You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2019.

چمدان سفر بسته‌ام و هیجان زده ام. شاید حتی از هیجان نخوابم. خدا می‌داند که چقدر احتیاج دارم به این سفرـکه نزدیک بود از خودم دریغش کنم.
آخرین سفری که رفتم به باکو بود. با نارضایتی رفتم و با دل پر برگشتم. باورم نمی‌شود این همه گذشته باشد. قرار به رفتن نبود، کلی بهانه آورده بودم ولی آخرش از خر شیطان پیاده شدم و مثل بچه آدم چمدانم را جمع کرده‌ام و آماده رفتنم. از خودم راضی‌ام. از زحمتی که کشیدم، از گرفتن مدرک زبان، از کار جدید، از همه چیز. حالا می‌توانم به خودم جایزه بدهم و منتظر جایزه‌های بعدی بشوم.
توی تهران کار و زندگی کردن بعد از این همه مدت برایم واقعا سخت بود. سخت‌ترین قسمتش هم کارهای اداری بود. عوض کردن مدارک، کارت ملی، گواهینامه، پاسپورت، اصلاحیه گواهی طرح، قرارداد با بیمه، گرفتن پروانه و هزارتا کار دیگر که برای من که در هیات یک آدم غار نشین به تمدن برگشته بودم مثل کندن کوه بود. برای من تهران فقط خانه بود. همین. ولی در این مدت به لطف کارهای پایان ناپذیر اداری با تمام چهره‌های زشت شهرم هم از نزدیک آشناتر شدم. حتی یک روز هم تصادف کردم و با مراحل بیمه و دریافت خسارت و فلان هم آشنا شدم. با کارمندهای دوست داشتنی زیادی آشنا شدم، همان‌ها که جواب سلامت را نمی‌دهند، وقتی می‌گویند مدارکت را بده، دست دراز شده معلق مانده در هوایت خشک می‌‌شود تا رغبت کنند دستشان را بلند کنند، که درست وقتی رسیدی پشت شیشه سوراخ‌دار میزشان، می‌گویند بفرمایید بیرون ساعت ناهار است، که جواب سوالت را سربالا می‌دهند‌، توی قرارداد بیمه شغلت را اشتباه می‌نویسند و خیلی راحت به عنوان راه حل می‌گویند باید برگردی به شعبه، یعنی دوباره دور شهر دور بزنی. وزارت بهداشت و دانشگاه و نظام پزشکی هم که گل سر سبد تمام ادارات بود، وقتی فهمیدم توی سیستم وزارتخانه اسم دانشگاهم اشتباه ثبت شده، توی دانشگاه فهمیدم کلا اسمم توی سیستم وجود ندارد و انگار من دانشجوی هیچ جا نبوده‌ام! الان که نگاه می‌کنم می‌بینم چه هفت‌خوان عظیمی بود انجام همه این کارها برای من که همه کارهای اداری را آنقدر پشت گوش می‌انداختم که برایم دردسر بشود. حالا می‌توانم با خیال راحت بروم یک هفته خوش بگذرانم و امیدوار باشم فکرها و نگرانی‌ها همراهی‌ام نکنند. به خودم قول دادم بیشتر سفر کنم، آدم دور که می‌شود، از زندگی خودش بیرون می‌رود و فرصت می‌کند جور دیگری ببیندش.
مثل وقتی که به خانه قبلی، محله سابق یا به شهری که زمانی در آن سکونت داشته‌ایم برمی‌گردیم و همه چیز یک رنگ دیگر است. شاید زیاد مثال به جایی نباشد نمی‌دانم. یک خاطره‌ای توی ذهنم است از دوازده-سیزده سالگی‌ام وقتی برای اولین بار از محله‌ای که زندگی می‌کردیم رفتیم، وقتی بعد از چندماه از آنجا می‌گذشتم تازه برای اولین بار فهمیدم چقدر کوچه‌های باریک و ساختمان‌های قدیمی‌ای داشت. احساس می‌کردم همه چیز یک جور عجیبی کوچک و تنگ و قدیمی است و انگار همه این ها یک دفعه و ناگهانی و در همین زمان کوتاه اتفاق افتاده. یک تصویر روشن و بزرگ از بهت کودکانه‌ام برایم باقی مانده است. چیزهایی که هر روز می‌بینیم آنقدر تکراری می‌شوند که یادمان می‌رود واقعا چه شکلی هستند. گاهی باید از این تکرار فرار کرد.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.