You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2014.

کسی را دارید که با شنیدن نامش قلبتان می دود و با فکر کردن به لبخندش نور به دنیایتان پاشیده می شود؟ کسی که حتی یک روز ندیدنش لحظه هایتان را بیهوده و تلخ و طاقت فرسا می کند؟ تصور کنید این عزیز محبوب موهایش خاکستری شده، وقتی می خندد چند هاشور عمیق فاصله چشم ها و گونه هایش را نقاشی می کند. فکر کنید چند دقیقه طول می کشد تا فاصله اتاق و آشپزخانه را بپیماید و با هن هن و خس خس شیر آب را باز کند و بساط کتری و چای را راه بیندازد. دم دستش پر از قرص ها و داروهای مختلف است و بدنش فرتوت و پر از رگ های برجسته و لکه های تیره و روشن است. یک لحظه با چشم های بسته، با همین جزییات بیاوریدش توی تاریکی پشت پلک های بسته تان. چه حسی به او دارید؟ از تصور این لحظه چه حالی می شوید؟ اگر از رسیدن چنین لحظه هایی کنار او غرق لذت نمی شوید اگر هرگز به مخیله تان چنین روزگارانی نرسیده است یا حتی اگر چنین تصویری شما را می آزارد کمی راجع به مفهوم جمله تان وقت گفتن دوستت دارم فکر کنید شاید هم باید جمله تان را به «فعلا دوستت دارم» تغییر بدهید. می شود هم زیرکانه گفت «عزیزم من تورو همین طوری که هستی دوست دارم» شاید هم تقصیر زبان فارسی است که تفاوتی بین آی لایک یو و آی لاو یو قایل نشده.

این فعل پهلو گرفتن خیلی خوب است. پهلو گرفتن مثل متوقف شدن یا ایستادن یا فرود آمدن نیست. لغت نامه دهخدا می گوید یعنی «به ساحل پیوستن». زندگی بیش از هر چیز دیگری، موج دارد، بادبان افراشتن دارد، به گل نشستن و غرق شدن و در هم شکستن دارد.اگر یک بار سوار کشتی شده باشید آن تکان تکان خوردن ها را وسط آبی بیکرانی که هیچ چیز دیگری نیست حس کرده باشید و هیاهو و جنب و جوش بارانداز را دیده باشید خوب می دانید از چه حرف می زنم.
من اقیانوس ها را درنوردیده ام، باران و توفان و موج دیده ام و با صخره ها جنگیده ام. آخ نمی خواهم اینجا بادبان ها را پایین بکشم و لنگر بیندازم. می خواهم کنار تو پهلو بگیرم.

امروز صبح را غم انگیزترین صبح پاییزی سال نامگذاری می کنم. تمام این غم در چند ثانیه اتفاق افتاد. باران می بارید. سریع و سر در گریبان می رفتم. پیاده رو گل آلود بود. چند قدم جلوتر را که نگاه کردم دیدم دارد آهسته و پیچیده در شال پشمی می رود. پا تند کردم از کنارش گذشتم. در این عبور چند قدمی  که قرن ها طول کشید دو سایه از من جدا شد، مثل ابر مثل دود مثل غبار. یکی با مشت های گره کرده و خشمگین توی صورت بی رحمش فریاد زد چرا چرا چرااااا؟ دیگری بدنی که آهسته می رفت و در شال پشمی فرو رفته بود در آغوش گرفت و سر در یقه اش کرد که ببوید… ولی هر دو سایه بودند، ابر بودند، دود و غبار بودند. او و عابرها از میانشان گذشتند. پخش شدند و لال ماندند. من هم به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و اشک هایم را با دستکش های زبرم خشک کردم.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.