You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2013.

مرگ به یک شوخی عجیب می ماند. آدم بعد از شنیدن خبر فوت کسی انتظار دارد بیایند و بگویند هی فقط یک شوخی تلخ بود. پاشو، این اشک ها را هم پاک کن. آدم پیش خودش تصور می کند مگر می شود تنی که تا دیروز راه می رفته حرف می زده، نفس می کشیده می خندیده، الان دراز کشیده باشد زیر خاک. و کم کم به توده ای بی شباهت به آن چه بوده تبدیل شود. امکان ندارد.
آن روزی که پسر کوچکی به دریا رفت و دیگر برنگشت، منِ وحشت زده و ناباور به جسد کوچک پیچیده شده که مردهای سیاه پوش آوردند و وسط حیاط خانه شان گذاشتند نمی توانستم نگاه کنم و به خواهرهایش که التماس می کردند یک کاری کنید برادرم زنده شود. ذهنم مرتب به عقب برمیگشت و او را زنده و سوخته از آفتاب تابستان و شاد در حالی که داشت زنگ خانه ما را فشار میداد تصور می کرد. و هیچ ارتباطی بین این دو تصویر پیدا نمی کردم. مثل بعدترها که مادربزرگ و پدربزرگم فوت کردند. من سال ها ندیده بودمشان، حتی به مراسم دفن یا ختمشان نرفتم. فقط دورترین خاطره ای که گوشه ذهنم مانده بود هی می آمد جلوی چشمم خیره نگاهم می کرد و گیجم می کرد. انگار آدم هایی که ما می شناسیم نمی توانند بمیرند. یا حق ندارند بمیرند… چه برسد به این که مرگشان را هم جلو بیندازند. مرگشان انگار عجیب و توجیه نشدنی ست. سعی می کنم این تصور که اطرافیانم خواهند مرد را از ذهنم بیرون کنم، این فکر بارها توی روزهای گذشته پشتم را لرزانده. باعث شده بدوم بغلشان کنم یا وقت نگاه کردن بهشان بلند شوم الکی بروم توی آینه دستشویی بغضم را نگاه کنم و برگردم یا به آن ها بگویم دوستت دارم، یا دلم تنگ شده. بلند شوم توی خواب نگاهشان کنم، یا به لبخندشان که توی یک عکس تصویر شده. و فکر کنم خدای من آدم ها ممکن است از این که کسی را نداشته اند تا با او حرف بزنند، از این که همیشه سعی کرده اند خوب و شاد و سرحال باشند تا مبادا حوصله شان را نداشته باشیم می میرند. و ما چقدر قاتلیم. بعد هم فراموش می کنیم و می رویم پی کارهای مهم روزانه مان. می پذیریم که مرگ حق است و خودمان را می بخشیم و فراموش می کنیم. گناهی که بخشودنی نیست. گناه این که وقتی می توانسته ایم دوست بداریم و انسان باشیم، شانه خالی کرده ایم و گذشته ایم.

*عنوان :4مرحله سوگواری برای مرگ

توی فیلم ها وقتی صحنه های اول فیلم شاد و رنگی و پر سر و صدا و خنده است، وقتی یک زوج خوشبخت، یک آدم موفق، یک جمع شاد را نشان می دهد، بعدش قرار است یک اتفاق بد بیفتد، همیشه همینطور است، دوست ندارم این فیلم ها را. دیروز یک روز خوب بود، صبح بیدار شدم و از دیدن اختلاف رای نفر اول و دوم بی نهایت شاد شدم، روز قبل کلی برای گزارشم وقت گذاشته بودم و صبح خوشحال و راضی از اتاق رییسم بیرون آمده بودم، چون دیگر نمی خواستم به آنجا برگردم، چون گفته بودم: هی! من دارم می روم فعلا. خداحافظ! بعد از ظهر حوله به تنِ لذتناک از دوشی طولانی، توی تختم دراز کشیده بودم و به کارهایی که باید در این مدت استعفا از کارم انجام بدهم فکر می کردم و به دلخوشی هایم و به این که چقدر روز خوبی بود. مسیج آمد خواهرم بود. دو کلمه نوشته بود: نازی مرد. من چند بار این دو کلمه را خواندم، حتی اشک هایم بیرون میریخت ولی هنوز نمی فهمیدم منظورش چیست. نازی مرد و گفته بود می میرد، گفته بود تحمل ندارد، گفته بود این بار نمی تواند. و ما هیچ کار نکرده بودیم. بس که نازی می خندید، بس که گرم و شاد می خندید، بس که مثل یک کودک پر انرژی این طرف و آن طرف می دوید و به همه کارها می رسید. من تازه شناخته بودمش، توی مطب میدیدمش ولی فقط سلام می کردیم. همین هفته پیش عکس های عروسیش را نشانم داده بود و گفته بود چقدر سخت است طلاق گرفته باشی و تنها زندگی کنی. و حالا ترک شده بود، دوباره. شیر گاز را باز کرده بود و تمام. صبح دیگر زنده نبود. دیگر درد نمی کشید، دیگر برای خوشحال شدن شوهر پفیوزش مدام لبخندهای شیرین نمی زد و از صبح تا شب یک سره کار نمی کرد، دیگر نگران نبود بچه هایش را ازش گرفته اند و سردترین اقیانوس ها بینشان فاصله افکنده است، دیگر تمام شده بود. گریه می کردم، دور اتاق راه می رفتم، به دیوار مشت می زدم، روی تخت می افتادم، گلویم را گرفته بودم و هق هق می کردم، ولی بی فایده بود. هیچ چیز بر نمی گشت. نازی مرد. دیگر خانواده اش برای طلاق عاقش نمی کردند، دیگر آقای کثیف همسایه نمی گفت تازه صیغه ات هم می کنم، دیگر خانواده اش سرافکنده نبودند، دیگر تمام شده بود. یک گوشه تپنده از قلبم از حرکت ایستاد و برای همیشه سنگ شد. فکر این که چرا کاری نکردم، چرا نتوانستم کاری کنم مرا می کشد. روحت شاد و آرام.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.