You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2019.

اگه بهم می‌گفتن قراره کل تعطیلات عید رو یه نفری بگذرونی شاید می‌ترسیدم یا غصه می‌خوردم. اما تموم شد و من یه نفری هر روز بیدار شدم و در سکوت و بی‌کلامی و بارون روزم رو تموم کردم. نمی‌دونم کجای سال گذشته بود که یه دفعه بیدار شدم از زندگیم. از خوابی که زندگیم بود. روز عروسی خواهرم؟ روز برگشتنم به کار؟ روز خدافظی کردنم از همه؟
نمی‌دونم ولی یه روزی بود که احساس می‌کردم از یه کومای طولانی بیدار شدم و همه چی دور و برم عوض شده و من نفهمیدم. اون چیزایی که من می‌دیدم و می‌شنیدم و حس می‌کردم، توهم بوده. گریه‌م گرفته بود، عین کسی که خواب عزیز فوت کرده‌ش رو دیده و بیدار شده و دوباره با واقعیت مرگش روبرو شده. دیگه هیچ کس برام آشنا یا صمیمی یا قابل اعتماد نبود. حتی خونه‌ای که تک تک کاشی‌هاش و رنگ دیواراش و طرح کاغذ دیواریاش و کفپوشش رو با وسواس انتخاب کرده بودم، برام مثل یه مسافرخونه غریبه بود. بوی عطرهام و کرم‌ها و شامپوها همه مثل بوی یه آدم دیگه بودن. دوسشون نداشتم. تنها چیزی که از قبل مونده بود و می‌خواستمش، گلدونام بودن. تنها چیزی که ازش لذت می‌بردم. همیشه گلدونام خشک می‌شدن. اولین بار بود که انقدر سبز و تازه و زنده بودن. شاید برای این که طول کشید تا یاد بگیرم نمی‌تونم بنجامین و شمعدونی و حسن یوسف نگه دارم. سانسوریا و شفلرا و اون برگ پیچ پیچیا و بن سای شمشاد گل‌های من بودن. وقتی نبودم دووم میاوردن و وقتی میومدم دوباره سرحال و قبراق می‌شدن.
چی تعیین می‌کنه آدم چی رو کی یاد بگیره؟ اگه قانونی وجود داشت که آدم رو در برابر خودش محکوم کنه، برای همه کارایی که با خودم کردم چند سال باید می‌رفتم زندان؟ یا شایدم بدتر. برای همه اون تکه‌هایی از خودم که به نام دوست داشتن کندم و ناپدید شد. هیچ چیز به اندازه جای خالی این تکه‌ها رنجم نمی‌ده.
هیچ کس جز من زندگی رو از من ندزدید.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.