You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2017.

بعد از چهارده ساعت هیاهوی بیمارستان، به پانسیون و تختم رسیده‌ام. یک جور خالی از همه حس‌های ممکن. نه دلسوزی برای بچه ۴ساله با شکستگی دوبل ساق پا، نه غم و ترحم برای زن افغانی که چند بسته قرص بلعیده تا از دست شوهر معتادش خلاص شود، نه رغبتی به پیگیری سرنوشت پلاسکو، نه حتی احساس گرسنگی یا تشنگی. انگار حتی خسته هم نیستم. انگار جزئی از همین تختم، یک تکه از پتوی سرخابی یا ملحفه چهارخانه که نور سفید کمرنگ مهتابی که از سقف تراوش می‌کند بی‌روح‌ترش کرده. شاید جان ندارم…
یک روز باید از روزهایی که اینجا به من گذشته، در شهری که گنجشک ندارد، کبوتر نمی‌بینی و دیوارهایش پر از مارمولک های بزرگ و کوچک است و مردم هفتاد و دو ملتش بگویم. یک روز باید بگویم چطور شد قلبم را گم کردم، چطور شد از انسان‌دوستی به انسان‌هراسی و نفرت و بعد به بی‌تفاوتی رسیدم. مثل مجسمه ای سنگی پا در گل و ساکت و سرد و عبوسم. چقدر حرف زدن سخت است انگار جزئی از خاک این شهرم، سنگی، شنی یا بوته گریخته از سوزناکی آفتاب و همه تیغ و خار و بی‌برگ. شاید جان ندارم…
باید به تو اعتماد کنم؟ از کجا معلوم زیر این خاکسترها جرقه ای مانده باشد؟ اگر دمیدی و دمیدی و نشد چه؟ مسیح نیستی که معجزه کنی. باید حرف‌هایت و نگاهت و انگشتانت آتشم بزند، پس چرا مثل مهتابی‌های بیمارستان، مثل مجسمه‌های سنگی، مثل پتوی سرخابی، مثل بوته‌های آفتاب سوخته ساکت و سردم؟ شاید جان ندارم…

*عنوان از بیدل دهلوی

گفت خب حالا چی؟ می خوای چیکار کنی؟ می خواستم خیلی چیزا بگم اما خندیدم و گفتم معلومه دیگه ازدواج می کنم! یه کم سبیلشو خاروند و گفت نمیشه که، همینجوری؟ به همین سادگی؟ گفتم آره. پیچیده یعنی بگی دوستت دارم، دلتنگتم، عاشقتم اما وقتی فکر می کنم همه عمرم رو با تو بگذرونم می ترسم، غمگین میشم، نگران میشم، می‌بینم نه، هنوز خیلی چیزای دیگه هست تو زندگیم که باید بهش برسم، ممکنه تو سد باشی، بد باشی، کم باشی. بیا سال ها با هم باشیم اما تو خونه خودتو داشته باش، نگرانی‌ها و غم‌ها و شادی‌های خودتو داشته باش و من مال خودمو. تو و دنیای خودت و زندگیت، من و دنیام و زندگیم و همه چیزای دور و برم، بدون حتی یه خط مشترک وسطش. با هم ولی جدا. پیچیده یعنی اینا.
اما فهمیدن این که می‌خوام با تو بخوابم و با تو بیدار بشم، هرجای دنیا باشی باهات میام، هر جا که بودم با من بمون، سقفمون و نگرانی‌هامون و غم‌هامون و شادی‌هامون یکی باشه برای من ساده‌تره. همه این سال‌ها اشتباه می‌کردم. اشتباه رفتم، اشتباه انتخاب کردم، اشتباه کردم، اشتباه بود. اشتباه.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.