You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2014.

یک خانم جوان چشم سبز جیغ جیغو به عنوان منشی بخش در بیمارستان کار می کند. رفتار زشت وی خصوصیت بارز اوست. گویا هرگز در زندگی اش یاد نگرفته با آدم های دیگر چطور برخورد کند. هرگز سلام نمی کند، ولی یک دفعه در اتاق را باز می کند و چند برگ آزمایش روی میز می گذارد و می گوید این ها جواب آزمایشات خاله مادرم است، وضعش چطوره؟ یا یک دفعه با دفترچه بیمه مریض می پرد توی اتاق و دست به کمر و طلبکارانه پرخاش می کند که چرا برای مریض دارو نوشتید بدون مهر بیمارستان؟ و هاج و واج می مانی که من که اصلا نسخه ننوشتم!  از روز حضورش در بخش با منشی دیگر بخش و سرپرستار و تقریبا همه پزشکان دعوا کرده و در تمام جلسات داخلی بخش همه بدون استثنا از وی شاکی بوده اند.

دیروز متوجه شدم یکی دو روز است صدای جیغ جیغش را نشنیده ام. وقتی داشتم از راهرو رد می شدم به قسمت پذیرش نگاهی انداختم و دیدم یه خانم جدید جایش نشسته. پرس و جو کردم دیدم عذرش را خواسته اند. تعجب کردم. گفتند چند روز است که منشی جدید آمده. در ادامه صحبت ها فهمیدم که بر خلاف تصورم ایشان تحصیلات دانشگاهی داشته اند و علوم سیاسی یا نمی دانم چه کوفتی خوانده اند و فوق لیسانس اخذ نموده اند! و دلیل بدرفتاری هایش هم این بوده که فکر می کرده چرا با این تحصیلات منشی بخش شده؟ پس در نتیجه باید به دیگران توهین کند. اما هرچه فکر کردم یادم نیامد کسی شاتگان روی سرش گذاشته و به زور در اینجا استخدامش کرده باشد.

شاید نیاز باعث شود تن به کارهایی بدهیم که فکر می کنیم در حد و اندازه ما نیست. ولی چیزی که ما را پست می کند شغلمان نیست، رفتارمان است. وقتی تو نگاهت به خودت تحقیر آمیز است چطور می خواهی دیگران به تو احترام بگذارند؟

پیش مادربزرگم بودم. از پله ها که می رفتم بالا 11 سالگی ام جلویم دوید توی پله ها و پیچید توی پاگرد و گم شد. انگار مادربزرگم تازه از مکه برگشته بود و توی هال بسته های سوغاتی نیمه باز و پخش و پلا بود. در را باز کردم همه چیز محو شد و دوباره هزارساله و غمگین شدم. کنار مادربزرگم دراز کشیده بودم روی تختش و چادرش را کشیده بودم روی پاهام. غم عالم توی جانم بود. چرا زندگی ام به اینجا رسید؟ یک دفعه خسته شدم دوست داشتم همه چیز را زمین بگذارم و تمام شود…

با چهار قدم بلند به من رسید، آن قدر ضربه اش محکم بود که پرت شدم روی زمین، عینکم سر خورد رفت توی آشپزخانه و توی گوش چپم صدای ناقوس می آمد. بلند شدم سرم گیج می رفت و هی می پرسیدم عینکم کو؟ عینکم کو؟ انگار بدون عینکم که عینک قطوری هم نیست چیزی نمی توانم ببینم! آن قدر احساس بی دفاع بودن می کردم که هیچ چیز به ذهنم نمی رسید جز این که عینکم کجاست؟ دویدم بیرون. همه خیابان های شهر را گریه کردم و خوابم برد و چقدر دوست داشتم دنیا یک دفعه تمام شود. صبح بیدار شدم و همه چیز دنیا سر جایش بود و حتی گرسنه بودم. لعنت! لباس پوشیدم رفتم سر کار. خشم رفته بود جایش را سکوت گرفته بود. دیگر با مشت های گره کرده زار نمی زدم، بلکه چایم را با جرعه های کوچک و پشت هم می نوشیدم که مبادا بغضم اشک شود و در جواب کسی که گفت عه! تو که خوب بودی الان، گفتم ادایش را در می آوردم و بلند شدم که دوباره چای بریزم.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.