You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2012.

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم… نامجو می خواند… گریه دارد؟ نه. ماما دارد زرشک پلو درست می کند، انقدر همه چیز جمعه ست… و مگر جمعه معنی دیگری غیر از دلگیری دارد؟ شاید هم دارد و من نمی دانم چیست. من چرا ساکتم چرا حرفی برای گفتن ندارم؟ آدم ها کجایند؟ من از آن آدم ها نیستم که همیشه حرف برای گفتن دارند و هی همه چیز را تحلیل می کنند، دیشب اخبار گوش کرده اند و از همه مسایل جهان آگاه هستند. نه من متاسفانه از آن ها نیستم. جهان که هیچ، امروز دیدم بعضی گوشه های اتاقم را هم مدت هاست ندیده ام. برای همین احتمالا دو تا شاخه بلند گلدان گل یاسم، برگ هایش ریخته و لخت شده. رفتم با مهربانی یک کم آب روی سرش ریختم گفتم توروخدا لطفا خشک نشو. من نمی دانستم، حواسم نبود. یک کم بغضم را هم نشانش دادم گفتم ببین، خودت نگاه کن. من واقعا حالم خوب نیست. نمی دانم آیا یاس ها از بی آبی می میرند یا بی توجهی. هیچ محلم نداد، شاید برای انتقام گرفتن آن چند تا برگ سبز باقیمانده را هم رهایشان کند. بگوید بفرما. خوب شد؟ حتی یک گلدان پژمرده هم می تواند از من انتقام بگیرد. معنی اش این نیست که آدم بی دفاعی ام، معنی اش این است که بد بوده ام … بد… گلدان را رها می کنم می روم زانوهایم را روی تخت بغل می کنم، گلدان یاس ولم نمی کند ولی، پشت چشم نازک می کند و یک چشمش هم به گلدان بزرگ روی دراور است. خب که چه یک گلدان پر از گل های خشک کوچک و بزرگ. سرخ، زرد، نارنجی حتی. می بینم راست می گوید. تنها گلدانی که همیشه حفظش کرده ام همین بوده. گل هایی که خشک کرده ام با دقت. سر و ته آویزان کرده ام اسپری زده ام و توی گلدان جا داده ام.
چرا؟ پیشانی ام را روی زانویم فشار می دهم. توی دلم یک چیزی دارد جان می کند، رویم را می کنم طرفش می پرسم چه مرگت است. لال می شود. نمی گوید بغل خواسته است. دستش هوس دست های بازیگوش کرده، هیچی نمی گوید. بغ می کند می رود سر جایش می نشیند. می خورد تو پرم. چون دلم می خواست بهانه بگیرد و بگوید چقدر خواسته که آن دست ها بغلش کنند و، سرش را به سینه بگیرند، و لمسش کنند و لمسش کنند. اما نمی گوید و من نمی توانم برایش دلیل های محکم و منطقی بیاورم و خودم را خوب و موجه جلوه بدهم. نمی گذارد دلم… می زند توی پرم… اما یک روز ارس گردم اطراف تو را گردم…

*عنوان از آهنگ های لعنتی نامجوی لعنتی!

توی این دو سه روز تعطیلی که گذشت و مثل همه تعطیلی های دیگر این خاصیت را داشت که هی فکر کنی و فکرهایت را نشخوار کنی، کلی زندگی حوصله سر بر مزخرفم را مرور کردم. زندگیم عجیب بی حادثه شده و این بی حادثگی پاتولوژیک است. و پاتوژنزش را هم که نگاه می کنم می بینم علت العللش خودمم. از هر چیزی که بالقوه توانایی تغییر دادن نقطه کوچکی از زندگی ام را دارد با تمام توانم فرار می کنم. مخصوصا اگر این عامل بالقوه انسان باشد. من استاد فرارم. من از فرار کردن خسته شدم ولی راستش را می گویم بی اراده ادامه اش می دهم. بین پاهایم و رشته های عصبی که به مغزم می رسند هیچ ارتباطی نیست. اصلا هر جزیی از بدنم خودش برای خودش تصمیم می گیرد. دست هایم دراز می شوند برای گرفتن، پاهایم خیز برمی دارند برای دویدن، لب هایم باز می شوند برای گفتن و تارهای صوتی ام ولی به هیچ قیمتی مرتعش نمی شوند، قلبم تند تند می زند و صورتم مثل یک ماسک مومی منجمد می شود، مثل یک آدم آهنی بد نما شده ام. هیچ کس نیست از من و فرارهایم نترسد، بیاید کنارم بنشیند بگوید نگران نباش من می دانم آنقدر ها هم وحشتناک نیستی، بعد پاهایم سست شود، دویدن یادم برود، این کفش گریختن ها را از پایم بکنم…
شده ام عین بچه ای که لکنت زبان دارد و هیچ کس حوصله نمی کند تا ته جمله اش را بشنود…

بیا منو به گریه بنداز
اسممو صدا کن
دوبار پشت سر هم
من سیگارمو روشن کنم
هی بارون رو از پنجره تماشا کنم.

فردا قرار است برگردم به محل طرحم برای کارهای پایان طرح. بلیط گرفتم از چند روز قبل، فردای این دو سه روز تعطیلی معمولا بلیط پیدا نمی شود. یک اجتناب ترس آوری دارم از رفتن به آنجا. اصلا دلم نمی خواهد دوباره به آن ترمینال لعنتی بروم، سوار آن اتوبوس لعنتی بشوم، پایم را توی آن درمانگاه لعنتی بگذارم، و آن آدم ها را آخ آن آدم ها را دوباره ببینم. اما باید بروم، مجبورم. تا الان هم یک هفته تاخیر دارم. فقط کمر دردی که لحظه به لحظه دارد بیشتر می شود و ضعف و تهوع هم مخلفاتش خواهد شد شاید جلوی رفتنم را بگیرد. فردا صبح هم جلسه علمی مرکز هست و باید حتما برم. دلم می خواهد از زیر همه چیز در بروم و هیچ مسوولیتی نداشته باشم. دلم می خواهد همه جای زندگی مجبوری نباشد. یک چیزی هم باشد که به عشق انجام دادنش از شب قبل بی تاب باشم و صبح با اشتیاق بلند شوم، صبحانه بخورم و شلنگ انداز از در خانه بیرون بروم! فعلا که هیچ چیزی نیست. جز یک سفر اجباری که باورم نمی شود 19 بار همین سفر را با اتوبوس رفته ام و برگشته ام. 19 نیمه شب غمگین رفته ام و 19 دم صبح خسته برگشته ام. برای 19 ماه تمام.

من حافظه ام را از دست داده ام. خیلی عجیب است. غیر از حادثه های معدودی که مدام توی ذهنم چرخ می زند، من باقی زندگی ام را فراموش کرده ام. چند وقت پیش توی مطب دکتر مشاورم، دکتر با لحن آرام و قیافه آرام تری خاطره ای را که یک روز با گریه ای که بند نمی آمد برایش تعریف کرده بودم، برایم تعریف کرد. سکوت کردم، به خودم لرزیدم یک قاچ از زمان قل خورد افتاد جلوی پایم، برشی از زندگی ام که به کلی فراموش کرده بودم. گفتم چرا؟ گفت اون قسمت از خاطراتت رو دیلیت کردی. خودت خواستی و دیگه هم به یاد نیاوردی. باورم نمی شد چطور امکان دارد. اما سعی نکردم چیزهایی که یادم نمی آمد را به خاطر بیاورم. گاهی هم که کسی چیزی راجع به گذشته تعریف می کند مثل داستانی که برای اولین بار می شنوم خوب به حرفایش دقت می کنم. و بعد مثل کسی که بدو بدو می رود آت و آشغال های ته گنجه اش را بیرون می ریزد تا مطمئن شود خنزر پنزر هایش سر جایشان هستند می روم بعدا فکر می کنم ببینم آن اتفاق چطور بوده. گاهی یادم نمی آید. واقعا یادم نمی آید. حتی کارهایی که مثلا دو سال پیش کردم یا حرف هایی که زدم. بعضی وقت ها غمگین می شوم بعضی وقت ها هم نه.
امروز صبح بیدار شدم پابرهنه از تو رختخواب رفتم به آشپزخانه که پنجره اش از شب باز مانده بود. پاهایم یخ کرده بود از سنگ سرد کف آشپزخانه. کنار پنجره ایستادم، هوای سرد می خورد توی صورتم. یادم آمد که در بچگی همیشه خانه سرد بود. باز هم فکر کردم چیز زیادی یادم نیامد… فقط همین. خانه سرد بود…

صبح تمام طول خیابان ولیعصر بارانی را چشم دوخته بودم به برگ های خیس درخت ها و سنگفرش خالی از عابر خیابان. هیچ حس پر سر و صدایی نداشتم، توی دلم عین یه پنج دری تاریک بود که از ته یکی از اتاق ها صدای گرامافون می آمد و شاید قمر با صدای خش داری می خواند. هیچ چیز واضح و روشنی حس نمی کردم. از میدان ولی عصر تا ونک هیچی طول نکشید. پشت چراغ عابر ایستادم. نه عابری بود نه ماشینی. چند دقیقه تا خانه. هوس سیگار توی دلم مور مور می کرد. ولی هیچ چیز دیگری نبود. هی سعی کردم گوش بدهم به خودم، به دلم ببینم کسی در اعماق دلم شکایتی ندارد؟ آزرده نیست؟ مشت نمی زند، چیزی نمی شکند؟ هیچی نبود. یک عید بعد از شناختن او و تنها ماندنم، یک بعد از ظهر بهاری با اصرار مادرم رفتم بیرون، هنوز حس آن بعد از ظهر ابری که از کنار پارک لاله رد می شدم و خیلی جلوتر از ماما بابا تنهایی قدم می زدم و مجسمه فلزی های لاغر را نگاه می کردم و یک بغض و خشمی توی دلم می جوشید جلوی چشمم هست. هر جفت رهگذری که از کنارم می گذشت دلم می خواست بپیچم در خودم و مچاله شوم و فریاد بزنم که چرا نیست. عین کسی که یک دفعه از درد شدیدی می افتد کف پیاده رو. یک طوفانی در من زندگی می کرد که منتظر یک روزنه به بیرون بود تا رها شود. الان ولی هیچی نیست. رو به پنجره بخار گرفته که به منظره درخت های نیمه لخت پارک باز می شود در سکوت لیوان چایم را دست به دست می کنم و فقط فکر می کنم باید در طول آن خیابان زیبا قدم زد، نه این که انگشت هایت را گره زده باشی در انگشتانت، باید بازویش را سفت چسبیده باشی، شانه به شانه اش. و با بخارهای دهانت بازی کنی و حرف بزنی سرمست و بخندانی اش و بخنداندت. اما خشم و بغض و حسرتی در من زنده نمی شود. یک غم بی حوصله و ساکت ته دلم گرامافونش را کوک می کند و فکر می کند زندگی به همین سادگی گذشت. صدای آواز می آید… بگذر و با دل شکسته بگذارم…

دوش گرفتم یک دوش خیلی طولانی… از بین بخارها و نور زرد رنگ خودم را توی آینه مه گرفته تماشا کردم. سعی کردم یک لبخند زیبا را تمرین کنم یا تقلید کنم. حوله را برداشتم و از توی بخارها زدم بیرون. با دقت موهای کوتاهم را سشوار کشیدم. گفتند بلندتر شویم؟ گفتم نه. زود است هنوز. باز به دست قیچی می سپارمتان. صبر کنید بیاید… صبر کنید… با حوصله روی پوست صاف تازه شیو شده لوسیون زدم. توی کشو لباس هایم را زیر و رو کردم، مادرم در را باز کرد و پرسید می روی بیرون؟ گفتم آره. و سعی کردم لبخند معنی داری بزنم حتی. زیر تاپ های رنگارنگ دستم به یک لطافت ارغوانی خورد، همان را برداشتم. مثل کسی که بلیط های گرانقیمت یک اپرای تاریخ گذشته را بیرون می ریزد زمان را هی اسراف کردم. با اندوه بدون ترس. بدون نگرانی دیر شدن. آرایش کردم. تلاش کردم بهترین خط چشم زندگی ام را بکشم. بد نشد. بند کفش هایم را بستم و خودم را احمقانه وسط خیابان دیدم. بی مقصد، بی مسیر. عین بخاری که از دهانم بیرون می زد سرگردان که گم می شدم بین آدم هایی که از کنارم با عجله می گذشتند. خودم را توی کافی شاپ نیمه تاریکی انداختم و از آقای کافه چی پرسیدم اینجا می شود سیگار کشید. بله را قاپیدم و قبل از فرو ریختن اولین قطره خودم را به صندلی رساندم. قرارم تمام شده بود. سیگارم را روشن کردم، گریه مرا تمام کرد. خالی برگشتم به خانه.

من یک ژاکت سورمه ای رنگ گشاد و بی قواره دارم. خودم بافتمش. در روزهای بلاتکلیفی بعد از برگشتن به ایران. ساعت ها می نشستم در سکوت یکی زیر، یکی رو می بافتم. هیچ صدایی نبود جز برخورد گاه به گاه نوک های فلزی میل بافتنی. من ساده می بافتم و بعد زنگ می زدم به مادربزرگم که حالا باید چکارش کنم؟ و مادربزرگم می آمد و سر آستین و یقه و جاهایی که بلد نبودم ببافم درست می کرد. ژاکت خیلی بزرگ تر از من از آب درآمد و وقتی شستمش بازتر و بی قواره تر شد و حسابی گلوله گلوله شد و کرک هایش زد بیرون. اصلا شبیه به چیزی که توی ذهنم تصور کرده بودم نشد. روزهایی که سردم می شود می پوشمش. یک جوری گم می شوم توی ژاکت سورمه ای رنگ بی قواره ام. و آرام می شوم. به خودم می گویم ببین هیچ چیز شبیه خیال بافی هایت نمی شود. هیچ کاری در زندگی ات نکردی که شبیه نقشه هایت از آب در بیاید. تو همینی. با این واقعیت کنار بیا. رنج بیهوده نکش.

خیلی وقت است که ننوشتم. همه چیز مسخره و تکراری شده است. هیچ چیز حتی ارزش بازگو کردن ندارد. من هم تکراری شده ام و فرسوده و بی معنی. مثل سلام هایی که هر روز می شنوم، مثل لبخندهایی که می زنم. همه چیز دایره وار تکراری ست. زندگی این تکرارها را به جای یک روز تازه به من قالب می کند و من از صبح علی طلوع بلند می شوم و بی وقفه می دوم و سعی می کنم اتفاق های روزمره را عین بادبادکی که خیلی اوج گرفته و با یک قرقره نخ نازک به من متصل است کنترل کنم و تمام حواسم باشد که نخ نازک بینمان یک دفعه پاره نشود و همه چیز از دستم بیرون برود.
وقتی از سر کار برمی گردم بی نهایت خسته ام، وقتی کوله پشتی ام را بر می دارم و از در بیرون می زنم انگار اولین نفس روزم را می کشم و وقتی به خانه بر می گردم و میبینم تظاهر و مدارا و تحمل زودتر از من رسیده اند دوباره نفسم می گیرد. برای همین شب ها زود می خوابم با دو قرص سفید کوچک. زندگی ماشین واری دارم. زندگی ام باعث شرمساری ام می شود ولی حتما این شرم آن قدر ها نیست که کاری از پیش ببرد و تغییری ایجاد کند. تازه چه غلطی می تواند بکند؟ ها؟ هیچی (این هیچی را پوزخند بخوانید) به خاطر همین زندگی مسخره است که نمی توانم بنویسم. تمام نیرویم در طول روز صرف فراموش کردن می شود. و این خیلی انرژی می برد و مشکل این جاست که همه چیز را هر روز باید از نو فراموش کنم و هر روز به حجم چیزهایی که باید فراموش کنم افزوده می شود و این وحشتناک است. کاش لحظه های به خاطر سپردن برسد…

*عنوان از قاآنی

 

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.