You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2013.

آخر ماه که شد پول هايم را بشمرم، بلند شوم توي يک عصر بهاري بروم منوچهري، براي خودم يک چمدان بخرم. از همان ها که وقتي برادرم يا خواهرهايم يا پدر مادرم مي خواستند بروند مي خريدند. يک چمدان محکم و به درد بخور. از آنها که بشود رويش نشست حتي، کنار جاده اي که خسته ات کرده، يا توي فرودگاه شلوغ و پر سر و صدايي که چشم دوخته اي به تابلوي پروازهايي که تند تند عوض مي شوند. يک چيز جمع و جور که دسته اش را بگيرم توي دستم، محکم و مصمم. نه از اين چمدان هایی که بکشم دنبال خودم و رفتنم خرت خرت صدا بدهد و سنگيني اش تن بکشد روي جاي پاهايم. بعد چمدانم را مثل يک اتفاق خصوصي بياورم زير تخت پنهان کنم و فکر کنم چه چيزهايي هست که بايد با خودم بردارم. آخر بايد بروم. ديگر منتظر نمي مانم. ديگر نمي خواهم هميشه آن کسي باشم که با چشم هاي قرمز از فرودگاه برمي گردد و يک حفره بزرگ ديگر توي دلش پيدا شده که بايد با ميليون ها لحظه دلتنگ پرش کند و آه بکشد. براي رفتن بايد يک چمدان داشته باشم. بايد چيزهايي داشته باشم که متعلق به من است. شايد من کسي را نداشته باشم که برايم يک شال گردن سبز يشمي ببافد، يا توي يک بسته کادوپيچي شده نقاشي کوچکي کشيده باشد و التماس کند که تا روز تولدم بازش نکنم، يا در آخرين لحظه يک پاکت هله هوله هاي دوست داشتني ام را تويش بچپاند. مهم نيست فقط بايد يک چمدان داشته باشم که مخصوص روز رفتن من است. روزي که ديگر نيستم، روزي که فقط با يک کوله پشتي از اين در بيرون نرفته ام که همه را مطمئن مي کند به زودي برمي گردم و کليد را توي قفل در مي چرخانم، مثل هميشه، مثل معمولي، مثل بي صدا، مثل باز هم من آمدم ِ هر روز. بايد يک چمدان داشته باشم که حتي اگر نبودم، اگر نشد، اگر نتوانستم، معلوم باشد کسي را نداشته ام که برايم شال گردن سبز يشمي ببافد…

تکان تکان های قطار و صدای یکنواخت حرکت روی ریل ها. انگار قطره های آبی که چکه می کنند روی آب صاف حوض زیر مهتاب نیمه شبی. قطار با تاخیر حرکت کرده و من تمام مدتی که واگن های رنگ و رو پریده اش توی ایستگاه انتظار سوت حرکت می کشیدند، با حوصله بی نظیری سرم را به تراشیدن مداد و ورق زدن کتابم و نوشتن جمله های بی معنی گوشه چرکنویس هایم گرم کرده ام. آن لحظه تکان اول قطار و کمی عقب رفتنش را دوست دارم، مثل لحظه بلند شدن هواپیما نیست که یک جور عجیبی گریه ام می گیرد همیشه و نمی فهمم ارتباط این بغض با کنده شدن هواپیما از زمین را. صدای سوت قطارها توی گوشم می پیچد.
در هوای سرد آخر شب زمستانی با «س» در را قفل کردیم و زدیم بیرون، دویدیم توی خیابان و با یک تاکسی قراضه رفتیم سمت راه آهن. وسط راه خاموش کرد پیرمردِ از تاریخ درآمده. پیاده شدیم هل دادیم، شاد و نگران از دیر کردن. بخارهای دهان هایمان توی هوا می رقصید. پریدیم توی اولین واگن و در بسته شد. برادرم داشت برمیگشت. راه آهن، فرودگاه، راه آهن…
باورت می شود هوای اردیبهشت اینقدر سرد بشود که بلرزم و گوشه این کوپه مچاله شده باشم و خدا را شکر کنم که فلاسک آب جوش کنار تختم گذاشته اند و دعا کنم زودتر آخر شب بشود بروم زیر پتو، ها کنم دست هایم را؟ چقدر جاده خوب است… اگر کسی را نمی آورد لااقل مرا می برد. من را می برد به هیچ. که مسافر نیستم، مقصد ندارم، فقط می روم که برگردم. در دو انتهای این ریل ها خداحافظ و سلامی نیست. من در خلأ دایره وار می روم و خودم را به همان نقطه که بودم بر می گردانم…
شهر، نو نوار از جوانه های سبز بود، شوق داشتم، شوق برگشتن، در آغوش کشیدن، دیدن، دیدار… این پا و آن پا می کردم توی بیمارستان، از پله ها دویدن، دفتر بزرگ قرمز را امضا کردن و به خیابان زدن… بلیط توی دستم مچاله شده بود، آفتاب دل انگیز نبود، توی کیفم دنبال آنتی هیستامین می گشتم، توی دلم دعا می کردم، از تاکسی دویدم بیرون، پله ها را دو تا یکی کردم، سالن خلوت را دویدم و از پشت شیشه دیدم که درهای قطار بسته شد و من را نفس نفس زنان و خس خس کنان و مبهوت و بی چاره گذاشت و رفت_خانم حالتان خوب است؟_ تمام التماس های برای این مرخصی، تمام التماس های جابجایی کشیک، دوندگی تغییر برنامه، چند تا کشیک 48 ساعته پشت هم_خانم حالتان خوب است؟_ برگشتم بخاری را روشن کردم. آخر هفته سردی بود، همه رفته بودند. هیچ کس توی شهر نمانده بود، آن روزها هنوز چقدر کودکانه از تنهایی وحشت داشتم.
برایم شام آورده اند، قیافه اشتهابرانگیزی ندارد اما خوب است که ماست دارد. ماست با نمک زیاد و نان. یک نفر سردرد دارد، یکی جواب آزمایشش را آورده، یکی چسب زخم می خواهد. ساکت تر که می شود از پشت شیشه بیرون را نگاه می کنم، تاریکی پلک هایم را می بندد انگار، پرده ها را سرجایش مرتب می کنم، بس ام است تاریکی، به اندازه کافی مثل قیر مذابی مرا در خودش کشیده است… در عوض آنقدر خوب است این گهوارگی توی قطار، فقط اگر گریه کنی دستی به نوازش بلندت نمی کند.
ایستگاه شلوغ  یک صبح زمستانی ِ جنوب. باران بی امان می بارید مسافرها ناگهان ناپدید شدند و آشنایی که قرار بود بیاید دنبالم پیدایش نبود. آدرس را دوباره نگاه کردم، مردد بین رفتن و منتظر ماندن. رفتم. هیچ وقت بی خبر این همه دور نشده بودم. توی یک کوپه با سه تا غریبه که نمی فهمیدی چه حرف هایی می زنند گریه هم نمیشد کرد. رها نبودم. رهایم کرده بودند و آنجا زیر باران شرشر شهری که تا به حال ندیده بودم، انگار این رها شدگی مثل ضربه ای هولناک فرود آمد توی قلبم. درست مثل یک سیلی بی هوا، از دستی نوازشگر.
قطار خوب است، جاده خوب است، کمردرد خوابیدن روی این تخت های مزخرف خوب است. معده درد غذای آشغال خوب است حتی. جاده برای آدم بی وطن و بی خانه و بی دلارام، وطن است. میبردش و همین کافیست.
گالینا ایوانیونا چندبار با مهربانی صدایمان می کند، قطار دارد از چنان دشت های سرسبزی می گذرد که آدم خیال می کند تا کیلومترها هیچ تمدن بشری ای نخواهد دید. دوست نداشتیم بلند شویم، اما به زور می بردمان که صورتمان را بشوییم و مسواک بزنیم و خودش حوله بدست با قیافه مهربان و تپلش پشت در منتظر می ایستد. ریزترین قطره های باران شیشه را هاشور میزد و من داشتم به دخترهایی از یک قاره دیگر می گفتم امروز تولدم بود… کاش مادرم هم زنگ می زد…
می دانستم هوا سردتر شده ولی لباس کمی پوشیده ام. کسی هم نگفت لباس گرم بپوش. حلقه دستم کرده ام، بس که اینجا همه علاقه دارند بدانند ازدواج کردی یا نه و بس که خیلی چیزهای دیگر. به عقد خودم درآمدم، بی شمع و شمعدان. و توی آینه جفتم را ملاقات کردم. ساکت و خسته بود و مرا خوب می فهمید. بی لبخند ِ من نمی خندید و اشکم به اندازه خودم غمگینش می کرد.

رفتارهای عجیبی پیدا کرده. استیکرهای رنگی را با یک عالمه مداد تراشیده شده و دو تا جامدادی روی میز ولو کرده. هر پنج دقیقه از اتاق به آشپزخانه می رود. سرش را توی یخچال می کند. چای می ریزد. یک تکه بیسکویت می خورد. حتی دقت می کند یک تکه ابر زیبا بالای سر درخت های پارک یک ساعت است به طرز مشکوکی در کمین آفتاب است. آهنگی که از اتاقش شنیده می شود هی از کلهر و کمانچه به ویولن سل و باخ تغییر می کند. سردش می شود بلند می شود ژاکت می پوشد، بعد یاد اتفاق های خیلی مهمی می افتد شاید حتی در سال های خیلی گذشته. بعد بلند می شود راه می رود دوباره می نشیند پشت میز. گرد و خاک میزش که یک سال شده که برایش مهم نبوده یک دفعه انگار توی چشمش می رود، آخر بلند می شود دستمال و شیشه پاک کن می آورد برق می اندازدش. بعد دوباره آشپزخانه، دوباره چای، باخ، مداد تراشیدن، خاطره، کلهر، فکر، بیسکویت، بغض، چای، قدم زدن.
درد آشنایی دارد نه؟ بله درس خواندنش عود کرده خیر سرش!

فکر کنم هنوز نمی شناسم ات، با تو حرف نزده ام، دستت را حتی نگرفته ام، عین همان موقع که یک دفعه یادت می افتادم و یک ماهی قرمز عین عروس ِ شادی توی دلم عشوه کنان می پیچید دور خودش و مشت مشت قند به شیرینی توی موج های کوچک دنبال بالۀ ماهی قرمز آب می شد، لبخند بزنم و هی همه بدانند دلم رفته است دور ها برای خوش نی بزند توی دشت های پر لاله و من عین خیالم نباشد.  آن وقت دیگر یادت که می افتم گریه ام نمی گیرد، بغض نمی کنم. می شود نباشی و مثل وقتی که بودی و هنوز نبودی یادت شادم کند. می شود، مگر نه؟ تا تو جواب بدهی دیر نمی شود، این خاطره ها تشنه اند و چشم ها چشمه .

 

امروز رفتم کتابخانه ملی عضو شدم. چند روز بود توی سرم بود و من به علت فوبیای همیشگی ام از کارهای اداری و کارهایی که مستلزم صحبت کردن با کارمندهای بداخلاق و بی حوصله است، به تعویق می انداختمش. اما رفتم آن جا را برای خودم دست و پا کردم برای وقت هایی که هوس کنم درس بخوانم و توی این خراب شده که زندگی می کنم قطعا نمی شود. خیلی کار سختی بود. خیلی ها. نخندید این کارها برای من واقعا سخت است. حالا نکته اینجاست که من تا به حال توی کتابخانه درس نخوانده ام. دو سه ماهی قبل از کنکور امتحانش کرده ام ولی بیشتر برای دیدن دوستانم بوده. جایی که زیادی ساکت باشد هم حواسم را پرت می کند. شاید هم بیشتر به این خاطر بود که که احساس کنم کاری کرده ام. از شما چه پنهان که فرم درخواست استفاده از کتابخانه به صورت شبانه روزی هم پر کردم.
این روزها زیاد احتیاج دارم کسی باشد که برایش بگویم دارم چکار می کنم. همین حرف های بی معنی را. این که امروز چطور دو ساعت و نیم طول کشید تا تمام مراحل ثبت نام که از دریافت پاسپورت هم سخت تر بود! بگذرانم. این که کلی دور خودم گشتم تا توانستم موسسه فلان را پیدا کنم و بعد از سفارش و مشاوره و انتظار، کارت کشیدم و پولم کم بود و تحویل به فردا موکول شد. و بعد دوباره دور خودم چرخیدم و چرخیدم و سر از کافه و میز همیشگی ام درآوردم و یک چای در سکوت ِ رو به پنجره نوشیدم و باز راه افتادم توی خیابان ها. و بگویم چطور چندین و چند بار میرداماد را بالا و پایین رفتم تا ساختمان پایتخت را پیدا کنم. که بیش از صد بار تویش گشته ام و هزاربار از کنارش رد شده ام. چند بار از عابران پرسیده ام ببخشید پایتخت بالاتر است یا پایین تر؟ و هر بار پیدا نکرده ام. و هی چرخیدم و چرخیدم عین یک فرفره سرگردان.
این روزها احساس ِ وقتی را دارم که توی کلاسی با یک مشت عرب زبان و فرانسوی زبان نشسته بودیم که هیچ کدام انگلیسی نمی دانستند. میل به حرف زدن موج می زد ولی راه ها بسته بود.

سردم شده. ژاکت سورمه ای گشادم را پوشیده ام و هر وقت چشمم به پنجره میفتد انگار یک کم بیشتر می لرزم. اصولا آدم نباید در آستانه اردیبهشت بلرزد. اما خب هیچ چیز قرار و قانون ندارد این روزها. سر کار نرفتم و نشستم توی خانه ساز می زنم. هرچند بی فایده. انگشت هایم درست جفت و جور نمی شود روی سیم. و همه نت ها فالش است. و من بی حوصله ام. پس فردا باید فریادهای شماتت استادم را هم تحمل کنم. این دو سه روز باقی مانده از فروردین که بگذرد دیگر قدم به آن مرکز تحقیقات لعنتی نمی گذارم که بیشتر از آن که چیزی به علم و تجربه ام اضافه کند فقط و فقط وقتم را تلف کرد و من را از هر چه پژوهش و کار تحقیق است بیزار کرد. این روزها هم که دیگر انگار کاملا عادی است که یکی در اتاق را ناغافل باز کند و ببیند دارم با هوار هوار نامجو اشک می ریزم.
مادرم معتقد است بهتر است این مرکز مسخره را رها کنم و به یک کار درست و حسابی بچسبم، یا این که بلند شوم بروم برای خودم یک شهرستانی کار کنم. همین امروز صبح هم همین را می گفت. من هم با این که به این جمله خب آخرش که چی معتقدم و باید یک فکر درست و حسابی بکنم ولی می بینم توی این چند ماهی که طرحم تمام شده شب ها توانسته ام بیشتر بخوابم، آن سردردهای وحشتناک دست از سرم برداشته، اوضاع قلبی خوب است و پی در پی سرما نخورده ام. به نظر می رسد آدم راحت طلبی هستم و نمی توانم شرایط سخت را تحمل کنم. خب ولی آخرش که چی؟ هیچ کس نمی آید شرایط را برای یک آدم لوس نازک نارنجی مهیا کند که!
یک نفر کمی انگیزه اضافی دارد به من قرض بدهد روی یک تصمیم جدید سرمایه گذاری کنم؟ زود انگیزه تان را پس می دهم، قول میدهم سالم و دست نخورده تحویلتان بدهم.

نمی دانم اولین بار کدام بی شعوری بوده که چنین پرسش احمقانه ای را طرح کرده است. حالا آن بی شعور را اگر نفهمیدم چه کسی بوده مهم نیست. من چه فکری کرده ام که در انشاهای دبستانی خود علم را بهتر از ثروت دانسته ام؟ کاش می شد برگردم به آن روزها زیر این موضوع انشا بنویسم: آر یو کیدین می؟ این ها را یک آدمی دارد می نویسد که چند روز است که تصمیم گرفته تا کل پس اندازش را تقدیم یک صاحبخانه متمدن کند و کمی آرامش زیر یک سقف بخرد. نتیجه ای که عایدم شد این بود که پولم را بدهم یک یخچال ساید باید ساید بخرم رشوه بدهم به کافه ای در این حوالی، کارتونش را هم بردارم برای خودم که شب ها آن قسمت پیاده رو را بهم اجاره بدهند تا بخوابم. کارتون بزرگ لازم دارم خب، باید طولش زیاد باشد. خدا را چه دیدید حتی شاید توانستم برای رهگذران آن قسمت از پیاده رو کمی هم ساز بنوازم و پولی هم به جیب بزنم. حیف می شود فقط هیچ وقت فرزندی نخواهم داشت که به او بیاموزم ثروت شرط لازم زندگی ست. و همچنین بیاموزم هیچ وقت به من تکیه نکن و به فکر زندگی ات باش که اگر یک روز خدای نکرده به من یادآوری کردی که بالای چشمم ابروست و خشمگین شدم نتوانم کلا از هستی ساقطت کنم.
این بود انشای من.

فقط خیلی خسته شده بودم. نه آن طور که آن ها فکر می کردند توی خلسه بودم، نه حال عجیب داشتم، نه چشم هایم یک جوری شده بود. فقط بی نهایت خسته بودم. هیچ نیرویی در بدنم احساس نمی کردم. کاملا تهی. انگار ساعت ها پشت شیشه های قطور، خیلی قطورتر از شیشه های پنجره های دو جداره که چیزی از خود عبور نمی دهند، فریاد زده بودم، از آن فریادها که کسی برای نجات جانش ممکن است بزند. اما هیچی بیشتر از ماهی سیاه بی نوایی نبودم که آب آب کردنش هم تکراری و خسته کننده ست. کاش آدم می توانست گریه هایش را نگه دارد هر وقت که فرصتی بود بغلش کنند یا حداقل دستش را توی دست بگیرند بریزد بیرون.
دردی که توی آن لحظه احساس می کردم از بغضی که توی گلویم بود و اشک هایی که می خواستم جلوی ریختنش رابگیرم، و هق هقی که مواظب بودم بلند نشود، از همه دردهایی که تا به حال کشیده بودم سخت تر بود. حتی درد تمام حادثه های زندگی ام را مرور کردم. همه سوختگی ها بریدگی ها شکستگی ها همه درد کمتری داشتند. توی شش سالگی یک بار پایم با آب جوش سوخت و وقتی که لباسم را درآوردند پوست روی پایم با آن جدا شد. یادم هست که با غرور و سرسختی یک بچه 6 ساله روی تخت نشسته بودم و از دست مردی که می خواست سرم را با یک جوجوی خیالی! گرم کند تا حواسم پرت شود حرص می خوردم. به خودم افتخار می کردم از این که مثل یک آدم بزرگ دارم همه چیز را بی سر و صدا تحمل می کنم. حالا که پشت میز چوبی مستطیلی کافه ای خلوت جلوی چشم های بی اعتنا آنطور فرو ریخته بودم و زار می زدم چی؟ خودم هم از دست این موجود شکننده و زرزرویی که شده ام خسته ام. نگذارید هیچوقت هیچکس بغض و شکستنتان را ببیند. نگذارید اشک و درد کشیدنتان عادی شود. به خاطر آوردنش کشنده است. من نتوانستم، شما سعی کنید…

*عنوان از صاثب

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.