You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2014.

خدماتی بخش رفت ویلچر بیاره که بریم درمونگاه ارتوپدی، داشتم با پیچ و تاب و اشک و زاری می نشستم روش، گفت عکستون کجاست؟ گفتم رو میزم گذاشتم، بردار بیارش. منو با عجله گذاشت تو درمونگاه و سی دی رو داد به ارتوپد و برگشت بخش. چند دقیقه بعد رزیدنتی که اونجا بود سی دی م رو داد دستم گفت اسم و فامیلتون چیه عکس رو از تو سیستم نگاه کنم؟ چشمم افتاد به چیزی که پس داده بود دیدم grey’s anatomy بوده! کلا درد یادم رفت. یعنی از این به بعد باید از یه راهی تو بیمارستان برم که چشمم به رزیدنت ارتوپدی نیفته!

جابجایی برایم شاخ غول بود که باید می شکستم. همیشه سبکبار بودم. هر جا قرار بود بروم کوله پشتی ام را بر می داشتم و راه می افتادم. نهایتش چمدانم را می بستم. اسباب کشی برایم همان شاخ غول بود. وقتی همه چیز بار ماشین شد، در را که می بستم بغض کردم. تمام شد. خانه ام تمام شد. خانه ای که بیشتر از هر جای دیگر به یاد دارم. خانه ای که تلخ ترین و شیرین ترین روزهای زندگی ام را دیده بود. تازه فقط تمام شدن خانه نبود. رفتم که گم شوم. ناپدید شوم. کسی پیدایم نکند. با این که قبلا هم دیگر آدم های آن خانه توی زندگی ام نبودند و نخواستندم، ولی دیروز انگار واقعا جدا شدم. برای همیشه. تنها(تر) شدم. پای چوبینم را اره کردم و دویدم بی ریشه، بی ادامه، بی پیوند. قلبم دو پاره شد، نیمه ای که تنها ماند، نیمه ای که مرد. یک نیمه از قلبم برای همیشه رفته، از من کنده شده، جایش هیچ چیز نیست. نیمه ای که در تمنا بود، می خواست، جدا نمی شد، درد می کشید. مبتلا به امید بود. مبتلا به امید.

در سر شکستگی، دل شکستگی و ورشکستگی، آدمی باید تنها باشد. هیچ کس نباید این شکستگی های آدم را ببیند. نیاز به هیچ دوست و خویشاوندی نیست. در این شکستگی ها روزهای سرفرازی  ات هم نمکدان می شوند و هر کس از راه برسد بر می دارد اندکی روی زخم ها می پاشد و بعدی…
در سرشکسگی، دل شکستگی و ورشکستگی باید سر به بیابان گذاشت، باید گریخت رها کرد، دست شست و پا کشید. باید دور شد. حتی اگر ویرانه برگردی صدبار بهتر از این است که فرو ریختن کنگره ها و افتادن ستون ها و ریختن تک تک آجرها را ببینند، که هر چقدر دوام بیاورد و دوباره بسازد و از نو بیاراید، شکوهی ندارد… دیگر قصری نیست…
پرهیز کنید از نزدیکان وگرنه از هر جمعی که رد می شوید می پرسند، این سرشکسته همان شهره آفاق نیست؟ هه!… این دل شکسته مگر همان نرگس جادو نیست که چه بازی ها انگیخت؟ آخ آخ میبینی حال و روزش را… این ورشکسته همان پادشه خوبان نبود؟ بعد آدم ها حال می کنند، اینجا نقطه ای است که خدا را شکر می کنند که نشکسته اند، به این مضمون که؛ هی گایز تنکس گاد یو هو بروکن، نات می!

مریض نداشتیم و روز نسبتا خلوتی بود. نشسته بودیم رو صندلی های سالن انتظار که گوشی موبایلش رو درآورد و گفت بذار ببینم وضع هوا چطوره؟ بعد هم زنگ زد به شوهرش گفت ببین می تونی ماشین رو ببری کارواش. بعد از خدافظی رو کرد به من و گفت همیشه هوا رو چک می کنم قبلش و قاه قاه خندید.
من همش با خودم فکر کردم چقدر چیزها بوده که باید در زندگی ام پیش بینی می کردم و نکردم. اما واقعا باید می کردم؟

– تو رو خدا بذار برم ( گریه و هق هق و التماس)
– هانی… هانی… (بر افروخته و نفس نفس زنان و چندش آور)
آدم موقعیت ها را با خودش مرور می کند و فکر می کند با یک کشیده جانانه و چهره ای خشمناک راهش را باز می کند و می رود. ولی همه این ها فکر است. ممکن است فقط التماس کند… آن هم با هق هق و بعد از خودش متنفر شود و چرا ها را مثل پتک توی سر خودش بکوبد و هر وقت تنهاست بترسد، حتی از ساختمان های شلوغ و جاهای آشنا، از هر فضای بسته ای…

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.