You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2013.

وسط روز ابری یک روز زمستانی پیاده شوی وسط میدان شلوغ پلوغ، با یک عکس رادیولوژی بزرگ توی دستت و یک پای دردناک. کلید نداشته باشی، هیچ کس خانه نباشد، به دو سه شماره آشنا زنگ بزنی و جواب ندهند. راهت را بکشی بروی گوشه کافه همیشگی ات پاکت سیگارت را تمام کنی.
دکتر حرف هایی که خودم به بقیه می زنم تحویلم داد و بدرقه ام کرد. راه نرو، بار سنگین بلند نکن. ده روز استراحت کن. ده روز؟ کاش واقعا می شد. دوست داشتم بگویم آن بار سنگینی که روی دوشم مانده قطعا کوله پشتیم نیست. نگفتم. گفتم چشم. راهم را کشیدم رفتم کافه تا یک نفر برگردد خانه و در را برایم باز کند. اصلا هم غصه نخوردم. کافه خیلی خوب بود. فقط کمی خالی بود. خـــــالی.

رفته بودم وزارت بهداشت دنبال کارهای پروانه دائمم. بماند که چقدر بدو بدو کردم. وقتی توی بانک شماره م را صدا کردند با کاغذها و کیف پول و کوله پشتی و کاپشن آویزانی که دنبال خودم می کشیدم نشستم جلوی باجه، فیش ها را هم پر نکرده بودم، گرمم بود و عرق می ریختم، آقای مسوول باجه گفت اگر باید کارت بکشید دستگاه خراب است، از بیرون پول بگیرید. یک چشمم به جمعیت توی سالن بود یک چشمم به وسایلی که خرکش می کردم. آقای قبلی که جای من نشسته بود موبایلش را جا گذاشته بود، صدایش کردم، کاغذهایم را جمع کردم موبایلم زنگ می زد و پیدایش نمی کردم، خواهرم بود. گفت رفتم فیس بوک فلانی زده بود این ریلیشن شیپ. هر دو سکوت کردیم. گفتم خب؟ گفت همین. پوزخندی زدم و قطع کردیم. جلوی خودپرداز ایستاده بودم، پولم را گرفته بودم و فکر می کردم این عوضی چرا کارتم را بلعیده. چندبار الکی دکمه هایش را فشار دادم بی فایده بود. خواستم بروم توی بانک کارتم را پس بگیرم. یک لحظه یادم افتاد کارتم را برداشته ام که پول هم گرفته ام. با خجالت از جلوی صف پشت سرم رد شدم و برگشتم بانک. همه چیز آماده بود. مدارکم با کپی هایش، قبض ها و پول تمبر، پوشه پلاستیکی و عکس و کوفت. کلی منت پای دردناکم را کشیدم و دوباره برگشتم وزارتخانه. مدارک و پوشه را روی پیشخوان گذاشتم. خانمه نگاهم کرد و گفت سه تا عکس. عکس ها را که جلویش گذاشتم گفت این مشکل دارد ریشه موهایتان پیداست! وا رفتم. گفتم خانم خوب نگاه کنید این اصلا مو نیست، سایه روسری است. خوب نگاه کنید. از پشت میز بلند شد و بدون این که نگاهم کند حتی گفت به من ربطی ندارد عکس را ببرید روتوش کنید بیاورید. آدرس یک عکاسی توی میلاد نور هم داد. ظهر بود. حساب کرده بودم کارم یک ساعته تمام است. عصبانی بودم. دوست داشتم بد و بیراه بگویم یا لااقل یک لگدی به در شیشه ای آنجا بزنم. عوضش بغض کرده بودم و سریع رفتم بیرون که یک وقت نبیند گریه می کنم. رفتم عکاسی گفت روتوش نمی کنیم. بیا عکس بگیر یکی دو ساعته حاضر می شود. بماند که سه نفر هم آنجا نشسته بودند. آدم با قیافه گریه ای! عکس بگیرد بعد هم با پروانه اش قاب کند بزند به دیوار مطب مثلا. عصبانی بودم. با خودم فکر کردم یک روزم الکی هدر رفت حالا دوباره باید برگردم این خراب شده. رفتم طبقه پایین، یک قطره اشکم هم چکید کف آسانسور. آمدم بیرون برای خودم مغازه ها را تماشا کردم. یک آب پرتقال هم خوردم. یک کم که شبیه آدم شدم تاکسی گرفتم برگشتم خانه. توی راه گفتم یک سر به همین عکاسی که عکس گرفتم بزنم. اگر شد روتوش کند اگر نه هم عکس بگیرد. یک آقای مهربانی چند دقیقه ای حجابمان را اصلاح کرد! درست عین مهر حقارتی که توی پیشانی ام خورده باشد عکس را نگاه کردم و فکر کردم انگار همین خوب است عقده مسوول پرونده ام را همینقدر تحقیر سبک تر می کند. ساعت را نگاه کردم اگر می جنبیدم می رسیدم. بدو بدو رفتم و پوشه را تحویل خانم مسوول حجاب دادم. حتی لایش را باز نکرد ببیند عکسم عوض شده یا نه. پرت کرد روی میز کناری و داشتم می پرسیدم کی برای تحویل بیایم که وسط حرفم همانطور که گاز گنده ای به ساندویچش می زد یک کاغذ دستم داد که تاریخ تحویل رویش بود. خلاص شدم و آمدم بیرون. نمی دانم با آن همه خستگی و با آن بار حقارت چطور به خانه رسیدم.
آسمان همه جا همین رنگ نیست.

پ.ن.یک صحنه ای هست توی فیلم as good as it gets، جک نیکلسون داره پیانو می زنه و گریه می کنه و با پوزخند به خودش می گه، over a dog! اونجا که همسایه ش سگشو پس گرفته. البته من گریه هم که کردم نگفتم به خودم اُور اِ داگ. یاد اون افتادم الان. دلم تنگ شده برای سگم. خیلی زیاد.

رفته بودم راه آهن. در شرکت رو زدم و رفتم تو آقاهه منتظرم بود. گفت یه کم طولانیه راه، اشکال نداره؟ گفتم نه و راه افتادیم. اول از راهروی بالای قطارها رد شدیم. یکی از قطارها رو نشون داد و گفت این قطار ماست. من چشمم ولی به همه قطارها بود. از پله ها اومدیم پایین، رفتیم دورتر از روی ریل ها رد شدیم از توی سنگ ها و خاک ها. تا به قسمت صدور کارت برسیم خیلی طولانی شد. یه جور عجیبی بود اونجا. درخت های بی برگ، لکوموتیو ها و واگن های از کار افتاده، صدای قطارها. شبیه فیلم های ترسناک بود.
توی ایستگاه قطار همیشه دلم یه جور عجیبی می گیره. می ترسیدم بغضم بترکه. آقاهه همش حرف میزد و من می ترسیدم موقع جواب دادن صدام بلرزه. اون که نمی دونست… اون که نمی دونست…
با این که می دونم این ایده پزشک قطار خیلی ایده مسخره ایه ولی بازم دارم اینکارو می کنم. توی راه برگشتن درد پای چپ دیوونه م کرده بود. بیشتر از دو هفته ست که شروع شده و می دونم این سفرها بدترش می کنه. می دونم رفت و اومد توی ایستگاه قطار چه می کنه با دلم. می دونم ساعت های طولانی سفر و رسیدن تو یه شهر غریب و به انتظار حرکت دوباره نشستن قراره چقدر فرسوده م کنه. اما من محتاجم که گاهی اونقدر دور بشم از همه چیزهایی که جلوی نفسم رو گرفته که شاید این دستی که انگار گلوم رو سفت و سخت چسبیده، یک لحظه برداشته شه و بتونم نفس بکشم.

من یک تن بودم. ولی تنها تن نبودم. صبور بودم تا منِ من را جدای تنم لمس کنند. صبور مانده ام و یک تنه می جنگم.
بارانی که دم صبح بارید اشک های من بود. مثل خاکی بارور و تیره با لایه ای نازک از خزه های مخملی. همین گریه صبورم کرده. خانه در تاریکی جمعه شب لمیده. مادرم نیست. بوی دود و چای در سرم پیچیده و هیچ چیز قلبم را نمی دواند. اسب لنگ آرزوها را خلاص کرده ام. سوار بی مرکب کجا ببرد دلتنگی اش را. آنقدر آرام نشسته ام به اعدام لحظه هایم که باورم نیست درد کنار من سیگارم را می گیراند بی صدا.

از راه بیمارستان رفتم آموزشگاه. زود رسیده بودم. مقاله هایی که پرینت گرفته بودم و منگنه کرده بودم تا سر فرصت بخوانم، از کوله پشتی بیرون کشیدم و سعی کردم وقت را بگذرانم تا نوبتم شود. صدای حرف های استاد و شاگرد از توی اتاق قطع شد. بعد شروع شد، یک دفعه شروع شد. از همان اولین نت نشست توی تنم. نگاهم را فشار می دادم به جمله هایی که با چشم دنبال می کردم. ولی صدا را می دیدم. نمی شنیدم، می دیدمش. لمسش می کردم. عین ابریشم به تنم می پیچید، مثل نسیم بود مثل آب مثلِ مثل نمی دانم چه چیزی بود. ولی جادویم کرده بود. کلاس تمام شد و شاگرد قبلی خداحافظی کرد و رفت. نوبت من بود. رفتم توی اتاق. انتظار داشتم نت ها مثل حباب های درخشان توی هوا مانده باشند. یا مثل شب پره های کوچک نقطه های نورانی ای شده باشند در فضا.
تا حالا همیشه گوشه کلاس دیده بودمش، که با شکوه کنار ویولون کوچکتر از خودش ایستاده بود. ساز را برداشت و دوباره زد. مثل بچه ها گریه کردم. باورم نمی شد جدی جدی دارد اشک هایم می آید. استادم چشم هایش را بسته بود و می زد . من به حرکت آرشه نگاه می کردم و گونه هایم خیس می شد.
وقتی از کلاس بیرون می آمدم. ویلونم جایش را داده بود به یک ویولون آلتو. ساز من همین بود. چرا زودتر نفهمیده بودم؟ یک کم بزرگ تر و بم تر. با صدایی عجیب محزون و طنینی سخت جادویی.
حالا باید از نو شروع کنم.

روزهایی هست که از خواب بلند میشی و می بینی مفاصلت درد می کنه، تپش قلب داری، بد اخلاقی و دلت می خواد با یکی دعوا کنی خسته ای و کسی باورش نمیشه یک تنه زدن یا یک لمس اشتباهیت چقدر ممکنه دردناک باشه. با یه حرف ساده اشکت در میاد و ممکنه فقط یه بسته شکلات نرم و شیرین یا یه مشت آلوچه ترش برای چند دقیقه حالتو بهتر کنه.
شاید برای یک مرد تصور این که یه کم بالا و پایین رفتن هورمون ها می تونه برای چند روز کلا زندگی آدمو تلخ کنه سخت باشه، برای اون که لازم نیست هر ماه تقویم رو نگاه کنه تا ببینه اون روز که قراره سردرد و کمر درد و دل درد از پا بندازتش برنامه مهمی داره یا نه. برای اون که یاد گرفته هرچیزی که مربوط به مردونگیشه باید باعث افتخارش باشه و هرچیز زنانه ای یه نقطه ضعف شرم آور محسوب میشه. به نظر اون تو فقط یه موجود لوس و غیر قابل پیش بینی هستی که معلوم نیست چرا یه دفعه غرغرو و بهونه گیر میشی و بی دلیل می زنی زیر گریه و واقعا هم اعصاب خورد کن هستی!

 

اخلاق بدي دارم، من روحيه ام را يک دفعه و يک جا مي بازم. من سير تدريجي رفتن به قهقهرا ندارم، من دچار سقوط آزاد مي شوم اکثرا. مثلا همين امروز که حکم بازي مي کرديم و يک سوتي خيلي بد دادم و سرزنش شدم کلا خودم را باختم و حتي حاکم کُت شديم. من وقتي کسي سرزنشم کند ديگر قادر نيستم خودم را جمع و جور کنم، وقتي يک لحظه فکر کنم کسي دوستم ندارد ديگر باورم نميشود که عاشقم باشد، اگر يک نت اشتباه بزنم و استادم تذکر بدهد ديگر محال است بتوانم آهنگ را تا آخر بزنم.
براي من انگار خطا کردن پايان دنياست. و این روزها مدام خطا می کنم و مدام سرزنش می شوم.

نسل ما، نسل آدم های اشتباهی به دنیا آمده، سر در گم. نسل گریه های زیر دوش، ته سیگارهای زیر تخت. نسل هجوم هورمون به جای عشق، بغل های داغ در کوچه های بن بست.
عشقبازی های یک نفره. بوسه های دو نقطه ستاره.
بچه های پدرهای دانشگاه رفته که جنگ می خواستند. مادرهای کتاب خوان و سرکش که خانه دار شدند.
نسل غریبی بودیم ما. نسل چند دهه باکرگی، و نزول سن فاحشگی به دوازده سالگی.

از سفرِ گريه و اشک برگشته باشي. با اکراه به مهماني جمعي رفتي باشي که اصرارشان حوصله ات را سر برده باشد. شب در سرما و اتاق نيمه تاريک هي ليوان ها را بالا برده باشيد و بي خيال دودهايي که ابر غليظي شده بالاي سرتان سيگار پشت سيگار آتش بزنيد. رقصيده باشي در بي نوريِ ملايمي از شعله بخاري و چراغي روشن در دورترها. دستي در کمرت لغزيده باشد، ميان مستي و اشک و خنده و گيج خوردن و چرخيدن کسي بگويد به من تکيه کن و دنيا ايستاده باشد… کات!
همين جا بايد تمام شود. قبل از اين که ترس ها نگراني ها و بايدها و نبايدها سر برسند و مثل ملخ هايي که جز برهوتي از مزرعه ي روزگاري سبز، چيزي باقي نمي گذارند به يغما ببرندش.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.