You are currently browsing the monthly archive for مارس 2012.

ساعت ده و نیم دیشب.


– بفرمایید بشینید. چی شده؟
– سرما خوردم
– گلودرد دارین؟
– (با تعمق و تفکر آب دهنشو قورت می ده) نه!
– تب داشتین؟
– نه!
– سرفه می کنین؟
– نه!
– آبریزش بینی دارید؟
– نه!
– پس چرا فکر می کنین سرما خوردین؟
– یک کم بدنم همچین درد می کنه!

امروز صبح.

آقای میانسال سیبیلو از در میاد تو. قیافش آشناست از مریضای دیروزه. یک برگ مچاله دفترچه ش رو باز می کنه جلوم می گه این نسخه رو بنویسین برام. من سرما خوردم دیشب اومدم بهم پنی سیلین دادین با از این کپسولا ولی خوب نشدم. این نسخه رو برام بنویسین برم بگیرم. احساس می کنم ابر داغی از روی گونه هام حرکت می کنه و همینطور وسیع تر می شه و از گوشهام به سمت گردنم و بدنم می ره. چشمم رو نسخه مونده چند بار پلک می زنم از جام بلند می شم پنجره پشت سرم رو باز می کنم و سعی می کنم عصبانی نباشم. می گم آقای محترم توهینتون رو ندیده و نشنیده می گیرم، اینم قبضتون ببرین پس بدین. ولی به نظرم لحنم هنوز عصبانی بود چون آقای حق به جانب خودشو یک کم جمع می کنه و با لحن ملایم تری می گه قصد توهین نداشتم اما من تا این آمپولا رو نزنم بهتر نمی شم! لب هامو به هم فشار می دم سعی می کنم کمتر حرف بزنم. نسخه رو نگا می کنم آمپول سفتریاکسون با حروف کج و معوج عین پیکان می ره تو چشمم. سفتریاکسون برای یک سرماخوردگی ساده که تازه آقای محترم رو اگه ببینین نمی فهمین سرما خورده! تمام خونم داره تو سرم پمپاژ می شه. بازم سعی می کنم عصبانی نشم. تو صورتش نگاه می کنم با شمرده ترین لحن ممکن می گم آقای محترم ما به هیچ وجه تو این درمونگاه سفتریاکسون تزریق نمی کنیم و حتی اگر هم این طور نبود من امکان نداشت نسخه ای که نوشتم و مهر کردم عوض کنم یا بدتر از اون از روی نسخه پزشک دیگه ای بنویسم. آقای محترم شروع می کنه به گفتن این که من تا اینو نزنم خوب نمی شم و اینو دکتر شخصی! نوشته و من همیشه می زنم و کلی چرت و پرت و من ساکت نگاش می کنم تا وقتی که قبض و دفترچه ش رو از روی میزم بر می داره و می ره.

امروز عصر.

– بفرمایید لطفا. چی شده؟
– دیروز این بچه رو آوردیم، دکترِ اینجا واسش دارو نوشته. اما خوب نشده.
– بله خودم بودم، چی بود داروهاش؟
– نه شما نبودین، یکی دیگه بود!
– (نسخه رو نگا می کنم خط و مهر خودمه!) خانم خودم بودم اینجا، همین داروها هم خوبه، باید یکم صبر کنین.
– (با عصبانیت!) نه شما نبودین. اینم حالش خوب نشده اصلا بدتر شده!

خواب می بینم صبح زود راه میفتم. وقتی هوا ابری و مه آلودست و قطره های مه روی صورت و لباس آدم می نشیند و نمناکش می کند. وقتی آنقدر همه جا ساکت است که حس می کنی سکوت مثل پنبه در گوش ات فرو رفته. وقتی هوا تاریک روشن ست و پرنده ای از روی شاخه لختی فرار می کند و قطره های آویزان آب می چکند روی پیشانیت که دارد رفتن پرنده و نقطه شدنش در آسمان را دنبال می کند. آرام روی علف های نمناک از شبنم ها قدم می گذارم و با دقت سنگ های ردیف و منظم رو نگاه می کنم. همینجایم در عمق یک چاله سیاه و نمور، در این گودال دراز کشیده ام. دنبال یک زخم کاری می گردم، دهان باز زخمی که زندگی را بلعیده باشد. هیچی نیست، نه لعنتی هیچی نیست. بلند شو ادای مرده ها را درنیاور. دستش را می گیرم که با خودم ببرم باد می وزد متلاشی می شود تمام پوسیده اش را باد می پراکند…

بیدار شدم نشسته م روبروی آینه قیچی هم گذاشتم جلوم. نگاه می کنم به موهام که یکی دو ماهه داره وحشتناک می ریزه. بعد از اون همه استرس، بعد از هی پشت هم مریض شدن، و بعد از اون عمل لعنتی چیز عجیبی هم نیست.
خب این موهای بلند به چه درد می خورد؟ نگاه می کنم تو آینه، منتظرم یک تویی از وسطش سبز شود و قیچی را از دست های من در بیاورد و بگوید حیف نیست اینها را بریزی دور؟ نوازشگاه انگشت های مرا؟
نمی دانم شاید هم به جای این قیچی کردن مازوخیستی! پاشم عین آدم برم آرایشگاه موهامو تیفوسی بزنم عین روزهایی که تو آینه به جای خودم یه پسر بچه شیطون بهم دهن کجی می کرد. دفعه پیش که در یک روز آفتابی اشک بار قیچی رو برداشتم افتادم به جون موهام، بعدش راه افتادم رفتم کسی رو ببینم که تازه باهاش آشنا شده بودم، همینکه در ماشینو باز کردم با چشمای گشاد گفت این چه قیافه ایه؟ منم نوک قیچی خورده موها رو دور انگشتم حلقه کردم گفتم مگه چیه؟ حالا آنقدرها هم بد نبود! ولی بلند و دلبرانه هم نبود.
حالا همه اینها به کنار آرایشگاه رفتن هم خودش مصیبت بزرگی ست. آرایشگاه از آن مکان هایی ست که برای من تحملش بی نهایت دشوار است. همهمه حرف های عشوه بار، خنده ها، صدای سشوار، بوی رنگ و اسپری های فیکساتور… اوه و بدتر از همه کلاس بی نهایت بالای خانم آرایشگر که در ضمن متخصص پوست و مو هم هست و حرف هیچ دکتری را هم قبول ندارد و از نظرش حرف هایشان کلا زر مفت است. و خیلی علاقه دارد که به جای نظر تو سلیقه خودش را اعمال کند. برای این جور آرایشگرها یک خانم مو بلند با ابروهای کلفت حکم یک طعمه لذیذ را دارد! و وقتی که داری توضیح می دهی زیاد کوتاهش نکن یا ابروی نازک دوست ندارم مثل شکارچی ای که دارد فکر می کند کدام قسمت گوشت شکارش لذیذتر است اصلا گوشش بدهکار نیست و آماده است تا با تمام شدن حرف هات حمله را شروع کند و هرچه روی سرت پیدا می شود با حرکت های سریع درو کند. خب این هم از آرایشگاه! قیچی را می گذارم جلوی آینه و فعلا می روم پی کارم تا ببینم چه می شود!

دست خودم نیست دوستش ندارم. نامرد است این بهار! عریانی پاییز و بی رنگی زمستان را به رویشان می زند آنوقت باران ها و برف هایشان را می نوشد و سبز می شود. مثل دلبری در هوس یک نطفه که کامش را می گیرد و می رود پی کارش.
شاید اگر بهار با تعطیلات شروع نمی شد. می بخشیدمش! بالاخره فصل تولد من هم هست باید یکجوری باهم کنار بیاییم! اما روزهای تعطیل، خیابان های خلوت، خمیازه، آلرژی، آلرژی، آلرژی. نه گناهش بیشتر از این حرف هاست. بهار یک جور موذیانه ای امید در دل آدم می کارد. یک حسی عجیبی مثل لولیدن یک ماهی قرمز ته دل آدم که از آن بی خبر بوده ای. امید حرامزاده است. چشم هایت را میبندد می گوید حالا تصور کن. بعد تصور می کنی، خیال می سازی. رنگش می کنی، حجمش می دهی دستت را که دراز می کنی برش داری با مغز میری ته چاه و او قاه قاه می خندد. دلش را می گیرد می افتد روی زمین قاه قاه می خندد. نه لعنتی امیدت مال خودت. برای من خشم کافی ست. من این نسیم ها را دوست ندارم، من رعد و طوفان می پسندم. قلم مو دست نمی گیرم رویاهایم را نقاشی کنم، من رنگ ها را می پاشم روی بوم. دیگر دستت به من نمی رسد. هر لباسی که بپوشی گول نمی خورم، بهار باشی و شکل نسیم پشت بند برف های یکریز روی شاخه های لخت بیایی، یا دلبرانه شکوفه شوی روی سر شاخه های سرخ، نه گول نمی خورم. می دانم همین گوشه کناری، می دانم قلبم تند تند می زند، می دانم بهار فصل آمدن است، فصل رسیدن. نفسم را بند می آورد، چشم هایم برق می زنند، می گویم شاید، شاید… اما یک لحظه سرم را بلند می کنم سیگارم را می تکانم و دوباره مشغول زندگی می شوم.

آخرین روز سال است. چقدر سعی کردم ننویسم این روزها. سال که تمام می شود، عید که می آید، (عید! چه اسم بی مسمایی) تلخ می شوم، تلخ عین دم مار. نگاه می کنم به سال گذشته، با سال های گذشته. به همه دردهایی که روزهای آخر سال و اول سال دردتر می شوند. پارسال این روزها تازه جواب ثبت نامم برای طرح اومده بود. افتاده بودم جایی که تا حالا ندیده بودم و هیچوقت گذرم نیفتاده بود. به هیچکس نگفته بودم می خوام برم. همش فکر می کردم اولین واکنش ماما بابام چه خواهد بود وقتی بفهمن؟ فکرای مختلف تو ذهنم میومد و می رفت. شب سال نو با خواهرم نشسته بودیم بی هدف کانال های تلویزیون رو عوض می کردیم. بی صدا بی حرف.
هرچه بود بهتر از سال پیشش بود که صبح برفی غربت بیدار شده بودیم و بابا زنگ زده بود حرف هاشو رو سرمون آوار کرده بود و قطع کرده بود. بهشون گفته بودم ازتون متنفرم، به همشون، به اونا که یه روز عشقم بودن که می مردم براشون. بعد دنیا یه دفعه سیاه شده بود جلوی چشمم، ازت متنفرم مثل بومرنگ هی بر می گشت و می خورد تو سینه م. دیگه چه فرقی می کرد؟ تو راه دانشگاه پشت خط تراموا گریه کردم بلند بلند…
سال قبل از اون عید که شد دو ماه بود که با بابا حرف نزده بودم، دم عید می دونستم پاسپورتم و پست نیاورده و باید برم خودم تحویلش بگیرم. تا آخرین روز صبر کردم. نمی خواستم باهاشون برم مسافرت، نمی تونستم. می خواستم تنها باشم، تازه درسم تموم شده بود. خسته بودم دلم سفر می خواست. اما نمی تونستم واقعا نمی تونستم. سال قبلش کشیک بودم، نمی فهمیدم بچه هایی که گریه می کردن که عید تو بیمارستان بودن واقعا چه مرگشونه؟ برای من فقط شیفت های پشت سر هم و شلوغی بیمارستان سخت بود. دلم نمی خواست خونه باشم.
بر می گردم و نگاه می کنم دنبال یه عید خوب، یه شروع شاد. یه خونواده کنار هم با لبخند… پیدا نمی کنم…
سال گذشته، این سالی که تموم شد عجیب ترین سال زندگیم بود. بزرگ شدم، محکم شدم. کار کردم، تمام این سال رو کار کردم و تنهایی رو مثل کسی که با یک پای فلج بدنیا میاد پذیرفتم.
حالا این سال تموم شده و من به خودم افتخار می کنم.

چقدر خوب است که پیر می شویم. چقدر خوب است که صورتمان را بی آنکه درد بکشیم از ما می گیرند و یک روز در آیینه نگاه می کنی و دیگر چهره ای که با آن عاشق شده ای، زندگی کرده ای و به دنیا لبخند زده ای را نمی بینی. آه بله لطفا این صورت را بردارید. این چشم ها را هم. کنار لب ها کمی هاشور بزنید. دو خط موازی بین ابروها، اه لعنتی این موها را فراموش نکن این جادوی نرم و سیاه و بلند که در تمناست در تمنای سریدن بین انگشت هایی سخت نوازشگر.
خوب است. عینک قطور کائوچویی بزنم و روبروی آینه تماشایش کنم، صورتم را به یاد نخواهم آورد… باید زیبایی و جوانی را مثل لباسی تنگ در آخر شب مهمانی که سینه هایت را فشار می دهد و کمرت را صاف نگه داشته و قدم هایت را کند و سنگین و خرامان می کند از تن بدر آوری و در سکوت اتاقت وقتی پوستت از رهایی نفس می کشد فکر کنی چه شب با شکوهی …

استادي داشتيم که بعدترها معاون آموزشي هم شد. اين خانم دکتر شديدا بي رحم و قصي القلب بود، اما يک حالتي داشت که منو ياد جنيفر لوپز مينداخت. براي اينکه اين تصويري ازش داشته باشيد بايد بگم اين خانم جنيفر کوتاه قد بود و روسري هاش هميشه به طرز شلخته اي کج و کوله بود، و موقع صحبت کردن انگار بين هر جمله اي آپنه مي کرد و بعد با نفس جيغ مانند کوتاهي جمله بعدي رو شروع مي کرد، جنيفر صبح هاي مورنينگ ريپورت اولين نفر بود که در سالن اجتماعات ظاهر مي شد و از دور که نگاش مي کردي شبيه قصابي بود که ساطور بزرگ خوني رو بالاي سر دانشجوي بيچاره نگه داشته و در انتظار فرصتيه که قلبشو از تو سينه ش در بياره و کف سالن متلاشي کنه. از روزي که جنيفر معاون آموزشي شد، هرکس که گذرش به آموزش مي افتاد به خاک و خون کشيده مي شد. روزي که جنيفر معاون آموزشي شد، مي دونستم که اصلا نبايد فکرش را هم بکنم که بتونم تهران بمونم، يا بتونم با بقيه بچه ها امتحان پره انترني بدم، هرچند که فقط دو واحد تئوري از درس هام مونده باشه. چيزي که منو پريشون مي کرد، شش ماه تمام تنها و بيکار دور از دانشگاه بود. اون اسفند ماه لعنتی گذشت، چقدر راه رفتن تو خیابون ها و دیدن جنب و جوش عید برام درد داشت. من مثل یک آدم مبهوت، مثل کسی که از یه سیاره دیگه پرتش کردن رو کره زمین و نمی دونه چطور باید رو این زمین خاکی راه بره، حرف بزنه و زنده بمونه هر روز صبح بیدار می شدم و راه طولانی تا بیمارستان رو با مترو می رفتم، مترویی که هر روز برای سوار شدنش باید از کنار پارک لعنتی طالقانی رد می شدم و قلبم و تو دستم فشار می دادم و در سکوت شکنجه طولانیم رو تحمل می کردم. من یک علامت سوال بزرگ رو مثل صخره ای هر روز روی شونه هام می ذاشتم و با خودم اینور و اونور می بردم. یک علامت سوال بزرگ جلوی یک «چرا»ی بی رحمانه. چرا حتی نگفت خداحافظ؟ چرا حتی فرصت نداد بگم به امید دیدار؟
نمی دونم اون عید چطور گذشت. خوابیدم، تمام روزها و شب هاش رو تو تختم بی صدا، بی حرکت، بی اشک حتی، دراز کشیدم. من آخرین بخش استاژری م رو فروردین گذروندم در حالیکه دوستام اردیبهشت ماه اینترن شدن و من موندم و 5ماه تمام که باید صبر می کردم امتحان پره بدم. بخاطر بودن با اون اینجا اومده بودم، از بقیه جدا شده بودم و عقب افتاده بودم. حالا باید این 5ماه رو چیکار می کردم؟
برای جنیفر مهم نبود که تا حالا بچه ها با بخش های ماژور پاس نکرده هم امتحان داده بودن. من 2واحد تئوری داشتم و باید می گذروندمش چه شش ماه عقب بیفتم چه یک سال و التماس هم اثری نداشت. همون موقع قدرتش رو نشون داده بود که بخاطر یک روز مرخصی اضافه نذاشت من و دوستم امتحان رادیولوژی بدیم، حتی وقتی استاد گفته بود من می خوام ازشون امتحان بگیرم و با لحن پر افاده ای بهش گفته بود این تو حوزه اختیارات شما نیست. چاره ای جز تسلیم و صبر کردن نداشتم.
نمی دونستم چیکار می کنه، هیچ فکری نداشتم گاهی فکرهای وحشتناکی تو سرم می اومد و نمی خواستم هیچ کدوم واقعیت داشته باشه. ترجیح می دادم تو فکرام سالم و سرحال باشه و منو نخواد تا اینکه اتفاقی واسش افتاده باشه… اون بهار و تابستون طولانی ترین روزهای زندگیم شده بود. یک غروب خنک و آروم اواخر تیر ماه موبایلم زنگ زد. دوستش بود، رفیق گرمابه و گلستانش. از حرفاش فهمیدم اونم بی خبره ازش. دلم خیلی شکسته بود، حتی از اینکه چرا چیزهایی که براش نوشتم رو از گوشی ای که دست دوستش بود پاک نکرده بود؟ دراز کشیدم رو تخت دقایق طولانی به سقف خیره شدم و بعد شماره ش رو گرفتم، شش ماه گذشته بود از روزی که  زنگ زدم و جواب نداد و من مبهوت تو سالن کنفرانسی که به سرعت خالی شده بود نشسته بودم و نمی دونستم باید به کجا برم؟ دومین زنگ برداشت آروم و خندان. اشک هام از دو طرف صورتم سر می خورد و از روی گوشم می لغزید و می افتاد روی بالشم و من جمله هام رو آروم و شمرده می گفتم تا بغضم رو و اشکم نفهمه…  دوباره تولدش بود و من داشتم تو گرم ترین روزهای مرداد ماه خیابون ها رو  برای پیدا کردن 26تا از قشنگ ترین رزهایی که تو این شهر پیدا می شد زیر پا می ذاشتم…

 

ساعت سه صبح است. مدت هاست همينطور است. در اتاق خوابم هميشه ساعت سه است و من بي خواب شده ام. هميشه در اين ساعت از سوزش چشم هايم مي فهمم که نه اين خيره شدن به سقف، نه حلقه هاي دود و نه اين تاريکي دردم را دوا نمي کنند. دوست دارم بلند شوم روبدوشامبر ابريشمي صورتي ام را بپوشم، پرده را کنار بزنم، با آه بلندي در ادامه دو جرعه پياپي ويسکي به ماه خيره شوم و صفحه دلخواهم روي گرامافون در حال چرخيدن باشد. اما واقعيت اينست که بي خيال شانه هاي لخت، پابرهنه پارکت هاي سرد را طي مي کنم و بطري پلاستيکي آب را از يخچال بر مي دارم و يک نفس سر مي کشم و طعم مزخرفش را به روي خودم نمي آورم و مردد بين برداشتن کتابي يا گوش کردن به آهنگي، يا نگاه کردن به پنجره و يافتن ماه رنگ پريده بين اين همه لامپ و روشنايي، خميده و پا برهنه به رختخواب بر مي گردم و نگاهم را از ساعت که سه است و هميشه در اين ساعت سه است و يک عقربه بيشتر ندارد مي دزدم.
بیداری، بی خوابی. ساعت سه یعنی نه تا دیر وقت بیدار موندن، نه صبح زود بیدار شدن، یعنی بی خوابی لعنتی، یعنی تنهایی وقتی کسی نیست که تاریکی لمسش رو لذت بخش تر کند. یعنی من در این جهان تاریک بی صبرانه منتظر صبحم و رنج می کشم…

پرسیدی چه می کنم با این کلمات؟

من واژه های تازه را نگه نمی دارم تا پژمرده و رنگ پریده شوند و بعد دردهای بوی نا گرفته را، خاطره های زیر اشک پوسیده را، هق هق های فروخورده را، با نفسی مثل آه رها کنند و بمیرند و محو شوند، مثل دود سیگار مرد خسته ای کنار خیابان که به شعله های آتش روبرویش خیره شده، و بوی چرک می دهد و بوی زخم می دهد و از عبور های بی نگاه خسته است.
من کلمه های نو را در آغوش می گیرم. قصه هایی می گویم که شعر های تازه می زاید و چگور عاشیق ها را مست می کند و هر عاشیقی در دییشمه صدایش را که بشنود سازش را می گذارد و می رود. قصه هایی که شمشال های چوپان ها را افسون کند تا گرگ ها هم عاشق شوند. قصه هایی که بعد از من آهنگ دوزله و تنبکِ رقص دختران دامن پوش گیس بلند شود. قصه هایی که هر بار گفته شوند، از دلشان واژه های بکر بروید، به لطافت نوازش دستی ستایش گر روی پوستی گرم از باکره ترین عشق ها .  دوست دارم این کلمه ها را با یک نفس مثل دمیدن به گل قاصدکی در باد، یا بادبادکی رقصان در دورترین و پاک ترین و آبی ترین نقطه آسمان، رهایشان کنم، با یک نفس از اعماق جانم، که زنده ترین و عاشق ترین دم و بازدم زندگیم است که در بوسه ای سخت گرم و طولانی تمام جانم را به لبم می آورد و تمام می شوم و گم می شوم و نیست می شوم. واژه ها می مانند و به جای من نفس می کشند. اگر واژه های تازه ای بود. اگر می آمدی…

 

*دییشمه: مبارزه و مسابقه میان دو عاشیق از طریق آواز و موسیقی است. در پایان این مبارزه عاشیق مغلوب، سازش را به رقیبش می‌بخشد.
*شمشال و دوزله هر دو از سازهای قدیم کردستانند.

لطفا بیا. سر راه آمدنت یک پاکت کلمه های نو بیاور. می خواهم کلمه های تازه را بردارم ببویم، مثل ملافه های تازه شسته شده در صبح خنک تابستانی، مثل مداد های تازه تراشیده شده و بوی کتاب های نوی اول مهر و ریه هایم پر شود از بوی تازگی، مثل بوی باران عصرگاهی وقتی شمعدانی ها روی هره پنجره کش و قوس می آیند برای شکفتن.
می خواهم کلمه های تازه را بردارم با دقت دنبال هم بچینم و حواسم باشد تلخ نشوند، بغض نباشند، درد نکشند. می خواهم کلمه های تازه را که در پاکتی و با لبخندی برایم می آوری مثل شکوفه های سیب روی شاخه های دفتر های نو بچینم و تماشایشان کنم که چه اندازه معصومند و هنوز هیچ باد اندوهی گلبرگ های سفیدشان را نریخته. با کلمه های تازه ات که در پاکتی نو برایم می آوری نمی دانم «دوستت دارم» چه شکلی می شود ولی خوب می دانم وقتی کهنه شود، وقتی دیگر تازه نباشد، وقتی صدای تلفظ حرف حرفش مثل لرزیدن گلبرگ های سفید شکوفه های سیب نباشد، می شود «دلم تنگ شده».
بیا، لطفا بیا و برایم کلمه های نو بیاور من از این حرف های تکراری خسته ام.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.