You are currently browsing the monthly archive for مه 2013.

چیزهای ساده ای هست که در زندگی آدم می شود نماد یک حس. حس هایی که مثل 5 حس اصلی نیستند. توصیف شدنی نیستند. فقط خودت می فهمی شان و کسان دیگری که تجربه کرده باشندش. حس هایی که اسم ندارند. مطلق نیستند. کسی چطور می تواند بگوید حس پیدا کردن آبنبات مورد علاقه ات در جیب لباس بافتنی قدیمی ای که توی کمد مانده و بوی رطوبت گرفته چه حسی ست؟
صبح های خنک تابستانی ای بود که توی خانه مادر بزرگم بیدار می شدم آفتاب هنوز ملایم بود و ردیف های باریک نور از لای پرده ها توی اتاق می تابید. صدای یاکریم ها را با چشم های بسته می شنیدم و صدای هم زدن چای شیرین صبحانه، در حالی که صورتم روی خنکی مرطوب بالش زیر کولر آبی قدیمی دنبال بقیه خواب ناتمام مانده خوشی می گشت. آن صدای هم زدن چای شیرین صبح و آن مجموعه خوش آهنگ ِ بی صدایی ِ صبح که می رفت متصل شود به جنب و جوش های تابستانی، آن خنکای بالشی که پیش درآمد گرمای بی تاب ظهر تابستان بود، و آن لحظه ناپیوستگی بین خوابی که تمام شده بود و بیداری ای که به شیرینی آن خواب ناتمام مانده تمایل داشت، همه لحظه های آرامش من در روزهای نا امن بود. لحظه هایی که نگرانی روز کارنامه گرفتن مهم نبود، عروسک های خیلی خواستنی ِ پشت ویترین مهم نبود، صدای دعوای دیشب که توی اتاق های رنگ پریده از مهتابی های بی رمق می پیچید مهم نبود، هیولایی که تمام شب پشت شیشه توی تاریکی ایستاده بود مهم نبود. هیچ چیز مهمی توی دنیا وجود نداشت جز لذت آن لحظه خنک روی بالش و صدای هم زدن چای و یاکریم ها.
به تو که فکر می کنم صبح تابستان می شود و یک نفر توی دلم سه تا قند درشت را توی استکان کمر باریکی هم می زند.

کسی خانه نیست. با صدای بلند به خودم گفتم بسه دیگه پاشو یه غلطی بکن عوضی. عوضی اش را بلند نگفتم. نمی دانم چرا. صدایم توی اتاق پیچید، جا خوردم. اما همچنان نشسته بودم به روبرو زل زده بودم و به نظرم نامجو اگر می توانست یک ساعت پیش از توی مونیتور می آمد بیرون و می گفت عوضی ( عوضی اش را هم می گفت حتما) حنجره م پاره شد قطع کن این لعنتی را. بعد هم شاید میدید که هر بار می گوید نفحات وصلك اوقـدت، جـمرات شوقك في الحشا… بغض توی گلویم فشرده می شود راهش را می کشید و می رفت خودش.

شده ایستاده باشد و حرف هایی بزند که گوش ندهید، فقط بشنوید و سعی کنید تمام بوی تنش و عطرش را که مولکول های هوا با شادمانی در فاصله صورت و گردنش تا مشامتان با هم دست به دست می کنند نفس بکشید؟ بدون کوچکترین حرکتی که مبادا مولکول های هوا را یک وقت پراکنده کنید؟ اگر شده که می دانید چه می گویم…

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.