You are currently browsing the monthly archive for اوت 2015.

چطور آروم شم؟ چطور خودمو آروم کنم. همه چی از دستم  رفته کنترل هیچ چیز رو ندارم. می شینم پا می شم می خوابم سیگار می کشم سیگار می کشم سیگار می کشم. حتی سعی می کنم گریه کنم اما نمیشه نمی تونم. یه راهی باید باشه. کاری هست که من بلد نیستم. تلاش می کنم و بدتر می شم. فردا میرم دوباره. دو هفته وحشتناک کار می کنم، خسته می شم، فرسوده می شم، برمی گردم استراحت می کنم، افسرده میشم. همه چی بیهوده ست خیلی بیهوده. حرف زدن فایده نداره، نوشتن هم، نفس کشیدن هم. دارم به هوا چنگ می زنم، به آب، به شن، به هر چیز سیال به هر غیر ممکن. انگار با دیوار حرف می زنم به باد تکیه میدم به تاریکی حمله می کنم به خلاء دست می زنم. هیچ چیز واقعی نیست. من واقعی نیستم. یا کاش هیچ چیز واقعی نباشد من واقعی نباشم. چرا ادامه دادن این همه ناممکن و این همه ناگزیره. چرا هیچ چیز تموم نمیشه هر نقطه یک شروعه بی اون که پایان داشته باشه. هزار چرخ دنده توی هم می چرخن و هیچی متوقفشون نمی کنه. توی چرخ دنده ها گیر می کنی ریز ریز میشی و از اول به هم می چسبی و می چرخی و می چرخی. دنیا دورت می چرخه وامیستی و چشماتو می بندی و می بینی خودت داری می چرخی تاب می خوری هوا میری چشماتو باز می کنی عین یه گلوله سربی چسبیدی به یکی از چرخ دنده ها، می چرخی بدون این که بتونی تکون بخوری.

جمعه نحس همین امروز است. اول باید ناهار را با دوستان و همکاران سابق بخورم و قریب به سه ساعت داستان سفرها و خوشی ها و روزمره هایشان را بشنوم و به سوالات آخی چطور تو اون گرما دووم میاری و شیفت هات چطوره؟ جواب بدهم و بعد برای دل خواهرم به مهمانی تولد بروم و هی لبخندهای امیدوارانه به دو کفتر عاشق که نمی دانند لانه شان را کجا بنا کنند بزنم و شب با کله گرم و دل سرد به رختخواب برگردم. الان هم که هنوز توی رختخوابم و عقربه ها دست همدیگر را گرفته اند و می دوند و بازی چه کسی می تواند زودتر از ثانیه شمار دور بزند راه انداخته اند.
یک جایی از زندگی رفیقتان یک اتفاقی می افتد مثل یک تصادف یا حادثه ای که باعث می شود او پایش را از دست بدهد. حادثه ناراحت کننده و تاثر برانگیزی است، تازه اگر برایتان شخص مهم و عزیزی باشد وگرنه به یک اوه که اینطور خشک و خالی بسنده خواهید کرد. حالا این دوست عزیزتان دیگر پا ندارد، یک چیزی از بدنش و جسمش و روحش کم شده که برنمی گردد، درست نمی شود، فراموش نمی شود و به این سادگی ها نمی شود با آن کنار آمد. منتها شما به عنوان یک رفیق حال و حوصله ندارید همه عمر به سوگواری او برای پای از دست رفته اش گوش بدهید حق هم دارید، چون نهایتا باید بتواند خودش را جمع کند و به این زاری اش پایان بدهد و اوقات شما را و زندگی خودش را بیشتر از این تلخ نکند. حتی ممکن است برایش مثال آدم های معلولی که قهرمان المپیک شده اند را بزنید یا عکس آن یارو که با پاهای مصنوعی می دود را نشانش بدهید تا به خیال خودتان انگیزه هایش را قوی تر کنید و به او بفهمانید که باید بپذیرد همین است که هست. اما او فقط یک آدم معمولی ست و هیچ وقت قهرمان نبوده و نمی تواند و نمی خواهد که باشد. فقط یک آدم معمولی ست که صحنه دویدن شما، برایش حسرت بار است. پس بگذارید تنها باشد و با همه داستان های آدم های معلول موفق و عکس های جام قهرمانی شان دور شوید خیلی دور و هیچ وقت برنگردید.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.