You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2014.

مگر می توانستم چیزی را تغییر بدهم؟ جهان یک تردمیل بزرگ است. ما نمی رویم، نمی رسیم، فقط می دویم. و این خیلی غم انگیز است. چون اگر هم ندوی ممکن است بیفتی و دندان هایت خرد و خمیر شود و بقیه اعضای بدنت هم به دنبالش. همه ما قهرمانیم. یک جورِ گلادیاتور مانندی قهرمانیم. توی قفس شیرها می جنگیم و در هر لحظه گریختن از مرگ و گاهی هم شرافتی اغوا کننده به کمک آدرنالین! خون را انتهایی ترین مویرگ های بدن قدرتمندانه پمپاژ می کند تا کمی بیشتر دوام بیاوریم. ولی در نهایت به پله بالاتری نمی رویم. این که سربازها وزیر می شوند فقط توی آن صفحه چهارخانه سیاه و سفید است. در واقعیتِ زندگی هیچ سربازی که یک خانه سفید و بعد یک خانه سیاه جلو رفته وزیر نمی شود. زندگی یک سیستم منطقی دارد. آن هم «انتخاب طبیعی»ست. قوی تر ها انتخاب می شوند و ضعیف تر ها باید بروند کشکشان را بسابند. و تو انتخاب نمی کنی که گلادیاتور باشی یا شاه یا تماشاچی. تو فقط باید روی تردمیل خودت خوب بدوی.

دارم با مریضم حرفم می زنم. 26 ساله است و سرطان سینه دارد و قرار است شیمی درمانی شود. گریه می کند و من دارم برایش توضیح می دهم که گرچه اتفاق بدی برایش افتاده ولی پایان راه نیست. بین اتاق من و دکتر ح یک پارتیشن نازک فاصله است فقط. دکتر دارد بلند بلند برای مددکار و همراه یک بیمار دیگر می گوید که خانم فلانی سرطان سینه داشت و فقط می خواست دخترش را ببیند و بمیرد. همین چند روز پیش هم فوت کرد. پروسه مرگ را طولانی نکنید و بگذارید مریض به جای زجر کشیدن توی بیمارستان این چند روز را توی خانه و کنار خانواده اش بگذراند. تمام حواس دخترک به حرف های آن طرف در است، به مرگ. و اشکش قل میخورد و می افتد روی دست های استخوانی اش. شوهرش با داروهایش از راه می رسد.و وقتی مراحل درمان را توضیح میدهم رو به دخترک نگران می کند و می گوید من نمی دانم، خودت فکر کن ببین می توانی برای آزمایش ها و ویزیت ها بیایی یا نه. نمی شود هر روز مغازه را ول کنم. و من دلم می خواهد دخترک را بغل کنم و بگویم نگران نباش همه چیز درست می شود. سه ساعت بی وقفه حرف می زنم. دخترک اشک هایش را پاک می کند و می رود، نگران پسر کوچکش است که تنهاست و سرما خورده. و من با خودم فکر می کنم زندگی با دو مرد سخت است. زن ها همیشه به مادر، خواهر، دختر یا یک زن دیگر احتیاج دارند. وگرنه زندگی خیلی سخت تر می شود.
زن دیگری پشت در گریه می کند. من نمی بینمش. دارد با دکتری که نمی بینم حرف می زند. می گوید دکتر گفته فقط سه ماه زنده ای، شوهرم کتکم می زند و من جایی برای رفتن ندارم. یک جایی برایم پیدا کنید این چند روز را زندگی کنم. نمی توانم بروم در را باز کنم و زن را ببینم، نمی خواهم بدانم کجا بوده و به کجا می رود. چون هیچ کاری از من بر نمی آید و جهان بی نهایت زشت است…

کنار خیابان گریه کردم، چون رفته بودم غذا سفارش بدهم و وقتی منو را نگاه می کردم دیدم کیف پولم بیمارستان جا مانده، ساعت سه بعد از ظهر بود، گرسنه بودم و سردرد داشتم. از صبح چیزی نخورده بودم به جز مقدار زیادی حرص. توی بخش هر روز جلسه است. هر روز همه دور هم جمع می شوند تا تصمیم بگیرند اوضاع نابسامان این بخشِ تازه راه افتاده را چطور روبراه کنند. اما هیچ چیز درست نمی شود و همه ناراضی اند. چون یک خیریه و دو تا آخوند و یک عده بازاری راه افتاده اند آمده اند توی بیمارستان به دکترها و پرستارها و مددکارها می گویند چطور کار کنند وگرنه پول نمی دهند! و این می شود که هیچ چیز سر جای خودش نیست. پول در این جهان حرف اول را می‌زند. بعد از این که به قراردادم اعتراض کردم یک دفعه ساعت کاری ام و شرح وظایفم هم افزایش یافت. من که به تنهایی پزشک و پرستار و مسوول خرید و تجهیز مرکز بودم، به عنوان نیروی اضافی به واحد دیگر معرفی شدم تا در نوشتن گزارش پایان سال یک پروژه دیگر همکاری کنم، چون زیر بار رفته اند مبلغی که از قراردادم کم کرده بودند اضافه کنند. گاهی فکر می کنم هیچ کدام این ها را تحمل نکنم و یرای خودم دیوانه شوم و مست توی کوچه ها راه بیفتم آواز بخوانم: بیا به بالینم که جان مسکینم تاب غم دگر ندارد… و هیچ چیز دیگر برایم مهم نباشد و هیچ چیز غمگینم نکند و خشمگینم نکند. حتی وقتی مادرم زنگ می زند و با دعوا گوشی را قطع می کند یا خواهرم درمانده است یا برادرم دارد در مشکلات حل می شود. 31سالگی مهم نباشد، درس مهم نباشد، آینده و گذشته و کار و حقوق آخر ماه و دِدلاین ها و کارهای نیمه تمام مهم نباشند. چقدر دیوانگی خوب است. دیگر کسی از آدم انتظار ندارد صبور و متشخص و آراسته به لبخند باشی و می توانی به جای گوش دادن به حرف های بی سر و ته رییس بخش، بروی روی جدول های کنار خیابان ادای هواپیما دربیاوری و زندگی را واگذار کنی به اهلش.

پ.ن.امروز بعد از ویزیت وقتی مریض رفت، دو دقیقه بعد دخترش برگشت با دو تا شکلات بیسکویتی. گفت این ها را مادرم برای شما آورده بود. یادش رفت بدهد. من یواشکی آرزویِ این که این بخش و این اتاق را رها کنم بروم یک جای دیگر، از روی گزینه های روی میز برداشتم و گذاشتم توی کشو.

قاب هایی روی دیوار هست که پایین نیاورده ام. نه برای دلبستگی، و نه برای این که بودنش چیزی را به یادم بیاورد یا حتی از یادم ببرد… فقط برای این که از آن مستطیل سیاه که جای خالی قاب روی دیوار است بیزارم. مستطیلی که می گوید کسی چیزی را کنده و برده.
یک نامه برای خودم نوشته بودم. از این ایمیل هایی که سال بعد به دستت می رسد. امروز یک دفعه بی دلیل یادم آمد که به زودی در اینباکسم ظاهر خواهد شد و برای چندمین بار ساده دلی احمقانه ام را پیش رویم خواهد گذاشت. یادم نیست کجا پیدایش کرده بودم، اما باید بروم دوباره برای خودم نامه بنویسم و در آن بگویم «هیچ کس کنارت نخواهد ماند» و اطمینان داشته باشم که وقتی به دستم می رسد سرم را تکان می دهم و لبخند تلخی می زنم، اما شرمگین نخواهم بود.

قبل از عمل یک نفر می آید می پرسد اسم کوچکت چیست؟ اسم توی شناسنامه ت نه ها! اسمی که با آن معمولا صدایت می کنند. بعد توی ریکاوری یک خانم میانسال تپلی نشسته و همان طور که سرش روی یک دفتر گنده خم شده و چیزهایی می نویسد هر چند دقیقه یک بار صدایت می کند. انگار یک نفر از دور توی تاریکی یک فانوس کم نور را تکان می دهد. می دانی؟ اسم کوچکت را صدا می زنند. نه فامیلت را، نه هی خانوم محترم و نه هیچ چیز دیگر. برای این که اسم کوچک آدم نزدیک ترین در به آدمی ست. و باید کسی باشد کنار آدم که مدام این فانوس را روشن نگه دارد. که صدایت کند که بدانی هستی و بدانی هست…

یادم نمی‌آید آخرین باری که خانه بوده ام و با خیال راحت فیلمی دیده ام یا حداقل روی کاناپه دراز کشیده ام کی بوده. آن قدر خسته و از هم پاشیده بر‌می‌گردم به خانه که فقط دوست دارم بخوابم. تمام روز با انرژیِ تمام این طرف و آن طرف می‌دوم و با آدم ها حرف می‌زنم و لبخند می‌زنم. اما برای این که بتوانم تمام این کارها را بکنم باید به اندازه آدمی که یک سبد پر از سیب روی سرش گذاشته، و دارد با دوچرخه از روی طنابی روی یک دره عبور می کند تلاش کنم و همش مواظب باشم سیب ها نریزد و تعادل دوچرخه را حفظ کنم و همش بترسم که سقوط نکنم توی دره، تازه یک نفر دارد سیب ها را با تیر کمان نشانه میرود وممکن است بخورد توی پیشانی من!برای همین شب ها بی اندازه خسته ام و مغزم درد می کند. شاید هم علتش این است که توی مغزم همش دارم حرف می‌زنم. مثلا وقتی توی اتوبوس من از میله ها آویزانم و کوله پشتی سنگینم هم از من آویزان است و دوتا مرد گنده با هیکل های نخراشیده و دف و تنبکشان هوار می کشند «من یه پرنده م آرزو دارم… !» یا وقتی مدیر خنگمان لم داده روی صندلی و خالی می بندد و از شیرین کاری هایش ذوق می کند و گنده گوزی می کند و ما هی در سکوت لبخند می زنیم، یا مثلا آن وقت هایی که آقای رییس بخش زل می زند به مچ دست های بیرون مانده از آستینم و هی از بالا تا پایین براندازم می کند، و ضمن معرفی ام به همکارش، کار سنگینی روی دوشم می‌گذارد و اضافه می کند این خانم دکتر قصد دارند به عنوان کار خیر! در این پروژه همکاری کنند، و وقتی که قراردادم را با مبلغ کمتر از میزان توافق شده دستم می‌دهند، و خیلی وقت های دیگر که من آدم های خسته و خشمگینِ توی مغزم را ساکت می کنم و چیزی نمی‌گویم. دلم می خواهد کسی کاری به کارم نداشته باشد. دلم می خواهد یک تابلو آویزانِ گردنم کنم که: «لطفا آدرس نپرسید»، هر کس که با روپوش سفید توی بیمارستان می چرخد لزوما تمام قسمت های بیمارستان را بلد نیست و اگر جواب می دهد نمی دانم، شاید واقعا نمی داند و این عصبانی شدن و بد و بیراه گفتن ندارد. و همین طور دوست دارم وقتی توی آسانسور به بالاترین طبقه بیمارستان می روم روی همان تابلو اضافه کنم «ناشنوا» تا در این مسیر طولانی مردم همین که سوار می شوند و چشمشان به روپوش سفید می افتند شروع نکنند از «اینترن» ها بد بگویند و فکر کنند دلشان خنک می شود. و گاهی هم دلم می خواهد وقتی برای گرفتن یا برگرداندن پرونده مریض مجبورم با دخترک چشم سبز و مردنیِ منشی بخش حرف بزنم، با دست چانه اش را بگیرم و برگردانم طرف خودم و بگویم وقتی داری با کسی حرف می‌زنی و مسوولی که جوابش را بدهی، باید نگاهش کنی نه این که زل زده باشی به روبرو و شانه ات را بالا بیندازی و بگویم آن لبخند موذیانه ات بعد از آن که به همه سوال ها با جمله «به من مربوط نیست» جواب می دهی، خیلی چندش آور است.
یک روز از این همه اتفاق های کوچک و حقیر و جانفرسا می‌میرم وخیلی هم زشت و بدجور است که آدم از چیزهای کوچک و حقیر و جانفرسا بمیرد. حداقل یک حماسه ای چیزی رخ بدهد آدم با عزت و افتخار بمیرد، نه این که مثلا یک روز در حالی که مدیر نفهم و بی شعورش دارد عین گرامافونی که سوزنش گیر کرده وِر می زند انفارکتوس وسیع حاد قلبی بکند و بیفتد همان جا بمیرد!

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.