You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2018.

هر وقت می‌خوام اینجا رو با نوشته‌هاش برای همیشه بفرستم تو تاریکی‌ها و از دستشون خلاص شم، میام یه دوری توش می‌زنم و بعد درشو می‌بندم می‌رم. اون آدمی که بودم رو دوست ندارم، نمی‌خوام باهاش روبرو شم. اما بعد از خودم می‌پرسم: پاک کردن عکس‌ها، پاره کردن عکس‌های قدیمی‌تر، دور ریختن یادگاری‌ها چیزی از روزای گذشته کم کرده؟ جواب یک نه شرمگینانه‌س. پس آدم قبلی رو رها می‌کنم به حال خودش و بر‌می‌گردم سر کار و زندگیم. شاید هم باید جای جدید برای نوشتن دست و پا کنم.
سه ماه شد که سر کار نرفتم. تا آخر این ماه هم قصد کار کردن ندارم. تجربه عجیبی بود. هفت سال گذشته بی‌وقفه کار کردم. بعد از هفت سال مکث کردم یه نگاه به پشت سرم انداختم، هفت گاو لاغر داشتند هفت گاو فربه را می‌خوردند؟ هفت تا خوان از رستم گذشته بودند؟ هفت گناه کبیره تکمیل شده بودند؟ نه بابا فقط هفت سال گذشته بود. همونطور که می‎‌تونست بگذره، موها را سفید کنه، به آدم یاد بده هنوز چقدر نمی‌دونه، پس همه چیز سر جای خودشه، همچنان داریم روی تردمیلی که جهان است می‌دویم به خیال جاده رویاهامون! این طرف اون طرف می‌ریم با هفتاد تریلیون سلولمون که هی دارن عوض می‌شن و سلول‌های جدید جاشون میان ولی با این که جزء به جزء هی نو می‌شیم هر لحظه در حال پیرتر شدنیم! کائنات خیلی شوخ طبع‌ن، ولی ما دیگه دستشونو خوندیم و درسمونو یاد گرفتیم:
هر لحظه‌ای که زندگی می‌کنیم فقط یه بار اتفاق میفته، بعد از اون باید با واقعیتی که اتفاق افتاده زندگی کنیم.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.