You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2011.

این روزا من یه قایق کوچیکم که نمی تونستم دیگه پریشون و تنها تو آبهای سرد و خروشان و بی انتها هیچ راهی پیدا کنم، آروم واستادم تا زندگیم مثل آب از همه شکاف ها و درزها هجوم بیاره و منو با خودش ببره به اعماقش زندگیم با همه تلخی ها و همه شادی هاش همه زشتیها و همه زیبایی هاش . هرچند اینجا راه من نیست ،مقصد من نیست، هرچند فرو رفتن پیش رفتن نیست ولی می خوام فعلا همینجا بمونم در سکون و آرامش مثل جنینی در آرامش و انتظار تولد …

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها…

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها…

هر روز بی تو
روز مبادا است !

قیصر امین پور

امروز رفته بودم مدرسه شبانه روزی معاینه دانش آموزان. وارد مدرسه که شدیم همه جا ساکت بود سه تا ساختمون آجری غم انگیز تو محوطه  شنی مدرسه تو هوای ابری و بارونی به نظر غم انگیز تر میومدن. وارد ساختمون اصلی مدرسه که کلاس ها و دفتر اونجا بود شدیم. وقت کلاس بود و جز دو سه نفر کسی اون دور و بر نبود. پرونده های سلامت بچه ها و یه اتاق خالی واسه معاینه خواستیم. همه جا ساکت بود، توی اتاقی که راهنماییمون کردن منتظر نشسته بودم که آقای ناظم با هیکل تنومندش دم در ظاهر شد و دنبالش دو تا پسر بچه نحیف که اگه بیرون از این مدرسه راهنمایی می دیدمشون فکر می کردم سوم یا چهارم دبستان هستن دو سر یه میز آهنی بزرگ رو گرفته بودن وارد اتاق شدن یه دفعه از جام پریدم و گفتم بذاریدش همینجا و میز غول پیکر درست وسط اتاق متوقف شد. بچه ها با نگاه های کنجکاو به پشت سرشون رفتن و من نشستم تا به ترتیب اسماشون بیان تو. تمام مدت که اونجا بودم از دیدن قیافه های رنگ پریده و گردن های دراز و لاغر شون و صورت های پوست پوست شده از خشکی و دست های خشک و ترک خوردشون عذاب می کشیدم. ازشون که سوال می کردم میگفتن غذاشون کافیه و با این وعده های غذایی که بهشون می دن سیر میشن. نمی دونم چقدر حرفشون راست بود ولی چطور ممکنه پسربچه هایی تو این سن بدون هیچ میان وعده بین وعده های غذایی بدون میوه و هیچ تنقلاتی احساس گرسنگی نکنن؟ وقتی شامشون رو ساعت شش عصر می خورن  14ساعت بدون هیچ غذایی تا صبح با این بدن های نحیف چطور می گذرونن تازه اگه صبحانه بخورن که بیشتر بچه ها تو اون ساعت علاقه ای به صبحانه ندارن. برام اصلا قابل تصور نبود.
با خشم و غم شدیدی رفتم سراغ مدیر مدرسه. مدیر مدرسه آروم و خندان بود. وقتی شروع به حرف زدن کرد دیدم اونم تقصیری نداره. می گفت برای هر دانش اموز روزانه 1400تومان برای غذا بهشون می دن که من اونجا هرچی حساب کردم نفهمیدم چطور با این پول میشه سه وعده غذا و میوه فراهم کرد. و اینکه فقط برای نیمه اول سال میان وعده  ناچیزی برای بچه ها در نظر گرفته میشه. می گفت تازه بچه ها همین غذا ها رو هم نمی خورن مثلا اگر شام عدسی باشه ترجیح میدن گرسنه بخوابن یا فقط نون خالی بخورن. گفتم حداقل به غذاشون سبزی اضافه کنین که یادم افتاد بخاطر شیوع بیماریهای روده ای دادن سبزی و سالاد رو براشون ممنوع کردن.  تو دلم آشوب بود قیافه هاشون از تو ذهنم پاک نمی شد. راجع به کمک های مردمی پرسیدم که گفت ما نمی تونیم پولی بگیریم چون تخلف محسوب میشه و به نوشته پشت سرش که شماره تلفنی هم برای شکایت داشت اشاره کرد ، سری به تاسف تکون داد و گفت بیشتر از 90% اینها خونواده هاشون تحت پوشش کمیته امدادن، شما فکر می کنید ما اینجا کوتاهی می کنیم برای اینا؟ اینا سه ماه خونه هاشون بودن و تازه اومدن مدرسه اوضاع خونشون ازین هم بدتره. دلم خیلی شکست. راجع به نذرهایی که این همه تو موقعیت ها و مناسبت های مختلف پخش میشه پرسیدم لبخند تلخی زد و گفت واقعا فکر می کنید مردم نذرشونو میارن اینجا؟ اونا نذریاشون رو جایی می برن که براشون منفعت داشته باشه و براشون وجهه بیشتری داشته باشه، اما خیرینی هم هستند که کفش و لباس اینا رو تهیه می کنن ولی خب این کمک ها خیلی زیاد نیست.
نمی دونستم دیگه چی بگم تو ذهنم خیلی فکرا هست که نمی دونم عملی هست یا نه ولی کاش بشه براشون کاری کرد… 
می توانستم این کنم یا آن کنم،
اما چون کاجی تنها در دشتی بی کران در خود زیستم،
اکنون چه؟
مهی خاکستری در پیرامونم
آنا آخماتوا

روزهای پاییز دل انگیزند، بارونی، ابری، لطیف. اما همین که غروب میشه سایه های درختا تو تاریکی مثل ارواح گوژپشت و عبوس می شن، آسمون قرمز رنگ و بی ستاره میشه، صدای پای دویدن گربه ها روی برگ های خشک مثل صدای پای لشکری میشه که تو تاریکی پشت هر دیوار سنگر می گیرن. همه چیز سرد و ساکت و مخوف میشه. صدای زوزه ای از دور، سرفه های پیرمردی زیر پنجره، چکه آب از لب ناودون رو لبه های پنجره همه چیز سرد و تاریکه…  دوست نداری از پشت شیشه بیرون و نگاه کنی وقتی فشار هیچ دست گرمی بهت احساس امنیت نمی ده… باید فقط صبر کنی تا صبح لطیف بارونی برگرده… فقط صبر …

هیچ چیز مهم نیست. هیچ چیز. آزادم، رها. مثل جانی آسوده از رنج زیستن. هیچ چیز مهم نیست. حتی من حتی تو. هیچ چیز دیگه رنجم نمی ده. هیچ چیز منو به گریه نمی ندازه. هیچ چیز برام بغض نمی شه. در انتظار هیچ چیز نیستم هیچ چیز نمی خوام هیچ آرزویی ندارم هیچ حسرتی ندارم . هیچ امیدی نمی بندم . هیچ تلاشی نمی کنم .  هیچ ناامیدی در من راه نداره، همه چیز آروم محو میشه مثل من ، من که فرو رفتم و ناپدید شدم . مثل روحی ولگرد و بی تن در این شهر زندگی کردم. نامرئی. سرگردان. مثل آخرین صحنه های اسلوموشن یه فیلم طولانی و غم انگیز و کسل کننده که آروم آروم با سیاهی یکی میشه و به پایان می رسه مثل پیچ های مه آلود جاده وقتی از شیشه غبار آلود پشت نگاه می کنی و دور میشه ازت و دور میشه و کمرنگ می شه و محو میشه .
من اینجا در مرکز زمانم و در مرکز زمینم و همه چیز با شتاب در حال گسیختن و پراکنده شدن. مثل غباری تو کهکشان همه چیز متلاشی و در حال گریز مثل ذره های رقصان تو شعاع های نور. هیچ چیز نه دیگه وحشتناکه نه غم انگیز نه دردناک. من در مرکز جهان نشسته ام آرام با دست های افتاده سر زانوها و چشم های بسته و جهان دور می شود و خلأ و تاریکی جایش را می گیرد آروم … آروم و من اینجا در مرکز هیچ، آرام و بی امید و بی باور نشسته ام. دیگر نه انتظار صبح آزارم می دهد نه امید ها نه باورها نه تو نه منِ ِ من… هیچ چیز وجود ندارد اینجا در مرکز هیچ که من نشسته ام آرام و صبور … 

نه حوصله دارم مریض ببینم نه دلم می خواد اینجا باشم. دلم می خواد تو این باد پاییزی با این برگهایی که تو هوا می رقصن بدوم بدوم بدوم. اونقدر که از نفس بیفتم. ریه هام رو از هوای تازه پاییزی پر کنم و همه پس مونده های رخوت و کسالت تابستون و سبزی پوشالی و دروغین بهارهای پشت سرم رو بریزم بیرون .

اما اینجام و با لبخند از مریض ها می پرسم «مشکلتون چیه؟» و آرزو می کنم کاش کسی هم از من می پرسید «مشکلتون چیه؟» 

تو گفتی بهم بگو . ازم بخواه! مثل اون که می گفت _دردهای خود را در زخم قلب من بتکانید_ من نمی خواستم . چهره زخم ها همیشه کریهه نباید به کسی نشونش داد. باید لبخند می زدم بهت مثل همه، مثل دیگران که آروم و صبور لبخند می زنم تو صورتشون. باید لبخند میزدم مثل ماسکی روی صورت سوخته باید لبخند می زدم تا شاید بمونی … اما نموندی. تو گفتی بگو …

قلب تو دیگر ترانۀ قلب مرا
در شادی و اندوه نخواهد شنید، آن‌گونه که می‌شنید.
دیگر پایان راه است… ترانۀ من در دور دست‌ها
در دل شب سفر می‌کند-
جائی که دیگر تو در آن نیستی.

آنا آخماتوا

ساعت یک نیمه شب پلکام سنگین شده و بیقرارِ رسیدنم تا یکم بخوابم. اتوبوس آروم کنارِ میدون نگه می داره و یه پیرمرد پیاده میشه. بلند میشم وسایلم رو برمیدارم تا یکم جلوتر پیاده شم، به راننده سپردم جلو بهداری پیاده ام کنه. شهر تو تاریکی فرو رفته آخرین نقطه شهر، آخرین ساختمونِ کنارِ جاده باید پیاده شم. تو تاریکی میبینم بلوار تموم شده و اتوبوس هنوز داره میره از جا میپرم و به راننده میگم از بهداری گذشتیم، نگه میداره و آروم آروم دنده عقب میاد که یه دفعه یه آقایی فریاد میزنه پیاده اش کن همینجا دیگه وقتِ همه رو گرفتی! اتوبوس داره آروم آروم عقب میاد تا به بلوار برسه حاج آقا که فکر میکنه راننده صداشو نشنیده دوباره فریاد میکشه وقت همه رو گرفتی پیاده اش کن، برمیگردم عقب نگاش میکنم، یه حاج آقای ریشو از اونا که جلیقه و پیرهنش هم بوی گوسفنداشو میده و حاج خانوم کنارش لال و منگ درحالیکه دماغش از چادرش بیرونه نشسته، ازون حاج آقا ها که وقتی تو تاکسی کنارِ آدم میشینن فاصله زانوهاشون باهم یه متر میشه و مدام تو جیبشون و روی صندلی دنبال چیزی میگردن که هیچوقت هم پیدا نمیشه! احتمالا الان هم تو ذهنش داره از تصورِ یه دخترِ تنها نصفه شب تو یه جاده تاریکِ بیرونِ شهر لذت میبره!  اتوبوس آروم نگه میداره خیلی دلم میخواد یه چیزی بهش بگم اما هیچی نمیگم و میرم پایین، تابلوی رنگ و رو رفته مرکز رو تو تاریکی نشون میکنم و می دوم نمیدونم از خشمه که میلرزم یا سرما ولی مدام تو تختم با خودم فکر میکنم چرا چیزی نگفتم؟  نیم ساعت دیر تر حرکت کردن از ترمینال، سرِ هر پیچ و جاده ای نگه داشتن و مسافر سوار کردن، یک ساعت برای شام نگه داشتن و سیگار کشیدنِ راننده شامل اعتراض نمیشه ، اما پنج ثانیه دنده عقب برای اینکه دختری رو تو تاریکی بیابون تنها رها نکنی اینهمه فریاد داره !

صدا .. صداها… مدام تو سرم می پیچن … باید تمرکز کنم، باید صداها رو بیخیال شم مثل صدای تیک تاک ساعت مثل صدای چک چک آب، باید سعی کنم نشنومشون. چقدر خسته و گیجم مثل بی خوابیِ سمج وقتی بدنت از خستگی از پا در اومده، داغون و سرِپام … سردم نیست ولی بخاری رو زیاد میکنم و دستامو بالای شعله هاش می گیرم وانمود می کنم سردِ خیلی سرد … شاید صدا ها خسته بشن، شاید این گرما ذوبشون کنه … درهای سنگین ِ آهنی تو سرم باز و بسته میشن، گذشته ها با قیافه های عبوس و اخمو رژه میرن تو یه صفِ منظم … پاهاشونو بالا می برن و محکم فرود میارن … هفت قفلِ فولادی رو هفت در فولادی پشتِ سرم زنجیر می کنم و می دوم، با همه توانم می دوم اما زمین زیرِ پاهام کش میاد، کفش هام سنگین میشه انگار تو گدازه هایِ روانِ آتشفشان می دوم ، مثل وقتی که تو کابوس هام فریاد می زنم ولی صدایی ندارم … َخسته ام باید این هیولا رو که پشتِ هفت قفل فولادیِ هفت در فولادی سر به دیوارها می کوبه رها کنم … این هیولایی که منِ منست … عجیب و ناتراشیده و غریب، گریزان و هراسیده، اشک هایش مرکب های سیاه می شود و از ترسِ دوستت دارم ها پوست انداخته و فلس هایش هر روز ترسناک ترش میکند… باید رهایش کنم …


واسه یه شروع جدید، انگیزه کافی نیست. فقط برای لحظه تصمیم خوبه. بعدش باید هر روز برای شروع تازه ات بجنگی. و با قدرت تمام روی این جملۀ » خب که چی؟ » که با انگشتِ کسالت رو گرد و غبار کارای عقب موندت نوشته شده دستمال بکشی و ادامه بدی و یادت بره که شروع همیشه رو ویرانه های پایان ساخته میشه  و یه روز خودش پایه هایِ یه پایانِ دیگه میشه …

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.