You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2012.

چه برف زیبایی … پرده ها را می کشم. وقتی تنهایی، زیبایی را تماشا نمی کنی تحمل می کنی.

پنهان شده ام پشت صورت زخمی ام و پناه برده ام به تختخواب. تمام روز سقف را سیاحت کرده ام در حسرت یک سیگار، یک آغوش، یک رویا. و تمامِ پراکنده ام، تمامِ متلاشی ام آرام، آرام در سکوت ته نشین شده تا دوباره با یک فکر، با یک خاطره از هم بپاشد. عجیب است یک روز بیست و سه ساله بودم و فکر می کردم با یک نگاه نسیم های بهشتی در موهایم می وزد و بوی زیزفون های سفید رقصان را با طعم سیب های سرخ وحشی به جای هوا نفس می کشم، امروز فقط تن خسته ای هستم که تصور بیست و سه سالگی ام تمامِ متلاشی ام را که در سکوت و در حسرت یک سیگار، یک آغوش، یک رویا ته نشین شده است از هم می پاشد…

– عشقمون رو چطور می بینی؟
– آسمون و نگاه کن… مثل شمردن ستاره ها می مونه.
– یعنی بی نهایته؟
– نه، یعنی وقت تلف کردنه!

آیا وقتی بی هوشیم روحمان مثل توی فیلم ها راه میفتد و می رود برای خودش بازیگوشی می کند؟ شاید روح من هم آرام و خسته از بدنم جدا شده، مثل ابری بر فراز کوه ها، از فاصله ها گذشته و آمده کنارت نشسته. شاید دست های مه آلودش را هم دور گردنت پیچیده باشد. نمی دانم من که بخاطر ندارم. تو حس نکردی حضوری در اتاقت هست که نمیبینی اش ولی می دانی که هست؟ شاید هم نه. شاید همانجا کنار تختم ایستاده و نخواسته در آن اتاق سرد با کاشی های آبی میان غریبه هایی که جسمم را شکنجه می کردند تنهایم بگذارد. شاید اگر روح هم باشم دیگر نخواهم به خلوتت بخزم و بویت را حس کنم و بخواهمت و بخواهمت. روح هم که باشم برای تو همانم که بودم، نادیدنی… لمس نکردنی… دور… روح هم که باشم همانقدر تنهایم…

– باید کنار بیای با زندگی، بذار بگذره..
فقط بدبختی اینه که زندگی از روی آدم رد میشه نه از کنار آدم!

يه اتفاق، يه ضربه ناگهاني درست توي صورتم و يه بيني شکسته. حالا نشستم اينجا تنها تو سالن اتظار سي تي اسکن تا اسممو صدا بزنن. دو ساعت و نيم تمام که مثل يه عمر گذشت. سالن انتظار شلوغ و پر سر و صدا بود. پر از آدم هاي جورواجور. من ساکت گوشه يه نيمکت نشسته بودم و خيره شده بودم به دور و برم شايد دنبال کسي مي گشتم که مثل من تنهايي نشسته باشه و انتظار بکشه. اما انگار تنها آدم تنهاي اونجا من بودم. شايد دلم مي خواست کسي نشسته باشه پيشم و مثل من مدام به ساعت نگاه کنه تا ببينه کي نوبتم مي شه. دستمو گرفته باشه تو دستش يا شايد سرمو گذاشته باشم رو شونش. اما تنها نشسته بودم و کوله پشتي و کت و شالگردنمو تو دستام فشار مي دادم و تو ذهنم فکر مي کردم مي تونستي اينجا کنارم آروم و بي صدا نشسته باشي و بدون حرف بدون صدا فقط با بودنت آرومم کني. اما نمي دونم کجا تو کدوم خونه خوشبختي دست ديگه اي رو تو دستات فشار مي دادي و من اينجا تنها به صندلي فلزي کنارم نگاه مي کردم و صداهاي دور و برم مثل همهمه آدماي بي ملاحظه وقتي خوابي، مبهم و آزار دهنده بود. صداي زن و مردي که پشت سرم حرف مي زدن صداي منشي که جواب تلفن رو مي داد، صداي اپراتور که مي خواست گردنبند و گيره سرم رو باز کنم و اگه يکم مهربون تر بود شايد همونجا مي زدم زير گريه، صداي بيپ ماشيني که به بهش خيره شده بودم و هيبتش سرماي اتاقي که بوي مواد ضد عفوني مي داد رو بيشتر مي کرد. سرم رو به تخت چسبونده بودند و حس مي کردم کسي داره جمجمه م رو فشار ميده و مي خواد فکرامو رو يه صفحه نگاتيو بزرگ بندازه و وقتي داره عکس فکرام بالا مياد به هراسم از تنهايي و فکر نبودن تو و فکر هيچ وقت نبودن تو، تو اتاقي که عکس ها رو ظاهر مي کنه بلند بلند بخنده. تمناي اين توِ خيالي در ذهن من يک جور وحشتناکي خنده داره… مي دونم… مي دونم. لباسامو پوشيدم و سال گردنمو دور گردنم گره زدم، بدون اينکه به صورت اپراتور نگاه کنم زدم بيرون آيا چند لحظه پيش نخنديده بود؟ موقع بيرون اومدن يه لحظه به سالن انتظار خيره شدم، اين زندگي من نبود؟ يک سالن سرد و بزرگ براي انتظار کشيدن، براي تنها بودن ميون کسايي که درد انتظار رو دونفري تحمل مي کنن؟

از دور همانطور که نشسته با چشم هایی براق و دوست داشتنی لبخند می زند. مثل آفتاب پشت پرده صبح وقتی تازه چشم هایت را باز کرده ای، نور همه بینایی ها را کور می کند و جهان را با یک شعاع طلایی دو قسمت می کند. یک قسمت او نشسته و لبخند می زند، یک قسمت تویی که با جهش های قلبت در سینه می جنگی. از جا بلند می شود، با سه قدم استوار به تو می رسد، از کنارت می گذرد و تو می مانی و دو سایه روی دیوار کنار تو که همدیگر را سخت در آغوش گرفته اند…

تابلوی بزرگی گوشه ذهنم آویخته بودم از روزی که تو در تمنا باشی و با یک نه محکم همه خواهش هایت را پس بزنم، اما نه خواهش به خاک افتاده ات، نه درد صدایت، نه تب و تاب جمله های قشنگت و نه آن «نه» محکم، لذتی که در تصویر آن قاب بود زنده نکرد. فقط تصویر لذت اهریمنی ام را از دیوار کندم. خالی ام، از لذت و خشم و انتقام. وقتی که بعد از سال ها قابی را از دیوار می کنی یک مربع درست اندازه قابی که دیگر نیست در کنتراست غم انگیزی با دیوار باقی می ماند…

دور شده ای مثل خاطره آخرین نوازشت که چون آرایش ماسیده بر چهره نوعروسی خیره در آینۀ آخر شبِ خستۀ اغراق شادی و لبخند، آماده پاک شدن و شسته شدن است. دور شده ای دور، مثل تلاشی بی فرجام برای یاد آوری حس جرقه های لذت که از بوسه ای طولانی در امتداد مویرگ های آبی زیر پوست می دوید و ذوب می شد در حرارتی آغشته با درد، تردید، خواهش. دور، محو، چون خاطره های گریخته به چاه های فراموشی و لحظه های پیر شده از بی تکراری که هرگز در لذتی دوباره نزادند و پیر شدند در چهره های نا شبیه به خود. و خطوط چهره ات که مرزهای عشق بود، که قاب خواهش های سخاوتمندانه برآورده بود، دور شده است چون پیکر درختانِ پارک پشت شیشه بخار گرفته از قل قل سماوری در تب و تاب چای یک نفره عصر پنجشنبه، دور… محو… گم… ناپیدا. صدایت که طنین نا شکیبای شادی در دالان های حنجرۀ بی قرار از پیچیدن نفس های عاشقانه بر تن کلماتت بود، صدایت که بازی باد بود در برگ های پر گنجشک درختی سبز، صدایت که خاطره چشم بسته کنار دریا موج ها را شنیدن زنده می کرد، صدایت… صدایت، گنگ و دور و فراموش شده، مثل صدای خنده های بچه ها در پارک  از پشت پنجره های اتاقم که سخت اصرار دارند بسته بمانند . می دانم که هست، اما دور و گنگ و فراموش شده، چون بازی باد در برگ های پر گنجشک درختی سبز، وقتی پشت پنجره های همیشه سخت بسته اتاقم، چای های سرد پنجشنبه را سر می کشم و سکوت هر آوایی را در خود می بلعد. به خاطر نمی آورم، هیچ چیز را به خاطر نمی آورم. همه چیز گریخته از من.

فراموشی تو را می بلعد، هر روز. و هنوز هستی مثل دانه های شکر که آرام در فنجان سر می خورند و در تاریک ته فنجان متلاشی می شوند و گم می شوند در طعمی نا دیدنی آمیخته با چای.

هر شب می نشیند کنارم، وقتی خوابم انگشت هایش را در موهایم فرو می کند، لب هایش را به گوشم نزدیک می کند و با لبخندی سخت مهیب که دندان های براقش را در تاریکی آشکار می کند آرام زمزمه می کند، امشب هم تو بردی ولی فردا از پا در خواهی آمد. و صبح فقط می دانم هنوز نه. الان و اینطور نه…

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را كه می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آینه نگاه كنم
ندانم پیراهن دارم
كلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده كنم
برای تو یك چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم

 

احمدرضا احمدی

رویاهایم تن خوابها را نمی پوشاند دیگر. خیال هایم را شکافته ام، خواب هایم نشسته روبرویم با دست های باز که موازی نگه داشته کلاف رویاهای مرا و من رشته هایش را گلوله می کنم، با حوصله ، آرام. بعد گلوله های رنگی را کنار هم می چینم.  این گلوله قرمز رویای یک بوسه نبود؟ نمی دانم… دیگر نمی دانم…

 

 

 

یک نگاه کرد به فنجان نصفه چاییش و گفت می دونی می شه حتی از نوشیدن یک فنجان چای لذت برد؟ تا حالا بهش فکر کردی؟
و من فکر می کردم به همه چای هایی که در سکوت تلخیش را مزه مزه کرده ام.
فنجان ها را که از نوشیدن تهی می شود وارونه می کنم، نقش هیچ لذتی تهش نیست…

چای

حتی پرندگان هم
کمک می کنند به همدیگر
بیا نزدیک
نزدیکتر
کمکم کن
ببوسمت

 

تس گالاگر

بدتر از اتوبوس سواری شبانه در صندلی های قراضه یک ماشین دودی، انتظار در ترمینال است. و من چقدر از این ترمینال ها متنفرم. تنها بخاطر کثیف و پر ازدحام بودنشان نیست که حالم را بد می کنند. انتظار در ترمینال تمام روزهای سفر های یک نفره اجباری ام را کشان کشان جلوی چشمم می آورد و این حافظه لامصب که هر وقت لازمش داری گورش را گم می کند عجیب تند و تیز می شود اینجا، آنقدر که یادت بیفتد روی کدام صندلی کثیف کدام ردیف سالن نشسته بوده ای و به کاغذ شکلاتت خیره شده بودی و سخت تلاش می کردی تا از ریختن قطره اشک گنده ای که آماده سقوط بود جلوگیری کنی. بله همین حافظه ای که بخاطرش مجبوری یک عینک نو بخری یا قفل در را عوض کنی،  چون عمرا یادت بیاید که کلید و عینکت را کجا گذاشته ای و تمام زندگی ات بشود استیکرهای رنگی و باز هم کارهایت را فراموش کنی. یا وقتی اتوبوسی از راه می رسد و با خوشحال می پری روی یکی از صندلی های خالی، حس می کنی کیف پولت را نیاورده ای و باید تا خانه بدوی و بعد با آژانس سر کار بروی! بله همین حافظه لعنتی!

آن ‌چنان خسته‌ام كه
وقتي تشنه‌ام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج مي‌كنم
و آب مي‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بيفتم
تا برایِ خود چاي آماده سازم
آن ‌چنان بيدارم
كه مي‌بوسمت
و نوازشت مي‌كنم
و سخنانت را مي‌شنوم
و پسِ هر جرعه
با تو سخن مي‌گويم
و بيدارتر از آن‌ام
که چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.

 

اریش فرید

خب من الان دقیقا دارم چه غلطی می کنم؟ ساعت یک و نیم شب است و من قاعدتا باید بروم توی رختخواب و در حالیکه احساس می کنم الان در رگ هایم به جای خون، آب لیمو شیرین با بوی شلغم جریان دارد، پاهای سردم را بهم بمالم و تلاش کنم بدون توجه به صدای هر ماشینی که تصور می کنم الان اینجا نگه می دارد و یک مریض از آن پیاده می شود بخوابم! اما اینجا نشسته ام دارم این چرت و پرت ها را می نویسم. الان که ساعت از یک و نیم گذشته خانواده خوشحالی! منِ سرفه کنان و دماغو را در این هوای سرد کشیده اند پایین تا من به شوهر محترم خانومی که با حمله عصبی! آمده توضیح بدهم که ایشان نیاز به عمل جراحی دارند و شما فقط ممکن است یک هفته غذا و اینها نداشته باشید، سخت نگیرید بگذارید خانوم عمل کنند! من مثل خیلی وقت های دیگر عصبانی نشدم چون خیلی انرژی لازم داشت و من خسته بودم و همانطور که «م» ها را «ب» تلفظ می کردم و فین فین می کردم پیغام را به آقای محترم رساندم. و باز دویدم به اتاقم پشت لپ تاپم مچاله شدم. بله خستگی هم گاهی خوب است! دیشب بادهای شدیدی می وزید و هر وقت در خواب هایم احساس می کردم باران شدیدی می بارد و من پابرهنه در شهر راه می روم، بیدار می شدم و می دیدم باد پنجره را باز کرده و بالشی هم که پشت آن چپانده ام را هم انداخته، گاهی هم حال نداشتم و همان پابرهنه زیر باران رفتن را به رها کردن تخت و بستن پنجره ترجیح می دادم. امشب ولی همه چیز آرام است یک کاسه سوپ هم برایم آورده اند که روی بخاری گذاشتم و هی تماشایش می کنم و به این فکر می کنم که چند ماه است قبض موبایلم را نگرفته ام و پرداخت نکرده ام و برایم اس ام اس آمده که شانزده هزار تومان پول قبض شما شده است. باید زودتر بلند شوم با جعبه دستمال کاغذی ام برم توی تختم و خوب بخوابم چون فردا روز سخت و طولانی ای است و من چون خیلی خسته ام به این فکر نمی کنم که چرا نصفه شب باید مشاوره خانواده بدهم و چرا قبض موبایلم بعد از چند ماه شانزده هزارتومن شده و چرا باد می وزد و پابرهنه زیر باران راه می روم. فقط باید بخوابم…

اتفاق هایی هست تو زندگی آدم که یک جور اعصاب خردکنی می چسبند به خاطره های آدم و هیچ کاریش هم نمی شود کرد. نه آنقدر مهم اند که به خاطرشان درد بکشی، نه می شود کلا ندیده بگیریشان، عین مگسی که روی صفحه تلویزیون راه می رود!
حالا با این اتفاق های لعنتی چه باید کرد؟

دیگه شورشو درآورده! این چه وضعیه؟ من هیچ جا نمی تونم کامنت بزارم. فرقی نمیکنه وردپرس باشه یا سرویس دیگه، وردپرس که همه رو بی معطلی می فرسته زباله دانی! بقیه سرویس ها هم نمی دونم زباله دانی دارند؟ یا اصلا از همون دم در شوتشون می کنه به ناکجا آباد؟ نمی فهمم اشکال کار کجاست؟ اشکال از براوزر منه؟ از فیلترشکنمه؟ از خودمه؟ از کامنتامه؟

شاید مثلا وردپرس از نظرات من خوشش نمیاد یا بلاگ اسپات مدل حرف زدنمو دوست نداره! شاید این سرویس ها قبل از نویسنده مطلب کامنت رو می خونن بعد یه جوری که سیگار برگ کوباییشون از لای دندوناشون نیفته می غرن که چرنده، بعد مچاله ش می کنن و نشونه می رن طرف سطل آشغال. شایدم مثلا خسته می شن حال ندارن پستچی هاشون اینا رو دیگه برسونن، اگه بر فرض اول صبح کامنت بذارم شاید سرحال باشن همونجوری که با دوچرخه شون از پیچ کوچه ها می گذرن و سوت می زنن کامنت منم پرت کنن جلوی در وبلاگ مورد نظر. باید یه مشکلی باشه، نکنه وبلاگم دچار سوشیوفوبیای فوق حمله ای حاد شده می ترسه اگه یه وقت جایی حرف بزنه کسی بیاد سراغش اونوقت یه پَنیک اتک شدید کشنده خفتش کنه کبود شه بیفته کف وردپرس واسه همین دور از چشم من کامنت ها رو کش می ره و زیر فرش قایمش می کنه تا سر فرصت بسوزوندشون؟

شاید مشکل از خود وبلاگ هاست منو می بینن پشتشونو می کنن بهم گوش هاشونم محکم می گیرن کلمه های من می خورن به دیوار و برمیگردن می ریزن زمین می شکنن! یا شایدم فقط خبر ندارن ازشون، اونوقت بعد چند سال همشونو خاک گرفته پشت در حیاط خلوتشون پیدا می کنن و در حالیکه پیر شدن با دستای لرزان بغلشون می کنن و وقتی خوندنشون با یه روبان قرمز می بندنشون و می ذارن گوشه تاقچه! شاید تو این سرویس ها یه سیستم حراستی فوق پیشرفته فعال شده که آدم هایی که برای سلامت ذهن و روان جامعه ممکنه مشکل درست کنن رو شناسایی می کنه و من بدون اینکه بدونم بغل اسمم یه تیک خورده و رفتم تو لیست سیاهشون! شاید بدون اینکه بدونم تو یه سلولم که عایق هاش مانع رسیدن کلمه های من به دیگران می شه! ممکنه اصلا خودم مشکل پیدا کرده باشم؟ یعنی شاید توهم می زنم که کامنت گذاشتم؟ یا توهم می زنم که یه مطلبیو خوندم نظر دادم؟ مثلا بعد چند سال عین «جان نش» بیارن کامنت هامو تو یه پاکت بزرگ بهم تحویل بدن بگن ما اینا رو تو یه خرابه پیدا کردیم، تو اینا رو واسه هیچکی نمی نوشتی! اوه چه شوک عصبی شدیدی بهم وارد می شه شاید چند قدم عقب عقب برم و بعد فریاد بزنم نه دروغ می گین اونا همشون واقعی بودن! نمی دونم…

چرا من نمی فهمم قضیه چیه؟ تازه وقتی دوباره یه کامنتو می ذارم، شکمشو میده جلو می گه شما پیش ازین دیدگاهی مثل این داده اید! خب آخه لامصب اگه میدونی که پیش ازین دیدگاهی مثل این داده ایم چیکارش کردی آخه؟ کامنتمو پس بده! آخه چرا با من اینکارو می کنی؟ من که تورو به همه ترجیح می دم، منکه وقتی فیلتر شدی انقدر دپرس شدم که چند وقت اصلا ننوشتم! منکه هنوزم تورو با این سرعت پایین و کشنده که برای باز شدن یک صفحه جونم رو بالا میاری به بقیه ترجیح می دم! آخه چرا؟!!

چقدر سخت است که حس کنی او هست و می توانست مال تو باشد، از تصور دوست داشتنش لرزشی لذت بار با هر ضربان قلبت به تمام بدنت منتقل شود و بدانی که نمیشود هرگز امکان ندارد. انگار که در دو دنیای موازی که هیچ وقت تقاطع پیدا نمی کنند زندگی می کنید. اما تو می بینی اش انگار از پشت دیوار شیشه ای، لب هایش را که حرکت می کند برای گفتن حرف هایی که تو مخاطبش نیستی حتی نمی دانی چه حرف هاییست فقط می توانی حرکت لب هایش را تصور کنی، چشم هایش که انگار بسته می شود تا به موسیقی ملایمی گوش دهد و باز با خماری ملایمی باز میشود لبخند می زند، حتی میاید کنار دیوار شیشه ای بدون اینکه به خیالش حتی برسد که نگاهش می کنی، با همان آرامش شاید یه لیوان چای می ریزد برای خودش. تصور می کنی چقدر باید آغوشش گرم و لذت بخش باشد و شنیدن آن دوستت دارم جادویی از لب هایش که وقت تلفظ کردن دوستت دارم حتما با آرامشی بی همتا حتی نسیم ها را از حرکت بازمی دارد. و تو می دانی که شاید او هم وقت خواندن کتابی در اتاق گرمش آخر شب، یک لحظه تصورت کند و بعد با پکی عمیق به سیگار به انتها رسیده اش دوباره چشم هایش روی جمله ها بدود و تو از تصور همان یک لحظه برق آسا در خود نگنجی. تو در خاطره هایش جا نداری، در گذشته و آینده اش نیستی. او زندگی کرده، عاشق شده، شاد بوده و گریسته و تو در هیچ کدام لحظه هایش نبوده ای. تماشایش می کنی، او را در خیال می پیچی و با چشمِ رویا می بینی اما باز راهی به آنسو که او هست نداری، تو این سوی شیشه ای مثل کسی که قاب عکسی را می بوسد، مثل کودکی که از پشت ویترین پر نور و براق، عروسکی را نوازش می کند، مثل کسی که عاشق قهرمان با شکوه یک فیلم می شود، خیالش را به آغوش می کشی فقط همین.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.