You are currently browsing the monthly archive for مارس 2016.

ساعت نزدیک سه بعد از ظهر است. خانه ام تاریک است، خودم این طور خواسته ام و چقدر این پرده های ضخیمی که جلوی هجوم وحشیانه روشنی و نور و آفتاب را میگیرد دوست دارم. شاید به دروغ بتوانم به خودم بقبولانم که یک روز اواسط پاییز است و ممکن است هر لحظه به دنبال صدای رعد و برق شرشر باران شروع شود. سال و فصل و هوا عوض می شود. همه چیز به نظر می رسد فقط به نظر می رسد که در حال عوض شدن است. وگرنه فردای شروع سال نود و پنج که قرار است از پای هفت سین_اگر هفت سینی باشد_ بلند شویم باز هم به رفتن سر کار و ناهار چی بپزم و چرا زندگی ام را ملال و کسالت گرفته و شاید هم کودکان گرسنه آفریقایی و جنگ زده های سوری فکر کنیم. چقدر دوست داریم همه چیز تغییر کند، یک دفعه تغییر کند درست مثل لحظه توپ در کردن سال نو. بووووم… و همه چیز یک دفعه عوض شود. حتی غم های نو بهتر از اندوه کهنه است. روزهای آخر اسفند بدترین روزهای سالند، چون بی قرار و محتاج تغییریم. تازه باید خیابان های پر ترافیک و دستفروش های سمج و جمله تکراری عیدی ما یادتون نره و مسیج های قطاری تور فلان فقط این قدر تور بهمان اقساطی را هم تحمل کنیم. آخر سال ها من همش به تغییر کردن تاریخ فکر می کنم، به حاصل تفریقش از سال تولدم و عددی که هی بزرگ تر می شود، به همه فکرها و تصمیم های شروع سال قبل که عقیم ماندند. و تا هفته ها بعد از شروع سال نو هر وقت جایی تاریخ می زنم دستم می لرزد. پشتم می لرزد. همه وجودم می لرزد.
چند روز پیش خواب پدر و مادرم را دیدم. توی خواب بغلشان کرده بودم. هر دو شاد و خوشحال بودند. صبح با بغض به دوستی قدیمی نوشتم دلم برایشان تنگ شده. با تعجب پرسید واقعا؟ این تویی که دلت برایشان تنگ شده؟ بعد دیدم نه دلتنگشان نیستم. دلتنگ آن ها نیستم. دلتنگ آدم هایی که من را به وجود آوردند و توی این دنیا رها کردند و شب ها راحت می خوابند بدون این که بدانند زیر کدام آسمانم و زندگی ام چطور می گذرد. کسانی که هیچ وقت پشت یا کنارم نبودند، همیشه روبروی هم بودیم، همیشه جنگیدیم، همیشه شکست خوردیم.
اما چقدر دلم تنگ شده که کسی را مادر صدا کنم، که وقتی موبایلم زنگ می خورد اسم پدرم روی صفحه باشد. زنگی را بزنم که مادری در را برایم باز کند. شب سال نو توی بازار تجریش دنبال سمنو بگردیم و شب با سر و صدا تخم مرغ رنگ کنیم و بی خیال سبزه هایی که کچل سبز شده شویم و چند ساعت مانده به تحویل سال از سر کوچه سبزه بخریم، آخر سر هم سفره هفت سینمان ناقص باشد.
خانه ای که مادری در آن نیست که منتظرت باشد، وقت سفر نگرانت شود وقتی که درد می کشی سرت را به سینه بگیرد، وقتی در عصر ساکت و تاریک توی اتاقش خوابیده آرام زیر پتویش توی بغلش بخزی و بویش کنی چه خانه ای ست. نمی دانم خانه تو بدون من چه شکلی ست. حتما همانطور که همیشه می خواستی. نمی دانم زیر کدام سقف این شهر هفت سین چیده ای. داری بافتنی می بافی یا عینک کائوچویی قهوه ای ات را چند لحظه روی کتاب جدیدت گذاشته ای و چای عصرگاهی ات را سر می کشی. شاید زندگی تو هم عوض شده باشد. شاید تو هم دلتنگ باشی، شاید تو هم وقتی به این لحظه ها فکر می کنی بغض مثل چتری که بی هوا باز می شود گلویت را به درد بیاورد_مگر ممکن است؟ نه امکان ندارد_با این همه دلم برایت تنگ شده. برای تو نه، برای تو را داشتن.
می بینی؟ همه چیز تغییر کرده، همه چیز عوض می شود. هر روز تنهاتر و غریب تر می شوی. هر سال یک غربت جدید است.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.