You are currently browsing the monthly archive for اوت 2013.

باید بنویسم تا از شر این کلمه ها راحت شوم. آنقدر توی سه روز نوشته ام و دور انداخته ام که کلافه ام از خودم. همانقدر که دست هایم از مشت کردن بیهوده و ضربه های بیهوده تر دردناک است ذهنم هم از کلمات مشت شده، حرف های خشمگین و نگفتنی های بغض شده درد می کند. درد می کند لعنتی می فهمی درد می کند. تو چطور ممکن است درک کنی تو که هر بار زندگی ام را به ریسمان امید بسته ام و بالا کشیده ام، گره هایش را باز کردی و تنهایم گذاشتی تا مبهوت بالای سر سقوطش بایستم و حتی نخواهم نجاتش بدهم چه می دانی از دردهای من؟ خسته ام کردی. من به هیچ جا نخواهم رسید. سه روز پیش برای لحظه هایی که به لاک زدن ناخن هایم گذشته افسوس می خوردم و زمان را با همه ثانیه ها و دقیقه هایش برای زندگی چنگ می زدم، حالا سه روز شده که گذاشتم روزها بیایند از کنارم بی اعتنا بگذرند، حتی تنه بزنند به من ولی به روی خودم نیاورم. یک گوشه بنشینم حواسم باشد کسی اشک هایم را نبیند. کلافه راه می روم توی خانه که ساکت است و کمی تاریک. مبهوتم. تمام آن آغوش های امنی که حق من بوده، لبخندهای محبت آمیزی که پاسخ فداکاری های معصومانه ام بوده و نوازش های دریغ شده ای که روحم را زخمی کرده به من بدهکاری. ولی من هیچ خواسته ای ندارم، فقط این همه از من متنفر نباش. من یک روح زخمی بی آزارم که خودم را کنج اتاقم کوچولو و مچاله میکنم و گاهی که برای مالیدن چشم هایم عینکم را برمیدارم توی یک لحظه تاریکی و ستاره های پشت پلک هایم شاید یاد سهمم از آغوش ها و لبخندها و نوازش ها بیفتم ولی چند لحظه بیشتر نیست، دوباره چشم هایم می دود روی جمله ها و مدادم را برمیدارم و زیر یک جمله بی اهمیت خط می کشم و با فکر رفتن خودم را دلداری می دهم. بگذار مثل یک دیوانه بی آزار و ساکت که با دست های باز هواپیما می شود روی ابرهای تشک تختش، در گوشه آرام خودم رویاهایم را پرواز بدهم و دلخوش باشم حتی اگر سهمم از آغوش ها و لبخند ها و نوازش ها پامال شده. می شود؟ می توانی؟

قطار که می بینم انگار پرت می شوم توی یک کارت پستال قدیمی. فکر میکنم الان دخترهای دامن پوش با دستمال ها و موهای پریشان به دست باد دارند از ما دور می شوند. می خواهم سرم را از پنجره بیرون بیاورم و سربازهایی که کلاه هایشان را توی هوا تکان می دهند ببینم. اما آن بیرون چند تا پیرزن پیرمرد دارند چمدان هایشان را به زور تا پله ها می کشند، بچه دماغویی دنبال چادر مادرش عر می زند و زن خسته ای بچه به بغل دنبال شوهر آفتاب سوخته اش می دود. و تازه پنجره باز شدنی نیست و نمی شود سرت را بیرون کنی و دم وحشی قطار را که دارد روی ریل می خزد از آن تماشا کنی. و جنگ نیست و معشوق های دستمال به دست و عاشق های با کلاه پردار منقرض شده اند.

خدایا دوست داری یه نظر خودتو نشون بدی؟ یا مثلا با ما ام یه لیوان چایی بخوری؟ دوست دارم حضورا یه تشکری ازت بکنم. یه فتبارک اله حضورا بهت بگم. یعنی چی ساختی که چپ و راست می خوره و باز بلند میشه.
اما اینم در نظر داری که اون که تو خون و عرق و ضربه های پیاپی با عضلات منقبض و مشت های گره کرده، دندونای خورد شده ش رو تف می کنه و هنوز رو پاهایی که از زمین کنده نمیشه فرز و چابک می رقصه، از امید و ایمان نیست، از خشم و نفرته؟

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.