You are currently browsing the monthly archive for مه 2014.

در را که باز کردم کیسه های خرید را ولو کردم روی میز و با کفش رفتم آن طرف هال که لامپ ها را روشن کنم. لامپ دم در سوخته و عوضش که می کنی باز می سوزد و فیوز می پرد. نشستم دو تا سیگار باقیمانده توی پاکت را کشیدم و الان از خماری دارم می نویسم. دیروز یکی از همکلاسی های دبستانم زنگ زد. تصور این که آدمی از بیش از بیست سال پیش به من مربوط باشد کمی برایم سخت است. برای من همه چیز در قالب کوتاه و موقتی می گنجد. خانه هایی که هی عوض شده اند، خانواده ای که گاهی بوده اند و بیشتر نبوده اند، دوستانی که آمده اند و رفته اند، مردانی که رسیدند و قسمتی از من را برداشتند و بردند، هیچ چیز هرگز طولانی نبوده است. خلاصه چند دقیقه کوتاه حرف زدیم. نه به خاطر این که آدم بیش از بیست سال پیش برایم عجیب بود، بلکه به این دلیل که وقتی کسی از جریان زندگی شما دور می شود، دیگر نمی توانید برایش از آنچه چند لحظه پیش شادتان کرده یا در این دقایق دردتان می آورد حرف بزنید. باید احوالپرسی کنید، از مادرش که اکنون به سختی به یاد می آورید بپرسید و از پدرش که بابای مدرسه تان بوده و خواهرش که چند وقت پیش ها حامله بوده و برادر تخسش که گاهی توی مدرسه کفش هایتان را با لگدهایش گلی کرده است همین. بعد تشکر کنید و خداحافظی. و تمام. این طوری است که آدم هایی دور و بر آدم هستند که دوست اند، قدیمی اند، با معرفتند حتی ولی هیچ چیز از زندگی ات نمی دانند و گاهی حتی احوالپرسی شان و گله از بی معرفتی ها در ساعت هایی که به سختی می توانید جوابشان را بدهید بعد از چندین بار جواب ندادن آزار دهنده هم می شود، چون زندگی تان خیلی تغییر کرده و آن ها هیچ نمی دانند. یک جای راه آن ها اتراق کرده اند و شما در یک راه خاکی فرعی گم شده اید. راجع به یک دوست دوران دبستان خب این خیلی طبیعی ست ولی وقتی به همکلاسی های دبیرستان و دانشگاهتان هم تعمیم پیدا کند کم کم احساس می کنید یک آدم فضایی هستید که دارید یواشکی روی کره زمین به عنوان آدمیزاد زندگی می کنید. برای یک آدم فضایی زندگی کردن روی کره زمین مثل آدمیزاد ها خیلی سخت است. چون دیگران چیزهایی را دارند و از چیزهایی حرف می زنند که او نداشته، ندارد و تجربه نکرده است. یک آدم فضایی هم دوست دارد خانه ای داشته باشد که خاطره هایش آن جا باشند، مادرش گاهی زنگ بزند حالش را بپرسد و با پدرش بیرون برود، به لباس عروسی اش فکر کند، به اسم بچه اش، هفته ها معنی ای به جز رسیدن آخر هفته برای کمی استراحت داشته باشند، ماه ها معنی دیگری جز تمام شدن و حقوق گرفتن و سال ها معنی دیگری جز وحشت اضافه شدن به عدد سن و ترس از نرسیدن داشته باشند. ولی آدم فضایی فقط یک آدم فضایی ست و گاهی تنهایی توی اتاقش چیزهایی را که ندارد تصور می کند و با خیالش می خوابد.

یک جوری نگران آینده و مخصوصا نگران تنهایی آینده ام هستم انگار نمی بینم دخترهای 26 ساله سرطان می گیرند و پسرهای 23 ساله از روی داربست می افتند و مردی که برای خریدن خوراکی آن طرف خیابان می رود خونش کف آسفالت داغ پخش می شود. انگار نمی دانم آدم هایی که صبح از در خانه می روند بیرون و بدون نگاه کردن به پشت سرشان خداحافظی می کنند ممکن است فقط به این فکر کنند که قسط خانه شان دو سال دیگر تمام می شود و بعد می توانند شب ها سر کار نروند و بعد… اگر می دانستند که دیگر بر نمی گردند، وقت خداحافظی عزیزانشان را بغل می کردند و به سینه فشار می دادند و از در بیرون می رفتند. نگران چه چیزی هستم؟ تنهایی طولانی ام؟ هه احمق جان شاید اصلا به آن طولانی ای که فکر می کنی نباشد.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.