You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2014.

صبح اول زنگ واحد کناری را زدند، صدایشان را می شنیدم، گفتند سقف پارکینگ چکه می کند احتمالا از حمام شماست. توی دلم گفتم واویلا! حتما خرابی از خانه ماست، همانطور که در طول چند سال گذشته همینطور بوده. چند دقیقه نشد سرایدار و مدیر ساختمان در آستانه در ظاهر شدند. سقف پارکینگ آمد جلوی چشمم… نمناک و پوسته پوسته شده و در آستانه ریزش، مثل من.
حمام خانه قدیمی مادربزرگم توی حیاط بود. در را که باز می کردی ابری از بخار غلیظ وسط سرمای زمستان تا بالکن طبقه بالا می رفت، من دوست داشتم همانطور داغ و پیچیده در بخار بدوم توی اتاق و بعد خودم را خشک کنم و بچسبم به بخاری ولی مادرم مجبورم می کرد توی بخارها لباس ببوشم، لباس به سختی به تنم می رفت و بخارها کم کم محو میشد و بعد در را باز می کردی و هوای سرد ریشه تک تک موهای بدنت را راست می کرد و خیس و چندشناک و لباس ها چسبیده به تن می رفتی توی اتاق و دیگر حتی بخاری هم لذتی نداشت.
کارتن ها کنار اتاق روی هم چیده شده. قرار بود ماه پیش اسباب کشی کنیم، پرده ها باز شده و پنجره ها لخت مانده، گرد و خاک همه جا را گرفته و رطوبت و نم و چک چک و شرشر. احساس می کنم خیس و چندشناک با موهای سیخ شده در را باز کرده ام و هوای زمستان توی استخوان هایم می دود و بخارها محو شده.

می پرسم فایده این جلسه ها این است که همه چیز را همین طور که هست بپذیرم؟ می گوید نه برای این که بدانی چطور می توانی از همین شرایط استفاده کنی. می پرسم یعنی نهایتا بپذیرم همین است که هست؟ نگاهم می کند و هر دو باز چند بار جمله هایمان را به شکل دیگر تکرار می کنیم و بحث عوض می شود. درست انگار تمام دنیا روبرویم نشسته باشند و با سند و مدرک بخواهند راضی ام کنند بدون دست یا پا یا چشم می توانم کاملا عادی زندگی کنم.خب واقعا چه توقعی دارم؟ آدم فکر می کند حرف زدن سبکش می کند. فکر می کند این که بگویند حق با توست خشمش را کمتر می کند و فکر می کند شاید یک آدم دیگر، یک فکر تازه نفس تر، راه جدیدی بلد باشد و باز آخرش می بیند آدم پذیرفتن نیست آدم جنگیدن (احمقانه) است. آدم پذیرفتن، جایی که زورش نمی رسد با سر نمی رود توی دیواری که از جایش تکان نمی خورد، آن قدر تن به در و دیوار و قفل و میله ها نمی کوبد، خودش را زخمی و خونین نمی کند، آدم پذیرفتن، می پذیرد، کنار می آید و زندگی می کند. احمق می ایستد، له می شود و سهمی از زندگی نمی برد.

عادت کرده ام هر وقت سرایدار زنگ می زند اخطاریه، احضاریه یا برگه ترسناکی برایم آورده باشد. می گذارمشان روی میز نهارخوری کنار قبض های و برق و تلفن و شارژ بعد به همه چیزهایی که زمینگیرم کرده فکر می کنم. یکی می گفت زندگی مثل بالن است باید چیزهایی که اسیرت می کند و دست و پایت را می بندد و مثل کیسه های شن آویزانت شده اند رها کنی تا بتوانی بالا بروی. می خواهم پیدایش کنم و بگویم ببین داداش! یک نفر تمام وقت دارد با بیل شن می ریزد توی بالنم، اگر مردی خودت بیا هوایش کن!

1. خانم بیست و سه ساله که مادر و خاله اش را به علت سرطان سینه از دست داده است برای مشاوره به جراح مراجعه می کند. جراح توصیه های لازم را انجام می دهد و خانم را تحت نظر قرار می دهد. مدتی بعد یکی از تخمدان ها به علت توده مشکوک برداشته می شود و در یکی از مراجعه ها جراح به خانم می گوید توده ای در گردنش دارد که باید بیوپسی شود. خانم جدی نمی گیرد و شش ماه بعد با متاستاز وسیع به جراح مراجعه می کند (کسی که نزدیکترین عزیزانش را به علت سرطان از دست داده و قصد پیشگیری داشته است). بیمار با تشخیص لنفوم رادیوتراپی و شیمی درمانی می شود. نمی خواهم جزییات پرونده پزشکی بیمار را بازگو کنم ولی این ها را گفتم که به اینجا برسم که با این ریسک بالای سرطان و با این میزان از سهل انگاری، در تمام مراجعه هایش به پزشک اعلام می کند که قصد بارداری مجدد هم دارد. چون دو تا دختر دارد و شوهرش پسر می خواهد! علیرغم توصیه پزشک به این که تخمدان ها را بردارد و یا این که حداقل مدتی بارداری را به تاخیر بیندازد تا از عدم بازگشت سرطان مطمین شوند، باردار می شود و بعد از تشخیص جنسیت جنین اقدام به سقط می کند چون بچه دختر بوده… و بالاخره هم باردار می شود و پسر می زاید… 
2. یک عده هستند که فکر می کنند زن ها دو دسته اند. یک دسته آن موجودات نقاشی شده که حضرات خودشان را می کشند با یک مدل بالاتر ماشین و هورمون تزریق کردن و تیغ زدن بابای گرامی عشوه خرکی هایشان را بخرند، یک دسته هم آن زن هایی که اسلحه دست گرفته اند و توی عکس ها با موهای بافته لبخندهای طلایی می زنند. دسته سوم و چهارمی وجود ندارند. زنی که با وجود سرطان و پشت سر گذاشتن جراحی های سنگین و درمان سنگین شیمی درمانی، کار می کند و بچه اش را تر و خشک می کند و به زندگی اش می رسد و سعی می کند به خاطر آدم هایی که زندگی شان بسته به اوست زنده بماند توی کدام دسته است؟ زنی که از صبح تا شب کار می کند ولی به دلیل زن بودن حقوقش کمتر از همکار مردش است در کدام دسته قرار می گیرد؟ زنی که در مملکتی زندگی می کند که مهم ترین مساله روزش این است که او چطور لباس بپوشد، حق ورود به کدام محل را دارد و کجا برایش ممنوع است و تازه بعد نوبت پدر و برادر و شوهر و پسرش می رسد که باید نبایدهایش را تعریف کنند در کدام دسته است؟ بگذریم بله بگذریم. زن اگر راست می گوید برود حقش را «بگیرد» حقی که مرد داشته و دارد و اگر نمی رود اسلحه دستش بگیرد و بمیرد و بکشد از بی عرضگی خودش است. تازه یک فحش مودبانه هم می توانیم به او بدهیم، «فمینیست».
3. بعد از سه روز کنگره و سخنرانی چندین و چند نفر از بزرگ ترین ها، که خیلی فشرده و با زمان بندی پانزده دقیقه و بیست دقیقه برای هر پرزانتاسیون برنامه ریزی شده بود و مدام سخنران ها تذکر وقت می گرفتند و از فرط تند تند حرف زدن لکنت زبان می گرفتند، یکی از سخنرانی ها بیشتر از بقیه به دلم نشست. دکتری که یکی از اسلایدهایش را به یکی از کارتون هایی که اخیرا درباره اسیدپاشی منتشر شده اختصاص داده بود و این شعر: تنگ چشمان را نیاید روی زیبا در نظر. قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود.

من عاشق پنیرم. همه انوع پنیر. این را هر کس چند بار با من غذا خورده باشد می داند.برای صبحانه نیمرو دوست دارم، از آن مدل نیمروها که زرده گرد سفت نشده در مرکز سفیده براق می درخشد. چیزهایی دیگری هم هست. ولی بگذریم. دانشجو که بودم، هم اتاقی ای داشتم که دختر بدی نبود. از پنیر بدش می آمد. نه این که پنیر نخورد، بلکه این فرآورده کثیف را هیچ جا نباید میدید، مثلا توی یخچال، روی میز یا هر نقطه دیگر از آشپزخانه. از بوی تخم مرغ هم بدش می آمد. اگر می خواست نیمرو بپزد تخم مرغ را در ظرفی خوب هم میزد و بعد توی ماهیتابه میریخت و دو طرفش را سرخ می کرد. مشهدی بود و حتی طعم و مزه غذاهایی که گاهی از خانه می آورد با آن چه که تا آن زمان خورده بودم خیلی فرق داشت. گوشت هم دوست نداشت. خیلی چیزها دوست نداشت. مثلا از توی قرمه سبزی خوشمزه مادرم لیمو عمانی هایش را جدا می کرد و می خورد، همین. ما خیلی حرف ها داشتیم که با هم بزنیم. از رویاهایمان، گذشته و آینده مان. اهل کتاب و فیلم و موسیقی بود و همیشه حرف برای گفتن پیدا می کردیم. ولی آشپزی نمی کرد، به خانه اهمیت نمیداد، تلاشم برای همین کارهای جزیی را تحقیر می کرد. یک روز وقتی رفته بود مشهد، خودم را تنها توی خانه دیدم که همه چیز نامنظم و به هم ریخته دور و برم بود، آشپزخانه پر از ظرف های کثیف و زباله های تلنبار شده بود و قبض های آب و برق پرداخت نشده بود و تلفن قطع بود و لامپ های خانه مدت ها بود سوخته بود و قسمتی از خانه کاملا تاریک بود. وقتی هم که سعی می کردم به این اوضاع رسیدگی کنم مثلا وسط جر و بحثمان می گفت اصلا باید به جای دانشگاه رفتن شوهر می کردی! بچه های دانشگاه به خاطر تحقیر و تمسخر دایمی حرف هایش علاقه ای به رفت و آمد با ما نداشتند. فکر کردم چقدر دلم نان تازه و پنیر می خواهد، یا یک نیمروی داغ، شاید هم آبگوشت! چقدر دلم می خواهد خانه گرم و مرتب و نورانی باشد. این همه ساکت و غمگین نباشد. بعدتر فکر کردم دیگر نمی توانم. چند روز پیش توی سلف بیمارستان زل زده بودم به لیمو عمانی قورمه سبزی سیاه و غلیظ توی بشقابم و به همه این ها فکر می کردم. به این که نمی شود فقط یک بعد از کسی را دوست داشت و کنارش شاد بود. آدم یک روز دلش می خواهد بدون عذاب وجدان نیمرو بخورد یا مهمانی پر سر و صدایی بگیرد، یا کف آشپزخانه اش برق بزند، نگران امتحان آخر ترمش باشد و بتواند دیوانه بازی دربیاورد. آن وقت ها فکر می کردم باید عالی بود! الان معتقدم باید کامل بود حتی کم، متوسط و معمولی. احتمالا بعدها می رسم به این که هیچ چیز مهم نیست…

من فکر می کردم افسرده ام و زندگیم واقعا انقدر پیچیده نیست و من راه بهتر شدنش را بلد نیستم. بنابراین رفتم تراپی و به این نتیجه رسیدم که دچار واکنش های طبیعی به یک زندگی کاملا پیچیده و مشکلاتش هستم. و همچنان سوال «حالا باید چکار کنم» شدیدا به جای خودش باقیست.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.