You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2012.

وقتی یک دهه از عمر آدم تمام می شود آدم هم عوض می شود پوست می اندازد. من سی ساله شده ام سی سالگی یک سن است، یک عدد و درد هم ندارد اما مقایسه خودم با تصوری که در بیست سالگی از امروز خودم داشتم دردم می آورد. خودم را می گذارم پیش رویم و نگاه می کنم، گاهی حتی حالم هم به هم می خورد، در این لحظه حتی از تاپ بنفشم و سیگاری که لای دو انگشتم نگه داشتم و با تایپ کردنم خاکسترش روی کیبورد می ریزد و صدای قل قل کتری که روشن کرده ام تا چای بخورم ولی حوصله تا آشپزخانه رفتن ندارم هم بدم می آید. از همه چیز زندگی ام بدم می آید. در همین شبی که ماه را در زیباترین شکلش زیر توده ای از ابرهای مجلل دیده ام و یک لحظه در زیبایی اش خیره مانده ام، در همین شبی که از آخرین پک سیگارم بی نهایت لذت برده ام در همین شب از خودم و تمام زندگی ام هم بدم آمده. با خودم فکر می کنم چکار کرده ام؟ دکتر شده ام همین. آن هم حتما به این خاطر که پدر و مادرم دوست داشتند چهار تا بچه شان دکتر شوند و به سه چهارم آرزویشان هم رسیدند. خودم به چی و به کجا رسیدم؟ آیا پدر و مادرم واقعا به آرزویشان رسیده اند؟ پس چرا اینقدر ناراضی اند؟ پدر و مادر آدم همیشه ناراضی هستند، آنها عمرشان بیهوده تلف شده چون من مثل خواهر کوچکم پدر و مادرم را دوم شخص جمع خطاب نمی کنم و با آنها غذا نمی خورم، لباس پوشیدنم را دوست ندارند. من مثل خواهر کوچکم بعد از شام برای پدرم توی استکان چای نمی آورم و با لیوان گنده چایی ام می خزم توی اتاقم و سرم همیشه توی لپ تاپم است. خواهر کوچکم سرش توی لپ تاپ نیست، حتی با پدر و مادرم سریال تماشا می کند و در بحث هایشان شرکت می کند، تا به حال داد و فریاد نکرده و چیزی نشکسته و بی خدا نیست، حتی ریقو و مردنی نبوده که دم به دم مریض شود و موقع حرف زدن هم گریه نمی کند. آنها قبلا هم ناراضی بودند چون فکر می کردند خوب نیست دخترشان انقدر رفیق باز باشد و انقدر با تلفن حرف بزند و مدام برای دوست هایش کادو بخرد، آنها حتی حالا هم ناراضی اند که هیچ دوستی ندارم و حوصله حرف زدن با کسی را ندارم و تلفن اگر خودش را بکشد علاقه ای به جواب دادنش ندارم. مادرم فکر می کند من باید مودب تر باشم و یک دختر، یک خانم دکتر نباید اینطور حرف بزند. و پدرم هنوز هم هر وقت من را می بیند می گوید که ابروهایم نازک شده یا کج و کوله اش کرده ام و تازه گاهی هم به مادرم می گوید این ها چرا به فکر ازدواج نیستند. وقتی به سی سالگی ام فکر می کنم فقط این چیزهاست که جلوی چشمم رژه می رود، همین چیزهای احمقانه کوچک و مقدار زیادی حسرت و آرزوهای کپک زده که دیگر فقط باید ریختشان دور چون دیر شده خیلی هم دیر شده. چیزهای احمقانه کوچکی که آدم را از پا در می آورند و هیچکس نمی فهمد. خیلی درد دارد ببینی یک روزی  آرزوهایی داشتی که حتی جرات به زبان آوردنش هم نداشتی و گذاشتی بمیرند. تلاش کردی آن چیزی باشی که می گویند یک دختر خوب. و حالا هیچ چیز نیستی. خالی، بی آرزو، خسته، پر حسرت. کسی که هیچ کس نشده. کسی که یک جا و یک دفعه از همه آدم های زندگی اش بریده و تبدیل شده به همان هیچ واقعی اش. حالا دیگر نه آن چیزی ست که پدر و مادرش می خواستند و برایش تلاش کرده اند نه چیزی که خودش می خواسته نه چیزی که باید می شده. و راه دارد تمام می شود، بیشترش را آمده و دیگر حتی اگر بشود هم توان برگشتن ندارد. یک هیچ، یک خالی که سی سالگی اش درد دارد.

تو این شغل خیلی تلخی ها هست که قلب آدمو به درد میاره. اما گاهی هم اونقدر تلخه اونقدر وحشتناکه که تا استخون های آدم تیر می کشه. امروز که رفته بودم سیاری بهورزمون گفت که یه خانومی رو ویزیت کنم تا یه راه پیشگیری از بارداری انتخاب کنه. از در اومد تو لاغر و فرو افتاده و رنگ پریده بود. دو کیسه تیره رنگ زیر چشم هاش و لب های بی رنگش حالشو فریاد می زد. شوهرش شیشه می کشید و حتی با اون و دخترش زندگی نمی کرد. اما هر چند روز یه بار زنگ می زد بهش که بره نونوایی و همونجا باهاش سکس می کرد. تو نونوایی و پشت یه پرده. دو بار آی یو دی گذاشته بود ولی بخاطر عوارض مجبور شده بود دربیاره و حالا قرص می خورد اما نمی تونست تحمل کنه. یک ماه قرص نخورده و وقتی مرتیکه خبرش کرده واسه سکس، اسم کاندوم که آورده سیاه و کبودش کرده. حالا ام می ترسید باردار شده باشه. گفت فقط وقتی راحتم که می گیرنش و تو زندانه… قلبم به درد اومده بود… طلاقم نمی ده می گه طلاق بگیری خودتو خونوادتو آتیش می زنم… دفترچه شو برداشتم بنویسم هنوز نمی دونستم چی بنویسم فقط برای اینکه تو چشمای ماتش نگا نکنم… خرجی که نمی خوام ازش فقط نبینمش بسه… واسش دارو نوشتم … اگه نرم پیشش شر به پا می کنه… سعی می کردم لبخند بزنم و بهش امیدواری بدم چه کار ابلهانه و بیهوده ای… چند قطره اشک مژه های کم پشتشو به هم چسبونده بود…

دلم می خواهد چیزی که در من است بنویسم نه چیزی که از صافی هزار باید و نباید می گذرد. اصلا دیگر چه چیزی برای گفتن باقی مانده؟ زندگی من چیز زیادی برای گفتن نداشته. زندگی من در سکوت گذشته، در تنهایی. من هیچ ماجرایی ندارم. هر چه بوده جرقه های نا پایداری بوده عین شهاب سنگی که یک لحظه آمده و رفته. من بیست سال اول زندگی ام را در سکوت مطلق گذرانده ام و بعد بین جمعیتی که راه و چاه زندگی را لااقل فکر می کردند که بلدند، دویده ام و سعی کرده ام مدام روی پنجه پاهایم بلند شوم و از بالای سر جمعیت نگاه کنم ببینم دورتر ها چه خبر است. من سعی کردم بجنگم، تلاش کردم. اما الان می بینم فقط دون کیشوت مسخره ای بوده ام که از خودم مضحکه ای ترحم آمیز ساخته ام. اصلا شاید علت این که می خواهم بروم همین است. ترسوها همین کار را می کنند فرار می کنند. من ترسو نبوده ام، لااقل فکر می کنم که نبوده ام اما می خواهم فرار کنم. در یک کشور دیگر وقتی من دلم آغوش مادر می خواهد، بوی پدر می خواهد، شمعدانی های لب پنجره خانه مادربزرگ می خواهد، آه می کشم و فکر می کنم همه اینها به خاطر غربت است. وقتی نمی توانم حقم را از کسی بگیرم وقتی همکارم شیفتش را ول می کند و می گوید هر کار می خواهی بکن و من نمی توانم حقش را کف دستش بگذارم، می گویم به خاطر اینست که یک جهان سومی بدبخت ام. من می توانم گناه تنهایی ام را گردن جغرافیا و راه های دور و زبان هایی که بلد نیستم و هزار دلیل دیگر بیندازم و آنوقت شاید راحت تر زندگی کنم. شاید انتظار نداشته باشم در کشور دیگری که صبحش نصفه شب اینجاست کسی به من زنگ بزند و حالم را بپرسد. من دیگر آدم بلند پروازی نیستم. وقتی از من می پرسند آنجا که رفتم قصد دارم تخصص بگیرم یا یک کوفت دیگر جوابی ندارم که بدهم. من درس خواندن را دوست دارم ولی بیشتر به این هوا می روم که عصرها وقتی پیاده کنار یک خیابان سبز راه می روم هوای ملایمی ریشه های کمی عرق کرده موهایم را خنک کند. من خواسته های زیادی ندارم. فقط می خواهم اینجا نباشم و کسانی که برایشان یا کنارشان یا روبرویشان جنگیده ام نبینم.

يک بار يک کاسه توت فرنگي هاي آبدار و قرمز و اشتها برانگيز شستم و نشستم آنقدر با لذت طعمشان را زير دندان ها و روي زبانم مزه مزه کردم که انگار مست شده بودم. من خيلي توت فرنگي دوست دارم. خيلي زياد. بعد وقت مشاوره داشتم، توي اتاق انتظار که نشسته بودم، يک دفعه ديدم هوا خيلي گرم و سوزان شده و نفس کشيدن سخت و سخت تر. توت فرنگي ها کار خودش را کرده بود، نفسم بند آمده بود و صورتم قرمز شده بود و تمام بدنم مي سوخت. من خيلي توت فرنگي دوست دارم. توت فرنگي که مي بينم دوست دارم بريزمشان توي يک کاسه چيني بزرگ و قشنگ و بعد بنشينم روي مبل دانه دانه از اب شدنشان در دهنم لذت ببرم. اما هميشه دزدکي چند تا دانه بر مي دارم و مي خورم و مي ترسم نفسم را بند بياورند.
مي داني لذت با ترس يعني چه؟
لعنت به کسي که اولين زخم را مي زند. . اولين ترس را عين نشاني داغ مي کند روي قلبت. اولين بار قلبت را از دستت مي گيرد و پرتش مي کند روي زمين و با کفش رويش مي رود، بعد ديگر هميشه مي ترسي، هميشه فکر مي کني به کفش هايي از روي قلبت رد خواهند شد، زخم هاي تازه، بغض های گلوگیر، اشک های بی امان، مي ترسي… هر وقت لذتي مي بري، مثل دست کشيدن روي زخمي تازه دردت مي آيد. دستت را پس مي کشي، لب مي گزي و فکر مي کني نمي تواني. نه، ديگر نه.

نمی دونم این چندمین باره که شروع می کنم به نوشتن. وقتی انبوه کلمه ها دنبال هم ردیف می شن و تمام صفحه رو پر می کنن، می بندمش. بعد روی دونت سیو کلیک می کنم و حرف هام در یک لحظه نابود می شن. اگه قدیم تر بود الان پای میز پر از کاغذ های مچاله شده و خط خطی بود. شاید انگشت سبابه و وسطی م هم جوهری بودن. یه موقعی بود که فقط دوست داشتم با خودنویس بنویسم. اما الان نشستم اینجا و چرندیات توی مغزم رو روی کیبورد می کوبم حرف به حرف و آروم نمی شم، نمی شم. از صبح شاید نزدیک به بیست تا مسیج داشتم و هر بار موبایلمو پرت کردم رو میز. البته دلم می خواسته بکوبمش به دیوار یا پرتش کنم از پنجره بیرون ولی خب چون فعلا نمی تونم یه گوشی بخرم بهتره به همین میز اکتفا کنم. اون که باید باشه نیست و این همه چی رو بی رنگ می کنه. مدت هاست که می خوام فکر اینکه کسی باید باشه رو از سرم بیرون کنم. مدت هاست می خوام دست خودمو بگیرم ببرم پای آینه بشونم، بگم ببین! این دو سه تا موی سفید چند وقته کنار شقیقه سمت چپت دراومده. زندگی داره عین برق و باد می گذره. می فهمی؟ احمق می فهمی؟ این که داری پر پر می کنی زندگیه، دیگه بر نمی گرده، دوباره به دست نمیاد، نمی تونی پسش بگیری. وقتی رفت دیگه رفت. اما می ترسم، می ترسم این من منتظر، این من بی تاب که دیگه وقت گذرونی تو شهر کتاب همین نزدیکیا، و گل خریدن از پیرمرد مهربون سر کوچه و قدم زدن های تنهایی، فیلم دیدن های تنهایی، آهنگ گوش کردن های تنهایی تو جاده، ساز زدن های تنهایی و هیچ کار تنهایی دیگه ای خوشحالش نمی کنه، همین من که لج کرده و دیگه تنهایی نمی خواد قدم از قدم برداره، با یه نگاه ثابت و بی تفاوت به اون دو سه تا موی سفید کنار شقیقه چپش بگه مطمئنی من دلم بخواد این زندگی، این روزا و این لحظه های از دست رفتنی برگرده؟ احمق جون من فقط می خوام بگذره، تموم شه و بره چون خودم جربزه تموم کردنشو ندارم. بعد دوباره پاشه بره تو اتاق و درم محکم پشت سرش بکوبه.

پ.ن. از شما که نصیحت می کنید متنفرم. بله خود شما دوست عزیز. من خودم خوب می دونم دارم چه غلطی می کنم لطفا زر مفت نزنید. شما هر وقت زندگی من رو زندگی کردی بازم نمی تونی نظر بدی! چون آدما فکر و احساس و درکشون با هم خیلی فرق داره.

من تازه اینترنیم تموم شده بود و دنبال کارای پایان نامه م بودم. اونم نه خیلی با عجله چون باید به خاطر پرونده مهاجرت مشغول به تحصیل می موندم و من پایان نامه م رو فعلا نگه داشته باشه بودم تا ببینم کی قراره بهمون ویزا بدن. اردیبهشت ماه 88 بود که بالاخره بعد از چند سال انتظار برای مصاحبه راهی سوریه شدیم. می تونم بگم بدترین مسافرتی بود که تا حالا رفتم. و روز مصاحبه واقعا از بدترین روزهای زندگیم بود. من و مادرم زودتر رفته بودیم و پدرم با یه پرواز دیگه اومده بود که تاخیر هم داشت. ساعت نه وقت مصاحبه ما بود پدرم هنوز نرسیده بود، وکیلمون از دوبی هی زنگ می زد و به استرس های من اضافه می کرد مخصوصا وقتی که گفت دو تا فرم به ایمیلم فرستاده که پدرم باید امضا کنه و من اون موقع دسترسی به اینترنت نداشتم، اینترنت هتل قطع بود، و هیچ کافی نتی قبل از ساعت نه و نیم باز نمی کرد. من راه افتاده بودم تو خیابون هایی که نمی شناختم و دنبال کافی نت یا هتلی که اینترنت داشته باشه می گشتم. یک کافی نتی بود که من تو اون یک هفته ای که اونجا بودیم بیشتر وقتمو اونجا می گذروندم. با نا امیدی تمام رفتم اونجا و بسته بود و دم درش از شدت عصبانیت و ناراحتی تو اون صبح زودی که همه در ها بسته بود گریه کردم و بعد برگشتم هتل چون دیگه دیر شده بود و باید می رفتیم سفارت و پدرم هم هنوز نرسیده بود. مصاحبه چند ساعته ما بالاخره تموم شد و قبول شدیم و بهمون یه زمان شصت روزه دادن تا سند خونه که همون روز گم شده بود! و دو سه تا مدرک دیگه رو براشون پست کنیم یا بیاریم سفارت. از اونجا که یک بار قبلا به خاطر همین مسایل پستی و سهل انگاری وکیلمون، وقت مصاحبه مون اکسپایر شده بود قرار شد من دوباره برم سوریه و مدارک رو تحویل بدم که البته در آخرین لحظه ها مادرم هم تصمیم گرفت باهام بیاد و تنها نرم.
اون موقع تیر ماه 88 بود و تازه اون همه اتفاقات شوک آور تو ایران و تهران اتفاق افتاده بود. یک روز که رفته بودم کافی نت وقتی وارد شدم متوجه برق نگاه عجیب آقایی که مسوول کافی نت بود شدم. مردی 35 -36 ساله با چشم های خاکستری غمگین که خیلی خوب انگلیسی حرف می زد. رفتم نشستم و از اینکه فیس بوک و توییتر و یوتیوب و هر سایت دیگه ای که می خواستم اونجا فیلتر بود کلافه شده بودم. غروب بود و حوصله برگشتن به هتل رو نداشتم. همونطور کلافه بالاترین رو بالا و پایین می کردم که اومد بالا سرم و گفت چی شده؟ یک کم راجع به اتفاقات ایران و اون روزها حرف زدیم. گفت می فهمم و چشم هاش غمگین تر شد، گفت با اینکه جرمه ولی برام فیس بوک و یوتیوب رو باز کرد و برگشت پشت میزش. خبرها رو می خوندم و حالم بدتر می شد. هوا دیگه داشت تاریک می شد و باید بر می گشتم، پول رو که بهش دادم حتی سرش رو بلند نکرد. تشکر آرومی کرد و رفتم بیرون. چند قدم که دور شدم یه دفعه برق قطع شد و تاریکی ساختمون رو در خودش بلعید، هیچی جز تاریکی نمی دیدم، حتی نمی شد فهمید پله ها از کجا شروع می شه و باید دو طبقه رو می رفتم پایین. مردد بودم برگردم توی کافی نت یا خودمو به تاریکی راهروی ترسناک ساختمون بسپرم که چشم های خاکستری با یه چراق قوه کوچیک و تقریبا بی نور پیدا شدن. گفت باهات میام تا پایین، اینجا یه کم خطرناکه. زیاد حس خوبی نداشتم و از اینکه تو این موقعیت گیر افتاده بودم به خودم لعنت می فرستادم، دو طبقه انگار یک عمر طول کشید، پایین پله ها خواستم ازش تشکر کنم که یه دفعه خم شد و سرمو از روی روسری بوسید. عین برق گرفته ها وحشت کردم یه لحظه تو جام خشک شدم و همینجور که با دست پاچگی ازم معذرت خواهی می کرد خودمو جمع و جور کردم و از اونجا گریختم. خیلی احساس بدی داشتم و از یک طرف هم دلم برای چشم های خاکستری غمگین و عذرخواهی های دست پاچه اش می سوخت. فردا صبح مادرم می خواست برای اسکن یک سری مدارک بره کافی نت و قبول هم نمی کرد که حوصله ندارم و می خوام هتل بمونم. خلاصه رفتم، اونجا بود شرمنده و خجالت زده. بدون اینکه نگاهم کنه. دوباره ازم معذرت خواهی کرد و گفت چطور دو ماه قبل که اونجا می رفتم آرزو می کرده فقط یک بار دیگه بتونه ببیندم و اون روز که دم در کافی نت گریه می کردم از دور میومده و قبل از اینکه برسه رفته بودم دیگه. و این که چقدر شرمنده شده از حرکت اون روزش. دیگه از دستش عصبانی نبودم، حتی دوستای خوبی شدیم. به انگشتام اشاره می کرد و می گفت لایک اسپاگتی! و می خندیدیم. به همه چیز می خندیدیم به پیتزاهای بدمزه شون و اینکه مرداشون چقد هیزن و اون می خندید و قرمز می شد. با هم حرف می زدیم از زندگی بیست ساله اش تو آمریکا و دانشگاه رفتنش و به پوچی رسیدن و برگشتنش و همه چی برام حرف می زد. یادمه اون روزا که درگیر کارای پایان نامه م و کارای رفتنم بودم و هیچ کس دور و برم نبود تنها کسی بود که حالمو می پرسید. روزی که تنهایی رفته بودم بیمارستان از یه توده ای که یه دفعه سر و کله ش تو گردنم پیدا شده بود و با یه کاهش وزن شدید و یه لنف نود برجسته نگرانم کرده بود، بیوپسی بگیرم. تنها کسی بود که ازم پرسید آیا بدخیم بود یا خوش خیم. وقتی تو بیمارستان جواب آزمایش و اسکنمو برده بودم و همونجا بهم گفتن بیا بیوپسی بگیر الان. پول کم داشتم زنگ زدم به بابام شماره کارتمو گرفت و پول ریخت ولی حتی زنگ نزد بپرسه جواب پاتولوژی چی شد؟ …بهر حال یه دوست بود و این گاهی حرف زدن هر دومون رو آروم می کرد.
اون روزا از شرم آورترین روزای ایران بود و یادمه یه بار که حرف می زدیم بحث از دین و صیاصت و این چیزها شد. یه دفعه همه چیز عوض شد وکیل مدافع تمام عیار اسلام و حکومت اسلامی شده بود. حرف های تندی به هم زدیم و شاید واقعا حرف های من توهین به اعتقاداتش بود ولی آیا اعتقادات اون نبود که به یه کشور داشت زور می گفت؟ اون روز آخرین باری بود که با هم حرف زدیم. و من دوباره از دستش عصبانی بودم و فراموشش کردم تا زمانی که اتفاقات اخیر سوریه پیش اومد و هربار که خبری از اونجا می خوندم پیش خودم فکر می کردم هنوز هم به حکومت دینی اعتقاد داره؟

یک شب از سر دلتنگی و تنهایی گوشی رو بر می داری به یه دوست می گی، خسته ام، از قوی بودن خسته ام، از اینکه به دیگران، به پدر و مادرم، دوستام و دور و بریام ثابت کنم احتیاج به هیچ کس ندارم، مستقلم و می تونم از پس همه چیز بر بیام خسته ام از اینهمه جنگیدن با مشکلات خسته ام از نگران همه چیز بودن، نگران دردسرهایی که پدر و مادرم به زندگیم دادن، از همه اینا خسته ام، دلم می خواست یکی الان پیدا می شد و بهم می گفت دیگه نگران هیچی نباش من هستم، من با توام، بیا به من تکیه کن.
من فقط خیلی خسته بودم، از کشیدن این بار سنگین خسته بودم، یک آن سرمو بلند کردم و به زندگیم نگاه کردم و یکدفعه خالی شدم و احساس کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم. درست مثل لحظه ای که بعد از یه شنای طولانی از آب بیرون میای و تمام بدنت رو چندین برابر سنگین احساس می کنی توان حرکت نداشتم. و فقط برای چند لحظه احساس کردم چقدر خوبه یه نفر به آدم بگه دیگه نگران نباش، بیا به من تکیه کن.
من چیزی از کسی نخواستم. من نخواستم بارمو رو دوش کسی بذارم. شاید اگه بخوام هم کسی نتونه چیزهایی که الان وحشت زده ام کرده از زندگیم برداره و راحتم کنه. کسی نتونه اتفاق هایی که افتاده رو درست کنه، و پلی برای دره های رعب انگیز سر راهم که به زودی با سر توش سقوط می کنم بسازه. هیچکس نتونه ماشینی رو که با سرعت داره تو یه سراشیبی به سمت صخره ها می ره متوقف کنه. اما می شه یک بار یک لحظه یک شب خسته شد و گفت چقدر دلم می خواد به یکی تکیه کنم. من چیزی از کسی و از تو نخواستم که فکر می کنی شونه هات برای خواسته های من ضعیف و کم ن و فقط می تونی یه دوست باشی. من چیزی از کسی نمی خوام. من تو زندگی ای که پدر و مادرم زندگیمو از بین بردن چطور می تونم به کسی تکیه کنم؟ اصلا تکیه کردن یعنی چی؟ من به تو اعتماد می کنم تا نابودم کنی؟ نه من به هیچ کس احتیاج ندارم. هیچ کس.

 

خیلی وقته مترو سوار نشدم. دیگه طاقتم زیاد نیست. از اون وقتا خیلی گذشته. اون وقتا که صبور و ساکت و آروم بودم و دردامو آلوده حرف نمی کردم. صبح زود بلند می شدم لابلای آدمایی که بی اعتنا به من تند و تند تاکسی ها رو سوار می شدن و می رفتن، به زحمت یه تاکسی می گرفتم تا ایستگاه مترو. توی ایستگاه حقانی چند دقیقه منتظر اومدن واگن سفید و براق می شدم و یه عالمه، یه قرن حرف و خاطره و درد و بغض رو مرور می کردم. ایستگاه امام حسین پیاده می شدم. و باز تا بیمارستان بوعلی مثل آدمی که تلاش می کنه از بین موج های بلند یه دریای طوفانی خودشو به یه تخته سنگ برسونه از بین ماشین ها و آدم ها می گذشتم تا می رسیدم به بیمارستان. و تازه غربت اصلی شروع می شد. غربت یک دانشجوی مهمان بدبخت که به هوای چیز دیگه ای اومده بود و چه مصیبت هایی نصیبش شده بود. توی رختکن بین کمدهای آهنی خاکستری وقتی روپوش سفید می پوشیدم آرزو می کردم، قوی بودن لباسی بود که می تونستم از توی کمدم در بیارم برای چند ساعت بپوشمش و راحت از کنار بی رحمی هم گروهی های نادونم بگذرم. اما همچین لباسی نداشتم، و چشمام غمگین بود و همه رو فراری می داد. خیلی روزای زیادی بود که وقت برگشتن تو همون واگن های براق و سفید مترو بی واهمه نگاه دیگران گذاشته بودم اشک هام سر بخورن از گوشه چشمام و حتی دستی به پاک کردنشون بلند نکنم. هیچی برام مهم نبود. اونقدر احساس غریبگی می کردم که اصلا برام مهم نبود آدمای دور و برم راجع بهم چه فکرایی می کنن. حتی نگاهشون هم اذیتم نمی کرد. اون روزا حرف نمی زدم، دردم برای خودم بود و بس. یک روز سرد زمستون اومده بودم خونه و تو رختخواب مچاله شده بودم تا انگشتای یخ زده م گرم بشه. مرضیه می خوند، دستمو دراز کردم و صدای آهنگو زیاد کردم، دیدی که رسوا شد دلم… دوباره اشک ها جوشید و سر رفت و تا غروب اون روز بند نیومد دیگه. هرچی بیشتر گریه می کردم غمگین تر و سنگین تر می شدم. غروب دیگه نه چشمام باز می شد نه صدام در میومد. اون روزا فکر می کردم اگر از همکلاسیام عقب نیفتاده بودم، اگر برادر خواهرام ایران بودن، اگر مامانم پیشم بود، اگر عاشق یه هیولا نبودم، و هزار اگر دیگه اینقدر زندگی تلخ و سرد و به تنهایی نمی گذشت. الان هیچ کدوم اون اگرها وجود نداره اما تنها ترم. و اونقدر بی تحمل که تاب مترو و خیابون و مردم و هیاهو هم ندارم. کاش اندازه اون روزا صبر داشتم. اونقدر که بتونم یک سال ساکت باشم و صبر کنم تا بتونم به بهونه تولد کسی بهش زنگ بزنم، نه اینکه اگر کسی فراموشم کرد، اگه جواب تلفنمو نداد قهر کنم و مشت به دیوار بزنم. نه اونقدر بی تحمل که اشک یادم رفته باشه، فقط بلد باشم پک های عمیق به سیگارم بزنم و صدای آهنگ ها رو خفه کنم و وقتی خیره می شم به دیوار روبرو آرزویی نداشته باشم، بدون حتی یک ای کاش.
آدم هایی که بی طاقتن، زود از کوره در میرن، اعتماد نمی کنن، باور نمی کنن، دل نمی بندن، پر سر و صدان و زیاد سیگار می کشن، همیشه اینجوری نبودن. وقتی از دستشون ناراحت شدین به این فکر کنین اونقدر ساکت بودن، اونقدر تحمل کردن، اونقدر زخم خوردن که آروم آروم مثل لایه های رسوب و شن که زیر فشار سنگ ها و تو گرمای پوسته زمین تبدیل به یه سنگ لایه لایه می شه، سخت و سنگین شدن و یادشون نمونده که چطور باید کسی رو به زندگیشون راه بدن. اون رگه های طلایی که تو دلشون هست حتی اگه خودشونم بخوان جدا شدنی نیست، باید اون لایه ها رو بشکافی تا بهش برسی…

باید دست بردارم از همه این چیزها که بیشتر رنجم می دهد تا مایه آرامشم باشد. نمی خواهم با هیچ کس حرف بزنم، کسی را ببینم یا حتی از کسی بپرسم حالتان چطور است. از فیس بوک و پلاس هم خسته ام. می خواهم فعلا یک مدت فقط همینجا بنویسم. از هرجا آدم ها باشند فراری ام. می دانم یک بلایی سرم آمده. غیر قابل تحمل تر از همیشه ام. و قبل از اینکه کسی بگوید از جلوی چشمم گم شو، بهتر است خودم زودتر گورم را کنم و یک مدت در تنهایی خودم پیچ و تاب بخورم و درد بکشم، عین معتادی که زندانی اش می کنند تا ترکش بدهند. در بیغوله ای دور از آدم های دیگر از درد هوار بکشم، وقتی تمام شدم، از نو بیایم بیرون و آرام و ساکت برگردم میان اطرافیانم و در جواب سوال هایشان فقط لبخندی بزنم و بگویم بله یک چند وقت نبودم. چه خبرها؟
امروز صبح با بی میلی تمام رفتم سر کار. با این قصد رفتم که بگویم من خسته شدم و دیگر نمی خواهم به این مرکز کوفتی بیایم. با دکتر حرف زدم، خرم کرد و گفت یک مدت دیگر صبر کن. حالم خوب نبود، تلاشی هم برای بهتر جلوه دادنش نکردم، ساعت یازده با همان قیافه رنگ پریده و صدای تو دماغی گفتم می روم خانه و آمدم. توی راه همش فکر می کردم به حال این روزهایم. به اینکه شب جمعه نشستم کلی گریه کردم. چون دکتر شیفت بعد حاضر نبود شیفت را شب تحویل بگیرد و من علاوه بر اینکه یک شب اضافه تر کشیک داده بودم، باید فردا در اوج گرما و ترافیک می رسیدم تهران و پدرم در می آمد و برای او مهم نبود و به او ربطی نداشت که همیشه شب ها شیفت را تحویل می داده ایم و یک شب هم کشیک های من بیشتر شده بود. موجود غرغرو و غیر قابل تحملی شده ام. همش دنبال بهانه ای برای گریه و فریاد زدن می گردم. و می دانم همه اش از این تنهایی لعنتی ست که کاری کرده که کم مانده بروم توی خیابان و به مردمی که عبور می کنند بگویم ببخشید می شود چند دقیقه بغلم کنید؟ من دارم می میرم از تنهایی. و هیچ کس نیست که بگوید هی لعنتی بیا یک دقیقه اینجا بنشین و بگو چه مر گت است که اینقدر بهانه می گیری و با خودت و همه لج می کنی. بعد من فقط سکوت کنم و وقتی از شر دو قطره اشک که تصویر چشم های منتظرش را تار تر می کند راحت شدم، خودم را توی بغلش بیندازم و بگویم از تنهایی خسته ام می فهمی؟ و آنقدر زار بزنم در همان آغوشی که هیچ نمی گوید تا آرام شوم، تا وقتی خوابم ببرد و بیدار که شوم همه چیز تمام شده باشد.

احساس می کنم از اردیبهشت که یک سال شده اینجا اومدم، کشیک هام خیلی به سختی می گذره. هر روزش تا تموم بشه عمر منم تموم می شه. شاید هم به لطف ورود خانوم دکتر جدیده که روی هر چی آدم پر رو و از زیر کار در رو و دو دره بازه سفید کرده. من آدمی که اهل سر و صدا باشه نیستم. آدمی که دستاشو بزنه به کمرش و به همچین آدمی هرچی لیاقتشه بگه نیستم. فقط بهم سخت تر می گذره، خیلی سخت تر. امروز صبح با صدای زنگ مسوول پذیرش بیدار شدم، تب داشتم و دیشب از این سرماخوردگی کوفتی نتونستم بخوابم، گوشی رو که برداشتم تازه فهمیدم گلوم چقدر درد می کنه. همونجوری تودماغی و خوابالو گفتم بله؟ گفت شما می خواین مریض ببینین؟ حالا احمق خودش می دونه ها. با تعجب گفتم نه. من یه ساعت دیگه می خوام برم سیاری. مگه دکتر نیومده. گفت نه مریضا هم اینجا دارن سر و صدا می کنن. یه جوری که انگار من موظفم حالا که اون نیومده برم درمونگاه. گفتم خب؟ صبر کنین تا بیاد! می خواستم برگردم تو تخت. اما فایده نداشت. رفتم دوش گرفتم دوباره صدای زنگ اومد. با عصبانیت خودمو تو حوله پیچیدم و گوشی رو برداشتم. -بله؟ خانوم دکتر دعوا شده، مریضه که زیاد نشسته از صبح، داد و بیداد کرده دکتر هم می گه برو من نمی بینمت. -خب؟ -میاین ببینینش؟ یعنی اینا ام خوب فهمیدن من چه خر بی نظیری هستم و جون می دم واسه سواری. نمی دونستم الان از حرفای اونه که داره چندشم می شه یا از قطره های آب سرد که از نوک موهام می چکه می ره تو تنم. گفتم اون با مریض دعواش شده، یارو شاخ و شونه می کشه من بیام ببینمش؟ گفت یارو می گه می رم بخشداری شکایت می کنم. گفتم هرجا دوست داره بره به من ربطی نداره و گوشی رو کوبیدم. عصبانیتم با سرماخوردگی و بی حوصلگیم قاطی شده بود و نفسمو بند می آورد. اینم از اول صبح ما.
هر چی به روزای آخر طرحم نزدیک تر می شم، تحملم کمتر و کمتر می شه. همش به خودم می گم برای هیچکس نه کار مهمه نه مسوولیت. چرا اینقدر دارم به خودم فشار بیخود میارم. این دختره دیروز که رفته بودم سیاری حتی صبر نکرده بود برگردم درمونگاه. وسایلشو جمع کرده رفته. تازه داشتیم از روستا برمی گشتیم که این مسوول احمق پذیرش زنگ زد بهم، خانوم دکتر خودتون می خواین مریض ببینین؟ این جمله ش عین کارد تو استخونم فرو می ره. گفتم آقای ر من وسط جاده م. کجا می خوام مریض ببینم؟ می گه آخه دکتر رفته مریض داریم. فقط اضافه نکرد شما هم که خر مفت هستید دیگه، تشریف بیارین حمالی کنین.
من نمی دونم این جور آدم ها واقعا نفهمن یا خودشونو می زنن به نفهمی. نشسته با دوستش برنامه ریخته، برای خودش با 5 تا کشیک 10 تا آف گذاشته، واسه من با 15 تا کشیک هم 10 تا! بعد همش هم به دوستش تاکید می کنه من دارم سرشون کلاه می ذارم و تهرانی بازی در میارم! اونم که مریض دیدن و نسخه نوشتنشه. یارو کم مونده اسهال از تو پاچه ش راه بیفته با تب و حال زار، 10 تا دونه متوکلوپرامید نوشته براش. واسه مریض تبدار سینوزیتی 10تا دونه استامینوفن نوشته. بعد از داروخونه تا بهیار و کاردان بهداشت و غیره ساعت های بیکاری می شینن مسخره ش می کنن. یعنی آبرو واسه پزشک جماعت نذاشته. اون وقت موقع ادعا اینا سراسری درس خوندن، ما دانشگاه آزاد و قطعا به ما سر هستن!

پ.ن. همه این حرف ها به کنار، حالا دکتر بیست دقیقه دیر اومد، والا من میرم یه ماست از بقالی بخرم همینقد معطلم می کنه، می میرین یه دیقه بشینین؟ آخه اگه مریض بودی و بدحال بودی که نمی تونستی انقد عربده بکشی که نعره هات تا سر جاده هم برسه! لعنت به شما مردمی که زورتون فقط اینجا می رسه. تو این مملکت تا دسته هم بهتون فرو کنن حالیتون نیست، یارانه تونو بدن دستتون خفه خون می گیرین فقط اینجا حقتونو بلدین بگیرین.

پ.ن.2. یه آدم مریض و تنها و خسته جز اینجا غرغر کردن راهی نداره، تحمل کنین.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.