You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2014.

1. می گویند پاندورا درِ جعبه ای که گفته شده بود نگشاید گشود و همه مصیبت ها روی زمین پراکنده شد، فقط امید باقی ماند تا تسلای بشریت باشد. سوال این جاست که اگر امید چیز خوبی بود، توی جعبه کنار همه «مصیبت های زمین» چه کار می کرد؟ و این که اگر امید قادر بود چیزی را تغییر بدهد، اصولا چرا این قدر بی خاصیت بود که وقتی در جعبه باز شد از جایش تکان نخورد و همه گریختند؟
2. دیروز رفتم دفتر رییسِ بزرگ و خنگ، باز هم 3 ساعت معطلم کرد و کارها انجام نشد. عصبی و خسته و کلافه بودم. گریه کردم، پشت میز رو به دیوار. گریه ام شامل دو قطره اشک درشت بود که روی آستینم دو تا لکه خیس باقی گذاشت.  احساس کردم باید بس کنم. درست مثل وقتی که بچه بودیم و دور خودمان می چرخیدیم و می چرخیدیم و سرگیجه می گرفتیم و باید می ایستادیم تا اتاق و وسایلش هم بایستند و همه چیز آرام شود. باید بس کنم و بایستم.
3.من برای ماست خریدن توی بقالی محلمان گاهی دقایق طولانی معطل می شوم و مارک همه سیگارها و چیپس ها و شکلات ها را مطالعه می کنم تا یک نفر به خریدم رسیدگی کند، اما وقتی کسی به بیمارستان می رسد می خواهد زود، تند، سریع کارش انجام شود و در غیر این صورت همه آدم های توی بیمارستان رذل و پست و کثیف هستند. آدم هایی هم هستند که فکر می کنند هر وقت توی بیمارستان به شخصی رسیدند که روپوش سفید داشت، نامبرده باید در برابر سوال وی در همان لحظه دود شود و تبدیل به پاسخی جامع و کامل گردد. یا مثلا همین آقایی که دیروز سراغ بخش گوش و حلق و بینی را می گرفت و آمده بود یک راست توی مرکز تحقیقات! و بعد هم با کلی بد و بیراه به دانشجوهای PHD بیچاره، محل را ترک کرد. علت عصبانیت اش هم این بود که  پله ها زیاد بود و اشتباهی بالا آمده بود و سر از مرکز تحقیقات درآورده بود. یا مثلا وقتی آخر شب توی دستشویی هستی و گوشی ات زنگ می خورد و با خمیر دندان گوشه لب و صورت خیس شیرجه می زنی روی گوشی، اما دیگر تمام شده و شماره اشغال است چون مریض محترم دارد به رییس ات زنگ می زند و می گوید هرچی به دکتر فلانی زنگ می زنیم جواب نمی دهد. یک کمی صبر و تحمل هم چیز خوبی شاید باشد.
4.زندگی خیلی سخت و طاقت فرسات. اما گاهی همین قدر که جای خالی توی اتوبوس پیدا می کنم که با کوله پشتی سنگینم بنشینم، یا می توانم کمی زودتر به خانه بروم و  دراز بکشم خوشحال می شوم. از رسیدن آخر هفته، از تمام شدن یک روز، از خوردن آب هویج، از امتحان کردن آدامس های جدید. و فکر می کنم این دیگر آخر کار است! چند روز پیش که توی اتوبوس به پماد رزماری و کیسه آبگرم و رختخواب و دوش داغ و تسکین کمردردم فکر می کردم به این نتیجه رسیدم. از خودم پرسیدم یعنی دارم پیر می شوم؟ نمی دانم با لذت بردن از چیزهای کوچک باید فکر کنم بچه شدم یا پیر؟ فقط می دانم قبل تر ها این طور نبودم.
5.اگر آدم بخواهد رییس اش به طرز مرموزی ناپدید شود و هیچ کس نتواند پیدایش کند باید چه بلایی سرش بیاورد؟ پیشنهادات خود را صندوق پستی بفرستید.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.