You are currently browsing the monthly archive for مه 2016.

زندگی‌ام دو شقه شده، هر شقه در یک نیمه ماه با هزار و خورده ای کیلومتر فاصله. دو آدم متفاوت، دو زندگی در دو انتهای خظی که زندگی معمولی‌ست و چقدر هیچ کدام این دو شقه را دوست ندارم. یکی کار کردن در ساعت های طولانی در حسرت کمی خوابیدن، گاهی حتی فقط کمی نشستن و کمر راست کردن، نوشیدن چاه سرد و بدرنگ شده وقتی گلویت آنقدر خشک شده که وسط حرف زدن به سرفه میفتی، سر و کله زدن با ده‌ها آدم در روز که بیشترشان از آدمیت فقط روی دوپا راه رفتنش را می دانند، دیدن مرگ، خون، درد، زجر، شنیدن ضجه، گریه، فریاد، هوار، فحش. تلاش برای خاموش کردن خشم، عصبانیت و گاهی نفرت. بعد به خانه برگشتن، پناه بردن به خواب و پناه بردن به هر چیزی که لحظه ای فراموشی به آدم هدیه کند. صبح های کلافگی، عصرهای دوستان و کافه و فیلم و خیابان و خستگی ای که آرزوی خواب نمی آورد، روزهای موهای سفید را توی آینه شمردن و شب های دست و پا زدن بیهوده در رختخواب و هی فرار کردن از چی شد و چطور به اینجا رسیدم. ترس تمام شدن ماه و دوباره به جهنم برگشتن و جنگیدن. این دو پاره زندگی من است که پیش از این هم تکه تکه بود. چرا باید به همه این ها فکر کنم؟آن هم در روزهای مردادی که اشتباها سر از اردیبهشت درآورده. در این گرما و کلافگی. آدم حوالی تولدش کمی به خودش و بودنش فکر می کند. حالا مثلا من در چند روز گذشته به خودم و گذشته ام و حال و آینده ام فکر کرده ام؟ نه. من یک جوری که خودم هم باورم نمی شود دیوانگی کرده ام. زده ام به سیم آخر و همه‌ش برای این است که اگر فکر کنم، غم و اضطراب من را می کشد (چقدر تایپ کردن کلمه اضطراب سخت است هر دفعه باید کلی فکر کنم در حالی که نوشتنش راحت است). مثل همه نصیحت کنندگان و قضاوت کنندگان و بیرون گود نشستگان خودم خوب می دانم که با خودم چه‌کار کرده ام. فعلا دیوانگی ادامه دارد. یک جایی مثل کسی که زیادی نوشیده و مست گوشه ای افتاده و ساعت ها خوابیده، مثل بیدار شدنش در تشنگی و کوفتگی و تلخی بلند می شوم و فکر می کنم باید خب حالا باید چکار کنم.

 

چقدر این مدت گذشته طولانی، سخت، عجیب، طاقت فرسا و شتابان بوده. برای نوشتن باید فکر نکرد باید فقط نوشت و گذاشت سیل کلمات جاری شوند. همان طور بی محابا و شاید اعتراف گونه، بدون فکرِ «بگویم» یا «نگویم»، بدون ترس، بدون خجالت، بدون پرده پوشی و رفوکاری. صاف و صریح و شجاعانه.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.