You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2017.

وقتی به شدت کار می‌کنم، فرصت برای دلتنگی یا فکر کردن به آینده یا گذشته یا هیچ چیز دیگر نیست. اما فرصت برای سردرد همیشه و همه جا هست. این گوشه کشور که آفتاب بد ذات و بیرحم و کشنده ای دارد، آدم همیشه فکر می‌کند خوش به حال مردمانی که توی روزهای ابری طولانی و زمستان‌های تاریک و سرد افسردگی می‌گیرند. وقتی از شیفت شب برمی‌گردی و چند ساعت وقت داری بخوابی تا دوباره برگردی، آفتاب بزرگترین شکنجه دنیاست. اول جای تختم را عوض کردم، متاسفانه عرض اتاق آن‌قدر نیست که بشود تخت را ۹۰ درجه چرخاند، پس از سمت راست به چپ کوچ کردم، آفتاب هم آمد. بعد جای بالش و پاها را عوض کردم حالا آفتاب به جای تابیدن روی صورتم مستقیم فرو میرفت توی چشمم. تکنیک پتو کشیدن روی سر هم باعث خفگی می‌شد، چیزی هم روی صورتم نمی‌توانستم تحمل کنم. اول پشت پرده یک پارچه دیگر آویزان کردم، نور سمج‌تر از این حرف‌ها بود، بعد تصمیم گرفتم پشت شیشه ها را با مقوای ضخیم بپوشانم. بعد از کلی صخره نوردی و دیوارپیمایی_چون چیزی جز یک صندلی کوتاه نداشتم_و اسپاسم تمام عضلات سر و گردن و دست و شانه، اتاق مثل عصرهای رو به غروب تابستان شد. اول خوشحال شدم، بالاخره بدون مزاحمت نوری که انگار پلک‌هایم را هم سوراخ می‌کرد می‌شد بخوابم. خوشحالی‌ام دو سه روز بیشتر طول نکشید، چون خواب خسته روزهای بعد را صدای تاپ و توپ یکی یکی افتادن مقواها به هم می‌زد. داغی آفتاب چسب‌ها را شل کرده بود و مقواها را تاب داده بود. اگزازپام، دیازپام، لورازپام و بقیه پام‌ها! شاید صدای بی امان موتورها و فریاد کارگرها و صدای کندن آسفالت و انواع دریل و چیزهای پر سر و صدای دیگر را درمان کنند، ولی نور و آفتاب، درد بی‌درمان است. الان که نیمه شب است و خسته‌ام و سردرد دارم فقط به صبح فکر می‌کنم که میروم بخوابم و باید با آفتاب کشتی بگیرم. برنامه بعدی کوبیدن پتو پشت پنجره با میخ و چکش است. حالا باید بروم پتو و میخ و چکش تهیه کنم. یا آفتاب و سردرد پیروز می‌شوند یا من و پتو و میخ و چکش. 

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.