You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2013.

فاتحان، سرزمین های وسوسه انگیز را فتح می کنند. شاید ویرانشان کنند، شاید آبادتر. فتح غرورمندانه یک سرزمین تمام خواسته شان است.
مهاجران به خاک غریبی می روند، وطن می سازند. رویایشان آرامش در موطن جدید است.
عشق، سردار فاتح نیست. مهاجر غریبی ست که رویای وطن دارد.

دبیرستان که بودم. خیلی فیزیک دوست داشتم. یه معلمی داشتیم که تمرین های کتاب رو مثل بقیه دونه دونه حل نمی کرد. سوال های عجیب غریب طرح میکرد. با عشق از فیزیک حرف می زد و درس میداد. اولین امتحانی که گرفت 5تا سوال داشت و فقط من همه رو جواب دادم. بقیه بیشتر از یه دونه نتونستن حل کنن. یادمه بچه ها هر روز تو دفتر مدرسه بودن و به مدیرمون اعتراض می کردن. می گفتن تمرین های کتاب رو کامل حل نمی کنه، سوال هایی که میده سخته و نمی تونیم جواب بدیم، روش تدریسش بده. حتی گفتن مشکل اخلاقی داره!
سال بعد اولین روزی که فیزیک داشتیم، بچه ها تا دیدن معلممون همون معلم سال قبل هستش، کیف و کتاب هاشون رو جمع کردن و رفتن تو حیاط نشستن به نشانه اعتراض. فقط من و خواهرم مونده بودیم. کلاس کنسل شد.
من فیزیک رو دوست داشتم. معلممون رو دوست داشتم. از پله ها رفتم پایین دیدمش که از در مدرسه رفت بیرون. چترش رو تو هوا تاب می داد و لبخند میزد. من دلم گرفته بود. از همه عصبانی بودم. و از خودش هم عصبانی بودم که لبخند میزد.
امروز ولی معنای اون لبخند رو میدونم. گاهی باید فقط چترت رو توی هوا تاب بدی و لبخند بزنی و عبور کنی.

نمیدونم قبلا کجا نوشته بودمش به هرحال نوشتم دوباره.

چه طور ممکن است نشسته باشی با خیال راحت چایی ات را هورت بکشی و با صدای شاد و آسوده حرف های خنده دار بزنی؟ چه طور ممکن است؟ امکان ندارد. لااقل من فکر می کردم این طور نیست که آدم ها بیایند دیگران را و زندگی شان را نابود کنند، و بد باشند و ظلم کنند و آب از آب هم تکان نخورد. بال زدن یک پروانه در برزیل می تواند طوفانی در تگزاس به پا کند*، ولی غلط هایی که تو کردی چه طور توی این جهان هستی محو شد و روز به روز هم روزهایت بهتر شد؟
چرا هر روز آدم هایی که خوب بوده اند دارند توی دردهای شان دست و پا می زنند و با آخرین توان سعی می کنند کمی چانه شان را بالاتر نگه دارند تا نفس بکشند، نفس بکشند و هنوز فکر کنند در چرخه سمساره قرار است نیکی ها دستشان را بگیرند و آن وقت هیولاهای ترسناکی مثل تو ادای فرشته ها را در بیاورند و با خدا هم دست به یکی کنند حتی؟ یک جای کار می لنگد… یا تصور من از خوبی اشتباه است، یا تصور من از نتیجه خوبی. و این هر دو خیلی غم انگیز است.

پ.ن. شاید موقت و از سر عصبانیت.
*عنوان یکی از سخنرانی های نظریه پرداز اثر بال پروانه.
*چرخه سمساره، چرخه علت و معلول در باور ادیان معتقد به کارما.

هوا وحشتناک گرم و طاقت فرساست. بعد از ظهر که راه افتادم طرف راه آهن تا برسم به قطار، زبانم مثل یک تکه چوب توی دهانم چسبیده بود و احساس میکردم گلویم از خشکی ترک خورده و با هر نفسی که هوای داغ از آن عبور میکند بیشتر ترک می خورد. با این همه در مقابل شب خوابیدن توی آن قطار قراضه که وقتی ترمز میکرد در کوپه باز میشد و خوابیدن توی آن قفسی که آب به طبقه سومش نمیرسید و کولرش کار نمی کرد و آفتاب با لطف بی دریغی گرم و روشنش میکرد، این راه رفتن توی خیابان خیلی بهتر بود. تازه چه فرقی میکرد… درون و بیرونم هر دو ملتهب و تب دار بود. آن قدر این روزها بیشتر از همیشه توی خودم فرو رفته ام که این چیزها حتی اعتراض به این چیزها به نظرم مسخره و لوس می آید. وقتی رسیدم راه آهن نمیدانستم قطارم کدام است و وارد ایستگاه شده یا نه، آقای پرحرف در دسترس نبود، رفتم روی سکو از یکی دو نفر پرسیدم، نمیدانستند، برگشتم از خانم اطلاعات پرسیدم فلان قطار روی کدام سکو می آید، داشت بلیط پیرمردی را میخواند برایش، نگاه تندی کرد بهم، گفت پزشک قطاری؟ گفتم آره. قیافه اش کج و کوله شد گفت خانوم ما وظیفه نداریم به شما جواب بدیم! مثل قدیم ترها نبود که دچار هجوم خشم شوم، مثل بعدترهایش هم نبود که دلم بخواهد زنیکه را ادب کنم و خیلی محترمانه، شسته و آب کشیده آویزانش کنم. مثل هیچ وقتی نبود. نگاهی به چشم هاش که داشت روی کاغذ میدوید تا علیرغم حرفش جواب سوالم را بدهد انداختم و دور شدم.
این چیزها هم توی یادم می ماند، تا شاید اگر یک روز دلم تنگ شد، یک روز که حتی با به خاطر آوردن روزهای گند مرکز رفتن، رییس ارباب منش خودخداپندارمان، دزدی و چاپلوسی بی اندازه آدم هایی که توی کارم تحمل کردم، حتی بوی شاش خیابان های اطراف راه آهن و سگ دو زدن های بی مزد و نتیجه باز هم دلم هوای این روزها را کرد به یاد بیاورمش و خوشحال باشم که گذشته، که تمام شده… اگر چنین روزی برسد… توی افکار خودمم که در می زنند، همان آقایی ست که دیروز آمد قفل در را درست کند و تمام مدت از دکترها بد گفت آخر هم گفت درست نمی شود. گفت واگن 11 کوپه فلان، برو ببینش یه پیرزنی هست اگر اوضاعش بد بود ایستگاه بعد پیاده ش کنیم. یک کم نگاه کردم، قاعدتا یک نفر باید همراهم می آمد و کیف وسایل و اکسیژن را می آورد، خب خودش که رفته بود، من باز هم اعتراضی نداشتم، رفتم بیرون، توی راهرو هوا جریان داشت. با تکان های قطار تلو تلوی ملایمی می خوردم و از واگن ها رد میشدم، درست آخرین واگن بود. از هر واگنی که رد میشدم، در فاصله بینشان در محل اتصالشان که بیشتر از تمام قسمت ها تکان های شدید می خورد، مکث میکردم و به امکان جدا شدنشان فکر می کردم. راهروها خنک و نیمه تاریک بود. بوی سیگار و خواب و سکوت و شب میداد. انگار از توی پنجره های کنارم شب می رفت کنار، جایش درخت های زیتون پیدا میشد، درخت های زیتون نیمه شب های کشیک که از پشت شیشه های بزرگ پنجره های تاریک بیمارستان به آنها خیره می شدم، نه آنها به من خیره می شدند. دو تا در سنگین واگن بعدی را باز میکنم، از توی شب پنجره ها، درخت های زیتون، دم صبح های برفی، پاویون سرد، گریه توی دستشویی بخش اطفال پیدا می شوند و نگاهم میکنند. صدای جیغ می شنوم، داغ می شوم_یعنی بلایی سرش آمد؟_ صدای جیغ از تلویزیون توی کوپه آخری می آمد، نفس عمیق میکشم قدم هایم هایم را سریع تر میکنم، دوتا در سنگین بعدی و از روی اتصال ترسناکشان میپرم. باد می آید توی درخت های زیتون، من هی از خواب می پرم و سراسیمه لباس می پوشم و از پله هایی که تمامی ندارد بالا می روم، می رسم به آخرین واگن. عینک ندارم، کوپه ها را می شمارم و در میزنم. در باز می شود دوتا خانم مسن و یک آقای مرتب با موهای سفید یک دست، در سکوت منتظرم نشسته اند. خانم های مسن مثل عروسک های برنامه کودکند و بی پنهان کاری حسابی براندازم میکنند. معاینه میکنم، مشکل خاصی پیدا نمیکنم، یک کم فشارش بالاست و وقتی حرف می زند مچ دست چپم را گرفته و با دقت صورتم را نگاه میکند. وقت گرفتن فشارش آقای مو سفید را بیرون می کند از کوپه. دوست دارم همانجا بنشینم و حرف هایش را گوش کنم که می گوید کم خونی دارد و قرص هایش را نشان می دهد. می ترسم برگردم. ولی جمع میکنم وسایلم را و می آیم بیرون. شب برگشته به پنجره ها و خبری از باد و درخت های زیتون و برف و تلفن هایی که با من کار دارند نیست. می ایستم کنار پنجره دو تا دستم را دو طرف صورتم که به شیشه چسبیده می گذارم هیچ چیز دیده نمی شود، یک نفر توی بعد از ظهر پاییزی کلید می اندازد، در را باز میکند، لباس هایش را می ریزد کف اتاق، میدود توی تخت و صورتش را محکم توی بالش فشار میدهد، آفتاب طلایی رنگی افتاده پشتش، می خواهم دستم را دراز کنم نوازشش کنم بغلش کنم، بگویم ببین، تمام شده همه آن روزها. تاریکی برمیگردد، دست هایم را از کنار صورتم بر می دارم، جای بینی ام مانده روی شیشه. بر می گردم به کوپه ام، در را محکم می بندم مبادا یکی از آن روزها دنبالم آمده باشد.
ساعت 3 صبح است، بابای بچه 39درجه تب دار برای سومین بار در میزند…

*عنوان از سعدی
ملامت ها که بر من رفت و سختی ها که پیش آمد
گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.