You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2012.

بچه که بودم فکر می کردم یه روزی یه نویسنده بزرگ می شم و کلی کتاب های مشهور می نویسم، اگه یه نویسنده معروف نشم حتما نقاش می شم و شهرتم به همه دنیا می رسه. اما سر از پزشکی درآوردم و دلخوشی نوشتنم شده این وبلاگ و کلی حسرت خوندن کتاب. اون موقع ها هیچ چیز برام جای خوندن یه کتاب قدیمی که خودم کشفش کرده بودم رو نمی گرفت. اولین نویسنده ای که لذت کشفش رو چشیدم، ویکتور هوگو بود. یه کتاب کهنه که چند صفحه اش هم گم شده بود از تو زیرزمین خونه پیدا کرده بودم. «گوژپشت نتردام» و یه روز صبح جمعه نشسته بودم رو پله های دم در تو حیاط خونه و با شوق پیدا کردن گنجی عظیم ورق می زدمش. البته قطعا یک بچه ده ساله نمی تونه اون داستان رو درک کنه ولی چقدر برای کازیمودو و اسمرالدا گریه کردم و بعد راهی بیمارستان شدم! شاید چون کتاب رو از زیر زمین پیدا کرده بودم و بی شک آلوده و کثیف بود. با تهوع و استفراغ شدید رفتم بیمارستان و وقتی قطره های سرم آروم آروم وارد رگم می شد من داشتم به سرنوشت شخصیت های داستان فکر می کردم.
کتاب هایی که تو خونه مون پیدا می شد زیاد به دردم نمی خورد و با اینکه نمی فهمیدمشون با ولع عجیبی همه شون رو می خوندم. کتاب هایی از دهخدا، کلیله و دمنه، پروین و حافظ و سعدی. دو جلد لغتنامه عمید داشتیم که تقریبا پاره پوره شده بود بس که دنبال معنی کلمه هایی که نمی فهمیدم می گشتم. یک روز چند صفحه اول یک کتاب رو بیشتر نخونده بودم که مامانم کتاب رو از دستم گرفت و نذاشت بقیه ش رو بخونم و گفت همینطوری هر کتابی رو نباید برداری بخونی. کتاب، رمان «مادر» پرل باک بود، خیلی حس بدی بهم دست داد و بعدها هم نفهمیدم چرا باید این کتاب رو ازم می گرفت ولی اشکال نداشت مثلا مسخ رو بخونم؟ برای همین خیلی وقتا یواشکی و گوشه کنار خونه کتابی رو پیدا می کردم و تند تند می خوندم. این تندخوانی بعدها بخصوص در دانشگاه خیلی به کارم آمده. یکی از این کتاب های یواشکی انجیل بود. که البته وقتی مامانم پی به وجودش برد تحریمش کرد و سعی می کرد بیشتر کتاب بخره، کتاب هایی مثل داستان های ژول ورن و قصه های خوب مهدی آذر یزدی اما اینها دیگه برام کم بود و به سرعت برق تموم می شد و من چشمم دنبال کتاب های جلال بود که مامان تو کتابخونه خودشون نگه می داشت و هر وقت فرصت می شد می رفتم سراغشون ولی نمی فهمیدم خسی در میقات یعنی چی؟
همون سال ها فکر می کنم اول یا دوم راهنمایی بودم که داستانی در روزنامه اطلاعات به شکل پا ورقی چاپ می شد به نام «النی»، و من هر روز ساعت چهار منتظر بودم تا روزنامه را بیارن و من این داستان رو بخونم. داستان گیرا و بسیار غم انگیزی بود. گاهی همونجا دم در می نشستم و اول صفحه داستان رو پیدا می کردم و می خوندم و برای النی و رنج هاش برای نجات فرزندانش اشک می ریختم. (خیلی سرچ کردم تا این کتاب رو بتونم پیدا کنم، چون اسم کامل نویسنده یادم نمیومد. تا این مطلب رو پیدا کردم و ذوق زده شدم) خلاصه به هیچ چیز رحم نمی کردم حتی رساله امام و کتاب های ادبیات دبیرستان مادرم! حالا تصور کنید با این همه مطلبی که در مغزم می ریختم، چه میل شدیدی برای بازگو کردن اینها داشتم. یک نقطه تاریک و تاسف آور برای مادر کتابخوانی که بچه هاش رو به کتاب خوندن تشویق می کنه این بود که دوست نداشت بنویسیم یا نمی دونم چه ترسی از نوشتن داشت. یکبار پدرم مطلبی که خواهرم داشت می نوشت از دستش گرفته بود و چنان قشقرقی به پا کرد که همون روز رفتم همه نوشته های مخفی م رو نابود کردم. لای دفترهای مدرسه ام، بین کتاب های درسی م تو قفسه کتابام کاغذهای نوشته هام بود که همیشه استرس داشتم یکی پیداشون کنه. گاهی داستان های کوچیک مسخره م رو آخر دفتر مشق ها و دفتر های چرکنویسم نقاشی می کردم و خودم فقط ازش سر در میاوردم. اینو از یه مجله قدیمی یاد گرفته بودم، یه کمیک استریپ بود که اصلا داستانش یادم نیست فقط ناتالی که یکی از شخصیت های داستان بود و یک دختر بلوند بود خاطرم مونده. سال های دبیرستان اوضاع بهتر بود. شب ها بیدار می موندم و مشغول درس خوندن یا پاکنویس کردن دفترهام می شدم، وقتی همه خوابیدن می رفتم سراغ خوندن و نوشتن. تمام کتاب های بالزاک و شعرهای فروغ و شاملو و سهراب و فریدون مشیری رو تو اون ساعت ها خوندم و دفترچه نوشته هام رو فقط صمیمی ترین دوستم می خوند. دوم دبیرستان بودم که کامپیوتر به خونه مون اومد ولی تا سالها به زندگیم وارد نشد! تا مدت ها واقعا نمی دونستم چه استفاده هایی می تونستم ازش بکنم. بیشتر وقتا با برادرم سر بازی کردن کشمکش می کردیم و آخرش دوتایی fifa95 بازی می کردیم یا taken. و مامانم باید به زور بلندمون می کرد از پای کامپیوتر تا بریم غذا بخوریم. و من افسوس می خورم چرا اون موقع تنها استفاده م از کامپیوتر بازی کردن بود. خیلی بعدتر سراغ دنیای اینترنت رفتم و تازه باز هم ابزار نوشتنم نشد. بعد تر ها چیزهای دیگه ای هم وارد دنیام شد. مثل خوندن کتابای خاتمی و مهاجرانی تو اوج جو گیری اون روزهام و خوندن روزنامه ها و مجله ها. نوشته های مهاجرانی رو دوست داشتم اون موقع. یکی از مجله های خیلی دوست داشتنیم ایران جوان بود. یادمه اون موقع یه سری نوشته هایی چاپ می کرد به اسم نامه های ترمه که تو دلم بهش فحش می دادم که چطور یک دختر بیست و یکی دوساله انقدر خوب می نویسه؟ (الانم فحش میدم وقتی حسودیم می شه به یه مطلب خوب!) البته گویا این نامه ها رو نویسنده های همون مجله نوشته بودن. ولی نامه های ترمه در اون زمان برای من حکم وبلاگ خوندن الان رو داشت.
این روزها ولی روزهای خوبی نیستن. وقت کتاب خوندن پیدا نمی کنم. آخرین کتابی که خوندم «مد و مه» ابراهیم گلستان بود، یه روزی که اینترنت قطع بود و من تو داستان غرق شده بودم که دکتر ب دستگیرم کرد و گفت به جای کار فرهنگی! تو مرکز به کارام برسم! این روزا خوندنی هام شده وبلاگ هایی که بهشون سر می زنم، وقتی اینجا نشستم تا مریض بیاد و کار دیگه ای نمی تونم بکنم. نمی تونم کتاب بگیرم دستم بخونم. برای کتاب خوندن باید پشت میز اتاق خودم نشسته باشم و تو لیوان محبوبم قهوه بخورم یا لم داده باشم روی کاناپه با سیگاری و پاها روی میز و لذتش رو مزه مزه کنم. که هیچکدوم این روزها دست نمیده.
وبلاگم رو دوست دارم. دیگه قصد ندارم ترکش کنم یا حذفش کنم. و اگه نوشتن اینجا نباشه، اگه اینجا حرف زدن نباشه، اگه آدم هایی که اینجا رو می خونن نباشن، نمی دونم چطور می تونم زندگی رو که پاش و رو گلوم گذاشته تحمل کنم. دلم می خواد یه روزی به زودی هزارمین پست همین وبلاگ و بنویسم…

خونه ما یه خونه قدیمی دوست داشتنی بود تو یه کوچه بن بست. از اون خونه ها که در چوبی قدیمی و کلون داشت و از کوچه سه تا پله می خورد تا حیاط. از اون خونه ها که حوض آبی کوچولو داشت که بعدها برای بزرگ تر شدن حیاط خرابش کردن و جاش رو دوتا بشکه بزرگ نفت گرفت که هر وقت سلیمون نفتی با چرخش میومد چندتا گالن نفت توش خالی می کرد و می رفت و دوباره صدای خودش و چرخش از کوچه شنیده می شد. و زیرزمینی که از کف حیاط پایین تر بود و برای اینکه از پله ها پایین بری باید سرتو خم می کردی تا به قوس سر در آجری نخوره. خونه ای با دیوارهای کوتاه که از زیر گچ های ریخته دیوار، کاهگل هاش معلوم بود و چقدر بوی دوست داشتنی داشت وقتی غروب ها حیاط رو آب پاشی می کردی و تو خنکای رفتن آفتاب روی تاب قدیمی می نشستی و با هر فشار پات روی زمین می خواستی بیشتر هوا بری، خیلی بیشتر، تو آسمونا… اون روزایی که آدم فکر می کرد آسمون چقدر نزدیکه.
همیشه وقتی به کلمه خونه فکر می کنم اونجا جاییه که تو ذهنم میاد. جایی که تک تک شیارهای سنگ های پله هاش رو می شناختم، لونه تمام مورچه هاش رو بلد بودم و می دونستم صبح ها یاکریم ها کجای دیوارهاش می شینن و با آفتاب عشق بازی می کنن. جایی که می شد رو درگاه پنجره هاش نشست و دور از چشم مامان، وقت بازی از پنجره پرید تو حیاط. جایی که زیرزمینش پر از چیزای عجیب غریب و قدیمی بود. از کرسی های قدیمی تا کوزه هایی که مامان بزرگ توش ترشی می انداخت. لباس های قدیمی که شبیه عکس های ژورنال های خارجی مامان بودن که از روشون خیاطی می کرد. و من همیشه فکر می کردم پشت اون خرت و پرت ها ممکنه یه در باشه که باز شه به یه دنیای عجیب. یه جایی مثل شهر پادشاه اوز یا سرزمین آدم کوچولوها. بعضی وقت ها هم خرت و پرتاشو دنبال نقشه گنج بهم می ریختیم و با شنیدن یه صدا از تاریکی اونجا فرار می کردیم. بعدها موقع بنایی اون خونه یه زیرزمین دیگه هم پیدا شد که پنجره ش زیر پله های اتاق بود. بابا رفت با چراغ قوه نگاه کرد و گفت یه مشت وسیله زهوار در رفته اونجاست بعدم به بنا گفت دوباره مثل قبل ببندتش و مدت ها من راجع به این جای شگفت انگیز تو خیالاتم داستان می ساختم، عین پنجره ای که تو دیوار یکی از اتاق ها پیدا شده بود و باز می شد به حیاط یه خونه قدیمی دیگه که اونم دوباره دیوار شد و تو ذهنم شد دریچه یه عالمه خیالبافی بچگانه. همه جای اون خونه دوست داشتنی بود. از بالکنی که گاهی تابستونا توش خوابیده بودیم زیر آسمون تا حتی شیشه های پنجره ای که سال های جنگ چسب های ضربدری روش خورده بود. کبوتری بود که هرسال بخاری رو که جمع می کردیم از سوراخ گرد بالای پنجره میومد تو اتاق و بالای ساعت قدیمی که عددهاش خیلی خوشگل بودن و من عددهای انگلیسی رو از رو اونا تمرین کرده بودم، چوب هایی که جمع کرده بود رو می چید. حتی یه بار هم تخم گذاشته بود اونجا ولی افتاده بود و شکسته بود. همیشه ام وقت بیرون رفتن از اتاق راهشو گم می کرد و هی می خورد به شیشه ها. سوراخ شیشه که بسته شد مامان یه جعبه مقوایی چسبوند به دیوار ایوون تا اونجا لونه درست کنه. دیدن کفتری که هربار میاد یه شاخه کوچولو به نوکشه یکی از بزرگترین لذت های بچگیام بود.
تا وقتی مامان بزرگم هنوز تو اون خونه زندگی می کرد چند تا گلدون یاس و گل سرخ کنار دیوار حیاط خودنمایی می کردن. ولی مامان بزرگم که خواست بره تو آپارتمان زندگی کنه و دیگه از درد پاهاش شکایت نکنه اونا ام خشک شدن و به پله های کنار زیرزمین منتقل شدن. من همیشه دلم می خواست گلدون های خودمو داشته باشم. هرچیزی که پیدا می کردم می کاشتم تو خاک خشکیده اون گلدونا ولی سبز نمیشد. آخرش چهارتا هسته خرما کاشتم که سبز شدن عین چشم هام ازشون مراقبت می کردم وقتی از اونجا اسباب کشی می کردیم التماس کردم گلدونمم بیارم، مامانم گفت جا نداریم و با چشم غره ش بغض کردم و ساکت نشستم تو ماشینی که برای همیشه ما رو ازاون خونه برد. بعدِ اونجا هیچ جا دیگه خونه نشد. نه اینکه اونجا خونه شادی ها باشه، نه. بزرگترین غم های زندگیم و اونجا تجربه کردم. تو ساعت های قایم شدن تو پله ها و فکر کردن به چیزایی که جواب هاشو نمی دونستم. فکر کردن به دنیای غریبی که توش بودم. دنیای تنهایی هام. وقتی رو دیوار با گچ های رنگی مدرسه نقاشی می کشیدم یا بعد از ظهرا تو حیاط آب پاشی شده تاب بازی می کردم. همون موقع ها که خیلی بچه بودم و از صدای دعوای مامان بابام می ترسیدم. خونه غم هایی که خیلیاش هیچوقت جاش خوب نشد. مث روزی که دایی اومده بود با مامان حرف بزنه. یه روز ماه رمضون که مامان هم روزه بود. دلم می خواست زودتر بره اما نمی رفت. می خواستم واسش حلوا درست کنم سه بار آرد تفت دادم و بردم نشون مامانم دادم هیچکدوم خوب نبود. مامان ناراحت بود عصبانی بود. سر افطار سماور رو از دستش انداخت و آب جوش از زانوهاش پایین ریخت. مامان ناراحت بود چون یه آقایی اومده بود خونه مون که بابام می گفت باباش بوده و همش سیگار می کشید و حرف نمی زد. مامان دوسش نداشت، چون عروسی پسرش نیومده بود، چون وقتی پسر بیست و دو ساله ش جوونمرگ شده بود اومده بود ساکت شامش رو خورده بود و رفته بود. چون وقتی بابام نبود و صدای آژیر قرمز میومد و ما رو می برد توی پناهگاه هیچکس نبوده که بهش بگه نترس. چون وقتی زمان جنگ بابام ورشکست شد اون کلید گاوصندوقشو آویزون گردنش می کرده. چون نصفه شبی که بابام تصادف کرده بود و ماشینش له شده بود مامان تنهایی دویده بود تو اتاق طلاهاشو از کمد برداشته بود و رفته بود بیمارستان. بابا اومد مامانو برد بیمارستان. ما تنهایی نشستیم رو پله های دم در. حتی حرف هم نمی زدیم. بعدِ اون، روزایی که تو اون خونه گذشت خیلی ساکت بود. مامان که اومد با هیچکی دوس نداشت حرف بزنه. شاید چون مامان باباش حالشو حتی نپرسیده بودن. چون از دست بابا عصبانی بود. چون وقتی می رفتم باهاش پانسمان پاشو عوض کنن گریه می کرد از درد و من می ترسیدم و نمی دونستم چی باید بگم. یه جایی خونده بودم عفونت بعد از سوختگی باعث مرگ می شه و ترسیده بودم اون شب که تب کرده بود. اما حرف نمی زدیم. دیگه مامان ما رو مدرسه نمی برد. بابام یا صبح ها ما رو دیر می رسوند مدرسه یا ما رو وقتی می برد که هیچکی هنوز نیومده بود و در کلاس ها قفل بود. می رفتیم تو نمازخونه می نشستیم تا بچه ها کم کم بیان و من چقدر از اون پوسترهای وحشتناک توی نمازخونه می ترسیدم، بعد وسطای زنگ آخر میومد دنبالمون و ما از سر کلاس زودتر از بقیه می رفتیم خونه. مامان دیگه ما رو هم دوست نداشت. هیچکس هیچکس رو دوست نداشت. هیچکس حرف نمی زد. دیگه مامان بزرگ نبود، قصه نارنج و ترنج نبود، یه روز که مدرسه بودیم بی خدافظی رفته بود، نمی خواست دیگه مامانم دخترش باشه. رفته بود و قصه ها رو هم با خودش برده بود. سکوت با تمام هیبتش خونه رو بلعیده بود، خونۀ بازیهای بچگی، خونه قد کشیدن و رو دیوار علامت زدن، خونه ای درست وسط کودکانه باور کردن و کودکانه آرزو کردن، خونه باور به خدای خوب که کارش برآوردن آرزوهاست. یه دفعه بزرگ شدیم، تلخ شدیم. بعدِ اونجا هیچ جا دیگه خونه نشد چون بچگی پشت در چوبی اون خونه مونده بود و کسی کلونش و انداخته بود و دیگه هیچ وقت بهش نمی رسیدم.

 

تو می روی به سوی سرنوشت، من می مانم و درد خدانگهدار…

 

 

امشب سازم با دلم کوک نمی شود. تپه های روبرو را نگاه می کنم، حسی غریب و وحشی در من سر بر می دارد … می خواهم سرم را بگیرم در این تپه ها فریاد کنان بدوم…

می خوام داستان مردک وافوری و زنش رو زودتر تموم کنم. اگه بخوام تمام جزئیات ماجرا رو بگم فقط میشه یه شکنجه نامه طولانی. دیگه رفتنشون از اینجا قطعی شده بود. فقط کسی پیدا نمیشد که حاضر باشه بیاد اینجا (ببینید چه جای خوبیه واقعا!) تمام منطقه بهم ریخته بود! از یه طرف زن و شوهر هر روز می رفتن مرکز بهداشت، از گریه و زاری و ضجه شروع می کردن و به داد و قال و تهدید ختم میشد. یک روز می رفت می گفت خودمو وسط درمونگاه آتیش می زنم! یه روز پسر چاقو کشش رو می برد بازوهای خالکوبی شده شو مینداخت بیرون و تهدید می کرد که اسلحه می خرم می زنم می کشم. (فقط ببینید مسوولین یک جای دولتی چقدر باید بی عرضه باشند که یک مردک 40کیلویی ریقو که دماغشو بگیری جونش درمیاد و دو کلاس سواد هم نداره اینجوری رو یه انگشت بچرخوندشون) اینجا همه دلشون می خواست که اینا برن ولی کسی پشت من نبود. همشون منو می فرستادن تو دهن شیر و خودشون می نشستن برای اشک تمساح زنیکه خانوم دلسوزی می کردن و سر تکون می دادن که من چه موجود بد ذات و وحشتناکی ام. برام مهم نبود اگه با همشون هم می خواستم بجنگم. باید از اینجا می رفتن. نمی تونستم جایی باشم که اونا بودن و نمی تونستم برم از اینجا و مهر تایید بزنم به همه حرف هایی که پشت سرم بود.
هر هفته بهم قول میدادن که از هفته بعد سرایدار و خدمه جدید میاد و باز خبری نبود. از وقتی هم که فهمیده بود دیگه باید بره، همون کار نیم بند رو هم نمی کرد. من باید اعتراض های بقیه رو تحمل می کردم که راهروها کثیفه، لوله های آزمایشگاه شسته نشده، وسایل دندونپزشکی از روز قبل تمیز نشده. سه بار از اداره اموال مرکز برای تحویل گرفتن وسایل اومدن و تحویل نداد. گفت اگه من می رم راننده آمبولانس هم باید بره ( و این اتفاق هم افتاد! ببینید چقدر حرف آدم های بی سواد و بی سر و پا که تنها برگ برنده شان چند ماه خدمت جبهه و شیمیایی شدن بود برش داره!)در شلوغ ترین روزهای وسط تابستون پزشک دیگه مرکز که رزیدنتی قبول شده بود رفت و تا دکتر جانشین بفرستن به تنهایی اینجا روزی هفت بار پوست انداختم! بالاخره ابلاغ راننده آمبولانس قبل از اونا اومد و به جای دیگه ای منتقل شد. دیگه بهونه ای نداشت باید می رفت. اما هنوز اینجا بود! رفتم مرکز و گفتم بعد از ساعتی که پرسنل میرن مریض نمی بینم تا روزی که اینا نرفتن. فایده ای نداشت اونا ام واقعا مستاصل بودن.  روزهای قبل از رفتنش هر روز یک چیزی گم می شد. روز اول دستگاه فشار ترالی اورژانس. بعد داروهای اتاق پزشک. حتی آنژیوکت های ترالی هم غیب شده بودن. صبح یکی از این روزهای اعصاب خردکن برای بازدید سرزده اومدن اینجا هم از شبکه هم مرکز بهداشت. تعدادشون زیاد بود و همش سوال پیچم می کردن. روز قبل ترالی رو چک کرده بودم و کسری هاش رو درست کرده بودم. موقع دیدن ترالی، هر چه گشتند و گشتم لارنگوسکوپ رو پیدا نکردیم! بماند که چقدر سرزنش شدم. قفل و کلیدها رو همون روز عوض کردم. عصر دیدم داره با در ور می ره لارنگوسکوپ هم تو دستش بود.
نمی دونستم دیگه چه برنامه هایی واسم داره. هر روز تهدیدم می کردن. خودش، شوهرش، پسرش. عصبی و کلافه بودم. صبح ها که از خوابِ بی خوابی و غلتیدن تو رختخواب بیدار می شدم، رشته های بلند موهام روی بالش جا مونده بود و هر روز بیشتر از روز قبل می شد. قبل رفتن اومد دم اتاقم با صدای بلند واستاد نفرینم کرد! گفت زندگیمو بهم ریختی آواره م کردی، زندگیتو بهم می ریزم. قیافه ش از همیشه کریه تر شده بود. شرارت رو تو تمام وجودش می دیدم. شبا با صدای خودم از خواب می پریدم. خواب می دیدم در رو شکسته اومده بالا سرم واستاده! پا می شدم کلید رو از رو در بر می داشتم و دوباره می خوابیدم. خوابشو میدیدم که دستاش دور گردنمه بیدار می شدم و میدیدم دارم با کف دستام پتو رو که کشیدم رو سرم فشار میدم! چقدر کند و کشدار می گذشت اون روزا. ابلاغش اومده بود و اون هنوز با خیال راحت داشت پرده ها و رختخواب هاشو می شست! و هر بار که می رفتم پایین مریض ببینم لیچاری زیر لب بارم می کرد. قبل رفتن همه لامپ ها رو باز کرده بود و سیم های برق خونه رو قطع کرده بود! سرایدار جدید شب اول رو تو تاریکی و با یه لامپ نیم بند گذروند…
با همه اینها خوشحال بودم که تموم شده دیگه رفته و راحت شدم. اما اینطوری نبود. یک روز بعد از ظهر دراز کشیده بودم که موبایلم زنگ زد. برداشتم
دکتر …؟
بله. شما؟
جرات داری پاتو بذار از اونجا بیرون می…
گوشی رو قطع کردم و همینطوری مبهوت مونده بودم. احساس کردم مایعی داغ توی شکمم داره پخش می شه و به قلبم رسیده و داره می سوزوندش. خیلی بی معنی بود که با یه تلفن رنگم پریده بود و قلبم داشت از جاش درمیومد. سعی کردم فراموشش کنم و همه اینا رو از ذهنم بیرون کنم. تابستون دیگه تموم شده بود…
هنوز که هنوزه پسرشو با دوستای الواتش می بینم که دور و بر درمونگاه می چرخند. و دیگه هیچ شماره نا آشنایی رو جواب ندادم…

فردای اون روز شوم! زن و شوهر پا شدن اومدن دم اتاقم، با سیم تلفن و چسب و انبر دست! یک ساعت تمام سعی کردن تا راضیم کنن گزارشی علیه راننده آمبولانس بنویسم. اول با ملایمت و بعد با تهدید. آخرین جمله های مردک وافوری این بود: ببین این چیزا بعدا برات مشکل درست می کنه تو حراسط! تو حالا می خوای بری تخصص بخونی یا جایی کار کنی کارت اینجا گیره. می خواستم اون تلفن و بکوبم تو سرش، با همون سیم ها هم خفه ش کنم. ماجرا به اینجا ختم نشد. هر چی با دو طرف دعوا صحبت کردم که از خر شیطون بیاین پایین و صلح کنین، هیچ کدوم راضی نمی شدن. از فردای اون روز کار هر دو شده بود شکایت نامه تنظیم کردن و شاخ و شونه کشیدن واسه همدیگه و هر کدوم هم سعی می کردن منو راضی کنن که برم تو جبهه شون، دو هفته به هر روز سین جیم شدن از گسترش و مرکز و شبکه و حراسط گذشت. وضعیت عجیبی بود، با همه مشکلات کاری اینجا این دیگه قوز بالا قوز بود. حراسط مجبورم کرد گزارش کتبی از اتفاقی که افتاده بنویسم، من هم نوشتم. انتظار نداشتم صاف بذارنش کف دست مردک شرور. فردای اون روز (البته اینو بعدا فهمیدم) یک توماری علیه من نوشت و برد تو کل شهر امضا جمع کرد! بعدها که این تومار رو دیدم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم. ملت هم امضا کرده بودن شغلشون هم زیرش نوشته بودن، مثلا آقای فلانی امام جمعه شهر، یا شاطر یا مکانیک. اینجاست که متحیر می مونم آدم ها احمقند یا ذاتشون خبیثه؟ من یک ماه در این شهر بودم و هنوز حتی مردم نمی دونستن که پزشک اینجا عوض شده چطور همشون علیه من شهادت داده بودن؟ و گفته بودن که تو درمونگاه نیستم و مریض نمی بینم و با مردم برخورد بد دارم و ازین دست چرندیات. یک روز خانمی اومد درمونگاه و به مسوول پذیرش گفت این خانوم دکتره رو از اینجا بیرون کردن؟ مردم تو باغ های اطراف دیدنش! گفتن می خوان بیرونش کنن امضا جمع می کردن!
تنها بخاطر اینکه به نفعش گزارشی ننوشته بودم و بعدتر از مرکز بهداشت خواسته بودم از اینجا جابجاش کنن باهام دشمن خونی شده بود. کاری نبود که برای آزارم نکرده باشه. یک روز جمعه صبح داشتم دوش می گرفتم که سر و صداهای عجیبی شنیدم، زنگ زدم به بهیار گفت به مریض گفته باید بیست دقیقه بشینی تا دکتر بیاد اونم رفته سر فحش و بد و بیراه گفتن. بهم گفت میای ببینیش؟ گفتم آره لباس پوشیدم رفتم پایین. دو تا مرد با سر و وضع آویزون و کثیف کنار دیوار محوطه چمباتمه نشسته بودن. تا منو دیدن شروع کردن به چرند گفتن. بالاخره تشریفشونو آوردن! معلوم نیست کدوم گوری بوده تا حالا! یک ساعته اینجا منتظر اینیم! دارن تشریف میارن! تا آخرین لحظه همش به خودم گفتم ساکت باش، ساکت باش هیچی نگو. اینا لات و بی سر و پا هستن چی می خوای بهشون بگی؟ اما درست دم در درمونگاه که رسیدم نتونستم دیگه تحمل کنم، رو کردم بهشون گفتم مریض شماست؟ اصلا نمی بینمش. برگشتم سمت اتاقم که هر دوشون عین وحشیا پریدن طرفم و شروع کردن به فحاشی. داشتم می لرزیدم می شنیدم که تهدیدم می کردن. می شنیدم که گفتن یه فاحشه فلان رو گذاشتن اینجا….  دیگه به اتاقم رسیده بودم. انگار یکی داشت دو دستی قفسه سینه م رو فشار می داد و خون می خواست از تمام رگ های سرم بیرون بزنه. در همین فاصله به مرکز بهداشت و به حراسط هم زنگ زده بودن! بهیار زنگ زد گفت رفتن، میای مریض رو ببینی؟ گفتم آره. با حال خراب، انگار کسی سطل پر از نجاستی بهم پاشیده باشه رفتم پایین. نگاه کردم بیرون دیدم هر دوشون دارن با مردک وافوری میگن و می خندن. مریض یه بچه سرما خورده بود. زن بیچاره خجالت زده بود و همش معذرت خواهی می کرد و می گفت شوهرم دیوونه ست کار همیششه اما حالم بدتر از این بود که دلم برای اون بسوزه. تمام اون روز هر وقت منو میدید پیروزمندانه پوزخندی می زد اخ و تفی می کرد و می رفت. از اون به بعد برنامه همین بود. هر روز یکی میومد دعوا. از همون دم در به جای اینکه مریضا رو بفرسته درمونگاه می فرستاد دم در اتاقم، روز، شب، نصفه شب. یک لحظه آرامش نداشتم، همش منتظر بودم با صدای مشتی به در آهنی از جام بپرم.

ادامه دارد!

من اینجا تلفن یا اینترنت نداشتم. راه ارتباط من با درمونگاه یک آیفون قدیمی است که با سیستم مورس!! بهم خبر میدن که پایین چه خبره! یک زنگ: مریض اومده بیا ویزیت. دو زنگ: گوشی رو بردار کارت دارن. سه زنگ: مریضی اومده که وضعیتش وخیمه خودتو با سرعت نور برسون!
بعد از کلی تلاش در ماه دوم تونستم تلفن و بعد اینترنت بگیرم. کابل تلفن رو تا اتاقم کشیدن و فقط مونده بود دو شاخه و گوشی. روز شلوغ و پر مریضی بود ، شب خسته و کلافه از آلرژی ای که هنوز در سومین ماه بهار آزاردهنده بود، می خواستم شام بخورم که دو سایه پشت در ظاهر شد. ساعت 10 شب بود. این رو هم بگم که درِ اتاقم یک در فلزی بزرگ دو لنگه ست که قسمت اعظمش شیشه های کدره. این در کاملا بسته نمیشه و با یک قفل کتابی، دو لنگه در رو به زور بهم می رسونم! و گذشته از جک و جونورهایی که از لای در خودشونو به روشنایی اتاق می رسونن، صدای وحشتناکی موقع در زدن تولید می کنه که به راحتی ضربان قلب آدمو دوبرابر می کنه! خلاصه در اون ساعت نامیمون، شوهر معتاد و دختر فضولشان پشت در ظاهر شدن. اوه فراموش کردم که بگم اون روز یکی از اون روزهایی بود که خودش رو شارژ کرده بود و تمام روز بین مریض ها میومد تو اتاق و وراجی می کرد و واقعا کلافه ام کرده بود. دیدنش پشت در و تصور اینکه قراره چقد حرف بزنه عین ریختن یه سطل آب سرد روی سرم بود.
-اومدم تلفنتون و وصل کنم
-مرسی آقای ص لازم نیست، دیگه بعد چند سال تنها زندگی کردن این کارا ازم بر میاد!
-نه مگه من میذارم؟! تازه چسب و سیم چین و دوشاخه و سیم تلفنت کو؟
هنوز میون در واستاده بودمو نمی دونستم چطور شرش و کم کنم.
-الان دیروقته دیگه، فعلا که احتیاجی بهش ندارم باشه برای بعد
-کار دو دیقه ست! ردیفش می کنم
مستاصل از جلوی در کنار رفتم
نشون به اون نشون که ساعت یازده شب شد، و هنوز داشت با سیم ها ور می رفت. و من تو دلم آرزو می کردم چرا یک مریض نمیاد؟ همیشه که این موقع مریض زیاد بود! خون خونمو می خورد، و اون همینطور داشت حرف می زد. صورتم واضحا قرمز شده بود و دستام از عصبانیت می لرزید. اولین روزای خرداد بود و هوا داشت گرم می شد، کلافه بودم و با نفرت به کاراش نگا می کردم که صدای زنگ اومد. از جام پریدم تا حالا انقد از اومدن یه مریض خوشحال نشده بودم.

کفش پوشیده نپوشیده پریدم بیرون و عین کسی که شب تو یه چاله ندیده میفته از چهارتا پله دم در سقوط کردم رو خاک و گِل های جلوی پله ها. اون زمان هنوز جلوی در لامپ نداشت و تاریک بود. من چون از اتاق روشن به سرعت اومدم بیرون پله ها رو درست ندیده بودم. کسی صدامو نشنید، پا شدم لنگ لنگان رفتم طرف درمونگاه. عین بچه ها اشکم در اومده بود و شلوارم گِلی و روپوشم سیاه شده بود. پام نشکسته بود ولی دردش بی قرارم می کرد. اونقدر تو درمونگاه موندم که دخترش کلید اتاق رو آورد و دوتایی رفتن و تلفن هم وصل نشد! معمولا فردای روزی که موادش رو مصرف می کرد با چشم های قرمز و هیکل خمیده مدام بالا پایین می رفت و حرف می زد، اومد پیشم و گفت شب نخوابیده. یه آرامبخش براش نوشتم دادم دست بهیار بلکه شرش رو کم کنه. ریختش هم حالمو بهم می زد. بخاطر اینکه می لنگیدم تو درمونگاه نشسته بودم چون نمی تونستم هی برم و برگردم، اونم که آمپوله هیچ اثری روش نداشت مدام تو اتاقم ظاهر می شد. تک تک اون ساعت های اعصاب خرد کن هنوز تو ذهنمه. طرف های عصر بود که با صدای جیغ و فریاد از جام پریدم، چند دقیقه بعد کسی به در آهنی مشت می کوبید و می گفت خانوم دکتر بابام! بابام!

رفتم تو اتاق دیدم دراز به دراز افتاده، زنش هم می گه رفته تو کما! دخترش رو فرستادم دنبال گوشی و چراغ قوه و دستگاه فشار. هنوز معاینه نکرده فهمیدم که هممون رو فیلم کرده و کاملا هوشیاره. هرچقدر هم که بازیگر خوبی باشید تکنیک های ساده ای هست که معلوم میشه تمارض و تظاهر به عدم هوشیاری می کنید. چیزی نگفتم معاینه ای کردم و اومدم بیرون. داشتم با بهیار مشورت می کردم که بفرستیمش بره یا نگهش داریم؟ چون در هر حال مشکلی نداره از نظر من و اوضاعش خوبه. هنوز حرفام تموم نشده بود که دیدم پسرش بیل برداشته داره میره طرف خونه راننده آمبولانس و رکیک ترین فحش هایی که تا حالا شنیدم هم نثارش می کنه که راننده آمبولانس کو؟ بابام داره می میره! میخکوب شده بودم! و از چیزایی که شنیده بودم احساس می کردم نه فقط صورتم بلکه همه بدنم سرخ شده! بهیار دوید و پسره رو گرفت و اروم کرد. با اون اوضاع دیدم بفرستمش بیمارستان بهتره زنگ زدم به راننده آمبولانس و داشتم نامه ارجاعش رو می نوشتم که اومد. حالا این میون زنش و دختر و پسرش در حال بد وبیراه گفتن به راننده آمبولانس بودن که کدوم گوری بوده اگه سایه سرشون بمیره یا بلایی سرش بیاد چنین و چنانش می کنن. فرستادیمش بیمارستان و دو سه ساعت بعد هم برگشت. و این شد آغاز دردسرهای من.

ادامه دارد!

اولین هفته شروع طرحم، فهمیدم باید زندگی اینجا رو کنار موجود شروری بگذرونم که همه از دستش شاکی و عاصی اند. و اون خدمه اینجاست که سرایدار هم هست و سالهای قبل شوهرش اینجا راننده آمبولانس بوده. یکی از 4ساختمان کوچک و قدیمی محوطه اینجا متعلق به این خانواده شرور بود و سه تای دیگه محل سکونت من، راننده آمبولانس و یکی که بزرگتر و قدیمی تره و درمانگاهه. شوهر بازنشسته یک معتاد بی خاصیت بود که هر از گاهی اوردوز می کرد و نسبت می داد به شیمیایی شدن! در سالهای قبل. موادش را می زد و هرجا که آدم رو گیر میاورد می رفت سر حرف زدن و هیچ جوری نمیشد از دستش خلاص شد و تازه وسط حرف ها خوابش می برد! پسر چاقوکششان را همه می شناختند از جر و بحث ها و فحش های رکیکی که به باباش میداد تو همین محوطه درمونگاه و از بقیه شرارت هاش چیزی نمی گم. دو روز سکونت در اینجا کافی بود تا بفهمم سرایدار و راننده آمبولانس دشمن خونی و قسم خورده همدیگه اند و اگه از خونه هاشون که روبروی همه با آر پی جی همدیگه رو نشونه نمی گیرن بخاطر عدم دسترسی به آر پی جیه!
اولین روزهای ورودم نمی دونستم چطور باید از دست این زن و شوهر که مدام عین کنه به آدم می چسبن و مغزمو از زندگی خصوصی پرسنل اینجا گرفته تا دروغ های شاخدار از خدمات خودشون پر می کردن، خلاص شم.
من می دونستم که اینها آدم های خطرناکی هستن و کافیه بهشون چپ نیگا کنی تا دودمانتو به باد بدن! حالا از تهمت های ناموسی گرفته تا هزار و یک زیرآب زنی دیگه که پرسنل اینجا جسته و گریخته به گوشم می رسوندند و خودشون هم تا جایی که می تونستن ازش پرهیز می کردن. حتی جرات نداشتن ازش بخوان روی میزی رو تمیز کنه یا زمین پر از آشغال رو جارو کنه. حتی خودم دیده بودم که خانم مامای اینجا جارو دستش بود و داشت آشغال های زیر میزش رو جمع می کرد. روزهای اول کارم بود که از بیمه برای بازدید اومدن، بقدری کاور روی ساکشن و ترالی کثیف بود که دست های مامور بیمه سیاه شد!
این چیزها نگرانم می کرد. اما نمی دونستم روزهای آینده با خودش چه حوادثی رو میاره و زندگیم برای مدت نسبتا طولانی با این خونواده گره می خوره. حوادثی که قرار بود زندگی من رو در اینجا برای همیشه تا آخرین روز طرحم با ترس و نگرانی و اظطراب همراه کنه.

ادامه دارد!

برفِ تازه باريده، سفيد و پاک و محزون و هنوز ابرا دارن دامنِ سفيدشون رو مي تکونند و دونه هاي سفيد تو هوا شناورند، مثل گرد و خاکِ تکوندنِ قالي ها دمِ عيد، مثل پنبه هاي تازه زده يک لحاف کهنه که دوباره نرم و لطيف شدن مثل بوي شناور بهار …
درخت ها از برف سفيدند، اما من ميتونم لرزشِ شوقِ شکفتن جوانه ها رو زير پوستِ سرشاخه ها حس کنم و فکر مي کنم يه حسيه مثل حسِ بغض تو گلو، وقتي  شاد هستي وقتي از شوق مي خواي گريه کني.
پارسال اين موقع، آخرين روزايِ دانشگاه بود آخرين کشيک هايِ آخرين مينورِ جراحي. يه لحظه هم نمي تونستم آروم بشينم مدام راه ميرفتم، نمي ديدم نمي شنيدم گرچه نگاه مي کردم گوش مي دادم، همين کافي بود. آخه من داشتم ميرفتم، هفت سال تموم شده بود هفت سالِ آزگار. بليط خريده بودم از سه هفته قبل، وقتي طاقتم طاق مي شد از جيب کيفم درش مياوردم و نگاش مي کردم. ميشمردم همش ميشمردم، چند روز ديگه، چند تا کشيک ديگه، چند ساعت ديگه … عين دونده اي بودم که چشم هاش دوخته شده به مسير و آماده صداي شليک براي کنده شدنه، آره منم آماده بودم. براي خيلي ها يک سال تموم شده بود، براي من يه عمر داشت تموم مي شد و يه زندگي داشت شروع ميشد. درخت سيب و زردآلوي تو حياط جوونه زده بودند، آخ که چقدر اون برآمدگيهاي سرخ رنگ سر شاخه ها که برگ بودند که شکوفه بودند، دلمو ميبردن. چون مي گفتن بهار داره مياد تو داري ميري. بهار به دلم رسيده بود و ريشه ها رو بيدار مي کرد اما چرا اينقدر پايکوبان؟ فقط تو مي دوني چرا…
مي تونستم ببينمت، بعد از اين همه وقت. ديگه زمان فرمانرواي بي چون و چرا نبود، عجله اي براي برگشتن نبود. خيره شدن به جاده ساعت هاي طولاني تا رسيدن، فکر کردن فکر کردن، و خطوط سفيد جاده که از من ميگذشت و مدام تکرار مي کرد بايد برگردي ، فرصت نداري .خدايا همش تموم شده بود داشتم برميگشتم خونه . و داشتم مي رسيدم به تو .
حالا داره برف مياد اما من غمگين نيستم، من اين برف رو دوست دارم، نمي خوام بهار بياد. الان نه . من هنوز مي خوام وقتي ميرم بيرون آدمها سريع و با قدم هاي بي تاب و سرهاي فرو رفته تو يقه از کنارم بگذرند، من تحمل بهار رو، آدم ها رو که جفت جفت دست در دست هم آروم راه ميرن و آفتاب روي لبخندهاشون ميدرخشه ندارم. ميخوام هنوز زمستونم بمونه، من سردم و تنهام و هنوز مي خوام کنار اين پنجره خيابونِ خلوت و سفيد رو تماشا کنم و با تو بودن رو مرور کنم…

*از وبلاگ قبلی یه روزی همین موقع ها.

داشتم پلاک80 رو می خوندم که اسم وبلاگ قبلیمو دیدم. دلم گرفت مخصوصا وقتی این پست رو هم خوندم. یادم افتاد که حتی پست آخر هم نذاشتم. همینطوری حذفش کردم. از اون کارایی که می کنم و بعد جوابی ندارم به خودم بدم. مثل وقتایی که تو یه حال بد به کسی که نباید زنگ می زنم یا ایمیل می زنم! یه درفت از بعضی پست هام پیدا کردم، فکر کردم چند تاشو اینجا بذارم گاهی. بعضی جاها همین آدم الانم ولی چیزایی هست که می خونم و باورم نمیشه اینقدر ازم دوره و عوض شده در من… نمی دونم چرا هر وقت می خوام نوشتنی رو شروع کنم قبلیا رو می ریزم دور! موقعی که داشتم اون وبلاگ رو می نوشتم هم همینکارو کردم.

 

دلم تنگ نمی شود باور کن!
نه، من دلم تنگ نمي شود. من از دلتنگي ها خسته ام، من نمي خواهم برگردم به هيچ کجا، نه به وطنم، نه به روزهاي گذشته ام نه به خانه اي که در آن قد کشيدم، نه حتي به آغوش مادرم. چطور بايد گفت من رانده شدم از همه خوشي ها از همه صميميت ها از همه عشق ها و اميد ها. همه آنچه که احتياج دارم با خودم برداشته ام. به اندازه يک مشت بسته است و هنوز گرم وتپنده است.
من مسافر راه ها نيستم، من از عمق چاه هاي تيرگي مي آيم و ديدن آن دايره نوراني بالاي سرم به من اميد مي دهد و به پنجه هاي خسته ام، براي چنگ زدن به اين سنگ هاي سرد و مرطوب. اما بازگشتن فرورفتن است و من نمي خواهم، نمي خواهم.اما گاهي اين انديشه ترسناک که آن دايره نوراني تنها تصوير آسمان در عمق چاه است! هراسانم مي کند، اما چه باک وقتي ديگر چيزي براي از دست دادن نداري؟
بايد رفت، بي آنکه به پشت سر نگاه کنيم و ترديد کنيم. هجرت من سفري نيست، مرگي ست از سرزميني که دوست داشتن در آن مرده!

 

 

در می زند و سینی را پشت در می گذارد
-خانم دردهای امروزتان پشت در است!
-بله. مرسی!
همه ش را وارسی می کنم. هیچ کدام چنگی به دل نمی زند. چند تا خاطره رنگ و رو رفته که جای زخم هایش دیگر کهنه شده. دردهای درهم شکستن و خرد شدن، کمی هراس تنهایی و دردِ شب به خانه سرد و خالی برگشتن، یک حسرتِ آغوش و یه عالم بغض.
بغض ها و حسرت آغوشت را برمیدارم و می زنم بیرون…

seriously ?
ساعت بیست دقیقه به دوازده شب. تکیه دادم به بخاری، دارم یخ می زنم. هربار که می رم بیرون سرما تا اعماق دل و روده م نفوذ می کنه! زنگ می زنن. با حسرت عاشقی که از معشوقش جداش می کنن!! بخاری و ول می کنم و هی پشت سرم بهش نگا می کنم!! می رم پایین یه پسر بیست و سه چهار ساله تو اتاق منتظر نشسته.
-چی شده؟
-سه چهار روزه تپش قلب دارم!
( کل سوالای ارزیابی تپش قلب فصل قلب هاریسون رو ازش می پرسم! هیچی دستگیرم نمیشه!)
-خب الان مشکلت چیه؟
-هیچی الان مشکلی ندارم! فقط بعضی وقتا تپش قلب می گیرم!

really?!
ساعت دوازده و پنج دقیقه. زنگ می زنن. به خودم بد و بیراه می گم! یه نیم ساعت پایین می نشستی خیر سرت! الان مث سگ سرفه نمی کردی تو این هوای سرد!
درو باز می کنم یه خانوم و آقا با یه بچه دو ساله نشستن. بچه تو یه دستش یه چیزیه که داره می خوره و انقد تف مالیش کرده که معلوم نیست چه بوده! تو یه دستشم یه موبایله که داره آهنگ معروف سریال امام علی پخش می کنه! آقاهه نشسته سرشو خم کرده و تکیه داده به دستاش. پیش خودم فکر می کنم لابد آقاهه مریضه. می رم تو اتاق. حدسم اشتباهه خانومه با بچه میاد تو. آب دماغ بچه آویزونه و صدای آهنگ روی اعصاب من! مامانه موبایلو از دستش می گیره بچه می ره سر عربده زدن.
-چی شده؟
-خیلی سرفه می کنه
-تب داره؟
-دیشب تب داشت آوردیمش واسش دارو نوشتن!
(داروهاشو نگا می کنم، همه چی هست. یه شربت اضافه می کنم)
-خانم سرما خوردگی که یه شبه خوب نمیشه. همین داروها رو درست استفاده کن، انقدم تو این هوای سرد بچه رو نیار بیرون.
-سوزن نمی نویسی واسش؟
-نخیر احتیاجی نیست
خانومه می ره بیرون آقاهه می پرسه سوزن داد؟
-نه بابا هیچی حالیش نیست!
صدای آهنگ امام علی میاد!!

are you kidding me?!!

ساعت 12 و بیست دقیقه نیمه شب. موهامو باز می کنم که برم بخوابم. برای خواب زوده ولی لعنتی این سرماخوردگی  عجیب آدم رو خواب آلود می کنه. هنوز دستم رو از روی کلید برق بر نداشتم که زنگ می زنن. دوباره فین فین کنان لباس می پوشم می رم پایین. چند نفر تو اتاقم واستادن همدیگرو نگا می کنن! بهیار خودش راننده آمبولانس رو خبر کرده. نگاهم روی حاضرین می چرخه تا ببینم مریض کدومه؟ همشون آرایش های عجیبی دارن. یه آقا و سه تا خانوم که به نظر میاد، مادربزرگ و مادر و نوه باشن. و دارن از عروسی بر می گردن. خانم میانسال می گه خوب شدم دیگه خانم دکتر! و راه میفتن که برن. با تعجب بهیار رو نگاه می کنم. می گه درد قفسه سینه داشت و خیلی هم سر و صدا کردن. 1-2 دقیقه واسش اکسیژن گذاشتم گفت خوب شدم!
خانومه اضافه می کنه من عصبی می شم اینجوری میشم! قبلا هم دو سه بار نوار قلب گرفتم گفتن عصبیه!!
داشتم از عروسی برمی گشتم پسرم زنگ زد که اینجوری شدم!
سر راه هم غر غر می کنن که عروسی کوفتشون شد!

من دو نفرم. ما دو نفر خیلی باهم فرق داریم. هر نیمه من دوست دارد کار خودش را بکند و بعضی وقت ها هم دعوا می شود. یک نیمه هست که دختر خوب و آرام و مهربانیست ولی نیمه دیگر دوست دارد به صورت همه چنگ بکشد و وقتی کسی دارد زر مفت می زند برود جلو توی صورتش زل بزند و بگوید پاشو گورت را از اینجا گم کن. نیمه آرام من دامن کوتاه می پوشد و موهایش را با یک گیره گلدار جمع می کند و مثل یک گربه توی خانه می چرخد، سبک و بی صدا. اما نیمه دیگر به خودش زحمت نمی دهد موهایش را از صورتش کنار بزند با تاپ و شرت می گردد و خاکستر سیگارش را هر جا که دستش رسید می تکاند. نیمه آرام من با حوصله تمام آشپزی می کند و میز غذایش شبیه تابلوی نقاشیست و نیمه وحشی ام نهارش نان تازه ایست که سر ظهر سرایدار برایش آورده! نیمه مهربان با لبخندی سخت گرم و گیرا به حرف هایتان گوش می کند و حرف هایش دوست داشتنیست و نیمه وحشی اگر به خودش زحمت بدهد که با شما حرف بزند آنقدر تلخ و تند و سوزاننده است که تحملش نمی کنید. نیمه آرام من وقتی دلش می شکند در سکوت چانه اش می لرزد و اشک هایش سر می خورد روی گونه هایش، نیمه وحشی ظرف ها را می شکند و صندلی ها را پرت می کند، درها را می کوبد و گریه هایش با صدای بلند و زار زار است. نیمه مهربان دروغ که می شنود چشم هایش را می دزدد تا نفهمید که دروغتان را می داند، نیمه وحشی زل می زند به مردمک های دو دوزنِ دروغگو و پوزخند می زند.
نیمه مهربانم را مدت هاست ندیدمش. سپردمش به دوستت دارم های فراموش شده و خاطره هایی که در بوی رزهای صورتی پیچیده ام. چه آهسته و بی صدا محو شد، مثل دستنوشته های   مدادیِ عزیز روی کاغذ کاهی، یک روز دیگر نبود، آرام آرام پاک شده بود، محو شده بود. شاید هنوز دارد کنار شمع های روز تولدش که روی زمین روشن کرده بود ویولون می زند. انگار صدای «خواب های طلایی» اش را می شنوم، اما خودش دیگر نیست…

گاهی احساس می کنم تهی شده ام از خاطره ها. انگار آنقدر با بغض و درد به اعماق دست نیافتنی ام هلشان داده ام که دیگر دست خودم هم به هیچ کدامشان نمی رسد. انگار کنار پنجره بوده ام و خاطره هایم عین یک مشت ورق از دستم سریده و رقص کنان در هوا هر تکه اش جایی فرود آمده. همه روزهایم دور و دست نیافتنی شده اند.
اما گاهی همین لحظه های از دست رفته و فراموش شده ناغافل از پشت با پنجه هایی سخت نیرومند به خاک می اندازدت و گلویت را فشار می دهد و وقتی داری زیر فشار پنجه هایش دست و پا می زنی، صحنه های گنگ آرام و پشت سر هم از جلوی چشم هایت عبور می کند. تصویر خودت زیر دوش که گریه می کنی و دندان هایت را با تمام قدرت روی لب هایت فشار میدهی. تصویر پیانو که با حسرت تمام نت های ننواخته ات دارد در یک عصر خنک تابستان با هن هن سه مرد قوی هیکل از پله های راهروی تاریک پایین می رود و قلبت را کنده و با خود می برد. تصویر یک صبح کشوری غریب که پنجره را باز می کنی، بغض دارد گلویت را می درد و چشم دوخته ای به برف ها و ارتفاع پنج طبقه و جراتت به اندازه نا امیدی ات نیست. تصویر ظهر تابستان که با تی شرت آبی کهنه و کوله پشتیِ پر از چیزهایی که نمی خواهی، خیابان های داغ را زیر پا می گذاری تا شاید درد تاول پاهایت میل شدید فریاد زدنت را کمتر کند تا خسته و سوخته از زیر آفتاب برگردی شاید پلک هایت کمی با هم مهربان تر شوند. تصویر تو که خسته به خانه برگشتی دم در مکث می کنی و دوباره راهروهای تاریک را پایین می دوی و گریه هایت را به خیابان خلوت برفی می بری. تصویر خودت که توی فرودگاه نشسته ای و گریه می کنی و مادرت با سرزنش و خشم به استقبالت آمده، بی آغوش، بی مهر… تصویر ها، آخ این تصویرها پشت هم می آیند و می روند، بلند می شوم پنجه هایش را از گردنم باز می کنم خاک لباس هایم را می تکانم و ادامه می دم و فراموشش می کنم و هلش می دهم به تاریک ترین اعماق فراموشی و می دانم باز هم فرار خواهد کرد. شاید زمان خاطره ها را هم پیر کند. شاید از صرافتِ برگشتن و رنج دادن بیفتند. شاید…

دیروز در آخرین لحظه به اتوبوس رسیدم و شانس آوردم که مجبور نشدم دوباره یک ساعت تو ترمینال بشینم. جاده برفی و خیلی لغزنده بود و اتوبوس مثل یک لاک پشت عظیم الجثه حرکت می کرد و تمام مدت بخاریش روشن بود عین یک کوره عظیم. چشمم همش به عددی بود که دما رو نشون می داد: 31 درجه سانتیگراد ! هوای بیرون هم -2! اعتراض هم هیچ   فایده ای نداشت وقتی رسیدم نیم پز شده بودم. نصفه شبِ خلوت و برفی دویدم اینور جاده و منتظر شدم تا سرایدار بیاد در رو باز کنه. باد دونه های برف رو تو صورتم می زد و خنکم می کرد. خزیدم تو تختم و تلاش کردم بخوابم و امیدوار که این سوزش گلو تا صبح تموم میشه. اما تموم نشد و صبح با قیافه وحشتناک یک آدم سرماخورده بیدار شدم و اینطوری کشیک های این ماهم شروع شد! حالا با این دماغ دردناک سرما نمی خوردم نمیشد؟!

می خواستم با تو بیام… همه عمر… می خواستم سایه به سایه ت بیام همه جا، همه زندگیم. نمی دونم کجا بود که دیدم تو نیستی و فقط سایه ت مونده که دارم باهاش می رم همه زندگیم… همه عمرم…

اي خاطرات کهنه‌ي پرپر
من خسته نيستم
ديريست خستگي‌ام
تعويض گشته است به درهم شکستگي
من خسته نيستم
درهم شکسته‌ام
اين خود اميد بزرگي نيست؟

 

نصرت رحمانی

عاشق شکلاتم. عاشق همه خوردنیهای شکلات دارم. از کنار گل فروشی ها که رد می شوم همیشه می ایستم و حیرت زده این رنگ ها را که از دل خاک سیاه درآمده اند تماشا میکنم و خودم را تصور می کنم که یک دسته بزرگ از این رنگ های جادویی را بغل کرده ام و می بویم. اتاقم پر از عروسک های جورواجور است که هرکدام را می شناسم و داستانشان را می دانم و دوستشان دارم. اما یک روزی هست که از همه اینها متنفرم. یک روز است که شکلات ها مرا به گریه می اندازند و از گل ها رو بر می گردانم و همه «تِدی» های دنیا بدجنس می شوند. فقط یک روز و فردا خوب می شوم…

اینترنت ما عین چراغ گردسوز است وقتی همه دنیا سالهاست برق دارند! هر وقت هم عشقشان می کشد فتیله را می کشند پایین تا یادمان باشد ما مردمِ «بد بهتر از بدتر است» هستیم…

عاشقانه های من حوصله ت رو سر می برد. دوستت دارم برای شنیدن نیست برای آرزو کردنه برای حسرتش رو خوردنه. باورم نمی شه آرزوم بودی که برآورده شدی. باورم نمی شه رویاها می تونن یه آغوش گرم بشن حقیقی و واقعی.
رویا ها ابر نیستن که روشون راه بری، پوشال اند که جرات می خواد از تو لباسای دروغین بکشی بیرون.
دیگه نمی خوام آرزوهام برآورده شه. می خوام آرزوی برآورده شده باشم!

یک سوالی که هر روز صبح در ذهن من ایجاد میشه اینه که چرا در میدان بسیار پر رفت و آمد ونک، که اتفاقا چراغ راهنما و خط کشی عابر پیاده دارد باید دو نفر مامور راهنمایی رانندگی صبح ها کنار خیابان هر چند دقیقه یکبار ماشین ها رو نگه دارند تا مردم از خیابون رد شن؟ و این چراغ های راهنمایی رو تا حالا تو این چند سال ندیدم روشن باشن. واقعا بعضی چیزها هست که آی کیو من نمی تونه از عهده حلش بربیاد. خیلی سوال ها هست که هر روز برام پیش میاد، مثلا اینکه چرا راننده اتوبوس که می بیند عده زیادی آدم در سرمای اول صبح زمستان صف طویلی در ایستگاه اتوبوس ساخته اند و چشمشان به پیچ خیابان خشک شده، نرسیده به ایستگاه درها را باز می کند و و وقتی به ایستگاه می رسد آنقدر پر شده که درها را جلوی چشم های حیرت زده و یخ زده!  مسافران بدبخت می بندد. بعضی سوال ها هم چند گزینه ای هستند، مثلا به این آقایی که روی من لمیده و لنگ هایش را حسابی باز کرده، بگم جمع تر بشینه؟ خودمو مچاله کنم؟ پیاده شم؟ تحمل کنم؟ یا وقتی راننده تاکسی بقیه پولم را نمی دهد، اعتراض کنم؟ هیچی نگم؟ وقتی زور می گه که کرایه ش همینه به روی خودم نیارم؟ عصبانی بشم؟
سوال ها کلا خیلی زیادن، تازه قسمت اصلی سوال ها زمانیه که می رسی به محل کار! راجع به سوال های زمان برگشتن به خونه چیزی نمی گم، فقط می دونم که با پولایی که دیروز تو کیفم بود اندازه دیروز نمی تونم خرید کنم و این خیلی هم طبیعیه! باید بشینم یه لیست تهیه کنم از سوال های بی جوابم و برای جوابش هم جایزه تعیین کنم!

پ.ن: برای آدم تنها هیچ چیز مثل کار کردن نیست! بعد از ده روز تو خونه خوابیدن، واقعا نفهمیدم این هفته که برگشتم سر کار چطور گذشت.

 

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.