You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2015.

یک تفاوت هایی هست بین آدم ها که شاید خیلی به چشم بیایند ولی آن قدرها هم رابطه آدم ها را تحت تاثیر قرار ندهد. ولی غذا؟ حرفش را هم نزنید، مطمئن باشید بیشتر از آن چه به نظر می رسد مهم است. واقعا آدمی که لب به گوشت نمی زند با کسی که عاشق کباب است فرق ندارد؟ کسی که ادویه ها و طعم ها برایش اوجب واجبات است با کسی که جز اندکی نمک به غذا نمی زند تا «طعم اصلی غذا» را حس کند یکی ست؟ دوستداران لواشک و طرفداران شیرینی ناپلئونی با هم کنار می آیند؟ کسی که بخارپز از لوازم اصلی آشپزخانه اش است می تواند با صاحب یک دست سیخ چرب و چیلی و منقل ذغال اندودش زیر یک سقف زندگی کند؟ آبگوشت خورها با فست فودی ها چطور؟ یا پلوپرست ها با استیک دوست ها و سوخاری خورها؟
وقتی با کسی آشنا می شوم و می بینم از طعم ها، از سس ها و رنگ های هیجان انگیز و از کباب ها (آخ کباب ها) فراری ست، به فلفل می گوید وای معده ام و به شکلات می گوید نه جوش می زنم، سینه مرغ بیمزه و سبزیجات پخته بدون طعم می جود یا جز خورش های مامانپز حاضر نیست غذای جدیدی را امتحان کند، آن چراغ «ما با هم کنار نمی آییم» توی مغزم روشن می شود و هربار که با هم غذا بخوریم آلارم می دهد. حالا شما قبول نکنید ولی کمی در سلیقه غذایی اطرافیانتان دقت کنید ایمان می آورید.

گفتم من این همه تلاش کردم، دویدم همه توانم را وسط گذاشتم اما نشد، نمی شود. خیلی خونسرد بلند شد و دایره کوچکی روی تخته کشید و گفت ببین این میدان فاطمی ست. تو قصد داشتی به اینجا برسی. یکی از میدان ولیعصر حرکت می کند یکی از شوش و راه آهن، و یکی از حاشیه شهر. تقصیر تو نیست که با همه تلاشت نرسیدی. و من فهمیدم که همیشه مقصد یا آن طور که نکته سنج ها می گویند مسیر نیست که مهم است. مبدا هم مهم بود. گویا من از همان راه آهن توی راهروهای قطاری که به دوردست ها می رفت به سمت تهران و میدان فاطمی می دویدم. پس همانجا نشستم، نفسم که سر جایش آمد آخرین واگن را باز کردم و به دور شدن قطار خیره شدم. در بیابانی که زندگی من بود.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.