گم نخیر لازم نیست. نسخه ش رو پرت کرده رو میزم بعدم رفته با سلیطه گری ویزیتش رو پس گرفته. منم کلا در سکوت کامل فقط تماشا کردم!

پ.ن. الان خوندم این پستمو دیدم قشنگ معلومه بدون تمرکز وسط بالا پایین رفتنام نوشتمش. پراکنده و بی ربطه، اما خوب یه چند وقته غرغر نکردم دیگه وقتش بود!

پ.ن2. از صبح سه تا ناخن شکستم، احساس می کنم دستام عین دستای کلاه قرمزی دور و برم تاب می خوره ،واسه همین هی می خوره این ور اونور می شکنه!

همه دوست دارن برگردن به دوران کودکیشون ولی من اگه می تونستم همه ش رو می ریختم دور. بچگی تو بعد از ظهر های غمگین یه خونه قدیمی زیر گذر مستوفی که هر وقت بهش فکر می کنم عین فیلم های صامت سیاه و سفیده. عین تلویزیون سیاه سفید قدیمیه که قابش چوبی بود و زمستونا صداش در نمیومد و باید می کوبیدی تو سرش تا صداش وصل شه و ساعت پنج بعد از ظهر برنامه کودک پخش می کرد و یه عالمه نل و حنا و سباستین و هاچ زنبور عسل بی مادر و بدبخت توش نشون می داد. نمی دونم چرا اون روزا رو رنگی یادم نمیاد. راه خونه تا مدرسه تو پیچ پیچ کوچه های قدیمی… زالزالک های کوچه کنار مدرسه که دور از چشم مادرم می چیدیم و همیشه خدا خدا می کردیم بابام ما رو نبره مدرسه چون تو کوچه های برفی وقتی سر می خوردیم دعوامون می کرد و چون همش می ترسیدیم سر نخوریم بدتر می شد و کاری از کفش های کیکرز عاج دار هم بر نمیومد. مدرسه قدیمی و ظهر های چهارم پنجم دبستان تا مسجد نزدیک مدرسه رفتن و یه جانماز گنده که هر روز تو کیفت سنگینی می کرد. نمی دونم مدرسه قدیمی هنوز سر جاشه یا نه، یه بار از چهار راه گلوبندک رد میشدم، چشمم افتاد به تابلوی کوچه چاله حصار دلم هری ریخت پایین. یه دفعه یه بچه دبستانی شدم با روپوش سورمه ای و مقنعه سفید که جای دسته کیف سنگینش کف دستش تاول زده و نگران چشم دوخته به پرده برزنتی جلوی در مدرسه تا ببینه مامانش میاد دنبالش یا صبح که با باباش دعواش شده گذاشته رفته و حالا باید صبر کنه تا شب بشه و بره تو تختش یواشکی گریه کنه و آرزو کنه که اینا همش یه خواب باشه و وقتی بیدار شه همه چی درست شده باشه. بچگیِ پر از صدای کفترای یاکریم صبح زود، قایم شدن تو پاگرد پله های سنگی و فکر کردن و خیال بافتن، شب های طولانی زمستون و سایه بازی تو قطعی برق، حلوا نذری مادرم و روضه خون کور امامزاده سید نصرالدین و یه عالمه محله های قدیمی. دیگه بعد از اون روزا هیچ وقت نشد برم ببینم این محله ها و کوچه ها واقعا سیاه سفیدن؟ اگه راه بیفتم از زیر گذر قلی تا کوچه معیر و بازارچه شاپور برسم سر خیابون، اون دکه روزنامه فروشی با اون همه کیهان بچه ها سر جاشه؟ فشاری سر کوچه کلیسا یه عالمه آب زلال روونه جوی های پهن آب می کنه؟ هنوزم صبح زود زیر گذر وزیر دفتر صف شیر و پنیر هست؟ نونوایی سنگکی درخونگاه، هنوز نوناش از نونای شاطر اصغر زیر گذر خوشمزه ترن؟ همون نونایی که با دو تا پنج تومنی زرد می شد خرید، همون پنج تومنی هایی که میذاشتیم زیر کاغذ خط خطیش می کردیم و از طرحش روی کاغذ کیف می کردیم. دوست دارم برم ببینم اگه یه بچه کوچولو نباشی که داره با مامانش می ره خرید تا مامانش احساس تنهایی نکنه که باباش هیچوقت نیست بازم این کوچه ها انقد غم انگیزن؟

باید یه جوری بود مثلا می شد مغزم رو باز کنم بذارم جلوم، عین یه مهندس کار کشته، خیلی دقیق بعضی سیناپس ها رو باز می کردم، بعضیا رو با سیم چین قطع می کردم کلا، بعضیا رو قشنگ خوب به هم متصلشون می کردم. مدادمو از پشت گوشم بر می داشتم یه علامتی می زدم که بعدا یه سیناپس خیلی قوی تر بزنم بین چندتا نورون و بذارم یه جای سر راست که هر وقت سرمو تکیه دادم به عقب و چشمامو بستم سریع جریانات مغزم ازش عبور کنه و تمام و کمال اون چیزایی که می خوام رو جلوم نمایش بده. بعدم اضافه هاش رو که ریخته بود رو میز با نرمه کف دستم می زدم بریزه زمین تا بعدا اگه حوصله داشتم جاروش کنم بریزم تو آشغالی یه فوتم می کردم که هیچ اثری نمونه ازشون اون وقت با افتخار و با یک لبخندی ناشی از غرور و حاکی از تجربه مغزمو می ذاشتم سر جاش و سرمو تکیه می دادم عقب و کیفشو می بردم.

یک نخ سیگار دارم، عین یه گنج ازش نگه داری می کنم، تا آخر شب که برم تو تختم و خیره بشم به طرح چهره ت که عین غباری از تو ترک های سقف بهم خیره شده و اشکمو در میاره، پک بزنم بهش و دودشو فوت کنم درست تو چشمای تصویر تو بین ترک های سقف، بعد زیر بارون بخوابم.

نصفه شب از خواب پا می شی، بارون شدید میاد. صدای خوردن قطره هاش به شیشه خیلی لذت بخشه. تو یه خواب عمیق بودی. چشمات می سوزه دوست نداری بازشون کنی، به زور چشماتو باز می کنی و ساعتو نگاه می کنی. دو و بیست دقیقه ست. یک کم تو تخت جابجا می شی، پتو رو تا شونه های لختت بالا می کشی و تو رویاهات غوطه ور می شی دستتو دراز می کنی که لمسشون کنی اما یه دفعه سردتر می شه، تاریک تر میشه، دیگه صدای بارون یه جور قشنگی لذت بخش نیست، انگار داره مشت می کوبه به شیشه ها. یک خلأ عظیم مثل حفره بزرگی از تاریکی درست تو سینه ت و پشتت در امتداد ستون مهره هات، گرمای تنت رو می خوره و بزرگ تر و بزرگ تر می شه.  فکر آغوشی که نیست با صدای باد که به درها می کوبه ترسناک تر و درد آورتر می شه و چنگ می ندازه تو گلوت. انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش، خواب آرومی بود و چک چک قطره های بارون و سکوت و آرامش. همه چیز محو می شه، صدای جیر جیر تخت که با لرزش شونه ها و هق هق ات به پیچ و تاب افتاده، تو تاریکی طنین می ندازه. کسی نیست… اون که اندازه آغوشش باشی که اندازه آغوشت باشه و لذت بارون نیمه شب رو با نفس هاش پشت گردنت ابدی کنه…

می شه تمام پنج شنبه و جمعه رو خوابید تا بالاخره این دو روز سگی هم بگذره. بعدش هم قرار نیست چیزی بشه، دوباره مث همه ماه های پیش چمدونم و سازمو بر می دارم می رم همون جهنم دره ای که همیشه می رم و خودمو له می کنم با کار و کار و کار. می شه بی خیال بود می شه فراموش کرد میشه بخشید، می شه متنفر نبود. می شه اما من نمی تونم. وقتی می بینمش تمام اعصابم کشیده می شه. انگار می بندنم به صندلی و فیلم تمام اون روزا رو برام می ذارن با صدای بلند، خیلی بلند و من دستام بسته ست و نمی تونم حتی گوشامو بگیرم. و هی باید قیافه ش یادم بیاد وقتی که از خشم و درد و بغض و اشک و خشم و خشم به خودم می پیچیدم و اون نشسته بود رو مبل و پاهاش رو گذاشته بود روی میز و نودل بوگندوش رو می خورد و حرفاش رو به طرفم پرت می کرد نه مثل دارت، نه مثل خنجرهای کوچیک نه مثل تیرهای تیز زهرآگین، حرفاش عین تیکه های لجن بود که مشت مشت پرت کنن تو سر و روت. که نتونی از دردش فریاد بزنی، که نتونی جای زخمش رو به کسی نشون بدی، که نتونی همون خنجر و با تیکه های گوشت و خونت دربیاری و پرت کنی طرفش. فقط زجر بکشی و وقتی داری تو آینه نگاه می کنی و صورتتو می شوری اون سمت آینه یه آدم غریبه می بینی، که تو سینه ش یه هیولا در حال رشد کردن و بزرگ شدنه. آدمی که دیگه می تونه متنفر باشه. نفرتو یاد می گیره، خبره می شه. نفرتش می شه نیروی زندگیش، انگیزه نفس کشیدنش و اون باورهای احمقانه و معصومانه ش رو می ریزه همونجا تو چاه دستشویی و محکم سیفونو می کشه و دیگه هیچوقت نه می بخشه، نه فراموش می کنه، چون دیگه نمی تونه بلد نیست، یادش رفته…

گرد و غبار آسمان را پوشانده. از اینجا که نگاه می کنم برج میلاد یک ستون محو خاکستری ست که خطوطش با آسمان اطرافش آمیخته شده و انگار دارد زیر آفتاب می گدازد.
گرد و غبار خیلی بد است همه این را می دانند و سرفه ها و خس خس ها آنرا فریاد می زنند ولی من چقدر دلم گرد و غبار می خواهد . می خواهم عین همین برج میلاد خطوط بدنم محو شود و همینطور که دور و برم شلوغ و پر رفت و آمد است در خلوت غبار آلودی برای خودم بایستم و تماشا کنم بدون اینکه دیده شوم و توجه کسی را جلب کنم. این روزها دوست دارم محو شوم. من یک فراری بزدلم. این را خوب می دانم. من از انگشتانی که روی دستم سر می خورد فرار می کنم، از بوی تندی که از بطری بیرون می زند سر پیچ های اتوبان و یک قلپ آب میوه بدمزه بعدش فرار می کنم، از خانه رفتن، از چشم در چشم حرف زدن، از مسیج های سلام عزیزم صبح بخیر، از گپ هایی که همه حرف هایش سین و جیم است، من یک فراری مادرزادم. وقتی نمی گویی دوستم داری فرار می کنم، وقتی دوستت دارم را می شنوم فراری ات می دهم. هیچ ابر خاکستری ای نیست که عریانی ام را بپوشاند و پناهم دهد و پنهانم کند. می خواهم اصلا خود غبار باشم، یکپارچه نگه داشتن هستی ام بی اندازه سخت است، ذره ذره ام را جمع کردن و کنار هم چیدن و تلاش کردن برای اینکه به آهی از هم نپاشد مرا از پا در می آورد.می خواهم غباری باشم، با باد های کولی بروم. می خواهم رها کنم، رها شوم.

همیشه شب تولدم یه حالی داشتم. یه جور عجیبی بودم. یک احساسی داشتم مث این که می خوان یه چیزی رو از تو دست آدم در بیارن، یه چیزی که هنوز وقتش نیست. مث وقتایی که هنوز نصف سوالای امتحان رو ننوشتی و برگه رو از زیر دستت می کشن! شب تولدم یه چشمم به گذشته بود و حسرت اونچه از دست رفته، یه چشمم به روزایی که میاد و کلی نقشه و برنامه و آرزو و تصمیم.
اما الان هیچ کدوم این حس ها نیست. یه جور عجیبی آرومم. می ذارم بی هیاهو بیست و چند سالگی ها برای همیشه تموم شن و قاطی عکس ها و خاطره ها و گذشته ها آروم بگیرن و یک «3″ با شکوه بیاد بشینه کنار زندگیم
به اون روزا که رفته نگاه می کنم ولی چنگ نمی زنم به گذشته برای نگه داشتنش، ترس از دست دادن بدترین ترس زندگیه. و از دست دادن ها دیگه ترس رو تو دلم کشته. دیگه هیچی مهم نیست. سی سال یک راه خیلی طولانیه، مهم نیست بیشترش رو تنها طی کردم، مهم نیست چقدر اشتباه رفتم و چقدر در راه رسیدن بودم، مهم نیست. می خوام یه لحظه اینجا کنار همین راه طولانی بشینم و به جای پاهام نگاه کنم و بذارم نسیم گونه هامو نوازش کنه. می خوام همینطور بی خیال و شلنگ انداز قدم هامو به تن راه بکوبم و دیگه هیچ وقت، هیچ وقت ندوم، یا سایه ای رو تعقیب نکنم…

تا به حال شده، برایتان یک بسته از بهشت بیاورند، یک جعبه با روبان قرمز و بعد بروند؟ بدون یک بوسه حتی؟ اصلا تا به حال فرشته ای را ملاقات کرده اید؟ می دانستید فرشته ها حتی وقتی نمی بینیدشان، همین دور و بر هستند و گاهی که زمین می خورید یا قلبتان به درد می آید، آه می کشند؟
آخ باید حواسم باشد، حتی وقتی خسته ام، وقتی دهنم گس و دلم آشوب است، وقتی نگرانم و آسمان خاکستری و هوا گرم و طاقت فرساست، باز هم ممکن است، در بهشت باز مانده باشد و یک نفر با لبخند برایم سیب هدیه بیاورد، باید حواسم باشد و غافلگیر نشوم. بتوانم چشم هایم را بدوزم به چشم هایش و بگویم تو بهترین اتفاقی هستی که ممکن است یک جان خسته را به زندگی مهمان کند.

خيلي چيزها هست که دوست دارم از ذهنم بيرون بريزم تا فقط تصوير تو بماند، که مهربان و صبور است و با همه بودنش از من محافظت مي کند. اما نمي توانم. تقصير تو نيست که مرا نمي خواستي، يا دوست نداشتي يا فکر مي کردي موجود مزاحمي در زندگي ات هستم. تقصير تو نيست که من با اينکه موجود کوچکي بودم ولي با آمدنم دردهاي زندگي ات را بيشتر کردم، با آمدني که هيچ کس نمي خواست. هيچ کس را خوشحال نکرد. براي همين است که هر سال وقت تولدم، دلهره دارم زنگ بزني و بگويي تولدت مبارک، چون چطور مي تواني بگويي تولدت مبارک وقتي از به دنيا آمدنم از به زندگي ات آمدنم خوشحال نشده اي. همه مي دانند تو يک مادر خوب و فداکار و بي نظير بوده اي. من هيچ وقت نمي توانم به هيچ کس بگويم چه رنج هايي به قلب من داده اي، بگويم چقدر بغض هاي گريه نکرده در گلويم تلنبار شده بود تا از تو دور شوم و بتوانم همه را يک جا گريه کنم. من زود بزرگ شدم تا تو دردهايت را با من قسمت کني تا يک گوشه سنگيني زندگي رنج آورت را روي شانه هاي نحيف من بگذاري و تو فراموش کردي من هم کودک تو و جزئي از وجود تو بودم که نگاهش را دوخته بود به چشم هاي تو که يک لحظه نگاهش کني و بگويي من دوستت دارم. تقصیر هیچ کدام ما نیست که این همه از هم دور و غریبه ایم. فردا روز توست. من به تو احترام می گذارم که خودت را فرسودی تا ما آسوده باشیم، اما حسرت های من هر سال بزرگ تر می شوند. هر وقت که می میرم برای آنکه مثل یک مادر و دختر با هم حرف بزنیم. تو دردهای مرا بدانی من نگرانی های تو را. یک روز که به حرف هایم گوش کنی بدون اینکه آرزوهایم برایت مسخره باشند و غم هایم را تحقیر کنی و برای اینکه شبیه تو نیستم برای اینکه باورها و ایمانمان یکی نیست مرا از زندگی ات بیرون نیندازی. من همیشه دوستت داشتم. بی نهایت بار دوستت داشتم، می پرستیدمت و تو آنقدر خوب می دانستی که به تنبیه هر خطای کوچک کودکانه ام سکوت می کردی و با من حرف نمی زدی و جواب حرف هایم را نمی دادی، انگار که من نیستم وجود ندارم، و فقط با من اینکار را می کردی نه هیچ کس دیگر. من آب می شدم، زجر می کشیدم و نمی دانستم چرا مثل بقیه سرم داد نمی زنی و با من جر و بحث نمی کنی. چون خوب می دانستی که نفسم به نفست بسته بود و با من حرف نزدنت مرا می کشد. هنوز نمی دانم چطور یک سال تمام با هم حرف نزدیم. نمی دانم چطور بعد از یک سال آنقدر خشمگین به استقبالم آمدی و در سالن خلوت فرودگاه باز هم با حرف هایت اشکم را درآوردی. نمی دانم چطور بدون تعریف کردن اتفاق های هر روزم، بدون گرفتن دست هایت بدون سر گذاشتن روی زانویت زندگی می کنم. و فقط وقتی می بینمت مودبانه می پرسم چه خبر؟ هنوز هم صبح ها می خواهم زودتر از بقیه بلند شوم و سماور را روشن کنم تا تو نیم ساعت بیشتر بخوابی و وقتی در آشپزخانه مشغول غذا کردنی دورت بگردم و برایت دلقک بازی درآورم و از زمین و زمان برایت حرف بزنم. مثل آن وقت ها که هیچ چیز مرا از تو جدا نمی کرد، مثل آن روز که مهمان داشتیم و سالاد درست می کردم و پرسیدی دوستش داری؟ و گریه ام سر رفت و اشک هایم چکید روی پوست خیار های زیر دستم. مثل آن روز که زیر سقف بازار تهران دو تا بچه شدیم و برای خودمان داستان های خنده دار تعریف می کردیم و چاقاله می خوردیم و وقتی برگشتیم سر قسمت کردن پاستیل ها با هم جنگیدیم. مثل روزهایی که منتظر بودی برگردم خانه تا با ذوق لباس جدیدی که برایم دوختی را امتحان کنم و من با سر و صدای کودکی هیجان زده برایت ادای استادها و مریض ها را دربیاورم و با چشم های خیس از خنده پیتزای پپرونی مان را بخوریم، تو کتاب های جدیدت را نشانم بدهی و من از رنگ جدید موهایت ایراد بگیرم و با هم فیلم ببینیم مثل دو آدم خوشبخت. چه شد واقعا نمی دانم چه شد که گفتی من دیگر دختری ندارم و من توی راه خلوت دانشگاه زیر برف، با صورت قرمز از سرما و گریه فریاد زدم تو هم مادرم نیستی. و یک دفعه همه چیز نابود شد انگار که هرگز وجود نداشته، انگار یک سطل آب به تابلوی نقاشی آبرنگی پاشیده باشند، رنگ ها شره کرد و درهم مخلوط شد و نشانی از آنچه که بود نماند. حالا هنوز هم وقتی هستی غذاهایی که دوست دارم درست می کنی و از روزهایم می پرسی، گاهی هم شده دستی به موهایم می کشی. اما از آن روزها هیچ نمانده است و من چه دل تنگ آن همه عشقم. عشقی که من به تو داشتم حتی با اینکه ناخواسته بودم، حتی با اینکه اگر من نبودم زندگی بهتری داشتی، ولی عاشقت بودم، بی نهایت بار عاشقت بودم. نمی دانم وقتی کادویت را که در جعبه ای با کاغذ و روبانی به رنگ گل های هلو پیچیده شده با صدایی که می گوید روزت مبارک می گیری، تو هم آیا دلت برای آن همه عشق تنگ می شود؟

در بیداری رویا می بینم، در خواب هایم درد می کشم، زیر دوش گریه می کنم، رو به دیوار می خوابم، رو به سقف سیگار می کشم و صبح ها به گربه های ولگرد لبخند می زنم.

واژه ها مثل مهره های بی صاحب مثل تیله های رها شده، پخش شده اند در ذهنم و ریسمان هیچ معنی ای کنار هم زنجیرشان نمی کند. می شود لطفا دست از سرم بردارید؟ خدا صدایش می آید می پرسد چه خبر؟ درخت ها را نگاه می کنم و یک جرعه آب می نوشم که مکثی کرده باشم. می گویم هیچ. شکوفه ها چاقاله شدند و چاقاله ها به زودی زردآلو می شوند، من ولی همان دلتنگ ی هستم که بودم. خدا سرش را می خاراند و می رود پی کارش. و من باز به درخت ها خیره می شوم و فکر می کنم کاش می شد واژه ها را مثل مهره های رنگی به نخ بکشم و آویزان این شاخه ها کنم، آنوقت آیا وقتی باد می وزید از شاخه ها صدای آواز می آمد؟ نمی دانم.
چرا اینهمه تنهایم گذاشتی که من حرف هایم را برای خودم آنقدر تکرار کنم که یادم نیاید چه می خواسته ام از تو. من تمرین کرده بودم تا تپق نزنم، تا بتوانم درست و بدون آنکه صدایم بلرزد دوستت دارم را در چشم هایت تلفظ کنم. اما تو فرصت ندادی و من مثل عابدی که ذکرش را فراموش کرده تسبیح به دست منتظر معجزه ام. وقتی با خودم حرف می زنم خدا سرش را از روی روزنامه اش بلند می کند و پوزخند می زند. اما می دانی بگذار فکر کنند من دیوانه ام. آنها چه می دانند اینجا نه سر کوهی هست، نه کنار دریایی طوفانی نه دشتی پهناور که من بتوانم تمام نفسم را یک جا جمع کنم و فریادم را مثل سیلابی که آب بند ها را در هم می شکند رها کنم، با تمام نفسم که در سینه حبس کرده ام مثل انتظاری برای واقعه ای عظیم. آنجا که بتوانم سرم را با دست هایم بگیرم و زار بزنم. آنجا که بشود از پا در آمد، فروریخت. آنها هیچ نمی دانند و من هر روز باید لباس بپوشم، عینک بزنم و با لبخندی ملالت بار بگویم صبح بخیر، امروز چطورید؟ روز زیباییست، نه؟

هر مرکز بهداشتی معمولا چند تا روستا تحت پوشش داره که خانه بهداشت دارند و بهورز ها توش کار می کنند. سه تا روستا و خانه بهداشت تحت پوشش مرکز ماست که باید هفته ای یکبار به هر کدوم سر بزنیم.هر خانه بهداشتی هم بسته به محلش دو سه تا روستای قمر داره که کارهای بهداشتی اینا رو بهورزها انجام می دن. بهورزها در اصل بار اصلی سیستم بهداشت روستاها را به عهده دارن ولی در واقعیت یه جورایی همکار عزراییل هستن و مسوول اینکه هر هفته به نوبت یکبار جون آدم رو به لبش برسونن و از اونجا که هیچ کاری رو درست و کامل انجام نمی دن این کارشون هم موفقیت آمیز نیست و زنده می مونی تا دفعه بعد دوباره به اون خانه بهداشت بری و اعصابت رو بدی دست بهورز محترم تا سوهان زده و صیقل خورده تحویلت بدن. البته این راجع به بهورزهای ماست حالا بقیه جاها رو نمی دونم. تفاوت یک بهورز با هر کس دیگه تو این سیستم اینه که تو همون روستا زندگی می کنه و برای پیگیری ها باید شخصا بره دنبال مریض. حالا فکر کنید ما با این دبدبه و کبکبه مان! هر وقت می ریم سیاری باید پاشیم بریم در خونه ملت بگیم آقا تو رو به اجدادتون قسم پاشین بیاین خونه بهداشت، مفت و مجانی ویزیت بشین تا در پرونده تون ثبت بشه. فکر کنم قبلا هم تو یکی از پست ها نوشتم (نوشتم؟) که چطور یک روز محرم مجبور شدم پاشم برم وسط حسینیه ملت رو تهدید کنم که یا بیاین الان ویزیت شین یا دیگه بیاین درمونگاه در حال مرگ هم باشین عمرا نمی بینمتون. البته بماند که عده ای اومدن و عده ای هم پوزخندی به سر و تیپ ما زدن و به شستن دیگ ها و قابلمه هاشون ادامه دادند.
قبلا تصور من از اینکه پاشم برم روستا مریض ببینم این بود که از جاده هایی خلوت و خاکی  که دو طرفش درخت های بلند سایه انداختند وارد روستا می شیم، اونجا زن ها و مردهایی رو می بینم با لباس های محلی، بوی هیزم و نان تازه و عطر علف ها فضا رو پر کرده، تو کوچه های روستا گوسفند ها و بره های مامانی می بینم و خونه های قدیمی با حصارهای کوتاه که از پشتش بچه هایی شیطون دیده می شن که تو حیاط بازی می کنن و ممکنه برگردن و با چشم های کنجکاو آدمو نگاه کنن. (عجب فنتسی ای واقعا) اما در اصل جاده اینجا تا روستا آسفالته. خبری از درخت و جنگل نیست و فقط تپه های خاکی دیده می شه که تو بهار و تابستون سایه سبز محوی بعضی قسمت هاشون رو پوشونده. خود روستا بیشتر شبیه حاشیه شهره و تو کوچه ها وانت و پیکان های درب و داغون می بینی و خبری از مردان بیل به دوش یا زنانی که با لباس های محلی در حال نان پختن اند نیست. مردمش هم معطل اینکه دکتر بیاد اینجا ببیندشون نیستن. در نظر بگیرید بیماران دیابتی و فشار خونی باید در هر سه ماه توسط پزشک ویزیت بشن و معاینات تو پرونده شون که تو همون خانه بهداشته ثبت بشه، از اونجا که همشون وسیله نقلیه دارن و همیشه میان درمونگاه یا حتی تحت نظر متخصص هستن به ندرت در روز و ساعتی که بهشون گفته میشه میان خانه بهداشت. نتیجه ش چیه؟ آخر فصل یک نامه برای ما می فرستن که چرا فلان درصد مریض های روستا رو ندیدید؟ و این یعنی کاهش امتیاز شما در پایش و صد البته حقوق پزشک خانواده. البته داستان سیاری های ما خیلی طولانیه. اینا رو گفتم فعلا تا وقتی خواستم حکایتش رو براتون تعریف کنم بدونید داستان کجا اتفاق میفته.

پ.ن. دلم واقعا هوای همچین روستایی کرده. فقط راه رفتن تو کوچه هاش و دیدن آدماش و پر کردن ریه هام از همه اون عطرها کافیه…

کاش خاطره ها مقدس می ماندند. خاطره ها هم اما مثل عکس های چاپ شده هستند که نگاتیوشان گم شده. هرچه هست همانست. و سال ها که می گذرد کمرنگ می شود و ترک می خورد بعضی گوشه هایش ساییده می شود و از بین می رود. و دیگر نمی شود گفت آیا صورت های محو شده توی عکس چشم هایشان برق می زند؟ یا لب هایشان با خنده های مصنوعی باز شده یا شاید هم از یک غم پنهانی گوشه های لب ها کمی به پایین کشیده شده. نه. هیچ چیز معلوم نیست. با این همه زمان تنها روی خاطره ها نیست که می بارد و رنگ هایش را می شوید، زمان مثل غلطک از روی ما هم می گذرد. ما را خرد می کند و نرم می کند و آنقدر آهسته و موذیانه می ساید و می فرسایدمان که ناگهان وقتی به همان عکس خیره شده ایم، اگر معجزه وار همه لحظه هایش جان بگیرند و مثل ارواحی که از قبرها خود را می کنند از تصویر جدا شوند و پیش رویمان بنشینند، می بینیم نه این منِ خیره به این لحظه ها همان که بود نیست. هیچ چیز را نمی شود برای همیشه زنده نگه داشت. هیچ چیز جاودانه نیست. حتی اگر تغییر نکند حتی اگر تمام سعی مان را بکنیم تا با جزء جزء اش حفظش کنیم، باز هم یک مومیایی می ماند از آنچه روزی زنده و تپنده بوده است. کاش خاطره ها مقدس می ماندند. کاش می شد دوباره لمسشان کرد. آیا پروانه های خشک شده روی دیوار شبیه پروازند؟ یا این گلبرگ های خشک شده بوی بهار می دهند؟ نه. خاطره ها هم همینطور. حتی وقتی با جمله های پیچیده لای حریر صدایی سخت عاشق بخواهی تطهیرشان کنی. یک لحظه خاطره ها زنده می شوند مثل مهتابی که بین دو ابر فرصت تابیدن پیدا می کند و بعد تمام. و تازه آن وقت هم لازم نیست دیوار یا صندلی ای پیدا کنم برای تکیه کردن و یک نفس بلند که همه اکسیژن های اطرافم را یک جا ببلعم تا خفه نشوم. شاید تنها وقتی دارم خرده های نان را از روی میز می تکانم یا فنجان شسته ای را آویزان می کنم، یک لحظه خیره شوم به دیوار روبرو و همان طور که ساکت ایستاده ام، هیچ چیز حس نکنم. نه جوشش خون در صورتم، نه تکان های سینه ام از ضربانی بی تاب، نه لرزش دست هایم. هیچ چیز جز ترکی که آهسته روی پوستم می دود مثل ترک دریاچه ای یخ بسته زیر قدم هایی لرزان، و یک تار مو که بی صدا رنگ می بازد.

یکی هم بود که عاشقم شده بود…

اینم نامه عاشقانه من از یک دختر بچه 11 ساله.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

Enter your email address to follow this blog and receive notifications of new posts by email.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 35 مشترک دیگر بپیوندید