You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2017.

پاییز شده. چقدر خوب. چند شب پیش تر وقتی بیرون بودم و یک دفعه احساس کردم از باد خنک شبانگاهی مور مورم می‌شود، ته دلم یک موج کوچک خوشحالی متولد شد و دوید در تمام تنم. یادم آمد تابستان تمام شده. چه تابستان سختی بود. سنگینی تابستان گذشته هنوز با من است. روزهای طولانی کشیدن پرده ها، خوابیدن تمام روز، گریه روی بالش ، دراز کشیدن توی تخت و گوش دادن به صداهای دور و بر خانه قدیمی و غم خوردن. هیچ چیز غم انگیز تر از غروب های خانه قدیمی نبود. میخواستم به سکوت و سیاهی ای که از شیشه های مشبک در میریخت و سایه های میز ناهارخوری پشت کنم ولی انگار در شیشه ای آدم را مجبور می کند خیره نگاهش کنی شاید هیکلی از پشت در رد شد، آن هم توی ساختمان قدیمی خالی. چه دلگیر بودم، چقدر شکننده، چقدر خشمگین. می‌دانستم شکست خورده‌ام، می‌دانستم از کجا باید شروع کنم، همه چیز را می‌دانستم اما دلم میخواست بخوابم، فقط بخوابم. اما چقدر پاییز خوب است، چقدر جوراب ها و ژاکت ها و چای‌های داغ و پتوی روی پاها مهربانند. کاش بروم جایی که هیچ تابستان نداشته باشد.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.