You are currently browsing the monthly archive for اوت 2014.

دوازده ساعت بعد از ترک کردن خانه به خانه برمیگردم و لعنتی آن قدر گرم است که انگار هنوز زیر تابش مستقیم آفتاب بی رحم توی صف چندین بار پیچ خورده ماشین های میدان صنعت ایستاده ام و صف لعنتی اش یک مار چنبره زده زیر آفتاب است که تکان هم نمی خورد. آن قدر حالم از نیمرو و کالباس به هم می خورد که با همه ناتوانی از خستگی، به لبه سینک تکیه می دهم و دوتا سیب زمینی چروک کوچک را پوست می کنم و با یک تخم مرغ به کوکو تبدیل می کنم و توی تاریکی آشپزخانه ای که شب هم خنکش نکرده سیگاری آتش می زنم. شیر آشپزخانه چکه می کند. شیر حمام و دستشویی هم. تازه از کنار رادیاتورها آب راه افتاده و همه چیز صدای چک چک و شرشر می دهد و مرطوب است. کوکو کمی می سوزد. یک مثلث کمتر سوخته را می گذارم لای یک تکه باگت و با کچاب قیافه زشتش را می پوشانم و چهار قدم هم برای رسیدن به مبل و ولو شدن زیاد است. آن چیزی که معده ام را پر می کند تمام می شود چشم هایم را می بندم و سرم را تکیه می دهم به دستم که از شدت گرما و خستگی رگ هایش متورم شده و صورتم چسبناک و مرطوب می شود. کف دستم را نگاه می کنم قرمز است. رد کچاپ روی دستم را نگاه می کنم و نمی فهمم چطور حسش نکردم. دوباره چشم هایم را می بندم و فکر می کنم وقتش است خدا جاروبرقی بزرگش را بردارد و سر حوصله کثیف کاری اش را تمیز کند. و همه چیزی که ما می بینیم یک حفره سیاه مکنده بزرگ باشد که جهان را هلفی تو می کشد و همه چیز در چرخشی مهیب گره می خورد و کشیده می شود توی دهان بزرگش.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.