You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2013.

دیروز با حال خوبی راه نیفتادم… دلیلش هم پست قبل… رسیدم راه آهن زود بود. نیم ساعت زود رسیده بودم. و تازه یک ساعت هم قبل از حرکت باید می نشستم توی قطار. کوپه من توی رستوران است. سرد و کثیف بود. و وقتی سوار شدم تلویزیون رستوران با آخرین ولوم صدا داشت فوتبال پخش می کرد. از این که هر چه گشتم پریز برق آن حوالی پیدا نکردم حالم گرفته شد. دو سه ساعت توی کوپه رییس قطار نشستم ولی آخر مجبور شدم برگردم. زمان هایی هست که آدم دچار یک جور احساس تعلیق است. یک جور که حتی نمی تواند فکر کند. حتی خیالبافی های شیرینش را هم تاب نمی آورد. دوست ندارد چشم هایش راببندد و برای باز نگه داشتنشان هم خیلی انرژی باید مصرف کند. نمی تواند بنشیند یا بخوابد یا راه برود دوست دارد در یک بی وزنی توی هوا معلق باشد به هیچ جا تکیه نداشته باشد ولی نیفتد. دیشب از همان موقع ها بود. حالا در این احساس تعلیق و کلافگی یکی دو نفر هم آمپول هایشان را که ماهی یکبار دو هفته ای یکبار باید بزنند، از همین آمپول شیری رنگ های دوست داشتنی نقل و نبات را آورده بودند که بزن برای ما. گذشته از این که کلا دو تا سرنگ بیشتر نداشتیم! و اگر لازم می شد دست خالی می ماندم اصلا حال و حوصله این چیزها را نداشتم. خوش به حال این مردم که اینقدر خجسته و دلشادند…
کوپه سرد بود تا صبح لرزیدم، بلند شدم یک بلوز دیگر پوشیدم ولی بی فایده بود. ساعت هفت و نیم بود رسیدیم. دم هتل پیاده شدم. آقای هتل خیلی اذیتم کرد. گفت هماهنگ نشده و باید تا ساعت 2 منتظر بمانید. دوست داشتم همان کف زمین بنشینم از خستگی. خودم توی اتاق بودم وقتی با مسوول هتل صحبت کردند و خبر دادند و حالا می گفت نه اصلا کسی چیزی نگفته. بعد از کلی تلفن و حرف و چانه زنی نیم ساعت بعد اتاق را تحویل دادند. دارم خودم را راضی می کنم به جای دراز کشیدن اینجا و فکرهای چرند بلند شوم برم شهر را ببینم. هنوز که موفق نشده ام…

.

سیستم کاری خداوند به این صورت هستش که آنقدر همه چیز را آرام پیش می برد که همه چیز کم کم برای همه جا بیفتد. شما خودتان حساب کنید مثلا همین پدیده پیر شدن یکیش. آدم در طول سال ها کم کم پیر میشود و آنجور که باید دردش نمیاید. فکر کنید مثلا یک دفعه در 45 سالگی موهایتان سفید می شد یا 50% انرژیتان را از دست می دادید و 65% مفاصلتان ناگهان فرسوده می شد. شک ندارم که به همین دلیل دست از زندگی می کشیدید. اما خب این طور نیست و ما زیاد درد خیلی چیزها را احساس نمی کنیم. به همین ترتیب یک روز صبح بیدار می شوم و فکر که می کنم می بینم اوه چقدر جالب! من 90% اعتمادم و تقریبا تمام توان دوست داشتنم را از دست داده ام و چقدر جالب تر که زنده ام و دارم زندگی می کنم. و بعد فکر می کنم چقدر ترسناک شده ام و در این مدت نفهمیده ام. اما خب همینطور که چند تا موی سفید در آینه آزارم نمی دهند و گاهی غمگینم می کنند این فکرها هم مرا از پا نمی اندازند متاسفانه. اینطور می شود که آدم ها به تدریج از تو تهی می شوند و از بیرون سنگی. و یک روز می بینند با این صورت سنگی نمی توانند لبخند بزنند و به فکر فرو می روند… همین.

به مدت یک هفته است که می خواهم چند تا اسلاید برای ارائه در روز شنبه درست کنم. و مدت 24 ساعت است که دارم فکر می کنم وای من هنوز هیچ کاری نکردم. الان هم دو ساعتی می شود که نشسته ام به همه جای وب سرک می کشم و فکر می کنم الان دیگر باید بلند شوم و بنشینم سر کارم. حالا هم که تصمیم گرفتم یک پست بنویسم اینجا شاید راحت شدم و نشستم سر کارم.
من زندگی خوبی دارم. پدرم ساعت شش صبح در حالی که در عمیق ترین قسمت های خوابم بودم، برای سومین بار در دو روز گذشته با تشر از توی خواب بیدارم کرد و گفت این چه زندگی ای است که برای خودت درست کردی؟ بنشین توی خانه و مثل آدم درس بخوان! یا بلند شو برو یک شهرستان مثل آدم پول دربیاور. و واقعا این مردی که شاید ماهی یک بار هم مرا نبیند، از زندگی من چه می داند؟ با این همه من هر سه بار با چشم هایی مثل کاسه خون از اعماق خوابم بیدار شدم و در سکوت جمله های حکیمانه پدرم را گوش کردم و به زور گفته ام مجبورم بابا مجبورم. و بعد هم دیگر نتوانسته ام بخوابم. و نشسته ام با خودم فکر کرده ام چه کسی می داند که من هم دوست ندارم سه تا شغل و درآمد اندک داشته باشم و مثل دیوانه ها از بیمارستان به مطب بروم یا بدوم به سوی راه آهن و این همه خودم را بکشم برای هیچ و پوچ. و پاسخ داده ام که هیچ کس و مرا غصه این هیچ کس کشت.

ساعت نزديک پنج بود که رييس قطار بيدارم کرد و گفت وسايلم را جمع کنم تا يکي از مهماندارها برساندم به خوابگاه. تشنه بودم و يک کم هم استرس داشتم. وسايلم را جمع کردم نشستم توي رستوران تا مهماندار بيايد. مهماندار يک مرد ريز نقش با کله اي انبوه از مو بود. و سر صبحي بدجوري هوس معاشرت داشت. من ولي همش به لحظه اي فکر مي کردم که برسم و براي خودم يک ليوان چاي داغ و دبش درست کنم. از راه آهن بيرون رفتيم. يک ريز حرف مي زد و من يکي در ميان حرف هايش را با آره و نه جواب مي دادم. اول فکر کردم الان سوار ماشين مي شويم. اما گويا خوابگاه نزديک بود و مرد ريز نقش هم قصد سواري نداشت. و يک سره داشت قصه خفت گيري ملتي که صبح زود از ايستگاه راه آهن بيرون آمده اند را تعريف مي کرد. مي گفت مواظب باش اينجا خفت گيري زياد هست و ممکن است خفتت کنند و لپ تاپ و پول ها و طلاهايت را ببرند! به پل عابر که رسيديم دوباره توضيح داد که اين پل خطرناک هست و خانم دکترهايي که مي آيند معمولا از وسط خيابان رد مي شوند و از اين پل رد نمي شوند و تو هم مواظب باش چون ممکن است فلان شود و اين حرف ها. وسط این داستان های هولناکش هم می پرسید متاهلی؟ کجا زندگی می کنی؟ تازه فارغ التحصیل شدی؟ و هزارتا سوال بی ربط دیگر. تا این که رسيديم آن طرف خيابان و همش داشتم توي دلم دعا مي کردم زودتر برسيم تا اين يارو با داستان هاي خفت گيري و دزدي و غيره اش من را نکشته. به ساختمان مورد نظر که رسيديم باز هم اصرار داشت که همه چيز را ترسناک جلوه دهد و مدام هم مي پرسيد تنهايي مي ترسي؟ از تاريکي مي ترسي؟ لامپ ها را خاموش مي کني؟ کم مانده بود با لگد بيرونش کنم. کتري را روشن کرد و جاي همه چيز را نشانم داد و شرش را کند. لباس عوض کردم و چاي نوشيدم و سيگار کشيدم و چاي نوشيدم و تخت را آماده کردم و چاي نوشيدم! کوفته بودم. آپارتمان يک دو خوابه نسبتا بزرگ بود. اگر وقت ديگري بود قطعا از کثيف بودن کف آپارتمان و خاموش و خراب بودن يخچال و سطل زباله نيمه پر عصباني مي شدم. ولي توي حال عجيبي بودم. هيچ چيز انگار در من نفوذ نمي کرد. البته وقتي با عدم وجود حتي يک قطره شوينده در دستشويي و حمام و آشپزخانه مواجه شدم کمي جوش آوردم ولي باز بي خيال شدم. انقدر چاي بلعيده بودم که خوابم پريده بود. از پنجره توی پذیرایی بیرون را نگاه کردم، خیابان نورانی و خلوت بود. یک بسته نان و کره و عسل داده بودند که به خاطر گرمای هوا کره شل شده بود و حتی اگر اینطور نبود باز هم میل به خوردن چنین صبحانه ای نداشتم. پنجره اتاق خواب را باز کردم. حیاط های قدیمی خانه های اطراف در آرامش صبح زود شناور بود. کمی تماشا کردم و دست آخر هم خوابیدم به این امید که وقتی بیدار شدم دستی از غیب کنار تختم شامپو و صابون و مایع ظرفشویی گذاشته باشد. دو سه ساعت خوابیدم بعد پاشدم جلدی رفتم سر خیابان و با لوازم بهداشتی! و دو تا سیب زرد و سفت و ترش و یک موز و یک پرتقال برگشتم و به کره آب شده که پرت شد توی آشغالی دهن کجی کردم.
نیاز داشتم به این تنهایی. به این که هیچکس نباشد و با خودم روبرو شوم. آن خودی که فقط در این تنهایی ها خودش را نشان می دهد.

از آن آدم ها نيستم که يک عالمه عکس از خودشان توي موقعيت ها و مکان هاي مختلف يا با لباس ها و ژست هاي متفاوت دارند. از قيافه خوابالو با موهاي به هم ريخته گرفته تا شيک و مرتب و آرايشگاه رفته. گاهي حتي تمام سال يک عکس هم نمي گيرم. يک جورايي از دوربين فراري ام. خجالت مي کشم. يادم مي رود چطور لبخند بزنم يا نگاه کنم. معمولا هم عکس هايي که بي هوا ازم گرفته اند چيز بهتري شده. خلاصه آدم عکس نبودم هيچوقت. گذشته از اين ها عکس هميشه غمگينم مي کند. فرقي نمي کند عکس گودباي پارتي يک دوست عزيز بوده يا تولد خواهرم يا عروسي و غيره. وقتي به گذشته گير افتاده در يک چهارگوش نگاه مي کنم دلم مي گيرد. خيلي هم مي گيرد. کم پيش مي آيد بنشينم و آلبومي را نگاه کنم. معمولا سعي مي کنم به ياد نياورمشان. مگر اين که عکس مثلا مال زمان دوري نباشد مثلا به اندازه چند روز فقط از گرفتنشان گذشته باشد. عکس هاي بچگي که بي برو برگرد اشکم را درمي آورند. بس که غم دارند برايم. بس که خاطره تاريک دنبالشان هست. بس که دلم مي سوزد از يادآوريشان.
همه اين ها را گفتم که برسم به اينجا که با همه اين فرار هايم، دلم خواسته بود روي حرفت مانده بودي و يک عکس مي گرفتي. دوست داشتم ببينم از چشم تو چطور ديده مي شوم.

کارهایم که تمام شد بلند شدم وسایلم را جمع کنم و حرکت کنم سمت راه آهن. دنبال یه دفتر پستی نزدیک بیمارستان می گشتم گوشی را برداشتم که از 118 بپرسم. راهنمای شماره فلان هنوز بفرماییدش را نگفته بود که پایم گیر کرد به صندلی و برای حفظ تعادل چسبیدم به میز و بعد با مونیتور و کیبورد و قندان و تقویم و غیره با صدای مهیبی پخش زمین شدم. به نظرم راهنمای شماره فلان هم کپ کرده بود. گوشی را از روی زمین برداشتم. هم عجله داشتم زودتر بروم که از قطار جا نمانم، هم باید خودم و وسایل پخش و پلا شده را جمع می کردم. مونیتور را که برداشتم یک چیزی تویش صدا می داد. روشن کردم ببینم بلایی سرش نیامده باشد. که کمک هم رسید و خرده شیشه ها و قندها را از روی زمین جمع کرد. خیلی گرسنه بودم ولی وقت غذا خوردن نبود. با عجله از بیمارستان زدم بیرون. هوا گرم و مسخره بود و من با یک مانتوی نخی داشتم عرق میریختم. دیرتر از وقت تعیین شده رسیدم راه آهن. آقای مسوول محترم چاق و عرق ریزان و مهربان و با عجله به استقبالم آمد و گفت قطار تاخیر دارد و شانس آوردید چون دیر رسیدید. توی سالن انتظار چشم گرداندم ببینم شکم گرسنه را با چی پر کنم؟ آخر هم یک لیوان ذرت گرفتم و نصفش را خورده بودم که آمدند سراغم. همه چیز را توضیح دادند و خداحافظی کردیم.
حالا نشسته ام توی قطار با همان تکان ها و سر و صدایش و کوپه های غم انگیزش.
هی دارم توی خودم را می گردم ببینم چه حسی دارم؟ چه فکری می کنم. اما هیچ چیز بروز نمی کند. این قلب لعنتی هم دوباره شروع کرده. فکر کردم دیگر دست از سرم برداشته.
فعلا بیست و پنج دقیقه توقف داریم برای نماز. دویدم بیرون نفس کشیدم و آسمان را تماشا کردم و برگشتم…

دچار شوک ام. مثل آدمی که داشته توی خیابان برای خودش راه می رفته و یک دفعه یکی از پشت سر با جسم سنگینی می کوبد توی سرش و قبل از این که به خودش بیاید ضارب رفته. گیج و منگ از جا بلند می شود و نمی فهمد چه شد؟ چرا؟ و چرا؟
تو خودخواهی. این جمله کوبیده می شود توی مغزم. نه برای این که باورش ندارم یا انکارش می کنم برای این که از خودم می پرسم چرا نفهمیده بودم؟ حتما هستم و نفهمیده بودم.
دچار یأسم. مثل کسی که در تاریکی اتاق خودش، خانه خودش، نتواند راهش را از بین کاناپه و میز و کمد و دیوار به طرف تختش پیدا کند. پایش را بکوبد به تیزی شیئی که سال هاست از کنارش رد می شود و هنوز نمی تواند چشم بسته از کنارش رد شود. آدم هایی که می شناسی شان. فکر می کنی می شناسی شان ولی کمی که تاریک شوی تیز می شوند و غافلگیرانه دردت می آورند.
دچار اندوهم. مثل کسی که در جاده بارانی وقتی برگ و باران و گِل روی شیشه مشت می زنند و توی سرش فقط صدای برف پاک کن می پیچد چپ و راست. و بی هوا می کوبد به آهویی که آهسته از جاده می گذشته و پیاده می شود چشم می دوزد توی چشم های سیاهش که جان می دهند. دچار اندوهم. جانی را آزرده ام.

لحظه هایی هست که شروع می کنم به نوشتن و بعد بغض گلوم رو می گیره و اشکم جاری می شه. خیلی از پست هام این طوری نوشته شدن. ولی لحظه هایی که بغض گلوم رو گرفته و اشک هام می جوشه توی چشم هام، نمی تونم بنویسم، حتی یک کلمه. می تونم مثلا بخندم با سر و صدا و اشکم قل بخوره بیفته جلوی پام، روی دفترم، روی کیبورد حتی. ولی نمی تونم بنویسم. نمی تونم.

احساس می کنم همه چیز از دست رفته است… خودم را انتهای دالان تاریکی می بینم که همه زندگی مثل نوری که می پژمرد دارد از من دور می شود و من قدم هایم منجمد شده. طنین کر کننده توی دهلیزی که تمام زندگی من است صدای پای مرددی ست که بی حرکت مانده. قطعیت با من بیگانه است. بی حرکتم و دوست دارم حرکت کنم… بروم یا حتی برگردم، ولی ساکنم و همه چیز از من دور می شود. دیشب توی هق هق ساکتی به دکتر عقل کلیان می گفتم جای من اینجا نیست، جای من اینجا نیست حقم این نیست… و او فقط می گفت می فهمم. دوست داشتم بلند شوم و پنجره را باز کنم و رو به همه درخت ها فریاد بزنم شماها نمی فهمید هیچ کدامتان نمی فهمید. ولی آرام دراز کشیده بودم و گونه خیسم روی بالش بود.

حماقت بی انتهای آدمی آنجاست که دقیقا می داند باید چکار کند و مدام به تاخیرش می اندازد یا از انجامش سر باز می زند. من هم این روزها می دانم پراکنده ام. حتی به اندازه نوشتن یک پست هم خودم را جمع نمی کنم. به همین خاطر است که رد پا روی حرف را بیشتر آپ می کنم چون جمله های پراکنده ذهنم هستند اما این که بنشینم و اندازه یک پست اینجا افکارم را مرتب کنم فراری ام می دهد. مثل وقتی که کنکور داشتم مدام توی فکرم بود که درس بخوانم ولی یک وقت به خودم می آمدم می دیدم ساعت ها نشسته ام به هیچی فکر کردم دقیقا به هیچی. تا بیست و سه سالگی زندگی ام یک زندگی بود که دوستت دارم کم داشت. و بعد از آن دوستت دارم ها زندگی ام را به باد داده اند. بس که تشنه شنیدنش بوده ام. سی سالگی ام دارد تمام می شود و من از دوستت دارم فراری ام. تشنه ای هستم که می دانم آب دریا نوشیدنی نیست. تشنگی مرا می کشد. چه کسی جز خودم می تواند زندگی ام را به من پس بدهد یا نه زندگی را برایم بوجود بیاورد شاید هیچ وقت نبوده که بخواهد برگردد.
مادرم همیشه از خرید کردنم شاکی بود، می گفت تو یک چیزی توی ذهنت تصور می کنی و بعد می خواهی بگردی تا پیدایش کنی و این نمی شود، باید بین چیزهایی که می بینی یکی را انتخاب کنی. و من هنوز همینم. برای همین آدم ها نا امیدم می کنند. برای همین زندگی نا امیدم می کند.

عینکم از دستم افتاده و یک گوشه شیشه اش پریده. داشتم لباس عوض می کردم که افتاد، بی هوا. عینک که می زنم یک لکه کوچک اذیت کننده آن گوشه بالای سمت چپش هست. عینکم نشکسته با عینکم خوب می بینم ولی این لکه هم هست. درست مثل نبودن توست. همه چیز سر جایش است. ولی یک تکه از زندگی ام لب پر شده… یک لکه کوچک اذیت کننده گوشه سمت چپ بالای همه چیزهایی که می بینم.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.