You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2013.

توی خیالم یک جلسه تراپی گروهی را تجسم می کنم، که خیلی گنده باشد. آن قدر که حداقل نیمی از مردم دنیا تویش جا بشوند. بعد یکی یکی بیایند بگویند که آن ها هم مدام دارند خودشان را قضاوت می کنند، محکوم می کنند، سرزنش می کنند، متهم می کنند و از جدال با خودشان و ناتوانی هایشان خسته شده اند. بعد یک دفعه راه نفسم باز شود، بگویم وای راست می گویید؟ یعنی تنها من نبودم؟
البته یک چیزهای دیگری هم بگویند، مثل این که هیچ وقت هرگز نمی توانند آن جا که باید حرف شان را بزنند. آدم های اشتباهی در مکان ها و زمان های اشتباهی اند. که خشم شان را بی موقع بروز می دهند، و بی موقع تر فرومی خورند، دوستت دارم شان یا آن قدر توی دلشان می ماند که فصلش می گذرد، یا بی جا و بی محل از دهنشان می پرد، و خیلی احمقانه جواب های دندان شکن شان در برابر سوال هایی که خوب می دانند، تبدیل به سکوت می شود و وقتی تلاش می کنند یک عالمه کلمه توی مغزشان را به تارهای صوتی شان منتقل کنند در می مانند. حتی اگر این ها را هم نگفتند لااقل بگویند، نگران نباش ما به اندازه کافی به تو فرصت می دهیم که حرف بزنی، و قضاوتت نمی کنیم.
شاید هم واقعیت این نیست… من خیلی از قضاوت آدم ها نمی ترسم. از قضاوت خودم می ترسم. از ناتوانی بیزارم. همیشه از من خواسته شده قوی باشم، پدر و مادرم از گریه کردن متنفر بودند، گفتن ِ نمی توانم عصبانی شان می کرد. شاید برای همین نگاه که می کنم می بینم کارهایی را قبول می کنم که از عهده انجامش بر نمی آیم و خودم را آزار می دهم تا به انجام برسانم شان. کاش ولی تمام شود…

صبح خیلی زود رسیدم. هوا غافلگیرانه سرد شده بود. تمام دیشب با آرنج ها و زانوهای خم شده تا آخرین حد ممکن کوچولو شده بودم که سرما را کمتر حس کنم ولی باز هم از سرما می لرزیدم. دم صبحی وقت اذان صبح، که مومنین گرامی برای ادای فریضه الهی دسته دسته از قطار پیاده می شوند و بعد یادشان می افتد برای دردهای مسخره چند وقت گذشته شان، دکتر بی نماز بی خدای گناهکار را هم بیدار کنند، دوباره بیدارم کردند. خانم محترم برای یک دقیقه تمام با دست و بعد با کلید یا سکه یا همچین چیزی به در می زد و در این فاصله به روشن شدن لامپ، صدای بدبخت خواب آلود سرمازده ای که می گوید یک لحظه لطفا صبر کنید، اهمیتی نمی داد و عین حروف مورس به شیشه می کوبید. گاهی هم دوست دارم در را باز کنم، یک شات گان بگیرم جلوی صورتش و بگویم تو این در را هم بشکنی باز هم باید من 5تا دکمه را ببندم و کفش بپوشم و روسری سرم کنم! و قبل از این که جوابی بدهد شلیک کنم! همین قدر بی اعصابم این وقت ها. اما به جایش در را باز می کنم و لبخند می زنم و می گذارم با قیافه نورانی تازه از راز و نیاز برگشته اش بگوید این همکار ما چند روز است کمر درد دارد و دو سه تا قرص بگذارم کف دستش و برود. این خاصیت خدمات رایگان توی این مملکت است. تازه آدم ها چون ویزیت و دارویشان مجانی ست حتی زورشان می آید درست جواب سوال هایت را بدهند و برای یک شرح حال ساده کلی چشم و ابرو می آیند، فقط می آیند قرص هایی که فکر می کنند لازم دارند درخواست می دهند، دفترچه می آورند دارو بنویسی، برای مدرسه بچه شان که در مسافرت است استعلاجی بنویسی و آمپول های ویتامین انبار شده توی وسایلشان را می آورند بزنی! آمپول؟ واقعا؟!
این ها را که داشتم می نوشتم سردم بود و خسته بودم و خوابم برد. الان نمی دانم آخر این حرف ها می خواستم چه بگویم. از این سفرها هم خسته شده ام. دلم می خواهد هیچ کار نکنم، هیچ نگرانی ای نداشته باشم و اولین جمله روزم این نباشد که وای خدای من یک روز دیگر. یک کم که به آن حس سرمای توی خوابگاه بی در و پیکر غلبه کردم، رفتم بیرون. نان و انار خریدم. باد سردی توی صورتم می خورد، و ترکیبش با ظاهر آدم ها، بوی غذاها، شهر بی نور و هوای ابری مرا می برد به پاییزهای سال های دانشجویی. پاییزهای لعنتی سال های لعنتی دانشجویی. وقت اتوبوس سواری های ولیعصر، دانشجوهای ترم اولی را می بینم که چه شاد و خوشحالند و بی خیال تاریک شدن هوا بلند بلند حرف می زنند و می خندند و زندگی از سر و رویشان می بارد. یادم می افتد چه مصیبت ها که توی یک شهر کوچک به جرم دانشجو بودن نمی کشی. چه وحشت ها که از صبح های زودش و غروب های زودهنگام پاییز و زمستانش نداری. و باز یاد فیلم مسخره و مزخرف دربند می افتم. چقدر سوژه تکراری دختر پاک و معصومی که می آید توی دریای بی رحم آدم های هیولا صفت تهران گم می شود؟! کسی تا به حال فیلمی ساخته از زندگی دانشجویی که می رود توی یک شهر کوچک و مذهبی، که آدم هایش به دانشجو مثل آدم خراب نگاه می کنند، جایی که یک نفر به خودش اجازه می دهد به دختری حمله کند برای این که مانتوی تنگ یا کوتاه پوشیده، جایی که توی ساختمان ترمینال نه چندان خلوت شهر به دختری تجاوز می کنند و آب از آب هم تکان نمی خورد، جایی که بهترین متلک هایی که می شنوی رکیک ترین حرف هایی ست که هرگز به گوش ات نخورده، شهری که جرات نکنی شب ها تنها توی خیابانش قدم بزنی، و تازه جرات هم بکنی چقدر از یک خیابان تکراری رد شوی که تنها خیابان اصلی شهر است و هی براندازت کنند و پچ پچ کنند که همیشه توی خیابان می بینندت، جایی که وقت خانه اجاره دادن و حساب کتاب های ماهانه سرت کلاه می گذارند، برای خرید خیلی چیزها، چیزهایی مثل کتاب های درسی باید صبر کنی تا به خانه برگردی، تفریح ات رفتن به تنها سینمای شهر باشد که تازه فیلم هایش با تاخیر زیاد اکران می شود، آن هم نه هر فیلمی… و هزار هزارتا مشکل دیگر که باید دختر تنهایی در 18-19سالگی باشی با شوق و ذوق زندگی دانشجویی و مستقل که می افتد توی جهنمی از آدم های نامهربان، تا درک کنید. حالا هی بروید از بدذاتی و بی رحمی کلان شهر ها فیلم بسازید.

آخرش هم نشد آن چیزی که می خواستم بنویسم و بگویم… شد یک مشت حرف های پراکنده.

من دوستت دارم زیاد شنیده ام. خیلی زیاد. دوستت دارم هایی که با بهترین کلمات، عمیق ترین نگاه ها، گرم ترین احساسات و تپنده ترین قلب ها گفته شده اند. دوستت دارم هایی بس جوان مرگ… من ولی دوست دارم به زمانی بروم که مردها نمی گفتند دوستت دارم، عزیزم بلد نبودند، حرف های قشنگ نمی زدند، اما دست های بزرگ و گرم و پناه دهنده داشتند و برای قلبشان می جنگیدند. نه… حتی دورتر، به زمانی که با یک دامن گندم و موهای بافته به غار برگردم و روی دیوار خط های کج و کوله بکشم که معنی اش این باشد: وقتی از آخرین پیچ ِ راه جنگلی پیدا شدی، قلبم یک طوری شد که اسمش را بلد نیستم. به زمانی که از آن طرف آتش نگاهم کنی و ندانی چطور می شود گفت برای تو با تاریک ترین دره ها و سخت ترین کوه ها و وحشی ترین جانوران می جنگم، به جایش نیزه ات را تیز کنی که فردا دونده ترین گوزن ِ دورترین دشتی که پشت بلند ترین تپه هاست، برایم با لبخند روی دوشت بیاوری.

تلفن خانه ما از گوشی های متعدد توی اتاق ها و یک گوشی بی سیم سیاه رنگ که مدام این طرف و آن طرف ولو بود، به یک گوشی قدیمی سورمه ای رنگ روی میز آشپزخانه تقلیل پیدا کرده آن هم فقط وقتی زنگ می خورد که مادربزرگم پشت خط است و با مادرم حرف می زند. همه ارتباط های تلفنی ما موبایلی ست. و صدای زنگ تلفن خانه که سایلنت نمی شود، یک آوای اعصاب تراشنده ی لعنتی ست. و تازه وقتی زنگ می خورد کسی جز مادرم واکنشی به آن نشان نمی دهد. صبح زودی که بیدار توی رختخواب دراز کشیده بودم و تلفن زنگ می خورد، کلافه شدم و پا برهنه دویدم سمت آشپزخانه که از پریز بکشم اش. نگاه کردم، یک شماره یک عالمه رقمی بی معنی بود. برداشتم، برادرم بود… من از حرف زدن با برادرم طفره می روم. حرف های ما همیشه گریه دار است. من تحمل این گریه ها را ندارم. بعد دقایق طولانی از بیچارگی هایش گفت. از بی پولی، از مریضی، از تنهایی، از خستگی، از نارو خوردن، از کردیتش که به قول خودش ریده شده تویش و صاحبخانه ایرانی اش که کرایه دو ماهی را که گرفته دبه کرده و طلبکار است، از این که چرا وقتی می خواسته ازدواج کند یک طوری رفتار کرده اند که انگار خانواده سلطنتی بودیم و می خواسته با یک آدم بی سر و پا وصلت کند! و الان باید این همه تنهایی و رنج بکشد و آیا حالا زندگی اش در شان خانواده اش هست؟ خانواده؟ هه خنده ام می گیرد. میزهای غذاخوری هم وضعی بهتر از تلفن ها ندارند. کسی به میز غذاخوری توی آشپزخانه یا توی هال اهمیت نمی دهد. مدت هاست دور یک میز ننشسته ایم. یکی جلوی تلویزیون غذا می خورد، یکی روی تخت، یکی سر قابلمه روی گاز. غذا از ساعت های کنار هم نشستن به لحظه های کوتاه خواباندن سر و صدای شکم وامانده تغییر کرده، که تازه قسمت اعظم آن را فرو دادن نیمرو با نان سفت و بدمزه تشکیل می دهد. توی این خانه کسی زنگ نمی زند و اگر کلید نداشته باشی پشت در ماندی، چون اولا زنگ خراب است، دوما اگر خراب نبود دوست نداشتی کسی که دوست ندارد ببیندت, با اخم بیاید در را برایت باز کند و سوما بهتر است همان پشت در بمانی که توی همچین خانه ای زندگی می کنی. و تازه در این خانه من رویایی دارم…
وقتی اتفاق ها زیاد و پشت سر هم می افتد و من وقتی برای نوشتن ندارم، دوباره نوشتن خیلی سخت می شود. ننوشته ام توی این مدت که بالاخره بعد از این مدت طولانی خواهرم موفق شد بعد از امتحان و مصاحبه، بنشیند سر کلاس اجباری ای که باید در ازایش 60میلیون تومان پول بی زبان را بدهد دست دانشگاه و تشکر هم بکند. این که توی یک ماه گذشته چند جا برای کار رفتم و در نهایت، هنوز و همچنان همین زندگی پر هرج و مرج فعلی را دارم ادامه می دهم. این که بعد از مدت ها فرار کردن از دکتر رفتن، یک روز نه چندان پاییزی و گرم رفتم توی یک مطبی مثل یک مریض خوب و سر به زیر نشستم و گذاشتم صدای قلبم از توی یک تلویزیون کوچک پخش شود و حرف هایش روی یک نوار باریک قرمز چهارخانه ثبت شود. ننوشتم که کلاس ویولونم به علت بی پولی تعطیل شد و تازه ساز استادم را هم پس دادم… توی یک روز کاملا پاییزی. و من ماندم و ویولون قدیمی خودم. و کلی چیزهای دیگری که ننوشته ام و فقط این جا برای خودم ثبت می کنم که تابستان برایم پر حادثه تمام شد و این که من یک بغض راه رونده لعنتی ام که وقتی صدای برادرم را می شنوم، وقتی بعد از مدت های خیلی طولانی به صورت پدرم نگاه می کنم، وقتی خوشحالی خواهرم را می بینم که از روزهای پرهیجانش تعریف می کند، وقتی مادرم را می بینم که با هم حرف نمی زنیم و نمی توانم وقتی تنهایی توی اتاقش اشک هایش را پاک می کند بروم بغلش کنم، وقتی دلم برای سازم تنگ می شود، و خیلی وقت های دیگر… می شکنم… اشک می شوم.

*عنوان از یه آهنگی!

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.