You are currently browsing the monthly archive for مارس 2013.

آدم نباید برای رابطه هایش تکلیف تعیین کند. آدم نباید بگذارد چیزی توی دلش فکر بی معنی ای بکند مثل این که اوه خدای من یک دوست. (خودم یاد بوشوگ افتادم… چه آدم خوبی. می خواد باهام بازی کنه!) آدم باید بگذارد آدم ها بیایند کنارش، بروند، بمانند هر چقدر که خواستند. باید فکر کند با هر تکانی که بخورد ممکن است یک رشته را پاره کند. باید حواسش باشد. مخصوصا اگر لذت می برد. فکر کنید یک نفر کنارتان نشسته که دارید از بوی ادکلنش مست یا حتی چیزهای دیگر می شوید. باید بتمرگید سر جایتان و و با عمیق ترین نفس ها از عطری که در این لحظه در مشامتان است لذت ببرید. از جایتان بلند نشوید. زل نزنید توی چشم هایش. نگویید دوستت دارم. چون یکهو رویش را می کند طرف شما و می فهمید چه چهره سنگی و بی رحمی دارد. بعد ویران می شوید و هی می روید توی خیالتان بوی عطرش را با بی رحمی اش تطابق بدهید نمی توانید. بِهتان می گویم باور کنید یک بیماری شدیدی می آورد که مدام برای باز شدن راه تنفستان باید آبغوره بگیرید. و هنوز تحقیقات کافی در این باره انجام نشده که چقدر دوام می آورید. آدم طوری رد می کند که خودش هم نمی فهمد چه هذیان هایی می گوید. بروید یک دستمال نمدار بگذارید روی پیشانیش بگویید خواب بود عزیزم. چیزی نبود باور کن یک خواب بود. آب بیاورم برایت؟ شاید باورش شود. بعد بلند شود برود زندگی اش را بکند و هی بی اختیار نگوید ای وای، ای وای. و بعد برای مطمئن شدن از باز بودن راه گلویش، آب دهانش را به سختی قورت بدهد بس که بغض دارد.

پ.ن. بله دقیقا همین قدر خراب.

آدم ها فکر می کنند باید اتفاق عجیب و غریبی بیفتد تا یک نفر واقعا تمام شود. دیگر نتواند و از پا در بیاید… اما من که دیده ام آدم ها چطور در حالی که روی تخت نشسته اند و با حوصله پلاستیک داروهایشان را برایت شرح می دهند شب جان می دهند و یک جسد می شوند، می دانم عجیب نیست. هیچ چیز عجیب نیست.
کسی که با شما حرف می زند شاید یک لحظه تا تمام شدن فاصله داشته باشد. عجیب است همه لبخندت را جدی می گیرند ولی اشکت را نه.

*وقتی کسی در بیمارستان دچار ایست قلبی تنفسی می شود کد 99 اعلام می کنند.

1.
بعضی چیزها هست که یک دفعه آدم را به فکر فرو می برد. انگار توی چرت باشی و کسی یهو بزند روی شانه ات و بفهمی چند تا ایستگاه را رد کرده ای.
روز بیست و هشتم اسفند بود. مرکز از روز قبل تعطیل شده بود. از آنجا که همیشه آلزایمر دارم حقوقم را فراموش کرده بودم… صبح با غرغر پاشدم بروم بیمارستان. وارد مرکز شدم هیچ کس نبود درها همه باز و بعضی لامپ ها روشن بود. تعجب کردم در اتاق ما همیشه وقی نبودیم قفل بود. احساس بدی داشتم. و این احساس بد بی دلیل نبود. چون وقتی از مرکز بیرون آمده بودم یک بیمار روانی با چاقو حمله کرده بود توی بخش و بعد هم پایین و توی مرکز دو نفر را زخمی کرده بود… هر دو وضع بدی داشتند. تمام روز با چیزهایی که شنیده بودم تصویر خون های کف زمین و آدم های زخمی توی ذهنم بازسازی می شد… چه آخر سال بدی بود… با خودم فکر می کردم من همانجا بودم… فقط کمی قبل ترش…
2.
آدم توی مستی کارهای غیر عاقلانه می کند؟ این طور می گویند. توی مستی همین چند روز پیش دیدم جانم به لبم رسیده و بیشتر از این نمی توانم به این وضع ادامه بدهم و تصمیم گرفتم از کانون گرم خانواده جدا شده و مستقل شوم. الان هم با این که مست نیستم ولی دنبال خانه می گردم. 10 ماه زندگی کردن با خانواده به کلی فرسوده و نابودم کرده.
3.
سفر با قطار هم که فعلا و هنوز تعطیل است چون شرکت مربوطه منحل شد و هنوز خبری از شرکت جدید نیست… نمی دانم بدشانسم یا خوش شانسم. به خودم امیدواری می دهم هر اتفاقی که می افتد در جهت آمدن یک روز خوب است… خوبی اش این است که خنده م نمی گیرد…
4.
در سال نو چه چیزهایی گذشته است؟ بماند… بماند…
این ها را فقط برای شکستن طلسم ننوشتن نوشته ام. همین

آدم یک دفعه وسط خیابان بپیچه به خودش، دستش رو بگیره به دیوار هی با صدای بلند گریه کنه، بپرسن چه مرگت شده؟ بگه از اینجا با هم رد شده بودیم، دستمو گرفته بود. اما نیست، دیگه نیست.

داشتم از خیابون پردیس رد می شدم، چشمم خورد به تابلوی چایخانه سنتی. آقاهه که از توی ماشین داشت با دقت نگاهم می کرد فهمیدم دارم بلند بلند با خودم حرف میزنم و دستمو بی اختیار گذاشتم رو گلوم. رو بغضام.

هنوز آن احساس گند روزهای آخر اسفند سراغم نیامده است. خب خوب است چون احساس گند ندارم و بد است چون هیچ احساسی ندارم. دچار بی تفاوتی ام. دچار بی تفاوتی ایم. دیشب توی راه مطب بیلبورد تبلیغات مسخره بانک ملت را می خواندم. کمک هزینه سوخت خودرو؟ یعنی چی حالا؟ چه بی ربط. چه بی ربطم من.
مادرم سبزه گذاشته. دو تا دسته گندم که وقتی دیدمشان خشک بودند. باور نمی کردم جوانه بزنند. عین دو تا مناره گذاشته دو طرف گلدان شمعدانی. گلدان یاسِ خشک شده من را هم گذاشته کنار بالکن هر روز امیدوارانه آبش می دهد شاید جان بگیرد. دلم مالش می رود این کارهایش را می بینم. بعد یک جور غریبی دلم می خواهد بروم از توی بالکن رو به درخت های پارک فریاد بزنم. مادرها بلدند لحاف چهل تکه بدوزند. می توانند تکه های بی ربط و ناهماهنگ را یک پاره زیبای چشم نواز بکنند. مادرها می توانند با غذاهای بی ربط توی یخچال چیزهای خوشمزه بپزند. می توانند بنشینند با دقت پولک ها و مروارید های گسیخته شده یک لباس قدیمی را از نو رویش گل و بته کنند. مادرها بلدند صندلی های شکسته را چسب بزنند و وسایل پراکنده و بی ربطی که هیچ وقت برایشان هیچ جایی پیدا نمی شود یک گوشه ای قشنگ کنار هم بچینند که انگار از اول جایشان همانجا بوده. اما نمی توانند بچه های شکسته و بی ربطشان را با دل های چهل تکه و امیدهای فروریخته و پژمرده با زندگی هماهنگ کنند. نمی توانند این تکه پاره ها را به هم بچسبانند. هر چقدر عید هم بیاید و تمام سبزه های عالم را هم که برویانند اینجا توی سینه من چیزی خشکیده که چیزی از هم پاشیده که هیچ آب و نوری، هیچ چسب و نخ و سوزنی نمی تواند سر پا نگهش دارد.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.