You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2013.

حرفامو زدم. احساس می کردم بی وقفه تلاش کردم، برای گفتن چهار جمله ناقابل شاید هم بیشتر. اما انگار کلنگ دستم گرفته بودم و عرقریزان تونلی کنده بودم که از اون طرف کره زمین سر درآورده بودم. چقدر سخت بود. میز چوبی بین ما درست اندازه یه دره عمیق بود. دستامون آویزون سیگار و فندک و لیوان شده بودن و سعی می کردن تا آخر دووم بیارن. مثل این پل معلق هایی که با طناب و تخته های چوبی ساختن و با هر قدم تاب می خورن تو هوا. گفت اصلا بذار حافظ باز کنیم ببینیم چی می گه. چشمامو بستم نیت کردم. همه غزل هایی رو که دوست داشتم اون لحظه بیان مرور کردم

گفت: ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش، بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش…

پل و طناب و تخته ها گسیخته شد… پرت شدم…

وقتی گچ دست یا پای شکسته را باز می کنند و سعی می کنی حرکتش بدهی، می بینی درد هنوز با سماجت عجیبی سر جایش هست. شوکه می شوی، یا حتی ناامید. آدم پایش را از توی گچ درنمی آورد و بعد بالا پایین بپرد. این نقطه ای نیست که درد تسکین پیدا کرده، التیام یافته یا از بین رفته. بلکه  مدتی بعد بدون این که متوجه باشی می بینی دیگر نیست، تمام شده و چیزی که آن همه آزارت می داده بدون این که بدانی کی آخرین ذره هایش کاملا ناپدید شده، رهایت کرده و رفته. همه دردها همین طورند. فقط ما گاهی این فاصله باز شدن گچ تا خوب شدن واقعی درد را تاب نمی آوریم.

دارم خیلی چیزها یاد می گیرم. مهم نیست چقدر دیر، مهم نیست چقدر کم. من دارم در طول سال های عمرم_که دیگر دارد به درازا می کشد_ چیزهای را یاد می گیرم که قسمت بزرگی از آن را باید مثلا توی 5 سالگی یاد می گرفتم. خنده دار است ولی واقعیت دارد. دارم یاد می گیرم کمی خودم را دوست داشته باشم. یاد می گیرم لازم نیست با «همیشه آرام و مهربان و ملایم بودن»، به کسانی که فکر می کنیم دوستمان دارند باج بدهیم. آدم هایی که ما را دوست دارند، هیچ وقت از کمی بی حوصلگی، مریضی، کلافگی و غمگینی مان خسته نمی شوند. و به خاطر این که گاهی به آن ها گوشزد می کنیم ناراحتمان کرده اند، ترک مان نمی کنند. دارم یاد می گیرم اعتراض مساوی از دست دادن نیست. و این که از دست دادن پایان دنیا نیست.
مدت ها پیش وقتی از هم جدا می شدیم با لبخندی حاکی از رضایتی عمیق در حالی که دستم را گرفته بود گفت، می دانی دوستی با تو برای من تنها رابطه ای بود که همه چیز آرام و لذت بخش بود و هیچ وقت اعصابم برای جر و بحث های معمول و دعوا و غرغر ها به هم نریخت. من هم لبخند زدم، شاید افتخار هم کردم به خودم. نمی دانم. اما امروز که نگاه می کنم می بینم وای خدای من چه افتضاح! رابطه ای که برای من سراسر رنجش و آزردگی بوده، و اندازه هفت کتاب قطور حرف توی دلم جا گذاشته، برای او آرام و لذت بخش بوده. من به خودم خیانت کرده بودم و به او دروغ گفته بودم. از ترس از دست دادن خیانت کرده بودم و تاوانش را هم پرداختم. همیشه همین کار را می کردم…
مادرم روش تنبیهش برای من خیلی ساده بود، هیچ وقت هم داد و فریاد یا کتک و بد و بیراه نبود. خیلی ساده، سکوت می کرد و با من حرف نمی زد، انگار دیگر وجود نداشتم، نامرئی می شدم برایش. آن وقت من حاضر بودم تمام رنج های دنیا را به خودم هموار کنم تا با من حرف بزند. هنوز هم بعد از این همه سال، وقتی دارم این جمله ها را می نویسم بغض می کنم. من تمام عمرم به کسانی که دوست داشته ام، باج داده ام. باج داده ام تا از دستشان ندهم. و از دست داده ام.
اما دارم یاد می گیرم دوست داشتن، آن چیزهای احمقانه ای که من فکر می کردم نیست و این که قبل از هر کس دیگری باید خودم هم خودم را دوست باشه باشم. 

پ.ن. پراکندگی و بی سر و ته بودن متن به علت حذف و اصلاحات زیاد همراه با بغض و اشک می باشد. به گیرنده های خود دست نزنید.

هفته گذشته را هفته ای که در رختخواب گذشت نامگذاری می‌کنم. قسمت خوبش هم اینجا بود که هفته ای که در خانه و توی رختخواب گذشت و هیچ شیفتی توی اتاقک فلزی سرد و با مریض های دیوانه کننده نداشتم، سرما خورده بودم و از قضا موتورخانه خراب بود و صدای آبشار از رادیاتورها می‌آمد و آب سرد بود و ما با تب خودمان را گرم می کردیم. (بر وزن با سیلی صورتمان را سرخ می‌کنیم)
در این هفته پرحماسه فرصت نشد از شیفت قبلی بنویسم که چه مریض های گل و بلبلی داشتم و همچنین چه پرسنل مودب و محترمی همسفرم بودند. شیفت های پنی سیلینی شیفت های بدی هستند چون یک نفر که روی اعصاب آدم لزگی برقصد دیگر فاتحه آدم تا ته تهش خوانده ست. شیفت های پنی سیلینی شیفت هایی هستند که مثلا یک ریقوی طلبکار می آید در می زند و می‌گوید این پنی سیلین رو بی زحمت واسه ما بزن. بعد هم که اوردر مربوطه را انجام نمی‌دهید با قیافه ترول مانندی می گوید: بلد نیستی یعنی؟ در همین شیفت هاست که یک بیچاره بخت برگشته‌ای توی راه دچار سنگ کلیه می‌شود و هر یک ساعت به محض بسته شدن پلک هایتان، خانمش با قیافه دردمندتر می‌آید می‌بردتان بالاسرش و تازه غیر از تجویز تمام مسکن های داشته و نداشته تان باید توی دعوای زن و شوهر میانجیگری هم بکنید. در همین شیفت های شخمی ست که صبح برگه گزارش را که نگاه می‌کنی باورت نمی شود پر شده باشد و این همه مریض دیده باشی و همینجوری که شکمت قار و قور می کند، یک نفر از آشپزخانه می‌آید لیوان و فلاسک را ببرد و می‌پرسد صبحانه که نمی خورید؟ و بعدا که زحمت کشیده و با غرغر برمی‌گردد صبحانه ای که می‌آورد یک تکه خمیر نیم پخته به علاوه کره کوچکی ست که ریختش هم حال آدم را به هم می زند. و یک عالمه اتفاق های دیگر که باعث شد زنگ بزنم با آقای قطار دعوا کنم. حالا امروز دوباره راهی‌ام و به زودی کارم را عوض می کنم و از شر این ها راحت شده و خودم را به شرهای تازه تر و هیجان انگیزتری می‌سپارم.

 

احساس مي کنم هر چه تلاش مي کنم هيچ سيناپس جديدي توي مغزم تشکيل نمي شود. زبان آلماني سخت است. سخت تر از زبان هايي که تا حالا خوانده ام. سخت تر از آن، اين است که داري نهايت تلاشت را مي‌کني براي چيزي که چندان مطمئن نيستي به سرانجام برسد. دلم مي خواهد يک نفر الان بيايد آينده ام را بگذارد جلويم، آينده خيلي دور هم نه مثلا همين يکي دو سال آينده را. بعد ببينم الکي سگ دو نزده ام براي هيچ. ببينم بيهوده خودم را براي کار نکشته‌ام، بي دليل رنج راه و سرما و آدم هاي عوضي و غذاهاي افتضاح را نکشيده ام. اما هيچ کس نمي‌آيد بگويد آينده چه شکلي است، و من وقتي دارم کلمه هايي را حفظ مي کنم که طولش اندازه يک جمله است ولي معني اش اندازه يک نصفه کلمه، استرس مصاحبه کاري هفته بعد و شيفت هاي اين ماه و حساب بانکي خالي ام را دارم. و وقتي دارم سعي مي کنم به خاطر بسپارم کدام فعل ها مفعول بي واسطه مي گيرند و کدام فعل ها مفعول با واسطه، فکر مي کنم يعني قرار نيست هرگز براي من تصميم هاي يک نفره، راه هاي يک نفره، تخت هاي يک نفره و همه چيزهاي يک نفره تمام شود؟ و وقتي دارم متني را مي خوانم که قبلا خوانده ام ولي معني بعضي کلمه ها يادم رفته خشمگين مي شوم و دوست دارم بلند شوم همه اين کتاب ها را بريزم دور و جزوه اطفال را بگذارم جلويم و ببينم تشخيص نوزاد کم وزن 4روزه با کاتاراکت و ايکتر و سوفل قلبي چيست. من کلکسيوني از فکرهاي پريشان با ظاهري آرام و خوشحالم.

دیشب یکی از شب های گند قطار بود، شبی که از تاریکی و ردیف چراغ های توی شب و تکان تکان شیرین قطار لذت نمی بری بلکه به جایش یک عده احمق دوره ات می کنند و آخرش با سردرد شدیدی بدرقه ات می کنند تا از قطار بدوی بیرون و از بین راننده تاکسی هایی که کم مانده آستینت را بکشند تا سوار ماشینشان شان شوی بروی برسی به اتوبوس های خسته و خودت را بیندازی روی صندلی های ناراحت و سفت و سردشان تا برسی به خانه، صبحانه، آب گرم و حمام و لباس راحت.
من گاهی واقعا دوست دارم از تک تک آدم هایی که می آیند و مرض دارند (بله مرض دارند، مریض نیستند) یک تست روانشناسی بگیرم و به اختلالات روحی روانی شان پی ببرم بلکه کمتر برایم آزار دهنده باشند. دیشب همه مسافرها دست به دست هم داده بودند تا جان به سرم کنند و گاهی فکر می کنم با خودم که واقعا اصلا نیازی به حضور پزشک توی قطار هست؟
با یک نفر که می آید می گوید من سردرد دارم و از توی کیفش یک آمپول درمی آورد درست انگار شعبده بازی از توی کلاهش خرگوش درآورده باشد و می گوید این را بزن! چه برخوردی باید کرد؟ یک خانمی هم بود ساعت دو نیمه شب در کوپه را گویی در خیبر باشد نزدیک بود فاتحانه از جا دربیاورد که در را باز کردم. بچه خوابالودی را توی پتو پیچیده بود و اصرار داشت که بی قرار است و نمی خوابد. معاینه کردم و ترمومتر گذاشتم، چیز خاصی پیدا نکردم. بچه هم آرام بود و اثری از بی قراری دیده نمی شد. گفت گوشش را معاینه نمی کنید؟ فکر کنم عفونت کرده. گفتم اتوسکوپ ندارم، تازه اگر هم داشتم و عفونت داشت، اینجا آنتی بیوتیک نداشتیم. فقط می توانم یک شربتی بدهم که آرام تر شود و یک کم بخوابد، صبح برای ویزیت و معاینه بیشتر ببریدش، داشتم شربت را با سرنگ می کشیدم که پشت چشم نازک کرد گفت از این دارم، خودم بهش می دهم و رفت بیرون. هوای کوپه سرد بود آن قدر که انگشت هایم بی حس شده بود و فقط دوست داشتم زیر پتو مچاله شوم اما همین که یک کم گرم می شدم در لعنتی کوبیده می شد. یکی از من مورفین می خواست! مورفین؟! سیریسلی؟؟! یکی باند کشی می خواست، شاگرد مدرسه هایی که از اردو برمی گشتند گویا توی قطار در حال کشتی گرفتن بودند، که دست یکی به اندازه سکه کوچکی قرمز شده بود! البته که تقصیر من نبود که باند کشی نداشتیم و ناظمشان غرولندکنان دستش را کشید و گفت بیا برویم خانم فلانی که احتمالا مثلا خانم پرورشی شان بوده توی وسایلش دارد از این چیزها و رفت. حدس می زنم توی راه چندتا ناسزا هم نثارم کرده باشد. یک آقایی هم می گفت من عصبی شدم توی قطار و آمپول دیازپام هوس کرده بود. آمپول دیازپام؟! بعضی وقت ها فکر می کنم یک جایی یک دوربینی چیزی کار گذاشته اند و هر وقت که من به صورت پوکرفیس توی افق زل می زنم عده زیادی از تماشاچیان از خنده دل درد می گیرند، یا شاید صدای یک مجری ای تبریک می گوید که من به نقطه جوش رسیده ام و صبور بوده ام و جایزه ام یک صد دلاری است که باید با دندان های پیدا ناشی از لبخندی وسیع توی دوربین نشانش بدهم، اما خب به دلیل گران شدن دلار و وضعیت تحریم ها این قسمت آخرش نصیب من نمی شود. و گرنه مگر می شود این همه دیوانه یک جا جمع شده باشند؟ از قسمت های کمتر مفرحش که بگذرم، مثل قسمت تعمیر کردن در کوپه که معلوم نبود چرا قفلش شکسته و 4-5 مرد گردن کلفت فی الفور داوطلب شده بودند توی آن یک وجب جا بیایند درستش کنند، اما هیچ کدام یک آچار یا پیچ گوشتی نداشتند فقط می آمدند سرک می کشیدند و می رفتند. حالا بگذریم از این قسمت ها و بقیه مریض ها که خب مریض بودند و دارو گرفتند و رفتند. صبح با سردرد شدیدی بلند شدم وسایلم را جمع کردم و برگه گزارش را بردم رییس امضا کند که رییس نبود، دادم دست یکی از پرسنل و برگشتم. دو دقیقه بعد در زد. پرسید این مریض آخری که نوشتید همان بچه ای بود که نصفه شب آمد؟ تعجب کردم گفتم آره چطور؟ کاشف به عمل آمد که خانم فاتح خیبر! رفته جیغ جیغ کرده و دنبال رییس قطار می گشته که شکایت کند، چرا که دکتر بچه را معاینه نکرده و حتی در برابر درخواست ایشان که خواسته گوش بچه را ببیند باز هم بی تفاوت بوده و حتی یک دیفن هیدرامین ناقابل هم دستش نداده و … خلاصه پرسنل منصرفش می کنند و احتمالا هم توی دلشان کلی بد و بیراه بهم گفته اند و سری هم به افسوس تکان داده اند که چه بی مسوولیت و واه واه و فلان و حالا جیغ جیغ این زنیکه را هم ما باید جمع کنیم و … من؟ طبیعتا به همان شکل پوکرفیس سکوت کرده بودم.
این فقط قسمتی از ماجراهای دیشب بود به علاوه این که توی خوابگاه به قدری بوی گاز می آمد که وقتی از خواب بیدار شدم از سردرد می خواستم گریه کنم، توی اتاق تنها نبودم و یک سیگار هم نمی توانستم بکشم و این که راننده آژانسی که باید مرا بر می گرداند راه آهن، اشتباهی رفت یک نقطه دیگر شهر که از قضا پرترافیک ترین قسمت شهر هم بود و بعد از یک تور خیابان گردی نیم ساعته سرانجام این مسافر خسته بی نوا را به راه آهن رسانید.
صبح یک ساعت مانده به رسیدن نشستم اتفاقات این دو روز را بنویسم، بلکه از کلافگی لحظه های آخر انتظار برای پیاده شدن کم شود، ولی حواسم نبود و سیو نکرده بستم و دوباره حوصله نوشتن جزییات خوشایند این دو روز را نداشتم. کاش زودتر همه چیز تمام شود. کاش یک چیزی عوض شود. و کاش طاقت بیاورم. این آدم ها هم گناهی ندارند… من خیلی خسته و بی حوصله شده ام…

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.