You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2012.

کاش خاطره ها مقدس می ماندند. خاطره ها هم اما مثل عکس های چاپ شده هستند که نگاتیوشان گم شده. هرچه هست همانست. و سال ها که می گذرد کمرنگ می شود و ترک می خورد بعضی گوشه هایش ساییده می شود و از بین می رود. و دیگر نمی شود گفت آیا صورت های محو شده توی عکس چشم هایشان برق می زند؟ یا لب هایشان با خنده های مصنوعی باز شده یا شاید هم از یک غم پنهانی گوشه های لب ها کمی به پایین کشیده شده. نه. هیچ چیز معلوم نیست. با این همه زمان تنها روی خاطره ها نیست که می بارد و رنگ هایش را می شوید، زمان مثل غلطک از روی ما هم می گذرد. ما را خرد می کند و نرم می کند و آنقدر آهسته و موذیانه می ساید و می فرسایدمان که ناگهان وقتی به همان عکس خیره شده ایم، اگر معجزه وار همه لحظه هایش جان بگیرند و مثل ارواحی که از قبرها خود را می کنند از تصویر جدا شوند و پیش رویمان بنشینند، می بینیم نه این منِ خیره به این لحظه ها همان که بود نیست. هیچ چیز را نمی شود برای همیشه زنده نگه داشت. هیچ چیز جاودانه نیست. حتی اگر تغییر نکند حتی اگر تمام سعی مان را بکنیم تا با جزء جزء اش حفظش کنیم، باز هم یک مومیایی می ماند از آنچه روزی زنده و تپنده بوده است. کاش خاطره ها مقدس می ماندند. کاش می شد دوباره لمسشان کرد. آیا پروانه های خشک شده روی دیوار شبیه پروازند؟ یا این گلبرگ های خشک شده بوی بهار می دهند؟ نه. خاطره ها هم همینطور. حتی وقتی با جمله های پیچیده لای حریر صدایی سخت عاشق بخواهی تطهیرشان کنی. یک لحظه خاطره ها زنده می شوند مثل مهتابی که بین دو ابر فرصت تابیدن پیدا می کند و بعد تمام. و تازه آن وقت هم لازم نیست دیوار یا صندلی ای پیدا کنم برای تکیه کردن و یک نفس بلند که همه اکسیژن های اطرافم را یک جا ببلعم تا خفه نشوم. شاید تنها وقتی دارم خرده های نان را از روی میز می تکانم یا فنجان شسته ای را آویزان می کنم، یک لحظه خیره شوم به دیوار روبرو و همان طور که ساکت ایستاده ام، هیچ چیز حس نکنم. نه جوشش خون در صورتم، نه تکان های سینه ام از ضربانی بی تاب، نه لرزش دست هایم. هیچ چیز جز ترکی که آهسته روی پوستم می دود مثل ترک دریاچه ای یخ بسته زیر قدم هایی لرزان، و یک تار مو که بی صدا رنگ می بازد.

یکی هم بود که عاشقم شده بود…

اینم نامه عاشقانه من از یک دختر بچه 11 ساله.

چه روز مزخرفی. روزی که این دو سه ساعت اول صبحش بود دیگه تکلیف بقیه ش روشنه. تو اتاقم نشسته بودم و به داد و فریاد مردک گوش می دادم. دست هام می لرزید. من حتی وقتی تو خیابون می بینم دو نفر داد می زنن و دعوا می کنن، بدنم می لرزه چه برسه به اینکه یک سر دعوا خودم باشم! خلاصه یارو با تهدید و بد و بیراه رفت و گفت با مامور برمی گرده و با بخشدار طرفید و از این مزخرفات. تمام قلبم توی سرم می زد. پدرم حالش خوب نبود و مادرم تنها به مراسم خاکسپاری رفته بود. به موبایل هاشون زنگ می زدم کسی جواب نمی داد. مریض می دیدم، نسخه می نوشتم ولی تو این دنیا نبودم. فکرم پیش خونواده م بود و جسمم از فشار عصبی ای که مردک احمق با داد و فریادش بهم وارد کرده بود خسته و درهم کوبیده بود. دوباره همین ماجرا رو با یه مریض دیگه داشتم. پسر جوونی اومد تو دفترچه ش رو گذاشت رو میز. گفت اینو مهر کن می خوام برم دکتر.
-مشکلتون؟
-مال من نیست مال داداشمه الان اینجا نیست. سرماخورده من می خوام برم پیشش ببرمش دکتر.
-برای سرماخوردگی می خواد بره پیش متخصص؟
-آره خب رفته دکتر خوب نشده!
-گفتم می دونی ارجاع یعنی چی؟
(همینجوری زل زده تو چشمای من)
یعنی جناب فلانی متخصص فلان! من مریض رو دیدم نتونستم تشخیص بدم، یا تشخیص دادم نتونستم درمان کنم یا درمان کردم جواب نداد! حالا می فرستمش خدمت شما! اونوقت می خوای مریض سرماخورده رو با اسم و مهر من ببری پیش متخصص؟
-حالا شما یه لطفی بکنین. اینجوری هزینه مون زیاد می شه آزاد بریم!
-(قبض و دفترچه رو دادم دستش) عزیزم لطف من به شما ظلم به خودم و سال هایی که درس خوندم و سال هایی که باید اینجا تلف کنم محسوب می شه. شما ام از جیب خودتون هزینه کنین نه از عمر من!
ناسزاگویان اتاق رو ترک می کنه و من فقط چشمام خیره ست به دیوار روبرو و مدام با خودم می گم 8ماه دیگه، فقط 8ماه.
فقط برام جالبه که اینا که بعد از چند سال هنوز نتونستن سیستم پزشک خانواده و ارجاع رو راه بندازن، اینا که نتونستن یه ذره فرهنگ سازی کنن، اینا که تمام طرح سیستم ارجاعشون شکست خورده، چطور با وقاحت میان حرف از طرح جدید پزشک خانواده می زنن که تو شهرها راه بندازن؟ حالا همون شهرهای زیر 150هزار نفر. کدوم دکتر موزخوری میاد بره تو این سیستم؟ چه فرهنگ سازی ای کردین تو همین شهرها که ملت اصلا بفهمن این چه سیستمیه؟ با چه پشتوانه ای اینطوری عمر و سرمایه ای که مسوولش هستید ولی متعلق به شما نیست رو حروم می کنین؟ مرضیه جون شما که هر روز یه طرح جدید از خودت در می کنی! کاش اینا رو می خوندی و می دونستی! حالا سیستم بیمه کوفتی روستایی هم بماند! من نمی دونم یعنی هیچکس تو این بیمه های خراب شده نیست که بره ببینه اینهمه دفترچه بیمه روستایی که صادر می کنن و صاحباش از امکانات ارزان قیمتش استفاده می کنند اصلا تو روستا ساکن نیستن! یا خیلی هاشون دفترچه تامین اجتماعی هم دارن! اینا ورشکست نمیشن؟ این پولا از جیب کی می ره؟ اینقد پولدارید اونوقت پزشک رو با حکم حقوق 477تومن می فرستین طرح تو این خراب شده؟ اون موقع که حقوق پزشک های هندی و فیلیپینی رو به دلار می دادید هم انقد ناخن خشک بودید؟ اگه مدرک پزشکی ما رو دستتون نگه نمی داشتید تا طرح تموم بشه و بهمون بدید فکر می کنید چند نفر میومدن تو این سیستم؟ بازم باید دلار می دادید به هندی ها و فیلیپینی هایی که حتی قاشق چنگال بلد نبودن دستشون بگیرن و به لطف شما هفت نسل بعدشونم عاقبت به خیر شد!
فکر می کنین روز سگی من همینجا تموم شد؟ نه هنوز روز به نیمه هم نرسیده. ظهر اومدم بالا نشستم یک دل سیر گریه کردم. مادرم تنها رفته بود خاکسپاری چون بابا حالش خوب نبود. مادرم با دست گچ گرفته وبال گردن بین جمعیتی که اگه براش نفرت انگیز نبودن آشنا هم نبودن. خاکسپاری کسی که بابا این چند سال آخر از همه چیز و همه کس براش مایه گذاشته بود و حالا اونجا نبود که مثل تدفین مادرش لحظه آخر بغلش کنه و اشک همه رو دربیاره… راهنمایی بودم که فهمیدم بابا هم بابا داره، فقط وقتی بچه بوده ماما باباش از هم جدا شدن. نمی دونم شاید نزدیک ده سال با ما زندگی کرد. هیچوقت با کسی حرف نمی زد. و زندگیش رادیویی بود که از صبح تا شب روشن بود و سیگار و سیگار. تو چند سال گذشته ندیده بودمش. این اواخر می دونستم که مریض و بدحاله. روزی که مادربزرگم فوت کرد، از گریه های پدرم ترسیدم. پدری که هیچوقت مادر نداشت ولی هیچکس رو ندیده بودم که اینطوری زار بزنه. می ترسیدم از همچین روزی و حالا اون روز اومده بود.
مریض ها تمومی نداشتن انگار اونقدر سردرد داشتم که نور کمرنگ مهتابی اتاقم رو نمی تونستم تحمل کنم ولی هر مریضی که میومد تو روشنش می کرد و نورش عین تیر تو چشمم فرو می رفت. کلی مریض دیدم، مریض تصادفی، مریض قلبی، مریض هیستریک! تا آقا و خانوم جوونی وارد شدن. اول فکر کردم بچه ای که تو بغل آقاهه ست مریضه. ولی خانومه نشست رو صندلی و گفت سرماخورده. براش دارو نوشتم. بعد هم گفت دفترچه بچه رو هم مهر کن می خوام ببرمش دکتر. گفتم مشکلش چیه؟
-خیلی گریه و بی قراری می کنه.
-کِی؟ الان که خوبه داره با باباش بازی می کنه!
-خب بعضی وختا اینجوری می شه. خیلی نفخ می کنه بی قرار می شه.
منم خودم و اسکل کردم بعد کلی شرح حال و معاینه یه سری توصیه هایی بهشون کردم و رفتن. سر شب داشتم مریض می دیدم دوباره اومدن، یه آقای مسنی هم همراهشون بود. قبض و دفترچه رو کوبید رو میزم گفت خانوم این بچه بی قراره ما رو به ستوه آورده می خوایم ببریمش پیش دکتر چرا مهر نمی کنی دفترچه ش رو؟ نیگا کردم بچهه تو بغل باباش خواب بود. گفتم الان که خوابه! مامانش پرید وسط که انقد گریه کرده که از حال رفته! آقای مسن واضحا برای توهین اومده بود لابد چون احساس می کرد خانوم و آقای جوون به اندازه کافی عرضه توهین کردن به منو نداشتن وگرنه دست خالی برنمی گشتن! دوباره دعوا، دوباره ناسزا، دوباره تهدید و برگشتم بالا و آرزو کردم فعلا این شب تموم شه حالا 8ماه رو یه کاری می کنم…

نمی دانم چرا اسم یک روز اعصاب خرد کن و نفس گیر سگی می شود. نمی دانم سگ ها واقعا چه حسی دارند. آیا آنها هم یک روز سگی یا بعد از ظهر سگی را مثل ما حس می کنند؟
دیروز صبح بر خلاف تصور نا بجای من که روی حرف مرکز حساب کرده بودم، هیچ هم پزشک جانشین نفرستادند و من با دست های بسیار دراز تر از پاهایم رفتم درمانگاه و به خدمت به هموطنانم مشغول شدم. هنوز صدای گریه دلخراش پدرم که از پشت تلفن از من می پرسید حالا چکار کنم در مغزم طنین می انداخت و تکرار می شد. و من با قیافه بی رنگ و هاله دور چشم هایم و صدای گرفته از گریه های دیروز مریض ها را ربات وار ویزیت می کردم. مادرم زنگ زد، معمولا موقع ویزیت جواب نمی دم. برداشتم حال پدرم بد بود و مادرم برعکس همیشه دست و پایش را گم کرده بود. حرف می زد و به حرفم گوش نمی داد. خانم بارداری با شکم برآمده اش جلوی من ایستاده بود با دوتا دفترچه برای مهر کردن. تلفن را قطع کردم. دفترچه ها را نگاه کردم و گفتم باید پرونده خانم باردار حتما باشه. کلی التماس کرد، گفت این مال خواهر شوهرمه، الان بیمارستانه نمی تونه بیاد. گفتم لااقل برو به بهورز خانه بهداشتتون بگو به من زنگ بزنه تا بدونم این کدوم یکی از مریض های ماست. همینطوری نمی تونم. با نارضایتی رفت. آقایان محترم انبار دارویی اومدن تو. مریض ها هم بی توجه می اومدن و می نشتن و حرف می زدن. آقای انبار دارو شاکی بود که چرا داروهای تاریخ گذشته را زودتر اعلام نکردیم؟ مریض همچنان حرف می زد مادرم زنگ می زد و من چشمم به موبایلم و نگران. یک لحظه سر همه داد زدم. به آقای انبار دارو گفتم می خواید نامه بنویسید گزارش بنویسید هرکاری می خواید بکنید. وقتی اداره به من بهیار نمی ده، پزشک نمی ده. یک نفر رو می فرسته اینجا می گه بهش مسوولیت ندید فقط حقوق می گیره. من چیکار کنم؟ همه کارها رو خودم انجام بدم؟ پیرمردی دم در داد می زد مردم اینجا معطلند شما نشستید حرف می زنید! آقای انبار دارویی شاکی و غرغر کنان رفت. مادرم دوباره زنگ زد دیگه بیمارستان بودن و سرم و دارو و… خیالم راحت تر شد. مریض ها بی توجه به حضور هم دوتایی و سه تایی می آمدند و حرف می زدند. توی فکرم چیزهای دیگه ای بود. خانمی که از چرک گلویش شاکی بود و حرف هایش را قطع نمی کرد حتی وقتی می خواستم لوزه هایش را معاینه کنم! داشتم برایش نسخه می نوشتم. یک لحظه فکرهای توی مغزم ناپدید شد و یک زنگ بلند و کشدار به صدا درآمد. گفتم دهانت رو باز کن، نه بیشتر، آهان! یک توده بزرگ اوروفارنژیال که نیمی از کام سمت سمت چپ رو گرفته بود زیر نور بی نهایت کمرنگ چراغ قوه خودنمایی می کرد. آخ چطور متوجه ش نشدم؟ بدترین احساسی بود که تا به حال از معاینه یک مریض بهم دست داده بود. خودش که حالیش نبود. حرفی از این توده نمی زد و از نقطه سفیدی در کریپت های لوزه شاکی بود! بازم جای شکرش باقی بود… خانمه نیم خیز شد که بره، که آقایی میانسال و ژولیده با عصبانیت و صورت قرمز شده وارد اتاق شد، پشت سرش هم همون خانم صبحی. یادم رفت بگم که بهورز روستا بهم زنگ زد و گفت اصلا همچین کسی تحت پوشش ما نیست و پرونده نداره. ماما دوباره زنگ زد گفت چرا بابا چرند پرند می گه؟ گفتم اشکالی نداره اثر داروهاست. آقای ژولیده دفترچه رو پرت کرد رو میزم، گفت خانوم مث اینکه شما تازه اومدی اینجا کار کنی! من سی ساله اینجا زندگی می کنم، دخترم رفته تهران زندگی می کنه. ولی بچه اینجاس واسه چی دفترچه دخترم رو مهر نمی کنی؟ گفتم برای من مسوولیت داره. آقاهه ول کن نبود. دیگه توهین می کرد. دستام می لرزید و عصبانی بودم، یه دفعه رفتم بیرون و به مسوول پذیرش گفتم واسه چی اصلا بدون صاحب دفترچه قبض می دید؟ برگشتم تو اتاقم و درو پشت سرم کوبیدم. آقاهه لگد به در می زد می گفت وا کن این درو الان می شکنمش! یادم رفت که خانومه هنوز نشسته تو اتاق و داره مبهوت ماجراها رو نگاه می کنه! نشستم پشت میزم، داشتم فکر می کردم مهرش کنم بره؟ یاد جلسه پیش از عید با رییس شبکه افتادم. خانم باردار با کوارکتاسیون آئورت تشخیص داده نشده تا ماه آخر که اکسپایر شد و کافی بود فقط فشار هر دو دست چک بشه، همین یه معاینه ساده. خانم باردار با مشکل قلبی زمینه ای که اواسط بارداری دچار نارسایی قلبی شد و فوت کرد، فقط کافی بود با یک سمع قلب، سوفلش تشخیص داده بشه… کی مقصر شناخته می شه؟ پزشکی که مریض رو دیده و معاینه کرده. ولی آیا واقعا پزشک اصلا مریض رو دیده که بخواد معاینه کنه؟ شما که فقط نگران شاخص بهداشتتون هستید برای این شرایط من چه فکری کردین؟ (مرگ مادر از مهم ترین شاخص های بهداشتی یک کشوره و حتی یک مرگ مقدار زیادی جابجاش می کنه، و هر مرگی شدیدا از طرف وزارتخونه پیگیری می شه). بازم فکر می کردم چکار کنم مهر کنم؟ چقدر مگه احتمال داره مشکلی پیش بیاد؟

ادامه دارد…

مغزم از حرف ها و جمله ها خالی ست. هزار هزار فکر عین چرخ دنده های یک ساعت عظیم و غول پیکر توی سرم می چرخند. کند و آرام و طولانی و تکراری. و من مثل عقربه های همان ساعت منظم و بی تغییر مشغول کارم هستم. قژقژ دندانه هایی که در هم گیر می کنند و می چرخند مغزم را پر کرده و من کلافه ام از حرکت دایره وار فکرهای تکراری. دلم یک خط صاف و طولانی و بی انتها می خواهد، که بدوم درست در امتداد خطی بی انحنا در بی کرانگیِ هیچ، که ندانم دور می شوم یا نزدیک، افق را نشانه بگیرم و بی وقفه بدوم. بی آنکه حتی نفس تازه کنم، آنقدر که هیچ چیز جز یک جسم خسته حس نکنم. هیچ چیز. و از دایره های کوچک و بزرگی که دندانه هایشان درهم فرو می رود و کند و آهسته مرا می فرسایند و بی لحظه ای توقف می چرخند رها شوم. به این چرخ دنده ها زنجیر شده ام، مثل یک ثانیه شمارِ تنها که محکوم به حرکت است. حرکتی دایره وار بی آنکه هرگز، هرگز فرصت لحظه ای ایستادن و نفس تازه کردن داشته باشد. آرامش… حتی به اندازه فاصله بین دو ثانیه…

پ.ن. ممنون که به یادم بودید.

بابا پدر ندارد…

بچه هایتان را در اردیبهشت به دنیا نیاورید. این کار را با آنها نکنید. بگذارید در مرداد یا آبان یا بهمن به دنیا بیایند. بچه های تخسی هم می شوند. اما اردیبهشت نه. یک اردیبهشتی در این دنیا خیلی درد می کشد. چون خاک است، زمین است، زایش است. نمی سوزاند، غرق نمی کند، در آغوش می گیرد و می رویاند. ریشه هایتان را در قلبش فرو می کنید و سبز و خرم دور می شوید، ولی او شعله نمی کشد، طغیان نمی کند، فقط درد می کشد و ترک می خورد.
آه بله بچه هایتان را در اردیبهشت به دنیا نیاورید، چون فکر می کنند باید قوی باشند آنقدر که همه ماتادورهای عالم هم نتوانند شاخش را به زمین برسانند و قوی می شوند و تنها می شوند و به سازهایشان و نقاشیهایشان و نوشته هایشان پناه می برند. و قوی تر می شوند و تنها تر می شوند. آنها زبان نُت ها و رنگ ها و نگاه ها را خوب می دانند اما با جمله ها و حرف ها بیگانه اند، «اوه چقدر خوب که شما را دیدم، من دوستتان دارم» برایشان یک عمر طول می کشد تا کنار هم چیده شوند و «خداحافظ» را هیچ وقت نمی فهمند. می دانید چقدر سکوت باید تحمل کنند تا صدایشان شنیده شود؟
یک اردیبهشتی یا غرق در لذت عشق ورزیدن است یا در عمیق ترین تنهایی ها تنهاست…

کاربرد های مرکز بهداشتی درمانی شبانه روزی
1- شما در همسایگی درمانگاه زندگی می کنید و منزلتان تا درمانگاه کمتر از یک دقیقه فاصله دارد. قرص فشارتان تمام شده است. ساعت سه و نیم صبح که برای انجام فرائض دینی! بیدار می شوید به خاطر می آورید قرصتان تمام شده و نخورده اید. ساده ترین راه حلی که به ذهنتان می رسد چیست؟

2- بچه کوچکتان ساعت دو و نیم نیمه شب بیدار شده و جیش دارد و دیشب هم آب دماغش می آمده، الان هم نحس شده و نمی خوابد. شما حوصله ندارید و کلافه اید. منزل شما تا درمانگاه دو دقیقه فاصله دارد. ساده ترین راه حلی که به ذهنتان می رسد چیست؟

3- با همسرتان مشاجره شدیدی داشته اید و تمام شب دعوا کرده اید. ساعت یک و نیم شب است و شما از اینکه همسرتان به تخم یا تخمدانش نیست که شما ناراحتید و خوابتان نمی برد، دلخور می باشید و قصد انتقام و پشیمان نمودن همسرتان را دارید. منزل شما تا درمانگاه پنج دقیقه فاصله دارد و شما وسیله محشری به نام پراید در اختیار دارید. ساده ترین راه حلی که به ذهنتان می رسد کدام است؟

4- آخر هفته یا تعطیلاتی است که شما برای دیدن اقوامتان به شهر آمده اید و پس از شب نشینی در حال برگشت به منزل خودتان هستید که چشمتان به تابلوی پر طمطراق مرکز درمانی شبانه روزی می افتد و به خاطر می آورید که مدت هاست می خواهید راجع به نفخ شکم و یبوستتان با پزشک مشاوره کنید! اما پشت گوش انداخته اید. ساده ترین راه حلی که به ذهنتان می رسد چیست؟

لازم به ذکر است که در همه موارد هزینه ویزیت 1000 تومان خواهد بود. (حالا اگه دارو و تزریقات و اینا هم داشتین دو سه تومن!) در صورتیکه پزشک از ویزیت شما خودداری کند یا شما را در انتظار بگذارد، می توانید به بخشداری یا شهرداری یا فرمانداری یا مرکز بهداشت شهرستان مراجعه کرده و شکایت خود را کتبا و شفاها مطرح نمایید تا در پایش و پرداخت حقوق پزشک مد نظر قرار بگیرد.

می خواهم صدای خودم باشم، نه بازتابِ تو. دو آینه روبری هم  بی انتها نیست، بن بست است.

یک خانم بارداری بود که فامیل دور پزشک دیگه این مرکز بود. همیشه هم در معیت شوهر پولدار و کچل و بیکارش می اومد اینجا و تا جایی که می تونست حرف می زد و مغز آدم رو رنده می کرد. این خانومه کلا وقت و بی وقت راه میفتاد میومد اینجا به بهونه معاینه و گرفتن فشار و این حرفا ویزیت هم که نمی داد. تو شیفت های قبلی با اینکه مثلا صبح اومده بود و دیده بود شدیدا سرما خورده و بدحالم، باز ساعت سه بعد از ظهر راه میفتاد میومد اینجا فشارش رو بگیره! (که همیشه هم نرمال بود) القصه، دیشب، آخر شب بود که با سرو صدای عجیبی پریدم پشت پنجره و دیدم دو تا ماشین دم دره. همیشه دو سه تا ماشین برای یک مریض یعنی مریضِ VIP! زنگ زدن سریع رفتم پایین. دقیقا ده نفر آدم واستاده بودن تو راهرو با خشم به من که می رفتم تو اتاقم زل زده بودن. نشستم پشت میزم، همون خانومه اومد گریه کنان و بقیه هم دنبالش، یک نوزاد 40روزه تو بغلش بود که با تمام توانش جیغ می زد و بی قراری می کرد. در حلقه محاصره فک و فامیل بچه رو معاینه کردم، معلوم شد که فتق داشته، الانم اینکارسره شده و همه این دردسرها رو راه انداخته. فرستادمش بیمارستان، حوصله نداشتم وسط یه جماعت خشمگین، نوزاد جیغ زنانی رو دستکاری کنم و خودم و بندازم تو چنگ اینا! مادره گریه می کرد و تو سرش می زد، خلاصه رفتن و بهیارمون گفت که مامانه داشته میومده بالا تو اتاقت که همونجا ببینیش! گفته با خانوم دکتر آشنام! ولی من نذاشتم بیاد واسه همین عصبانی شدن! ساعت دوازده و نیم دوبار زنگ زدن، گوشی رو برداشتم، صدای داد و فریاد میومد، سریع رفتم پایین، گویا با بهیار دعواشون شده بود و دیگه تا رسیدن من تموم شده بود. هر درگیری ای اینجا چنان استرسی بهم وارد می کنه که تا ساعت ها تپش قلب دارم، حتی یه بار سرایدار و راننده تو محوطه داشتن با صدای بلند حرف می زدن، فکر کردم دعوا شده، و چون خوابم برده بود فکر کردم حتما زنگ زدن و من نشنیدم و الان یقه همو گرفتن، سراسیمه رفتم پایین و خبری نبود! خلاصه داشتم این مریض پر سر و صدا رو می دیدم، که همون مادرِ تو سر زنان و گریه کنانِ اون نوزاد 40 روزه دوباره اومد. عجیب بود برام اینجا چیکار می کرد؟ بعد از رفتن مریض از بهیارمون پرسیدم، خانومه اینجا چیکار داشت؟ فکر می کنین چیکار داشت؟
گفت ازش ویزیت آزاد گرفتم(3700 تومن) رفته دفترچه خودشو آورده که بقیه پولش رو پس بگیره!
دیگه ساعت نزدیک دو بود که رفتم بخوابم، ساعت سه و نیم بیدار شدم، نمی دونستم زنگ زدن یا از خواب پریدم، از پنجره نگاه کردم، ماشینی در کار نبود، در درمونگاه نیمه باز بود. این همیشه و بدون استثنا یعنی مریض تخمی و مریضی تخیلی! رفتم دیدمش دیگه حال تعریفشو ندارم، وقتی رفت انقد بی حال و حوصله بودم که دلم می خواست همونجا بشینم اما می دونستم بهیار هم منتظره که من برم و درو ببنده و بره بخوابه. خودمو از صندلی کندم و به تختم رسوندم و سعی کردم ادای خوابیدن دربیارم. صبح خسته رفتم پایین، خانوم دکتر جدید با چشم هاش درخواست کمک می کرد! رفتم پیشش گفت ببین پنج شنبه جای من مریض می بینی؟ تمام خستگی دیشب رو سرم آوار شد دوباره. گفتم چهارشنبه و جمعه تعطیله، من واقعا تراکتور هم باشم نمی تونم سه روز بدون استراحت مریض ببینم. قبلا اینکارو کردم ولی دیگه نمی تونم. گفت فقط چهار ساعته، گفتم برای تو چهار ساعته برای من که شب نمی تونم بخوابم، یک ساعت خواب صبح هم با ارزشه. و بدون هیچ عذاب وجدانی رفتم تو اتاق پذیرش! حالا بماند که اون یکی دو ساعتی که صبح ها دیرتر می رم پایین، صرف خواب نمی شه! بلکه به نوشتن و مزه مزه کردن یه چای تلخ غلیظ موقع وبلاگ گردی می گذره. خب اینم استراحت منه دیگه! از کمک بلا عوض به دیگران که به تدریج تبدیل به وظیفه می شه خسته ام. من هم حق دارم بگویم «نه».

 

امروز صبح
برای ویزیت مریض ها رفته بودم یکی از روستاهای اطراف. خانم جوون بارداری اومده بود و از احساس سنگینی در گلوش شکایت داشت. هر چی معاینه ش کردم چیز خاصی پیدا نکردم، علائمش هم فقط به حالت های اضطرابی می خورد. اما مشکل اینجا بود که اصرار داشت هیچ استرس و نگرانی و ناراحتی ای نداره. پرونده اش رو نگاه کردم از دو سه ماه پیش دچار استرس شدید بوده و چند بار هم به روانپزشک ارجاع داده شده. باهاش که حرف زدم معلوم شد جاریش تازه زایمان کرده، به خاطر دیسترس جنین بعد از چند ساعت درد، سزارین شده و بعد از سزارین هم یک چشمش نابینا شده. که احتمالا به علت حوادث عروقی مغز بوده. یک کم نگاش کردم، قبل از این که باهاش بیشتر حرف بزنم. با همون روسری کیپ و محکم و چادر مشکیش بازم خوشگل و خواستنی بود. با خودم فکر می کردم چرا یک دختر 19ساله الان باید همچین فشاری رو تحمل کنه؟ تازه کسی که کنارش باشه و بهش دلداری و آرامش بده کو؟ اونی که این بچه متعلق به اون هم هست و خیلی راحت میاد جلو من وامیسته می گه اصل کار پدره، مادر رهگذره الان کدوم گوریه؟

بازم صبح
خانوم دکتر جدید دوباره کدهای ارجاع رو اشتباه زده و کمک می طلبه. دیروز همه اینا رو کامل براش توضیح دادم. با اینکه وقتی من اومدم هیچکس چیزایی رو که من براش کامل گفتم بهم نگفته بود. دوباره براش توضیح می دم، آخرش ازش می پرسم خانوم دکتر مگه یک هفته که واحد های مختلف مرکز رفتین اینا رو بهتون آموزش ندادن؟ همونجوری با چشم های خمار پوشیده از ریمل و خط چشم نیگام می کنه می گه چرا ولی حال نداشتم گوش بدم!

امروز بعد از ظهر
بعد از ظهر آقای جوونی میاد تو با لباس آردی و دست های خمیری یه زن جوون هم زیر بغلش رو گرفته. تو نونوایی نزدیک اینجا کار می کنه. رنگش پریده بود، می لرزید و چشم هاش گود رفته و تیره شده بود و تلو تلو می خورد. گفت که دوستاش برای شوخی یه چیزی توی چاییش ریختن و اونم خورده، الانم حالش بده و دوستاش هم نمی گن که چی بهش دادن! خودش به شیشه شک داشت، البته علائمش زیاد به شیشه نمی خورد. خونم به جوش اومده بود، یعنی بشر هم انقد احمق می شه؟ شوخی ازین خرکی تر؟

پ.ن. محمد پسر یک ساله سرایدار تا منو دید دستاشو باز کرد بیاد بغلم، یعنی همینجوری مونده بودما! هیچوقت دور و برم بچه کوچیک نبوده که بغل کنم. می ترسم بندازمش زود می دمش دست باباش!

دیشب یکی از خدایان از عرش سقوط کرد. همینجا زیر بالشم دفنش کردم امشب بر مزارش گریه می کنم فردا فقط بُتی مسخره خواهد بود.

دیشب
دیشب حالم خوب نبود احساس ضعف و سرما می کردم آخر شب همین جوری خودمو پیچیده بودم تو پتو با یه لیوان چایی رفتم تو تخت. نصفه شب بیدار شدم دیدم لامپ روشنه چایی رو لبه تختم سرد شده. لامپ رو خاموش کردم و دوباره خزیدم تو رختخواب صبح بهیارمون می گفت دیشب مریض اومد دو بار زنگ زدم نیومدی! باورم نمی شد اینجوری خوابم برده بود. خوابم خیلی سبکه شبا از صدای ماشین هایی که از اینجا رد می شن بیدار می شم، خیلی عجیب بود. خوبه که بهیارمون شارژ نداشت به موبایلم زنگ بزنه! فکر نمی کنم اصلا تو اون حالت گیجی می تونستم برم پایین!

امروز صبح
دکتر جدید اومد، همون طور که حدس می زدم بود و وقتی داشت راجع به توقعاتش حرف می زد نمی دونستم بهش بخندم یا بگم پاشو جمعش کن بینیم بابا! کلا می خواد یه جوری تقسیم کنیم شیفت ها رو که زیاد شیفت شب نداشته باشه و در ضمن به جز روزهای مرخصیش یه روزهایی هم نیاد ولی براش مرخصی یا غیبت رد نشه! منم عاشق چشم و ابروشم دیگه ! می گم چشم! معتقده که رفت و آمد هم خیلی سخته براش راهش دوره (نیم ساعت!) من تو تهران بیشتر از این طول می کشه به محل کارم برسم! حوصله بحث و جدل ندارم. شرایط رو براش توضیح می دم و می گم ببین اگه واقعا برات سخته و نمی تونی، همین الان که ممکنه پزشک دیگه ای باشه اعلام کن به مرکز و برو جای دیگه چون اگه بمونی جابجایی سخته و این حرفا. نمی دونم حالا چیکار می خواد بکنه…

امروز بعد از ظهر
هنوز از دیشب احساس ضعف باقی مونده، بی رمقم، نزدیک ساعت چهار زنگ می زنن می رم پایین. یه خانومی میاد تو، دفترچه ش رو می ذاره رو میز می گه یه عکس برای پام بنویسین که عکس رو بگیرم برم پیش متخصص! دو سه ثانیه نگاش می کنم، از ش می خوام پاش رو ببینم، با اکراه کفشش رو در میاره. می گم جورابتون هم در بیارین. بازم با اکراه اطاعت می کنه. نگاه می کنم یه هالوس والگوس ساده ست و درد یا  دفورمیتی هم نداره که جراحی لازم باشه. نهایتش یه پد باید بذاره بین انگشت هاش و کفش های تنگ و پاشنه بلند نپوشه. دوباره تکرار می کنه شما فقط یه عکس بنویسید واسم. خیلی حرف ها تو کله م میاد ولی سکوت می کنم. مریض بعدی میاد یه آقاییه دو تا دفترچه دستشه می گه اینا رو مهر کن. می گم مریض کو؟ می گه بچه ست نیاوردمش! سینوزیت داره فردا براش وقت متخصص گرفتم! دلم برای همه درس هایی که خوندم می سوزه. برای سال های انباشتن مغزم از همه اطلاعاتی که الان صرف نوشتن پنی سیلین و مهر کردن دفترچه می شه و تو تاریکخونه مغزم به فراموشی سپرده می شه…
مریض بعدی یه دختر دبیرستانیه با معده درد فردا هم امنتحان ریاضی داره! و مثل خیلی از بچه دبیرستانی هایی که میان اینجا راجع به پزشکی خوندن سوال می کنه. چی باید بگم واقعا بهشون؟ معمولا مفصل باهاشون حرف می زنم و چکیده حرفام می شه اگه واقعا عاشق این رشته ای و جز این کار نمی تونی آینده ای واسه خودت تصور کنی بفرما بسم اله!
یه پیرمردی هم اومده بود با انگشت قطع شده و شدت خونریزی بی حالش کرده بود. از همراهش پرسیدم چه اتفاقی افتاد؟ گفت از پشت بوم افتاده. حالا من نمی دونم چطور از پشت بوم افتاده که انگشت دستش قطع شده ولی مشکل دیگه ای نداره! نگرانشم…

چهارشنبه، اتوبوس. تو جاده.
نگاه می کنم دمای هوای بیرون 9 درجه. راننده کولر روشن کرده! مچاله شدم از سرما، اونقد که هنوز مفصل هام درد می کنه از بس خودمو سفت بغل کردم! می رسم اینجا نمی تونم بیام نت چون شارژر لپ تاپم رو جا گذاشتم! ای وای بر من! شوک بهم وارد شد.

پنج شنبه صبح
پاس می گیرم می رم شهر دنبال شارژر. یعنی نخود سیاه راحت تر می تونستم پیدا کنم! دکتر «ع» اومده آخرین روز کارش تو این مرکزه. بعد از همه ماجراهای سال گذشته قراره بره یه جای دیگه. می گه دکتر جدید رو دیدی؟ باهاش حرف زدی؟ می گم نه هنوز. یه جور عجیبی سعی داره بگه که خیلی آدم بدجوریه و دارم تو یه دردسر بزرگی می افتم. حوصله دردسر ندارم. بعد با خودم فکر می کنم خودش تو شلوغ ترین روزهای دهه محرم گذاشت رفت و من تنهایی اینجا مریض دیدم و داغون شدم. صبح ها دیر اومد و اعتراض هاش به من شد. بدون هماهنگی می رفت مرخصی و صبح بی خبر از همه جا باید می رفتم درمونگاه مریض می دیدم. تو روزهایی که مریض بودم و با تب و ضعف، به بدبختی برای دیدن هر مریضی می رفتم پایین حتی یک شب جای من وانستاد. بینی م که شکسته بود، هر دوتا پزشک دیگه موبایل هاشون رو خاموش کرده بودن، وقتی داشتم می رفتم اتاق عمل پرسنل اینجا هی بهم زنگ می زدن که دکتر نداریم چکار کنیم؟ رفت پشت سرم تو مرکز گفت شبا مریض نمی بینم. حتی یک شب روزهای عید کشیک نداد. تو حرف زدن و رفتارش هم که دریغ از یک ذره احترام. حالا یعنی واقعا این یکی می خواد بدتر باشه؟ فکر نکنم. بی خیال. تازه هر چی هم که باشه به قول مامابزرگم پُرش رفته کم ش مونده. هشت ماه دیگه، فقط هشت ماه.

پنج شنبه بعد از ظهر
مي رم مريض ببينم. آقاي پيري عصازنان مياد تو. مي خوام فشارش رو بگيرم، چند دقيقه طول مي کشه تا يک عالمه لباسي رو که پوشيده در بياره. اس ام اس مياد، گوشيمو بر مي دارم نگاه مي کنم. خواهرمه. » تنها چيزي که باعث مي شه تو اين دنيا زنده بمونم اينه که تو هستي…» تو سينه م رعد و برق مياد، يه دونه از ابراي سفيد و بزرگ آروم مياد بالا تا توي گلوم و هي باز تر و بزرگ تر مي شه پيرمرد آستينش رو زده بالا، آب دهنم رو قورت مي دم، سعي مي کنم قورت بدم. نسخه پيرمرد رو مي نويسم و ميام بالا ميفتم روي تخت و صورتمو فشار مي دم به بالش و صبر مي کنم ابرا آروم آروم کنار برن…

این پست را فقط برای سرکوفت زدن به خودم می نویسم و کلا هیچ خاصیت دیگری ندارد. تا حالا شده از دست خودتان به ستوه بیایید؟ و به خودتان بگویید هر چه می کشم از دست توست! شاید هم نگفته باشید. کدام احمقی دلش می خواد خِر خودش را بگیرد بچسباند به دیوار و بگوید پات رو از زندگی من بکش بیرون چی می خوای از جون من. حالا نمی دانم این منِ به ستوه آمده عاریه ایست یا این منی که برای زندگی ای که می کنم دیزاین نشده. این منی که وقتی ساکت خیره شده به لکه های پارکت و دود سیگارش را فوت می کند توی چشم های من، دوست دارم موهایش را بگیرم سرش را عقب بکشم و بگویم هی لعنتی چقدر می خواهی تا گورت را برای همیشه گم کنی؟ نیمی از باقیمانده زندگیم کافیست؟ خودکارم را بردارم و چک اش را بنویسم و بدهم دستش تا برود و در را هم پشت سرش ببندد و من یک نفس راحت بکشم!
اما می ترسم وقتی رفت سیگار روشنش را بگذارم گوشه لبم و خیره شوم به لکه های پارکت و در سکوت ندانم با این نیمه باقیمانده از بقیه عمرم چه کنم.
منِ بیماری که درد می کشد درد امانش را بریده اما هر کس که بخواهد زخم هایش را لمس کند مثل مار گزیده ها عقب می کشد، کودکی ست که دستش را روی زانوی زخمی اش گذاشته و گریه کنان نمی گذارد یک چسب رویش بزنید.
چه کنم کودک است خوب. حالا نمی دانم کودک درون است یا من درون این کودک لاغر دراز گیر افتاده ام! کارهای احمقانه اش کفری ام می کند. می شود اسلحه گذاشت رو شقیقه کودک گفت خفه شو؟ نه باور کنید نمی شود. چه کارش کنم کاش می شد بغلش کنم ببرم روی تخت بخوابانمش بگویم عزیزم یک کم فکر کن با من و خودت چه کار کرده ای. نه زیاد هم فکر نکن بخواب یک کم آرامش هر دویمان را آرام می کند.

این روزها هوا که بارانی می شود کودک تخسی روی چاله چوله های ذهنم لی لی می کند و به سراپای خاطراتم گل می پاشد. دلتنگم، می فهمی دلتنگ!

به برادر نازنینم.

می دانی کرگدن ها باید خیلی درد کشیده باشند. این را حالا که همه روزهای گذشته پوستم را کلفت کرده می فهمم. صبح بود که این حرف ها را برایت نوشتم. آخر امروز تولدت است! می دانی من خواهر بدی هستم چون نمی توانم مثل یک خواهر مهربان بگویم تولدت مبارک داداش عزیزم. بهترین ها را برایت آرزو می کنم. به جایش می گویم فکر می کنی یک کرگدنِ تنها چه آرزویی می تواند بلد باشد؟ من وقتی برایم پیغام گذاشتی که از زندگی متنفرم، نتوانستم بگویم عزیزم سیب هست زندگانی هست، نوشتم زندگی از ما متنفره که تقدیرمون این زندگی بوده. من پوستم کلفت شده و دردها تیز ترین پیکان ها هم که باشند تنها سرم را با کندی کرگدن واری می چرخانم و با پلک زدنی طولانی آه می کشم. من شبیه آن دخترکی نیستم که پشت میز تحریر روی زمین مچاله شده بود و به جای جزوه های کنکورش رمان می خواند و آمدی کنارش نشستی و حرف زدیم و حرف زدیم و از عشق سیزده سالگیت تا داستان شیطنت های مدرسه ات را با سر و صدا و خنده برایش تعریف کردی. من شبیهش نیستم نه. شاید اگر این همه زمان طولانی نگذشته بود از آخرین باری که بغلت کردم و به موهای فرفریت خندیدم، می توانستم هنوز همان باشم. مثل آن شب زیبای زمستانی که سرپایینی راه هتل تا رستوران پایین تپه ها را سکندری خوران دویدیم و تو حرف می زدی و می خندیدی و غرغر های من سرماخورده را مسخره می کردی. هزار ساله شدیم برادر. هزارساله. شاید من و تو نوادگان دور آن دو نفر باشیم که در جاده زیبا و ابری «گیسوم» بی حرف می رفتیم و صدای آهنگ بلند بود و در جان فرو می رفت… گم گشته دیار محبت کجا رود/ کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست/ عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد/ ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست…
چرا بین ما کوه ها و دریاهاست وقتی باید تو را در آغوش بگیرم، وقتی تو تنها تکه ای از زندگی هستی که در خاطرم بی تغییر و جوان مانده. که جلوی چشمم خرد نشده، که هرچند درد کشیده ولی من شاهد شکستنش نبودم. شاید تو زندگی را به یادم بیاوری. دلم برایت تنگ شده، نگاهت می کنم در خیالم که نشسته ای با گیتار در آغوشت و دو پک آخر سیگارت که منتظری تمام شود و برایم بخوانی. هجوم این درد ندیدنت قلبم را می شکافد. چرا اشک امان نمی دهد. این گریه نیست، تمام جانم از چشم هایم سرازیر شده…

ساعت هشت و نیم صدای زنگ بیدارم کرد، چشمام باز نمی شد. دیشب تا صبح چند بار رفتم پایین، دیگه صبح بود که خوابیدم و دعاهام برای اینکه قبل از ساعت نه مریض نیاد بی نتیجه موند. داشتم لباس می پوشیدم و هنوز از دست بهیارمون عصبانی بودم که دیشب به خانوم بارداری که ساعت چهار صبح با سردرد اومده بود، گفته بود که فشارتون چهاردهه وقتی رفتم پایین خانومه وحشت کرده و بی قرار بود. فشار هر دو دستش رو گرفتم، 11 روی 7 بود. چه لزومی داشت بی دلیل وحشت زده ش کنه؟ اصلا بر فرض که در خطر پره اکلامپسی هم بود، به جای آروم کردنش بدتر وحشت زده ش کرده بود. و شوهرش سراسیمه رفته بود ماشینش رو بیاره. نیم ساعتی نشستیم، خانومه هم با یه مسکن بهتر شد و رفت و من دیگه از عصبانیت خوابم نمی برد. وقتی بیدار شدم تنها چیزی که منتظرش نبودم یک پکیج کامل دردسر بود! وارد درمونگاه شدم. یک خانم میانسال، یک آقای مسن و یک پسر بچه چهار ساله نشسته بودن تو اتاقم. بچه خوابالو بود و مادرش توضیح داد که از شب پیش اسهال و استفراغ و تب داشته. معاینه ش کردم و براش دارو نوشتم به نظر نمی رسید قراره برام دردسری بشه.
برگشتم اتاقم، خیلی خوابم میومد چای غلیظی خوردم و خودمو مشغول خوندن کردم تا دو سه ساعت مریض نیومد، به این شانسم لعنت فرستادم که اگه یه لحظه می خواستم چشم رو هم بذارم زنگ های پشت سر هم بود که سوهان اعصاب می شد. نزدیک ظهر رفتم پایین مریض ببینم. همینطور که شرح حال می گرفتم، سر و صدای توی راهرو حواسم رو پرت کرده بود. آقای پنجاه و چند ساله ای اومد تو اتاق، بهیار هم دنبالش که آقا بفرمایید بیرون و این حرفا. آقاهه هم همش می گفت خودش زبون داره می تونه حرف بزنه! منم متعجب که قضیه چیه؟ خلاصه بعد از ویزیتِ مریض اومد تو و دنبالش هم همون پسر بچه چهار ساله که صبح بیدارم کرده بود وارد شد. باز هم نتونستم حدس بزنم چی شده. آقاهه پرسید شما این بچه رو صبح دیدی واسش دارو نوشتی؟ گفتم بله چطور؟ شکمشو داد جلو دستاشم تو هم گره کرده بود. با لحن مسخره آمیزی گفت: نه من می خوام بدونم این بچه چشه؟ باباشم دیگه حق دارم بدونم! پرسیدم یعنی چی من متوجه منظورتون نمی شم. آقاهه با عصبانیت گفت یعنی هرکی اومد اینجا هر دروغی گفت باید شما قبول کنین؟ اینو آوردن اینجا بهتون دروغ گفتن که مریضه. یه برگه مچاله از تو جیب کتش درآورد انداخت رو میز. گفت طبق این حکم دادگاه من پنج شنبه و جمعه ها حق دارم بچه م رو ببینم. اونوقت اینا به بهونه مریض بودن نمی خوان بذارن با من بیاد. من فقط می خوام بدونم این چشه؟! گفتم آقای محترم من طبق حرف مادر و معاینه واسه بچه دارو می نویسم. وقتی کسی می گه تب، درد یا استفراغ داشته باید بگم دروغ می گه؟ مرتب حرف می زد و به حرفای من گوش نمی داد، در این بین مادر بچه هم زنگ زد بهش، موبایلش رو گذاشت رو اسپیکر که مثلا من هم بشنوم، سر و صداهای نامفهومی بود که هیچی نفهمیدم و همش فکر می کردم الان چطور می تونم این مکالمه بی حاصل رو تموم کنم؟ بهش گفتم اصلا فرمایش شما صحیح. الان چه اشتباهی من کردم؟ شما دقیقا چی از من می خواید؟! خودش هم نمی دونست چی می خواست. دنبال یکی می گشت که بهش حق بده. نمی خوام فکر کنم کی درست و کی نادرست بود. هیچ کدوم رو نمی شناسم. هرچند که خانومه موقر و مودب و شکسته و غمگین بود، آقاهه اگرسیو و با ظاهر نامرتب و بوی گند عرق که مدام حرفای نامربوط می زد، بازم به خودم می گفتم اینا به تو ربطی نداره. فقط وقت رفتن، آقاهه که به پسر بچه گفت پاشو بریم، پسرک همینطور مظلومانه بغل دستم رو صندلی نشسته بود و تکون نمی خورد و اهمیتی نمی داد که باباش دستشو دراز کرده و می گه بریم. باباش چند بار گفت پاشو بریم، نمی خوای بیای؟ احساس می کردم لحن مهربانانش خیلی مصنوعیه و بچه هم گیج شده. نمی دونستم تو این موقعیت باید چیکار کنم. دلم می خواست بچه رو که با چشم های درشتش و صورت مظلومش نشسته بود و به من نگاه می کرد بغل کنم و با خودم ببرمش بیرون. این وسط هرکی مقصر باشه تنها قربانی بدبخت، این چشم های معصوم و وحشت زده ست…

پ.ن. آقاهه خیلی افاضات کرد اما یه جمله ش تا ساعت ها عین پتک می خورد تو سرم: اصل کار پدره، مادر رهگذره ! مادر رهگذره… مادر رهگذره…

تو بهترين هم که باشي يا بشي، زندگي پوسيده منو نجات نمي ده. اسب لنگ رو بايد خلاصش کرد. خلاصم کن، خسته تر از همراهی ام.

پرنده اي روي شانه راست و زخمي روي شانه چپم دارم و يک پاي چوبين در شاليزاري که هميشه فصل دروست. در جيب هايم يک خوشه طلايي پنهان کرده ام نمي داني، نمي داني يک روز سبز مي شود…

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.