You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2012.

من آن حس هاي کنجکاوي و فروريختن هاي دل را، آن مغازله نگاه ها و معاشقه کلمات دو پهلو را، آن حس ترديدِ آيا بايدها و شايدهاي قبل از حرف ها و لبخندها را، کشف اشاره هاي پنهاني و ناگهان به خود لرزيدن که واي دوستم دارد… دوستم دارد را،  غلت زدن در رویایی یواشکی و پنهانی که نمی دانی به واقعیت می پیوندد یا نه را، دوست دارم. این یک نفر را خواستن، تمنا کردن، برایش مردن، راحت اتفاق نمی افتد. دوستت دارم های ناگهانی مثل شلیک تیری خطا که گنجشکی را از شاخه می پراند، فراری ام می دهد. با ترس، با هزار آرزوی رنگ باخته. مثل دانه ای پوک توی خاک که فرصت جوانه زدن پیدا نمی کند. خاموش می شوم…

1.
جمعه غروب، خانوم نسبتا مسنی اومده بود درمونگاه. یه کم عجیب بود، شایدم فقط مضطرب بود. نشستم پشت میز و گفتم چی شده؟ سرشو آورد نزدیک تر و آروم گفت من مریض نیستم، پسرم مشکل داره. تعجبم بیشتر شد. گفتم خب کجاست چرا نیاوردیش؟ گفت اومده ولی نمیاد تو بیرون واستاده. گفتم خب مشکلش چیه؟ گفت نمی تونه. من به تمام اجزای صورت خانومه با دقت نگاه می کردم تا بفهمم چی می گه. گفت سه روزه عروسی کرده. تازه فهمیدم چی می گه. گفتم خب اینطوری که نمیشه باید باهاش حرف بزنم. خلاصه از ما اصرار و از اون انکار. آخرش گفتم خب پس عروست رو بیار باهاش حرف بزنم. من باید بدونم دقیقا مشکل چیه اینطوری که نمی تونم دارو بدم. یه دفعه قرمز شد گفت ما آبرو داریم تو روستا اینجوری همه می فهمن. الانم به هوای پا درد خودم اومدم. شما یه داروی تقویتی بده کافیه. یه ربع با خانومه حرف زدم. گفتم به هوای تشکیل پرونده خانوار بیارش به همه هم همینو بگو. گفت باشه. می دونستم نمیاد ده بار ازش پرسیدم حتما میای فردا دیگه؟ گفت آره. بازم مطمئن بودم که نمیاد. دلم برای زن و شوهر جوون می سوخت.
2.
ماجرای تابستان خود را چگونه گذراندید و اتفاقی که باعث چند ماه جنگ اعصابم شد رو شاید یادتون باشه. تمام این مدت گذشته مردک عملی و زنش تو مرکز بهداشت و شبکه بهداشت در حال از این اتاق به اون اتاق رفتن و ناله زاری کردن و به دنبالش جیغ و فریاد و تهدید هستن. یکی دو روز پیش یکی از بهیارها رو دیدن و بهش گفتن به این خانوم دکتر فلانی بگو من پرونده ای براش درست کردم که هیچ وقت نمی تونه تخصص بگیره و جایی استخدام بشه. بهیاره هم بهش گفته فکر نکنم بخواد تخصص بگیره اینجا. می خواد بره خارج! تا جایی که می دونم منتظرن من از اینجا برم و التماس هاشون برای برگشتن به این درمونگاه رو تشدید کنن.
3.
من همیشه از بچگی از داد و فریاد و دعوا می ترسیدم. حتی وقتی یکی تو خیابون دعوا راه می نداخت من قلبم از جا درمیومد. تو این مدت گذشته با اینکه هر روز اینجا جنگ و جدال بوده باز هم عادت نکردم و بدجور عصبی و مضطرب می شم. دیروز سیاری نداشتیم رفتم پایین آمارها رو مهر کنم و نامه های اداری و این کارا. همین که وارد شدم دیدم دکتر صبح با مسوول پذیرش حسابی سر و صدا راه انداختن و هیچ کدوم هم کوتاه نمیان. دکتر رفت تو اتاق درو کوبید. مسوول پذیرش هم با عصبانیت و دست های لرزان شروع کرد به جمع کردن وسایلش و گفت من دارم می رم از اینجا. شما ام الان برام گزارش غیبت بنویسین! دیگه نمی تونم اینجا واستم. حالا من و دکتر دندونپزشک، مسوول داروخونه و بهیار و دو سه نفر دیگه دنبالش هی می گیم، آقای فلانی یه کم آروم باش تا موضوع رو حل کنیم. اونم جفت پاشو کرده بود تو یه کفش که من اینجا وانمیستم. مریض ها هم اون وسط سر و صدا می کردن و صدای اعتراض ها بلند بود. تو آفتاب داغ واستاده بودم و مثل روبات هی حرفامو تکرار می کردم. گرمم شده بود، سر و صدا کلافه م کرده بود، از بچه بازی اینا واقعا کفرم در اومده بود، دلم می خواست داد بزنم عین این فیلما که یه نفر وسط دعوا داد می زنه همه تون خفه شید و یه دفعه سکوت همه جا رو می گیره، اما به جاش داشتم مودبانه به مسوول پذیرش عصبانی می گفتم آروم باشه و من با دکتر هم صحبت می کنم و قضیه رو حل می کنیم. حالا قضیه چی بود؟ مریض بدون قبض رفته بود تو و ویزیت شده بود! مگه این آقایون وقتی قهر می کنن ناز و اداشون تمومی داره! یه ساعت منت کشی کردیم. بعدش هم که سر درد و خون دماغ. امروز صبح ساعت هشت و نیم صدای زنگ اومد. شب ساعت 4 خوابیده بودم، واقعا احساس می کردم از تو یه دریاچه سیمان می خوام بیرون بیام، گوشی رو برداشتم. دوباره همون بساط دیروز. داد و بیداد و فحش و فضیحت. تند تند مسواک زدم لباس پوشیدم رفتم پایین. نمی دونم من اینجا دکترم؟ مسوول درمونگاهم؟ یا خاله شادونه اینام که مدام باید حواسم باشه به جون هم نیفتن.
این بود دو سه روز گذشته من.

از دوستت دارم ها جان به در برده ام. مثل زنی که در قبرستان زندگی می کند و هرگز به شهر باز نخواهد گشت.
من دندان عقلم را نه، دندان عشقم را کشیده ام. و از لذت ها مثل راهبه ای پرهیزکار نه، مثل شرابخواری توبه کرده، دست کشیده ام. من گرچه چیزی برای از دست دادن ندارم و شکستن را و خرد شدن را زنده مانده ام، ولی قلبم را مثل خرده های قاب عکسی عزیز که ته کمد پنهان می کنی از جلوی چشم برداشته ام، برای اینکه خردتر نشود نه، برای اینکه از خاطر ببرم. برای اینکه از خاطر ببری. من تمام شده ام. زیر نقاب من یک چهره نیست. یک زخم خورنده است. جذام تنهایی.

تنهایی با طعم سوپ های آماده و کنسرو های سرد. بفرمایید بی میلی کنید … لیوان های چای بد رنگ و سرد شده روی میز، زیر سیگاری پر خاکستر پای تخت، موهای جا مانده لای دندان شانه، لباس های بیهوده برای هیچ جا نرفتن در چنگ جالباسی، تخت های یک نفره، لحاف کشیدن سر هوس های شعله ور، خاموش شدن در یک خاطره، درد شدن زیر دوش های طولانی، دود شدن با دو پک عمیق و یک بغض، غرق شدن ته یک فنجان قهوه تلخ، ویران شدن زیر آوار یک آهنگ، از هم پاشیدن با یک عطر، لرزیدن از تصور یک آغوش، به باد رفتن از یک تصویر، از پای افتادن با یک عبور از خیابانی دو نفره،  فرار از چشم های توی آینه، هراس از سایه روشن های عصر جمعه، تلوتلو خوردن از یک یاد تا یک تمنای فراموشی، فرو ریختن پشت شیشه یک کافه، آخ فرو ریختن پشت شیشه یک کافه…

یک نفر بیاید این رویای مرده را که همینطور دست در گردنم توی آغوشم جان داده، از روی دست های من بردارد یک گوشه دور دفن کند. بی سنگ قبر بی نشان. من بازوهایم کرخ شده از این حجم سردی که یک روز آن همه تپنده بود و حالا جامد و بی نفس روی دستم مانده. من باید بلند شوم باید با چشم های قرمز ورم کرده زنی که گریه اش را تمام می کند تا برای بچه هایش غذا بپزد بلند شوم. اما چه بی طاقتم…

طرحم دارد تمام می شود. نشسته ام هی این جمله را به خودم می گویم ببینم ته دلم مثل تکان خوردن یک برگ قلقلک می آید یا نه. اما قلقلک نمی آید چرا؟ به جایش یک چیزی هری می ریز پایین و نمی دانم کی بر می گردد سر جایش که دوباره با فکر کردن به این تمام شدن هری می ریزد پایین. اشکال از تمام شدن است شاید. تمام شدن ترس آور است. آدم باید بنشیند یک سری شروع تازه برای خودش طرح ریزی کند. یک طوری که به خودش بگوید من چقدر دارم زندگی می کنم، خوبست خوبست. و احساس کند بزرگ شده و خیلی بهتر از آن وقتی ست که می خواهد به دبیرستان برود و برای کلاس نقاشی و تابلوهایی که پشت شیشه اش دیده زار می زند و بهش بگویند که عزیزم تو باید درس بخوانی دبیرستان شوخی نیست. حالا آدم می تواند پیش خودش بگوید این کار را بکن یا آن کار را بکن. مثل یک خانم دکتر متشخص سی ساله. اما یک دفعه از هم وا می رود. روی گل گلی های قرمز قالی ولو می شود و سرش را با دست هایش می گیرد و فکر می کند باید چکار کند… حالا چه می شود؟
بعد آدم یک لحظه کنار خودش می نشیند خیلی موقر و نگاه می کند به مسیر قیقاچی که پیموده و شبیه رویاهایش نشده. درست مثل اینکه بچه 5 ساله ای کاغذ نقاشی اش را بیندازد روی یک تابلوی نفیس و خطوطش را با مداد خوب نتراشیده رنگی اش دنبال کند و دست آخر ببینی این طرح از رو کشیده شده سایه مضحکی از تابلو در آمده.
چقدر سرگردان و بی هدفم.

باید بروم گم و گور شوم در یک خواب عمیق مثل یک دره هولناک . از آن ها خواب ها که سرت را روی بالش می گذاری از پله ای یا کوه و تپه فرو می افتی و با تکان تمام هیکلت از جا می پری. از آن خواب ها که صداهای نا مفهموم در میاوری و به خیالت حرف می زنی، از همان ها که به جای دویدن عضلات پاهایت و شانه هایت یکی کی منقبض می شوند و مردمک هایت زیر پلک ها سریع حرکت می کنند. می دوی گم می شوی تعقیب می شوی نفس نفس می زنی ضربان قلبت بالا می رود پیشانی ات خیس می شود و می خواهی فریاد بزنی ولی فقط دهانت باز می شود… بی صدا… و کامت خشک خشک است. از همان خواب های بی خوابی… یک قرص سفید بزرگ، دو تا ریزتر و یک دونه متوسط پیدا کردم. کافیه انگار…

ساعت شش صبح بود که موبایلم زنگ زد. دو سه ساعت بود که خوابیده بودم هراسان پریدم. انتظار داشتم اسم بهیار شیفت روی صفحه موبایلم افتاده باشه. اما هشت رقم آشنا بدون اسم توی چشمم فرو می رفت یا سوزش بی خوابی بود؟ بیدارم کردی که دوباره تاکید کنی داری می روی و هیچ وقت بر نمی گردی. بلند شدم توی تختم نشستم. یه عالمه حرف زدی با خنده های بلند. خنده هایی که نه دلم را می برد نه ریش می کرد. گفتی می دونی که همیشه دوستت داشتم و دارم. واقعا می دانستم؟ گفتی زمان بدی با هم بودیم تو قربانی جاه طلبی من شدی. جاه طلبی؟ هی توی ذهنم هجی اش می کردم. جاه طلبی… جاه طلبی… می خواستم زودتر قطع کنی. زودتر هواپیمای لعنتی ات از زمین کنده شود و بروی. هیچ حسی نداشتم. نه خشم نه غم نه درد. اشک های چه کسی از چشم های من جاری بود؟
این همه سال گذشته این همه روز. چند بار بهار شده پاییز رفته برف باریده. حتی چهره ایت را به یاد -نمی خواهم بیاورم- نمی آورم تمام شده ای. این حرف ها هیچ چیز را زنده نمی کند. فقط صبح زود توی تخت با چشم های بی خواب که خیس شده -گریان نیست- خیس شده چند نخ سیگار می کشم همین.
گفتی وقتی مریض بودی توی اتاقم با صدای بلند گریه کردم، من ولی توی ذهنم روزی بود که توی پارک کنار خانه چشم در چشم سیل اشک های من گفتی ببین ما بدرد هم نمی خوریم من نمی تونم اونقدر که تو دوستم داری دوستت داشته باشم. گفتی تو این سال ها هیچ کس رو حتی لمس نکردم، در ذهن من ولی تصویر روزهای سکوت تلخ دو طرف میز یک کافه بود و تلاش برای حرف زدن -نفس کشیدن- گفتی درک می کنم چرا نخواستی حتی یک بار ببینمت این مدت، و من دودهای سیگار را فوت می کردم در چشم تصویر جاده هایی که برای تو زیر پا می گذاشتم. گفتی دنیا خیلی کوچک است حتما می بینمت و من به ورطه عظیم فاصله دو دست فکر می کردم دیگر در جستجوی هم گره نمی خورد. گفتی… گفتی… گفتی… من تلاش می کردم که صدایت را بشنوم ولی یک نفر در گوشم توی سرم داشت با کلنگ یه دیوار سیمانی عظیم را خراب می کرد گرد و غبار بلند شده بود توی چشمم می رفت سرفه ام می گرفت خداحافظی کردم دیوار فروریخت سکوت پاشیده شد فیلتر سوخته و خاموش بین انگشت هایم مانده بود مردد. رفتم زیر دوش خاطره ها را شستم…

سخت ترین کار دنیا این است، به آن که می گوید دوستت دارم بگویی برو.
از آن جانکاه تر دوست داشتن آن که رفته است.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.