You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2012.

یک سال پیش بود. من وارد محل کار تازه شده بودم، با آدم های تازه با اتفاق های تازه. با سعیده از روز اول راحت بودم با بقیه نه زیاد. یکی از روزهایی که بین کار حرف می زدیم پرسید وبلاگ داری؟ گفتم داشتم. حذفش کردم. یک وسط روز خلوت بود. من و سعیده تنها بودیم. بعدش رفت بیرون. پشت میزم نشسته بودم و خیره شده بودم به مونیتور. تردید داشتم ایمیلم را باز کنم یا نه. ایمیلی که فقط برای وبلاگم درست کرده بودم و یک سال بود بازش نکرده بودم. پسورد را زدم مطمئن نبودم درست باشد… اینباکسم را نگاه کردم یکی دو تا کامنت بود که قبل از حذف کردن وبلاگم پرسیده بودند کجایی… و یک ایمیل چند خطی… چند تا جمله ساده… دنیا یک دفعه ایستاد. همه چیز به شکل تیک تاک در آمد… یا شاید هم به شکل تپیدن قلب من. تاریخ ایمیل را نگاه کردم خیلی از زمان فرستادنش گذشته بود. دستم را روی گلویم گذاشته بودم، شاید می ترسیدم بغضم بزند بیرون و بپاشد روی کلمه ها روی سفیدی کنار نوشته ها که جلوی چشم های اشکی ام تار می شد. تمام آن روزها جلوی چشمم ظاهر شد… تمام روزهایی که آرزو می کردم فقط یک وجودِ نفس کشنده توی دنیا مرا به خاطر بیاورد… همین می توانست قلبم را به ادامه دادن متعهد کند. تمام آن روز هایی که در سکوت مطلق روی سنگ های سرد کف خانه دراز کشیده بودم و سیگارم را بی صدا دود کرده بودم و با خودم گفته بودم فقط یک نفر حالم را بپرسد… فقط یک نفر. تمام روزهایی که نگران بودم حرف زدن یادم برود. که دلم می خواست بروم جلوی آینه و سلام حالت چطوره را بخش بخش بگویم، می ترسیدم یادم رفته باشد… یادم رفته بود… آن روزها یک نفر به یادم بود و نمی دانستم. احساس کردم دارم توی همان خیابان سیاه و سفید می دوم، برف باریده، پایم روی یخ ها سر می خورد و با هر نفسی که بیرون می دهم ابر بزرگی جلوی صورتم را می گیرد… از زیر بالکن های قدیمی و آجری رد می شوم و از جلوی آن ساختمان سنگی پر هیبت… صدای تراموا از دور می آید، به زودی می رسم به خط تراموا… دست هایم را عمیق تر توی جیب پالتویم مشت می کنم و می دوم و می دوم و می دوم و فرو می روم در حجم گرمی از عطر کاج ها و آفتابی آنقدر مهربان که یک دفعه خستگی ام را مثل آن لباس های زمستانی ضخیم از تن می کنم، مثل کسی که از شوق گریه می کند دندانم را روی دست به لب گزیده ام فشار می دهم. دوست دارم لبخند بزنم و گریه کنم و فریاد بزنم و در سکوت برای خودم در خلوتم لذت ببرم… به جای همه این ها می نویسم…
نوشتن تجربه بی نظیری ست… در یک گوشه دور و تنهای دنیا چند کلمه ساده را جایی حک کنی و کسی باشد که با قلبش بخواندش. حتی اگر یک نفر باشد. فقط یک نفر و نه بیشتر باز هم تجربه بی نظیری ست…
و من چه قدر از این دو نفر ممنونم… که تولد وبلاگم مدیون آنهاست.

دلم یک من جدید می خواهد که بروم توی پوستش چند وقت زندگی کنم. راحت بی دغدغه. یک من که بداند چکار می کند، برای همه چیز برنامه داشته باشد، و برای برنامه هایش انرژی. بلد باشد توی یک خانه با خانواده اش زندگی کند، اهل در سکوت خیره شدن به یک نقطه نباشد. یک من که از آدم ها فرار نمی کند، می تواند باور کند دوستت دارم گاهی می تواند دقیقا به معنای دوست داشتن باشد. یک من جدید که همه چیز بلد باشد، همه چیزهایی که برای یک زندگی لازم است، برای زنده بودن. برای لذت بردن از زندگی. حالا اگر همه چیز بلد نبود هم اشکال ندارد، همینقدر که بداند چطور می شود یک روز را بدون بغض، بدون آه گذراند کافی ست. چقدر خوب است یک من پیدا کنم آنقدر تازه و نو جدید باشد_به جای این من فرسوده_ که نداند بوسه یعنی چه، یا آغوش چیست و نوازش مثل بهشت است. نداند یک حجم مردانه شانه هایت را در بگیرد چطور است… بعد چقدر همه چیز ساده تر می شود.

هر تکه ای از وسایلم را که جمع می کنم. اندوهی کشدار به دست هایم می چسباندش تا به چمدان برسد. چه سخت است روزها برای رسیدن لحظه ای منتظر باشی و در آن لحظه هیچ شادی ای حس نکنی. لیوان ها را از روی میز جمع می کنم و توی سینک می چینم، بر می گردم سمت اتاق مکث می کنم همانجا می نشینم و سرم را به یخچال تکیه می دهم، خودم را تماشا می کنم که چه صبح هایی با بی حوصلگی کتری را پر از آب کرده ام، با بدنی دردناک از نخوابیدن شبانه از آشپزخانه به اتاق رفته ام و سیگارم را ناشتا و تلخ کشیده ام و برای شروع یک روز دیگر منت خودم را کشیده ام. یعنی این دیوارها ممکن است من را به خاطر سپرده باشند؟ همین دیوار کنار تختم که گاهی کف پاهای داغم را به خنکی اش چسبانده ام و فون بوک موبایلم را بالا و پایین کرده ام، با چشم هایی که نگاهشان را پلک زدنی قطع نمی کرد. آینه روی دراور قیافه من یادش می ماند؟ بیچاره… بارها با خشم تویش نگاه کرده ام و روی سطح چوبی اش که کرم ها و برس و عطرم چیده شده بود و رنگ قهوه ایش کمی پوست پوست شده بود مشت کوبیده ام. برای اینکه نتوانسته بودم گریه کنم… این ساختمان قدیمی با در و پنجره های بی دستگیره و قدیمی و خرابش، با گرگر آبگرمکن قدیمی اش و با پله های فرسوده و شکسته اش، شاید آرزو داشته من زودتر بروم از اینجا. شاید نفر بعد که بیاید، توی این آشپزخانه غذا بپزد، تلویزیون روشن کند، گاهی بلند بلند با تلفن حرف بزند و به حرف های آن سوی خط خنده های شیرین و طنین انداز تحویل بدهد. نفر بعد که حتما لامپ ها را شب روشن نگذارد چون از تاریکی نمی ترسد، نصفه شب ها توی تختش ننشیند و زل بزند به هیچ و بعد مثل نابینایی مادر زاد دنبال فندکش زیر تخت بگردد و هق هق کند. همه چیز را جمع می کنم هیچ چیز نباید باقی بماند. باید پاک کنم خودم را از اینجا که کنار درخت های زردآلو گلابی اش و زیر مهتاب های قشنگ شب هایش و سخاوت آسمان پر ستاره اش حق اش نبوده که ازش بیزار باشم. راه می روم بین اتاق ها یک اشک را از کنار دیوار و چند تا آه را از پای تخت بر می دارم. دراز می کشم کف زمین، درست روی درشت ترین گل قالی و دستم را روی سینه ام می گذارم، درست مثل وقت هایی که یک درد تیر کشنده مجبورم می کرده. همه چیز یک جور عجیبی ساکت است. هوا ابری ست. هنوز پنجره ها و پرده های رنگ رو رفته شان مانده اند که باید با آنها هم خداحافظی کنم و بخواهم که فراموش کنند… ببخشند … و برای نفر دریچه های گشوده به منظره های زیباتر باشند. منظره های زیباتر از نیمه شب های پریدن از خواب و با هول پرده را کنار زدن تا ببینم کسی آمده؟ من را خواسته اند؟ و هیچ چیز نباشد جز درهای بسته و لامپ مهتابی پیزوری ساختمان پایین و سگی که ترسان توی آشغال ها پوزه اش را فرو می کرد. چه دلگیر است رفتن. حتی وقتی به قصد بازگشتن باشد. کاش یک نفر الان اینجا بود، نه برای اینکه کمک کند کتاب هایم را توی چمدان جا بدهم یا لباس هایم را که با بی حوصلگی پای تخت ریخته ام تا نوبتشان شود برایم تا کند و بگوید این یکی ها را بریز بیرون، آن کوله پشتی جای کافی ندارد، این دفترها را هم می خواهی برداری؟ نه فقط برای اینکه باشد و مدام بگوید ببین تمام شده، داری بر می گردی، باز کن این سگرمه ها ی مسخره ت را، و سکوت جرات نکند یک لحظه هم خودنمایی کند. اما هیچ کس نیست و من مثل دیوانه ها دارم با گل های قالی و ترک های دیوار و لیوان های چای حرف می زنم. این زمان لعنتی نمی گذرد.

پ.ن. عادلانه نیست الان هوا ابری باشد و پنجره ها از رعد و برق بلرزد…

1.
وقتی اول صبح شماره سرپرستی مرکز بهداشت شهرستان رو صفحه موبایل آدم ظاهر بشه قطعا قرار نیست خبر خوشایندی باشه. گوشی رو برداشتم صدای عصبانی از اون طرف خط پرسید شما دکتر فلانی مسوول درمونگاه هستین. گفتم بله چی شده؟ هیجدهم ماه پیش شما کشیک بودید؟ گفتم نه چطور مگه؟ چیزی شده؟ گفت برید ببینید کی کشیک بوده باهاش کار دارم. ماه گذشته یک مورد حیوان گزیدگی داشتید که اطلاع ندادید به واحد هاری و مستقیم فرستادید پیش متخصص. بعد همینطور که داشت راجع به خطای اتفاق افتاده و پیامدهاش داد سخن می داد من فکر می کردم که این دسته گل خانوم دکتر نه چندان جدیدمونه که هر روز با یک شیرین کاری جدید روزمون رو متنوع می کنه. حیف که تو این مدت فرصت نشده راجع به گل هایی که کاشته بنویسم، حتی داستان کفش هام که روونه انباری شده بود هم نگفتم. یک پست ویژه باید به ایشون اختصاص بدم.
2.
برای ویزیت مریض ها رفته بودم روستا. یک خانومی اومد بچه به بغل نشست رو صندلی شروع کرد به گفتن که روژان بازم غذا نمی خوره، هر چی میدم بهش تف می کنه. این سه چهار روز هر کاری که گفته بودید کردم ولی فایده نداره فقط شیر می خوره. همینطوری که خانومه حرف می زد من داشتم فکر می کردم اینجا یه بچه با سوء تغذیه داشتیم که من یکی دو ماه پیش بود دیدمش. یادم بود حتی مشکل قلبی هم داشت. بهورز هم می گفت همین سه چهار روز پیش دیدینش. پرونده ش رو باز کردم تاریخ پای مهر و امضام رو که دیدم باورم نمیشد. واقعا فکر می کردم یک ماه پیش اینجا بودم. یعنی انقدر سخت و به کندی می گذره؟ روژان یک سال و نیمشه و از وقتی جراحی قلب کرده اصلا وزن نگرفته. رفتارهای بچه و مادر نشون می داد اصلا رابطه خوبی ندارن. دفعه پیش من نزدیک به چهل دقیقه با این زن حرف زدم. بهش دستور غذا دادم! بهش حتی بازی یاد دادم! هر جور راهکاری که به ذهنم می رسید برای غذا خوردن بچه بهش گفتم. وقتی که هم داشتم براش توضیح می دادم به جای گوش کردن حرف های من همش می گفت من هرکاری می کنم این غذا نمی خوره. حالا هم که دوباره اومده بود معلوم بود یاسین تو گوش خر خوندم. خنده هاش و بی خیالیش آزارم می داد. دوباره حرفامو تکرار کردم. بهش گفتم به زودی با این وضع باید مدام تو بیمارستان باشه چون با این سوء تغذیه همش دچار عفونت می شه. وقتی داشت از در می رفت بیرون بازم می دونستم بی خیال تر از این حرفاست. دلم برای بچه می سوخت.
3.
بعد از ظهر پاشدم برم یه دوش بگیرم. صدای زنگ، انگشت های لای موهای کفی رو متوقف کرد و حالم رو گرفت. با عجله اومدم بیرون. هیچ چیزی بدتر از پوشیدن لباس با تن خیس نیست. با چندش لباس پوشیدم و رفتم پایین. خانومی با چشم های شدیدا پف کرده و یک آقای عصبانی منتظرم بودن. سرگیجه و تهوع. پرسیدن نداشت، از چشم های پف کرده خانومه و نگاه های غضبناک و عصبانی آقاهه بهش معلوم بود چه خبره. پرسیدم عصبی شدی؟ دست بردم پشت گردن خیسم و یه کم موهای کوتاه چسبیده بهش رو جابجا کردم. گفت آره. دستمو با روپوشم خشک کردم و دارو نوشتم براش. برگشتم بالا موهامو خشک کنم دیدم شامپوها خوب شسته نشده. شیر آب رو باز کردم هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دوباره صدای زنگ اومد. همزمان موبایلم هم زنگ زد. حتما مریض بدحالی بوده. فحش آبداری به خودم دادم و دوباره مراسم چندشناک لباس پوشیدن و پایین رفتن. یه خانوم جوون با درد پریود. درمونگاه رو گذاشته بود رو سرش. یعنی واقعا برای این مریض باید به موبایلم هم زنگ می زد دوباره؟ تا من با هزارتا استرس مریض تصادفی یا تشنجی یا سکته قلبی و مغزی بیام پایین؟ با نهایت سرعت نسخه ش رو نوشتم و برگشتم اتاقم. مطمئن بودم تا یکی دو ساعت بعد قرار نیست مریض بیاد.

درد دارم. دردی که کشنده نیست، آزار دهنده است. و این خیلی بد است. درد باید عرضه داشته باشد بکشد آدم را. درد باید حداقل اثرش معلوم باشد. مثل جای یک سوختگی یا رد یک زخم بد جوش خورده. وگرنه حق رنج کشیدن ندارید، این حق را به شما نمی دهند. و من درد دارم. دردی که پنهانش می کنم، مثل یک نشان شرم آور… درد باید عرضه داشته باشد آدم را بکشد و گرنه بیچاره ای. باید مثل یک عملی بدبخت هر روز به فکر رفع خماری ات باشی تا رسوا نشوی، تا نیفتی گوشه یک پیاده رو، ژنده پوش و کثیف و رهگذران برایت تاسف بخورند و چند سکه ترحم برایت پرت کنند. درد تدریجی بزرگترین ستمیست که می شود در حق یک جان روا داشت. درد باید مثل دینامیت باشد که یکجا یک صخره را ویران می کند. نه مثل این خانه های مخروبه ای که از ریختن کاهگل های دیوارش شروع می شود ویرانی اش، بعد سقفش با همان لایه های ضخیم قیر گونی شده کم کم مثل یک بستنی مذاب فرو می ریزد تا تنها گربه ها برای زاییدن بچه هایشان از پنجره های بی شیشه و درهای باز مانده اش رفت و آمد کنند. درد باید عظیم بیاید و طومارت را در هم بپیچد و برود. بی انصافی ست… به تمام مقدسات بی انصافی ست آدم مثل یک تکه ذغال داغ کم کم به هیئت یک توده خاکستر درآید که هنوز سرجایش نشسته ولی با یک انگشت از هم می پاشد و پودر می شود. درد باید شعله باشد که تن برگی را آتش بزند، در هوا رقصی کند و خاموش شود. بیا این دردها را یک کاسه کن و خلاص…

موقع برگشتن به اتاقم یه لحظه ایستادم به ماه گرد و بزرگ و روشن خیره شدم. یک ماشین رد شد از جلوی در با صدای بلند آهنگ…
رویایی دارم رویای آزادی…
یک دفعه همه اشک های ریخته نشده مثل یک موج سنگین هجوم آورد پشت پلکم. دستم را روی گلویم گذاشته بودم از ماه جدا شدم برگشتم اتاقم…

پ.ن.اولین بار نبود…

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.