دارم در خودم تمام می شوم و هی ساعت را نگاه می کنم ببینم چقدرم باقیمانده و ذره ذره تصعید می شوم، از درون از بیرون. خالی می شوم و پوسته ام باقی می ماند و پوسته ام جمع می شود. هی ساعت را برای 5 دقیقه دیگر کوک می کنم که آن قدر در خیالم گم نشوم که دیر شود، و بعد باز 5 دقیقه دیگر و نمی فهمم این 5 دقیقه ها چطور می گذرد.

یک تفاوت هایی هست بین آدم ها که شاید خیلی به چشم بیایند ولی آن قدرها هم رابطه آدم ها را تحت تاثیر قرار ندهد. ولی غذا؟ حرفش را هم نزنید، مطمئن باشید بیشتر از آن چه به نظر می رسد مهم است. واقعا آدمی که لب به گوشت نمی زند با کسی که عاشق کباب است فرق ندارد؟ کسی که ادویه ها و طعم ها برایش اوجب واجبات است با کسی که جز اندکی نمک به غذا نمی زند تا «طعم اصلی غذا» را حس کند یکی ست؟ دوستداران لواشک و طرفداران شیرینی ناپلئونی با هم کنار می آیند؟ کسی که بخارپز از لوازم اصلی آشپزخانه اش است می تواند با صاحب یک دست سیخ چرب و چیلی و منقل ذغال اندودش زیر یک سقف زندگی کند؟ آبگوشت خورها با فست فودی ها چطور؟ یا پلوپرست ها با استیک دوست ها و سوخاری خورها؟
وقتی با کسی آشنا می شوم و می بینم از طعم ها، از سس ها و رنگ های هیجان انگیز و از کباب ها (آخ کباب ها) فراری ست، به فلفل می گوید وای معده ام و به شکلات می گوید نه جوش می زنم، سینه مرغ بیمزه و سبزیجات پخته بدون طعم می جود یا جز خورش های مامانپز حاضر نیست غذای جدیدی را امتحان کند، آن چراغ «ما با هم کنار نمی آییم» توی مغزم روشن می شود و هربار که با هم غذا بخوریم آلارم می دهد. حالا شما قبول نکنید ولی کمی در سلیقه غذایی اطرافیانتان دقت کنید ایمان می آورید.

گفتم من این همه تلاش کردم، دویدم همه توانم را وسط گذاشتم اما نشد، نمی شود. خیلی خونسرد بلند شد و دایره کوچکی روی تخته کشید و گفت ببین این میدان فاطمی ست. تو قصد داشتی به اینجا برسی. یکی از میدان ولیعصر حرکت می کند یکی از شوش و راه آهن، و یکی از حاشیه شهر. تقصیر تو نیست که با همه تلاشت نرسیدی. و من فهمیدم که همیشه مقصد یا آن طور که نکته سنج ها می گویند مسیر نیست که مهم است. مبدا هم مهم بود. گویا من از همان راه آهن توی راهروهای قطاری که به دوردست ها می رفت به سمت تهران و میدان فاطمی می دویدم. پس همانجا نشستم، نفسم که سر جایش آمد آخرین واگن را باز کردم و به دور شدن قطار خیره شدم. در بیابانی که زندگی من بود.

دوباره خوابش را دیدم. وحشت زده و نا امیدانه می دویدم. از هر طرف که می رفتم به سر میرداماد میرسیدم. مردم مثل یک عکس یا یک نقاشی در صحنه یک غروب معمولی شان فریز شده بودند، صدای من را نمی شنیدند، به من کمک نمی کردند، من را نمی دیدند.

هر روز خیلی چیزها میبینم که می شود راجع به آن ها گفت یا نوشت. مثل قطاری که از محله شلوغی می گذرد، دور و برم پر از اتفاق است. اما من مثل همان قطار، پرده ها را کشیده ام و آرام می گذرم. ترس یا امیدواری ای ندارم. مردن را دیده ام، شاهد تولد آدم ها بوده ام، پوست شکافته و گوشت له شده و احشاء بیرون زده را دیده ام. در لحظه های پر از خون و جیغ و فریاد و ضجه و درد و تسکین حضور داشته ام. هم فحش و نفرین شنیده ام، هم دست و پیشانی ام را بوسیده اند. هیچ چیز هرگز عادی و طبیعی نمی شود، هنوز هم در لحظه مرگ یا تولد آدمی اشکم می دود، هنوز هم صدای مویه عزیز از دست داده ها به قلبم چنگ می زند، هنوز درد کشیدن یک موجود زنده پریشانم می کند. فقط دیگر هیاهویی ندارم. مثل زندگی. رنج را دیده ام شادی را چشیده ام. گرسنگی کشیده ام، مرفه بوده ام. عشق ورزیده ام، به دست آورده ام، از دست داده ام، تنها بوده ام، در نمازم به اوج رفته ام، در مستی رقصیده ام. بغض گلویم را دریده از غم از شادی. زندگی ام پر و خالی شده از آدم ها، عزیزان، دشمنان. دیگر هیاهویی ندارم، گرچه درد و لذت را هنوز با همه تن و روحم حس می کنم. هیچ چیز هرگز عادی نمی شود.

1. من دارم از بین می روم. و می دانم که دارم از بین می روم، مثل رشته ای که از گوشه پلیور دستبافی جدا شده و هی دارد شکافته می شود ولی هیچ کاری برایش نمی کنی. دانه ها یکی یکی باز می شود و رج به رج بالا می رود و راهش را باز می کند و جلویش را نمی گیری. چقدر رنجورم، چقدر از هم گسیخته و ناجور. چقدر دوست دارم دردم یک جا تمام شود، ته بکشد و رهایم کند. مثل دهکده کوچک طاعون زده که تا آخرین سکنه اش نمیرد از هیاهو و غوغا و ترس خالی نمی شود، درد هم تا آخرین نشانه های زندگی را نگیرد نمی رود. بعد می رود و پشت سرش خالی باقی می گذارد. ویرانه. سکوت. خشت. سنگ. آجر. بی جان.
2.موبایلم هی زنگ می خورد، حوصله شماره های ناشناس را ندارم، با این همه به نظرم آشنا می آمد. گوشی قدیمی را از توی کارتن باقیمانده از خرت و پرت های بی جا و مکان اسباب کشی پیدا کردم و فون بوک را بالا پایین کردم که ییخود بود و شماره دوستی که به جهت کاری که برایش پیش آمده یاد من افتاده و خواهشی دارد نبود! فون بوک را رها کردم و دستم رفت به مسیج ها چند هزارتا مسیج. اینجا چکار می کرد؟ از سال 87 تا کنون. گمانم نامه اعمال مخصوص دست چپم بود. قدیم ترها فیلم فارسی های خودمان و فیلم هندی ها و یک کم شیک ترهای هالیوودی اش را که نگاه می کردم می گفتم توی روح خودت و همه اجدادت که ما را انقدر خر فرض می کنی، کدام دختر ممکن است به این مردک که قیافه اش شیپور برداشته می گوید قرار است دختره را به گای عظما بدهد اعتماد کند و بگوید بفرما این گنجینه قلب و زندگی و سرمایه رویاهای من، همان یک دوستت دارمت کار خودش را کرد، همه ش تقدیم به شما. به نظر جواب این است که هیچ احمقی. منهای هنرپیشه هایی که در فیلم های گفته شده وظیفه دارند باور کردنش را بازی کنند و معدود احمق هایی که خودشان هم نمی دانند تا چه حد احمقند تا وقتی که ناگهان با آن روبرو شوند. هیچ شرمی هیچ خشم و اندوهی و هیچ شرمی، وسیع تر و عمیق تر از شرم و خشم  اندوه آدم درون خودش و در برابر خودش نیست. تمام حسی که به این گذشته چندهزار کلمه ای دارم، شرم است. من همش گول خورده ام، آقاگرگه با ناخن های حنایی گولم نزده، خودم بودم، خودم.
3.کنار در سنگین و آهنین بزرگی ایستاده باشی و هیچ وقت تردیدهایت نگذارد کامل بازش کنی و آن وقت از زیر در نیمه باز همه کوتوله ها حتی جک و جانورها هجوم بیاورند توی زندگی ات و تاراجت کنند.

از مصاحبه که برگشتم سرم پر از حرف و صدا بود، رفتم هتل یه کم بخوابم، نتونستم. هی این پهلو اون پهلو شدم آخر تصمیم گرفتم همینطور با چشم های باز دراز بکشم تا ساعت دو بشه و اتاق رو تحویل بدم و برم. ساعت دو رفتم پایین،  یک تاکسی خواستم و نشستم تو لابی به هیچی فکر نکردن. راننده تاکسی پیرمرد معمولی و ساده ای بود، گفتم ببخشید کجا میشه یه غذای خوب خورد؟ اسم چندتا رستوران رو گفت و بعد شروع کرد راجع به همه کوچه ها و خیابان ها و پارک ها توضیح دادن، خدایی تورلیدر خوبی می شد. گفت ببین برو فلان رستوران غذا بخور، حالا لازم نیست حتما میگو مخصوص بخوری که خیلی گرون بشه! بعدم برو کنار دریا بشین به خاطراتت فکر کن تا مغازه ها باز کنن، اون وقت بازار و اینا رو بگرد تا دیگه بری فرودگاه. خنده م گرفته بود از حرفاش. تو ساحل پیاده شدم، خلوت و آفتابی و درخشان بود. هوا دلچسب و ملس. پر از جیغ مرغان دریایی. یکی از همین مرغ ها اومد کنارم نشست، منتظر بودم بگه سلام من جاناتان هستم! ولی نگفت جیغ کوتاهی زد و رفت. من هم که آفتاب کورم کرده بود بلند شدم رفتم طرف رستوران. رستوران گویا قدیم ها آب انبار بوده. از پیشخدمت پرسیدم ببخشید به کسی که تا حالا قلیه ماهی نخورده پیشنهاد می کنید امتحانش کند؟ یک کم نگاه کرد، گفت مثل همون قورمه سبزیه، فقط تنده ها! خیلی تنده. گفتم خب باشه همینو بیار، گفت نوشابه هم می خوای؟ گفتم دوغ دارین؟ انگار که پرسیده باشم قورمه سبزی رو با چه نونی ساندویچ کنم خوشمزه تره، نگاه عاقل اندر ضایعی کرد گفت سردیت می کنه ها. دوغ با ماهی؟ نوشابه بخور.
بعد از غذا دوباره برگشتم نشستم کنار دریا، هوا خنک تر شده بود. چهار تا دختر رو پله های کنار ساحل قلیون می کشیدن و خنده های سرخوشانه و بلند بلندشون با جیغ های مرغای دریایی و صدای موج ها ترکیب شده بود. هیچ وقت از نشستن لذت نمی برم، جز کنار دریا. تنها جایی که می تونم مشغول هیچی نباشم و بی نهایت لذت ببرم همین کنار دریاست. سه چهار ساعت به تماشای موج ها و ابرها و آدم ها و مرغ ها گذشت. هوا که تاریک شد رفتم سمت فرودگاه. درست انگار یک صفحه از زندگیم رو ورق زده باشم و رفته باشم فصل بعدی. نتیجه هر چی باشه حتی اگه چند ماه دیگه هم به روال چند ماه قبل زندگی کنم ولی بازم می دونم که رفتم به فصل بعدی.

شادمهر آهنگی داشت که می گفت عشقای قبل از تو سوء تفاهم بود. به خودم می گفتم چه بی معنی. یعنی چه؟ حکایت عشق اول عشق آخر چه می شود؟ اولین بوسه اولین یار، اولین بار. بعد دیدم نه. عشق بعدترها می آید. مثل کسی که نمی داند در دنیا شکلات های ژاک توره، میشل کلویزه، دانللی و پیر مارکولینی هم وجود دارد و همان طعم هوبی دوران کودکی اش را خدای طعم ها بداند. عشق همیشه در مراجعه است. و همیشه کامل تر باز می گردد. باید طلب کنی، دست نکشی و وقتی رسید با آغوش باز مثل کسی که قرار است با بهترین طعم عالم غافلگیر شود به خانه راهش دهی.

بلیتم را در دستم می فشارم و به سه شنبه خیره می شوم. البته این «در دستم می فشارم» خیلی استعاری ست، چون بلیتم به شکل پی دی اف با ایمیل برایم فرستاده شده است. ولی خب قبل تر ها این جوری بود، بلیتم را می گذاشتم توی جیب کوچک جلوی کوله پشتی ام و هی در می آوردم نگاهش می گردم، حالا از غم یا شادی فرقی نداشت. الان نه شادم نه مغموم. دارم به یک شهر دیگر می روم ببینم آن جا به اندازه من جا دارد یا نه. بعضی داستان هایم به پایان می رسد و چندتای دیگر شروع می شود، اما هیچ چیز شبیه داستانی که برای خودم بافته بودم نیست.

خدماتی بخش رفت ویلچر بیاره که بریم درمونگاه ارتوپدی، داشتم با پیچ و تاب و اشک و زاری می نشستم روش، گفت عکستون کجاست؟ گفتم رو میزم گذاشتم، بردار بیارش. منو با عجله گذاشت تو درمونگاه و سی دی رو داد به ارتوپد و برگشت بخش. چند دقیقه بعد رزیدنتی که اونجا بود سی دی م رو داد دستم گفت اسم و فامیلتون چیه عکس رو از تو سیستم نگاه کنم؟ چشمم افتاد به چیزی که پس داده بود دیدم grey’s anatomy بوده! کلا درد یادم رفت. یعنی از این به بعد باید از یه راهی تو بیمارستان برم که چشمم به رزیدنت ارتوپدی نیفته!

جابجایی برایم شاخ غول بود که باید می شکستم. همیشه سبکبار بودم. هر جا قرار بود بروم کوله پشتی ام را بر می داشتم و راه می افتادم. نهایتش چمدانم را می بستم. اسباب کشی برایم همان شاخ غول بود. وقتی همه چیز بار ماشین شد، در را که می بستم بغض کردم. تمام شد. خانه ام تمام شد. خانه ای که بیشتر از هر جای دیگر به یاد دارم. خانه ای که تلخ ترین و شیرین ترین روزهای زندگی ام را دیده بود. تازه فقط تمام شدن خانه نبود. رفتم که گم شوم. ناپدید شوم. کسی پیدایم نکند. با این که قبلا هم دیگر آدم های آن خانه توی زندگی ام نبودند و نخواستندم، ولی دیروز انگار واقعا جدا شدم. برای همیشه. تنها(تر) شدم. پای چوبینم را اره کردم و دویدم بی ریشه، بی ادامه، بی پیوند. قلبم دو پاره شد، نیمه ای که تنها ماند، نیمه ای که مرد. یک نیمه از قلبم برای همیشه رفته، از من کنده شده، جایش هیچ چیز نیست. نیمه ای که در تمنا بود، می خواست، جدا نمی شد، درد می کشید. مبتلا به امید بود. مبتلا به امید.

در سر شکستگی، دل شکستگی و ورشکستگی، آدمی باید تنها باشد. هیچ کس نباید این شکستگی های آدم را ببیند. نیاز به هیچ دوست و خویشاوندی نیست. در این شکستگی ها روزهای سرفرازی  ات هم نمکدان می شوند و هر کس از راه برسد بر می دارد اندکی روی زخم ها می پاشد و بعدی…
در سرشکسگی، دل شکستگی و ورشکستگی باید سر به بیابان گذاشت، باید گریخت رها کرد، دست شست و پا کشید. باید دور شد. حتی اگر ویرانه برگردی صدبار بهتر از این است که فرو ریختن کنگره ها و افتادن ستون ها و ریختن تک تک آجرها را ببینند، که هر چقدر دوام بیاورد و دوباره بسازد و از نو بیاراید، شکوهی ندارد… دیگر قصری نیست…
پرهیز کنید از نزدیکان وگرنه از هر جمعی که رد می شوید می پرسند، این سرشکسته همان شهره آفاق نیست؟ هه!… این دل شکسته مگر همان نرگس جادو نیست که چه بازی ها انگیخت؟ آخ آخ میبینی حال و روزش را… این ورشکسته همان پادشه خوبان نبود؟ بعد آدم ها حال می کنند، اینجا نقطه ای است که خدا را شکر می کنند که نشکسته اند، به این مضمون که؛ هی گایز تنکس گاد یو هو بروکن، نات می!

مریض نداشتیم و روز نسبتا خلوتی بود. نشسته بودیم رو صندلی های سالن انتظار که گوشی موبایلش رو درآورد و گفت بذار ببینم وضع هوا چطوره؟ بعد هم زنگ زد به شوهرش گفت ببین می تونی ماشین رو ببری کارواش. بعد از خدافظی رو کرد به من و گفت همیشه هوا رو چک می کنم قبلش و قاه قاه خندید.
من همش با خودم فکر کردم چقدر چیزها بوده که باید در زندگی ام پیش بینی می کردم و نکردم. اما واقعا باید می کردم؟

– تو رو خدا بذار برم ( گریه و هق هق و التماس)
– هانی… هانی… (بر افروخته و نفس نفس زنان و چندش آور)
آدم موقعیت ها را با خودش مرور می کند و فکر می کند با یک کشیده جانانه و چهره ای خشمناک راهش را باز می کند و می رود. ولی همه این ها فکر است. ممکن است فقط التماس کند… آن هم با هق هق و بعد از خودش متنفر شود و چرا ها را مثل پتک توی سر خودش بکوبد و هر وقت تنهاست بترسد، حتی از ساختمان های شلوغ و جاهای آشنا، از هر فضای بسته ای…

کسی را دارید که با شنیدن نامش قلبتان می دود و با فکر کردن به لبخندش نور به دنیایتان پاشیده می شود؟ کسی که حتی یک روز ندیدنش لحظه هایتان را بیهوده و تلخ و طاقت فرسا می کند؟ تصور کنید این عزیز محبوب موهایش خاکستری شده، وقتی می خندد چند هاشور عمیق فاصله چشم ها و گونه هایش را نقاشی می کند. فکر کنید چند دقیقه طول می کشد تا فاصله اتاق و آشپزخانه را بپیماید و با هن هن و خس خس شیر آب را باز کند و بساط کتری و چای را راه بیندازد. دم دستش پر از قرص ها و داروهای مختلف است و بدنش فرتوت و پر از رگ های برجسته و لکه های تیره و روشن است. یک لحظه با چشم های بسته، با همین جزییات بیاوریدش توی تاریکی پشت پلک های بسته تان. چه حسی به او دارید؟ از تصور این لحظه چه حالی می شوید؟ اگر از رسیدن چنین لحظه هایی کنار او غرق لذت نمی شوید اگر هرگز به مخیله تان چنین روزگارانی نرسیده است یا حتی اگر چنین تصویری شما را می آزارد کمی راجع به مفهوم جمله تان وقت گفتن دوستت دارم فکر کنید شاید هم باید جمله تان را به «فعلا دوستت دارم» تغییر بدهید. می شود هم زیرکانه گفت «عزیزم من تورو همین طوری که هستی دوست دارم» شاید هم تقصیر زبان فارسی است که تفاوتی بین آی لایک یو و آی لاو یو قایل نشده.

این فعل پهلو گرفتن خیلی خوب است. پهلو گرفتن مثل متوقف شدن یا ایستادن یا فرود آمدن نیست. لغت نامه دهخدا می گوید یعنی «به ساحل پیوستن». زندگی بیش از هر چیز دیگری، موج دارد، بادبان افراشتن دارد، به گل نشستن و غرق شدن و در هم شکستن دارد.اگر یک بار سوار کشتی شده باشید آن تکان تکان خوردن ها را وسط آبی بیکرانی که هیچ چیز دیگری نیست حس کرده باشید و هیاهو و جنب و جوش بارانداز را دیده باشید خوب می دانید از چه حرف می زنم.
من اقیانوس ها را درنوردیده ام، باران و توفان و موج دیده ام و با صخره ها جنگیده ام. آخ نمی خواهم اینجا بادبان ها را پایین بکشم و لنگر بیندازم. می خواهم کنار تو پهلو بگیرم.

امروز صبح را غم انگیزترین صبح پاییزی سال نامگذاری می کنم. تمام این غم در چند ثانیه اتفاق افتاد. باران می بارید. سریع و سر در گریبان می رفتم. پیاده رو گل آلود بود. چند قدم جلوتر را که نگاه کردم دیدم دارد آهسته و پیچیده در شال پشمی می رود. پا تند کردم از کنارش گذشتم. در این عبور چند قدمی  که قرن ها طول کشید دو سایه از من جدا شد، مثل ابر مثل دود مثل غبار. یکی با مشت های گره کرده و خشمگین توی صورت بی رحمش فریاد زد چرا چرا چرااااا؟ دیگری بدنی که آهسته می رفت و در شال پشمی فرو رفته بود در آغوش گرفت و سر در یقه اش کرد که ببوید… ولی هر دو سایه بودند، ابر بودند، دود و غبار بودند. او و عابرها از میانشان گذشتند. پخش شدند و لال ماندند. من هم به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و اشک هایم را با دستکش های زبرم خشک کردم.

صبح اول زنگ واحد کناری را زدند، صدایشان را می شنیدم، گفتند سقف پارکینگ چکه می کند احتمالا از حمام شماست. توی دلم گفتم واویلا! حتما خرابی از خانه ماست، همانطور که در طول چند سال گذشته همینطور بوده. چند دقیقه نشد سرایدار و مدیر ساختمان در آستانه در ظاهر شدند. سقف پارکینگ آمد جلوی چشمم… نمناک و پوسته پوسته شده و در آستانه ریزش، مثل من.
حمام خانه قدیمی مادربزرگم توی حیاط بود. در را که باز می کردی ابری از بخار غلیظ وسط سرمای زمستان تا بالکن طبقه بالا می رفت، من دوست داشتم همانطور داغ و پیچیده در بخار بدوم توی اتاق و بعد خودم را خشک کنم و بچسبم به بخاری ولی مادرم مجبورم می کرد توی بخارها لباس ببوشم، لباس به سختی به تنم می رفت و بخارها کم کم محو میشد و بعد در را باز می کردی و هوای سرد ریشه تک تک موهای بدنت را راست می کرد و خیس و چندشناک و لباس ها چسبیده به تن می رفتی توی اتاق و دیگر حتی بخاری هم لذتی نداشت.
کارتن ها کنار اتاق روی هم چیده شده. قرار بود ماه پیش اسباب کشی کنیم، پرده ها باز شده و پنجره ها لخت مانده، گرد و خاک همه جا را گرفته و رطوبت و نم و چک چک و شرشر. احساس می کنم خیس و چندشناک با موهای سیخ شده در را باز کرده ام و هوای زمستان توی استخوان هایم می دود و بخارها محو شده.

می پرسم فایده این جلسه ها این است که همه چیز را همین طور که هست بپذیرم؟ می گوید نه برای این که بدانی چطور می توانی از همین شرایط استفاده کنی. می پرسم یعنی نهایتا بپذیرم همین است که هست؟ نگاهم می کند و هر دو باز چند بار جمله هایمان را به شکل دیگر تکرار می کنیم و بحث عوض می شود. درست انگار تمام دنیا روبرویم نشسته باشند و با سند و مدرک بخواهند راضی ام کنند بدون دست یا پا یا چشم می توانم کاملا عادی زندگی کنم.خب واقعا چه توقعی دارم؟ آدم فکر می کند حرف زدن سبکش می کند. فکر می کند این که بگویند حق با توست خشمش را کمتر می کند و فکر می کند شاید یک آدم دیگر، یک فکر تازه نفس تر، راه جدیدی بلد باشد و باز آخرش می بیند آدم پذیرفتن نیست آدم جنگیدن (احمقانه) است. آدم پذیرفتن، جایی که زورش نمی رسد با سر نمی رود توی دیواری که از جایش تکان نمی خورد، آن قدر تن به در و دیوار و قفل و میله ها نمی کوبد، خودش را زخمی و خونین نمی کند، آدم پذیرفتن، می پذیرد، کنار می آید و زندگی می کند. احمق می ایستد، له می شود و سهمی از زندگی نمی برد.

عادت کرده ام هر وقت سرایدار زنگ می زند اخطاریه، احضاریه یا برگه ترسناکی برایم آورده باشد. می گذارمشان روی میز نهارخوری کنار قبض های و برق و تلفن و شارژ بعد به همه چیزهایی که زمینگیرم کرده فکر می کنم. یکی می گفت زندگی مثل بالن است باید چیزهایی که اسیرت می کند و دست و پایت را می بندد و مثل کیسه های شن آویزانت شده اند رها کنی تا بتوانی بالا بروی. می خواهم پیدایش کنم و بگویم ببین داداش! یک نفر تمام وقت دارد با بیل شن می ریزد توی بالنم، اگر مردی خودت بیا هوایش کن!

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.