You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2013.

یک. پس چرا هیچ حرفی ندارم که بنویسم؟ انقدر اتفاق ها افتاده، مثلا توی همین دو هفته گذشته. انقدر آدم های جدید دیده ام. حتی دو سه بار هم آینده ام تغییر کرده! خب پس چطور شده؟ باید یک چیزی باشد که بگویم. مسخره نیست؟ شاید برای همه همین اتفاق می افتد، یعنی بعد از 30 سالگی همه چیز به طرز خنده داری هی تکرار می شود. یعنی هر اتفاق تازه ای هم یک کپی در گذشته دارد. مثلا آدم می رود در محل کار جدید آدم های جدید می بیند ولی هیچ چیز تغییر نکرده حوادث به همان شکل گذشته رخ می دهند، فقط انگار روی صورتشان جوراب مشکی زنانه کشیده اند و با اسلحه تهدیدت می کنند که هی ما جدیدیم ها! من بعد از این همه روزهای پر مشغله، پر از استرس، پر از غم، پر از هیجان، پر از نگرانی، هیچ چیز برای گفتن ندارم.
دو. تازگی ها دسته جدیدی از آدم ها را هم کشف کرده ام، آن ها که می آیند توی زندگی ات، سر از زخم های پنهانت در می آورند، مکنونات قلبی ات را بررسی می کنند، سعی می کنند ریشه غم های توی عمق چشم هایت را پیدا کنند، دلیل سکوت های طولانی ات را بدانند، برای حزن توی صدایت نگران شوند و در آخر نقطه مناسب برای فرود آوردن زخم تازه را پیدا کنند و بروند دنبال کارشان. این است که کلا حرف زدن کار بیهوده ای شده.
سه. پریروز روی نقشه محل درمانگاه را نگاه می کردم. دو سه تا مربع کوچک توی یک مربع بزرگ تر. دست کشیدم روی جاده ای که از آن جا می گذشت، بعد هم رفتم آن جایی که خانه دانشجویی ام بودم را نگاه کردم زوم کردم روی همان کوچه، همان خیابان، دست کشیدم روی چنارهای دو طرف خیابان. 12 سال گذشته زندگی ام آمد از کنارم رد شد و رفت. صدای سفید شدن چند تار مو را شنیدم.

دلم می خواست نجار بودم. یک نجاری کوچک آخر یک کوچه باریک و پشت آخرین پیچ اش داشتم.
دلم که می گرفت می رفتم بین تراشه های پنبه ای و الوارهای بلند و کوتاه و اره ها و میخ ها و بوی چوب هایم پنهان می شدم و در سکوت کارگاهی نیمه تاریک با بوی مرطوب چوب و ذره های کوچکی که توی نوار باریک نور تابیده از یک دریچه کوچک می رقصیدند از دنیای سنگ ها و فلزها فرار می کردم. اگر نجار بودم، اسب های چوبی کوچک و تخت و پنجره می ساختم.
تخت و پنجره.
پنجره.
اما نجار نیستم و هر وقت که گذرم به یکی از این جاها می افتد سوالم را طولانی تر می کنم و همه چیز را با چشم می بلعم و ریه هایم را پر از بوی جنگل های رفته می کنم و اگر بشود دستم را فرو می کنم توی کپه تراشه های چوب و فکر می کنم اگر نجار بودم… فقط پنجره می ساختم.

برای من احساس تنهایی و سرما و گرسنگی یک جور جدایی ناپذیری با ساندویچ هایدا و صدای سنتور و غروب زمستان گره خورده. فرقی نمی کند الان خیلی از آن زمان گذشته باشد یا حتی بزرگ تر و عاقل تر شده باشم. (حالا کی گفته که عاقل شدم؟) الان هم که گرسنه می شوم و توی خانه بوی قورمه سبزی و صدای خنده می آید و من با اخمی طولانی به بدمزه ترین ساندویچ دنیا زل می زنم، دوباره زمستان می شود و نوک انگشت های پایم توی بوت های سنگینم یخ زده و مرطوب می شود و با دست شکسته ای که به زور توی جیبم می رود اسکناس کهنه ای در می آورم و روی جعبه ساز آقای سنتوری دور میدان می گذارم و می روم توی خانه خالی و ساکت و تاریک و سرد، تنهایی کوفتش کنم. حتی اگر هنوز تابستان باشد و من یک خیابان دراز را یک نفس پیاده نیامده باشم و خانه خالی نباشد و تاریک نباشد و ساکت نباشد…

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.