You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2014.

من دقیقا در آن نقطه ای هستم که معمولا قهرمان فیلم بعد از دویدن و جنگیدن و تعقیب و گریز و فرار از مهلکه، روی سراشیبی صخره ها سر می خورد و از لبه پرتگاه آویزان می شود، در حالی که به علف ها و خاک در حال کنده شدن چنگ زده و چند تا سنگ از دور و برش به اعماق دره فرو می ریزد. توی فیلم ها قهرمان مجروح و خسته و مبارز نجات پیدا می کند، من اما دیگر پنجه هایم خسته شده و مشتم دارد باز می شود. چیزی نمانده با یک مشت علف به ته دره پرتاب شوم.

از بین چند نفری که زنگ زده بودند و برای مصاحبه آمدند، این یکی را انتخاب کردم. من خیلی با آدم های زیادی محجبه که مدام توی حرف هایشان ایشالا ماشالا می کنند راحت نیستم. وقت مصاحبه به خودم گفتم این عقیده اش است و تو حق نداری قضاوتش کنی، همانطور که وقتی با روسری مغز سرت و ناخن های لاک زده جایی می روی دوست نداری قضاوتت کنند. پرسیدم چند سالت است؟ متولد 69 بود. باز هم گفتم ببین خودت چند بار در این مصاحبه های کاری ته دلت گفته ای، حالا سابقه زیاد نداشته باشم چه اشکالی دارد؟ دلت خواسته به توانایی هایت فرصت بدهند. گفتم باشه از همین هفته بیا. یک مدت آموزش می بینی و بعد برای قرارداد رسمی می روی مرکز و امور مالی و این حرف ها.
از فردایش آمد. یک هفته مانده بود به بازدید اسپانسر خارجی پروژه. یک کوه کار روی سرم آوار شده بود و طبعا انتظار چندانی هم نمی توانستم داشته باشم. فقط از حرف زدن مداومش کلافه می شدم و حواسم توی کامل کردن پرونده ها پرت می شد. از اتاق می رفت بیرون و گوشی اش را همراهش نمی برد و حدس بزنید چه می شنیدم؟ صدای اذان! روی صندلی روبروی من می نشست و انواع صدای نوحه ها می آمد و من حرص می خوردم و چیزی نمی گفتم. روزی که بازرس خارجی آمد، و من با استرس شبانه روزی همه چیز را مرتب کرده بودم، توی جلسه وسط حرف هایمان می پرید، مثلا بیسکویت به طرف تعارف می کرد و به اسپانیایی که شب پیش یاد گرفته بود می گفت بفرمایید فلان، بعد طرف می گفت این که تو می گویی نان است و بیسکوییت فلان چیز است. بعد وقت بازرسی پرونده ها رنگ ها رو به اسپانیایی توصیف می فرمودند و من لب می گزیدم. بعد از طرف می پرسید آیا اپلیکیشنی که اسپانیایی یاد بگیرم سراغ داری؟ و آن بیچاره هم با لحن کلافه ای جواب داد نه، چون این زبان مادری ام است و نیازی ندارم یاد بگیرم و تازه وقت خداحافظی بعد از این همه نمک پراکنی ها، بازرس با همه دست داد و وقتی دستش را طرف ایشان دراز کرد مثل مار گزیده ها پرید عقب و گفت نو، نو! و حضار در بهت و شرمساری فرو رفتند.
سعی کردم برایش روشن کنم که مهم ترین وظایفش چیست ولی بعد از دو هفته واقعا زبانم مو دراورده بود بس که گفتم، آزمایش فلانی را پیگیری کردی؟ داروی آن یکی چی شد؟ در را قفل کردی؟ و بعد دیگر واقعا نا امید شدم. یک روز صبح بعد از تعطیلات دو سه روزه خرداد و سفری دلچسب همین که رسیدم سر کار و خوشحال نشستم پشت میزم، یک دفعه با پاکت داروها جلوی میزم ظاهر شد و گفت خانم دکتر، این ها چرا بیرون بود؟ گفتم چی؟ گفت آمپول ها دیگه! داغ شدم. گفتم آمپول های به این گران قیمتی… وای تازه کد داروی هر بیمار هم مشخص است… آمپول ها را گرفتم و نگاه کردم، کاملا کدر شده بود. عصبانی شده بودم و توضیحاتش که من نمی دونم چی شده و من اینجا نگذاشته بودمشان و بهانه هایش عصبانی ترم می کرد. دلم می خواست بگویم برو بیرون نمی خواهم صدایت را بشنوم. اما فقط گفتم بگذار یک کم فکر کنم ببینم چه کار می شود کرد.
کافی بود گوشی را بردارم و بگویم چنین اتفاقی افتاده و بعد هم عذرش را بخواهند و تمام. دیگر لازم نبود حرص بخورم که دوبار از مریض خون گرفته و هر دو بار آزمایشگاه لوله ها را برگردانده. یا با لبخند احمقانه جلویم بایستد و لوله آزمایشی که تهش یه کم قرمز است را نشانم بدهد بگوید همین قدر شد خون بگیرم! یا توی جلسه با یک جمع متخصص و فوق تخصص آن قدر چرت و پرت بگوید که رییس بخش بهش تذکر بدهد تو انقدر نباید حرف بزنی! یک کم هم گوش بده و یاد بگیر.
می دانستم از کار قبلی استعفا داده و اینجا آمده. قرار شد برای آموزش و ارزیابی  یک هفته دوباره وقت بگذارم. مهم این بود که کارهای مربوط به بیماران را بتواند درست انجام بدهد…
فقط کاش می توانستم یک طوری بهش بفهمانم جواب تلفنش را باید بدهد، در ساعت کاری تعیین شده اش باید در بیمارستان حضور داشته باشد و این قدر هر دقیقه نیاید بگوید من کاری ندارم می شود بروم؟!
امروز از در که وارد شدم، نشسته بود یک قرآن بزرگ جلویش باز کرده بود و می خواند. خب طبیعی ست امروز اولین روز ماه رمضان است. دو سه بار پرسیدم به مریض جدید یاداوری کردی برای آزمایش؟ جوابی نداد، از پشت لپ تاپ نگاهش کردم، هدفون توی گوشش بود احتمالا داشت قرآنش را با عبدالباسط می خواند. واقعا نمی دانستم چه باید بگویم…
به جوان ها فرصت بدهید؟ به عقاید دیگران احترام بگذارید؟ چه شعارهای زیبایی…
از من به شما نصیحت، وقتی قرار است نیرویی انتخاب کنید که باید وقت زیادی از روز را با هم بگذرانید، اتفاقا عقاید و باورهای شخص خیلی مهم است و جدا از رفتار حرفه ای اش نیست مخصوصا که بلد نباشد آن ها را برای خودش نگه دارد و توی چشم بقیه نکند. دوم این که وقتی کسی خودش به فکر حفظ شغلش نیست و برای شغلی که درآمد خوب و شرایط مناسبی دارد تلاشی نمی کند دل نسوزانید.

قبل از این که بروم سر کار، رفته بودم با مادرم دفتر اسناد رسمی برای امضای وکالتنامه. 8 صبح بود و استرس داشتم زود برسم بیمارستان. روی پله ها نشسته بودیم منتظر تا یک نفر بیاید در را باز کند و کارمان را راه بیندازد. پایین پله ها داروخانه بود. بلند شدم خاک لباسم را تکاندم و رفتم یک بسته قرص برای میگرن بگیرم تا زمان هم بگذرد. وقتی برگشتم در باز شده بود و رفتیم تو و کلی طول کشید و بعد رفتم بیمارستان. چند روز بعد سر و کله سردرد پیدا شد. کوله پشتی ام را سر و ته کردم چیزی پیدا نکردم. میز و وسایلم را گشتم. قرص لعنتی نبود که نبود. گفتم حتما این دور و برهاست. دفعه بعد باز هم گشتم و نبود. چند روز پیش همینطور که دراز کشیده بودم زمان رفت عقب، توی اتاق کهنه دفترخانه نشسته بودیم. مادرم پرسید این چیه؟ گفتم قرص برای میگرن. چندجا رفتم نداشتند، از این پایین پیدا کردم. بیا مال تو. و صحنه آهسته باز شدن دستم توی دست مادرم و رها کردن جعبه کوچک مقوایی تکرار شد. خنده م گرفته بود. اشکم در آمده بود. نه برای این که وقت و حوصله نکرده بودم که دوباره قرص را پیدا کنم، برای این که این اواخر این فلاش بک ها یک دفعه سر و کله شان پیدا می شود و هی گذشته را روشن می کنند و تغییر می دهند. هی یادم می آید کجا تکه های کوچکی از خودم را داده ام و فراموش کرده ام. توی درد غلت زده ام و هی پرسیده ام کجاست پس، کجاست این لعنتی؟ و حتی یادم نبوده که نیست…

از در نظام پزشکی که وارد می شوم قبض ها را پرداخت می کنم و از پله ها بالا می روم. قبض ها را روی میز می گذارم و دنبال بقیه مدارک هستم توی کیفم که خانم پشت میز با تعجب و تمسخر می پرسد این ها را از کجا آوردی؟ مال چند وقت پیشه؟ من؟ انگار تملیخا شدم تازه از کوه بیجلوس بیرون زده با سکه عهد دقیانوس که به نانی هم نمی ارزد. خواستم قبض هایم را بردارم و بدوم بیرون ولی قبض ها دست خانم محترم عینکی بود که با تعجب براندازش می کرد. تق و توق کیبوردش که تمام شد گفت تازه صد و پنج تومن هم بدهکاری، تمدید کارت هم بالاتر رفته ما به التفاوت را توی این قبض می نویسم پرداخت کن، ثبت کن و بیا دوباره.
از پله ها پایین می رفتم هی با خودم مرور می کردم آن روزی که آمدم برای تمدید کارت و عکس جدید همراهم نبود و برگشتم… اصلا با حساب هایم جور در نمی آمد که قبل از عید بوده. غمگین شدم الکی. همین حق عضویت دادن به اندازه کافی زور دارد بس که پول زور است. وای به حال این که این طور هم ضایع بازی در بیاوری. کارمندهای نظام پزشکی اصولا آدم های صامتی هستند که مثلا اگر از آن ها بپرسی با این فرم باید چه کار کنم یا الان به کدام قسمت باید بروم طوری نگاهت می کنند که عزیزم تو با این آی کیو چه طوری دکتر شدی؟ حالا تصور کنید با قبض عهد دقیانوستان جلوی چشمشان ایستاده باشی.
کارتم یک ساعت بعد حاضر می شد. خب در این فاصله می شود برای گرفتن دانشنامه و غیره به دانشگاه مراجعه کرد. درخواست تحویل مدرک و ریز نمرات را هم بیشتر از یکسال پیش داده ام و هزینه هایش را پرداخت کرده ام و مدارک لازم را داده ام. توی گرمای طاقت فرسا رسیدم دانشگاه. درهای ورودی خانم ها و آقایان جدا شده بود. البته مثل واحد ما نبود که یک نفر زیر میکروسکوپ بررسی ات کند و استون و شیر پاک کن و دستمال مرطوب بدهد دستت تا حتی آثار ضد آفتاب کرم پودری ات هم محو شود و این حرف ها. ولی به هر حال جدا شده بود. همه امتحان داشتند یا از امتحان بیرون آمده بودند و سر و صدای آی می افتم و وای هیچی ننوشتم و آخ آخ 3 واحد افتادم و… توی فضا بلند بود. ساختمان اداری ای که فکر می کردم باید یک راست به آنجا بروم در حال بازسازی بود، پرسان پرسان سر از امور دانشجویی در آوردم. به پشت میزی ها توضیح دادم برای چه آمده ام، در نهایت به سمت میزی که پشتش خالی بود راهنمایی شدم. گفتند صبر کنید می آیند. صبر کردم توی اتاق از رفت و آمد آدم ها کلافه شدم، توی راهرو راه رفتم از جیغ و فریادها و هیجان و عصبانیت های بعد از امتحان کلافه شدم، برای سومین بار پرسیدم این خانم کی تشریف می آورند؟ یکی از خانم های توی اتاق گفت رفته برای امتحان. یه کم نگاهش کردم، گفت مراقب امتحان است. تا دو ساعت دیگر هم طول می کشد. همین طور خیره مانده بودم. چند بار خواستم چیزی بگویم ولی هیچی نتوانستم بگویم. برگشتم بیرون توی سلف نشستم. لااقل خنک تر بود. باید صبور می بودم، دیگر کی وقت می شود بتوانم در ساعت اداری به دانشگاه بروم. دو ساعت بعد برگشتم امور دانشجویی. خانم مسوول فارغ التحصیلی آمده بود. از دور که داشت با یک لیوان گل گلی می آمد حدس زدم خودش باید باشد. خوشحال سلام بلند بالایی کردم و راجع به مدرکم پرسیدم. گفت همین طوری راه افتادی اومدی اینجا دنبال مدرکت؟ نفهمیدم منظورش چی بود، توی دفترش تند تند ورق می زد، آخرش اسمم پیدا شد، گفت فرستادیم و دارد کارهایش انجام می شود. 6 ماه بعد بیا. قبلش هم زنگ بزن. دیگر از کوره در رفتم، گفتم خانم من یک هفته است همه خط های دانشگاه را می گیرم هیچ کس جواب نمی دهد. می گوید مگر می شود امکان ندارد! بعد با بلاهت خاصی اضافه می کند آها احتمالا به خاطر امتحان هاست که کسی جواب نمی دهد! خسته و گرما زده می روم بیرون که برگردم نظام پزشکی کارتم را تحویل بگیرم. توی راه سعی می کنم چشمم به بیمارستان و مسیر خیابان نیفتد و سرم را با گوشی ام گرم می کنم تا نبینم، یادم نیاید.
همانطور که حرف زدن با آدم هایی که پشت میز نشسته اند برای من سخت است، احتمالا برای آن ها هم جواب دادن به من سخت است. لابد پیش خودشان می گویند ای بابا این دیگر الان از توی کدام غاری آمده حالا باید همه این چیزهایی که هر روز توضیح می دهیم از اول برای این هم توضیح بدهیم؟!

یک چیزی مثل خرچنگ توی گلویم است. بهش می گویند بغض. نشسته ام توی بیمارستان و فکر می کنم کجا باید بروم. هر چقدر فکر می کنم می بینم کسی را ندارم که بتوانم شب را پیشش بگذرانم. لیست هتل های شهر را نگاه می کنم. خسته می شوم صفحه را می بندم. آدم مگر توی تهران خودش می تواند دنبال هتل بگردد؟ تازه چرا این همه گران است؟ تازه تر اصلا مدارک شناسایی ام کو که هتل بگیرم؟
احساس می کنم تنها ترین آدم این دنیا ام.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.