You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2015.

1. من دارم از بین می روم. و می دانم که دارم از بین می روم، مثل رشته ای که از گوشه پلیور دستبافی جدا شده و هی دارد شکافته می شود ولی هیچ کاری برایش نمی کنی. دانه ها یکی یکی باز می شود و رج به رج بالا می رود و راهش را باز می کند و جلویش را نمی گیری. چقدر رنجورم، چقدر از هم گسیخته و ناجور. چقدر دوست دارم دردم یک جا تمام شود، ته بکشد و رهایم کند. مثل دهکده کوچک طاعون زده که تا آخرین سکنه اش نمیرد از هیاهو و غوغا و ترس خالی نمی شود، درد هم تا آخرین نشانه های زندگی را نگیرد نمی رود. بعد می رود و پشت سرش خالی باقی می گذارد. ویرانه. سکوت. خشت. سنگ. آجر. بی جان.
2.موبایلم هی زنگ می خورد، حوصله شماره های ناشناس را ندارم، با این همه به نظرم آشنا می آمد. گوشی قدیمی را از توی کارتن باقیمانده از خرت و پرت های بی جا و مکان اسباب کشی پیدا کردم و فون بوک را بالا پایین کردم که ییخود بود و شماره دوستی که به جهت کاری که برایش پیش آمده یاد من افتاده و خواهشی دارد نبود! فون بوک را رها کردم و دستم رفت به مسیج ها چند هزارتا مسیج. اینجا چکار می کرد؟ از سال 87 تا کنون. گمانم نامه اعمال مخصوص دست چپم بود. قدیم ترها فیلم فارسی های خودمان و فیلم هندی ها و یک کم شیک ترهای هالیوودی اش را که نگاه می کردم می گفتم توی روح خودت و همه اجدادت که ما را انقدر خر فرض می کنی، کدام دختر ممکن است به این مردک که قیافه اش شیپور برداشته می گوید قرار است دختره را به گای عظما بدهد اعتماد کند و بگوید بفرما این گنجینه قلب و زندگی و سرمایه رویاهای من، همان یک دوستت دارمت کار خودش را کرد، همه ش تقدیم به شما. به نظر جواب این است که هیچ احمقی. منهای هنرپیشه هایی که در فیلم های گفته شده وظیفه دارند باور کردنش را بازی کنند و معدود احمق هایی که خودشان هم نمی دانند تا چه حد احمقند تا وقتی که ناگهان با آن روبرو شوند. هیچ شرمی هیچ خشم و اندوهی و هیچ شرمی، وسیع تر و عمیق تر از شرم و خشم  اندوه آدم درون خودش و در برابر خودش نیست. تمام حسی که به این گذشته چندهزار کلمه ای دارم، شرم است. من همش گول خورده ام، آقاگرگه با ناخن های حنایی گولم نزده، خودم بودم، خودم.
3.کنار در سنگین و آهنین بزرگی ایستاده باشی و هیچ وقت تردیدهایت نگذارد کامل بازش کنی و آن وقت از زیر در نیمه باز همه کوتوله ها حتی جک و جانورها هجوم بیاورند توی زندگی ات و تاراجت کنند.

از مصاحبه که برگشتم سرم پر از حرف و صدا بود، رفتم هتل یه کم بخوابم، نتونستم. هی این پهلو اون پهلو شدم آخر تصمیم گرفتم همینطور با چشم های باز دراز بکشم تا ساعت دو بشه و اتاق رو تحویل بدم و برم. ساعت دو رفتم پایین،  یک تاکسی خواستم و نشستم تو لابی به هیچی فکر نکردن. راننده تاکسی پیرمرد معمولی و ساده ای بود، گفتم ببخشید کجا میشه یه غذای خوب خورد؟ اسم چندتا رستوران رو گفت و بعد شروع کرد راجع به همه کوچه ها و خیابان ها و پارک ها توضیح دادن، خدایی تورلیدر خوبی می شد. گفت ببین برو فلان رستوران غذا بخور، حالا لازم نیست حتما میگو مخصوص بخوری که خیلی گرون بشه! بعدم برو کنار دریا بشین به خاطراتت فکر کن تا مغازه ها باز کنن، اون وقت بازار و اینا رو بگرد تا دیگه بری فرودگاه. خنده م گرفته بود از حرفاش. تو ساحل پیاده شدم، خلوت و آفتابی و درخشان بود. هوا دلچسب و ملس. پر از جیغ مرغان دریایی. یکی از همین مرغ ها اومد کنارم نشست، منتظر بودم بگه سلام من جاناتان هستم! ولی نگفت جیغ کوتاهی زد و رفت. من هم که آفتاب کورم کرده بود بلند شدم رفتم طرف رستوران. رستوران گویا قدیم ها آب انبار بوده. از پیشخدمت پرسیدم ببخشید به کسی که تا حالا قلیه ماهی نخورده پیشنهاد می کنید امتحانش کند؟ یک کم نگاه کرد، گفت مثل همون قورمه سبزیه، فقط تنده ها! خیلی تنده. گفتم خب باشه همینو بیار، گفت نوشابه هم می خوای؟ گفتم دوغ دارین؟ انگار که پرسیده باشم قورمه سبزی رو با چه نونی ساندویچ کنم خوشمزه تره، نگاه عاقل اندر ضایعی کرد گفت سردیت می کنه ها. دوغ با ماهی؟ نوشابه بخور.
بعد از غذا دوباره برگشتم نشستم کنار دریا، هوا خنک تر شده بود. چهار تا دختر رو پله های کنار ساحل قلیون می کشیدن و خنده های سرخوشانه و بلند بلندشون با جیغ های مرغای دریایی و صدای موج ها ترکیب شده بود. هیچ وقت از نشستن لذت نمی برم، جز کنار دریا. تنها جایی که می تونم مشغول هیچی نباشم و بی نهایت لذت ببرم همین کنار دریاست. سه چهار ساعت به تماشای موج ها و ابرها و آدم ها و مرغ ها گذشت. هوا که تاریک شد رفتم سمت فرودگاه. درست انگار یک صفحه از زندگیم رو ورق زده باشم و رفته باشم فصل بعدی. نتیجه هر چی باشه حتی اگه چند ماه دیگه هم به روال چند ماه قبل زندگی کنم ولی بازم می دونم که رفتم به فصل بعدی.

شادمهر آهنگی داشت که می گفت عشقای قبل از تو سوء تفاهم بود. به خودم می گفتم چه بی معنی. یعنی چه؟ حکایت عشق اول عشق آخر چه می شود؟ اولین بوسه اولین یار، اولین بار. بعد دیدم نه. عشق بعدترها می آید. مثل کسی که نمی داند در دنیا شکلات های ژاک توره، میشل کلویزه، دانللی و پیر مارکولینی هم وجود دارد و همان طعم هوبی دوران کودکی اش را خدای طعم ها بداند. عشق همیشه در مراجعه است. و همیشه کامل تر باز می گردد. باید طلب کنی، دست نکشی و وقتی رسید با آغوش باز مثل کسی که قرار است با بهترین طعم عالم غافلگیر شود به خانه راهش دهی.

بلیتم را در دستم می فشارم و به سه شنبه خیره می شوم. البته این «در دستم می فشارم» خیلی استعاری ست، چون بلیتم به شکل پی دی اف با ایمیل برایم فرستاده شده است. ولی خب قبل تر ها این جوری بود، بلیتم را می گذاشتم توی جیب کوچک جلوی کوله پشتی ام و هی در می آوردم نگاهش می گردم، حالا از غم یا شادی فرقی نداشت. الان نه شادم نه مغموم. دارم به یک شهر دیگر می روم ببینم آن جا به اندازه من جا دارد یا نه. بعضی داستان هایم به پایان می رسد و چندتای دیگر شروع می شود، اما هیچ چیز شبیه داستانی که برای خودم بافته بودم نیست.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.