You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2011.

شب سرد و سنگین و مرده است. آنقدر سنگین و لزج و مرطوب که حس می کنم می توانم دستم را ببرم آنطرف پنجره و یک مشتش را بردارم و بعد به حجم سیاه و چسبناکش کف دستهایم خیره شوم.
باران خسته و نم نم می بارد. من گرچه خسته ترم ولی توان باریدن ندارم. زل زده ام به لکه های باران روی شیشه که نور کمرنگ لامپ را بلعیده اند به صد رنگ، و حس می کنم تنها موجود روی زمینم، باز مانده از نسلی فراموش شده. اصلا از جنس فراموش شدگی در غارهای عمیق تلاقی حس های ارضا نشده و دردهای فریاد نکرده مثل زنی که از زایمانی پر تاب و عرق ریز، تنها دندان هایش را به هم می فشارد، بی صدا، خاموش با لب های خونین. فراموشی هوایی بوده که نفس کشیدیم و مسموم شدیم. من در این فضای مسموم راه می روم به هیکل های رونده در این شب سرد و سنگین و مرده نگاه می کنم. از چشم ها تنها حفره ای مانده در چهره های شبیه به هم و دست هایشان معلوم نیست. نه برای اینکه هوا سرد است و در جیب هایشان مخفی شده، نه. دنبال کف دست های مقدسی می گردم که به رسالت لمسی عاشقانه مبعوث شده اند. این پنجه های فرو رفته در جیب ها و چنگال هایی که کلاه و شال گردنی را جابجا می کند یا سیگاری می گیراند شاید تنها اندامی جهش یافته است از هوای مسموم این فراموشی. آغوش های این هیکل های رونده پر است از گرسنگی نفس نفس های اندام های گرم، مثل گرسنگی کسی که می داند شام خشکیده دو روز پیشش در فر منتظر است تا گرسنگی اش را فرو بنشاند و اینها همه گرسنه اند و به تکه نانی قانع. من ازین فضای مسموم ازین چهره هایی که با حفره های چشم هایشان و شکاف بی روح دهانشان به من خیره شده اند می ترسم. لب هایی برای بلعیدن نه بوسیدن. شاید این شب تنها کابوسی ست مسموم. دستم را دراز می کنم و یک مشتش را بر می دارم، سیاه و چسبناک از انگشتانم می چکد دستهایم را می تکانم سیاهی ها سمج اند، دستم را با تمام نیرو با دامنم پاک می کنم و پرده ها را می کشم و پناه می برم به غارهای عمیق حس های ارضا نشده و دردهای فریاد نکرده…

 

تا تو بيايي
خورشيد را نگريستم
با چشمان باز
و جهانم در سياهي فرو رفت

بیژن جلالی

دوباره تب دارم، دوباره سرما خوردم. ولی فرصت دراز کشیدن و هم آغوشی با تب نیست. بی قرار و بی تابم. دلم نمی خواد هیچکس رو ببینم. وقتی مریض میاد از شدت خشم دوست دارم گریه کنم. مریض های الکی، دردهای توهمی، زنی که دفترچه ش رو پرت می کنه رو میزم، مردی که اصرار می کنه واسش سرم بنویسم، بچه ای که از ترس آمپول هوار می کشه. وای اینا همش دور سرم می چرخند. من بدن دردناکم رو به زور از اتاقم تا درمونگاه می برم و به زور از لای چشم های نیمه باز و تب دار این روستایی ها رو می بینم که سرگرمی بعد از ظهر جمعه شون اومدن به اینجاست، به هوای یک فشار گرفتن و یک سوزن زدن! از درد و استیصال پرم. و چقدر دلم می خواد همه اینا رهام کنن و منو با تبم تنها بذارن. امروز آقای «م» که سوزنش رو فرو کرد تو رگم گریه کردم. یک دل سیر گریه کردم، از درد نبود، از سوزش سوزنی که سرش توی رگم فرو رفته بود نبود. فقط دلم گرفته بود و دردمند و خسته بودم. چشمها و بینیمو خشک کردم و گفتم برای دو ساعت اگه کسی مرد هم به من زنگ نزنید! و دراز کشیدم روی تخت و ادامه گریه م رو گریه کردم…

– ببخشید می تونین بی زحمت این پرسشنامه رو برام پر کنید؟
– بله چی هست؟
– یه کار تحقیقیه! اگر دوست داشته باشید همکاری کنید ممنون می شم.
-بله بله حتما!
(ده دقیقه بعد)
– بفرمایید خانم دکتر. می شه برام یه گواهی بنویسید؟ سه هفته پیش نرفتم دانشگاه حذف می شم، یه نسخه سرماخوردگی ام بنویسین واسم، پنی سیلین هم داشته باشه!!

(عین واقعیت!!)

اگر «تو»یی بود، به جای اینکه ساکت و بی حرکت دراز کشیده باشم و به حلقه های دود که شبیه قلبی لرزان بالا می رود و در زمینه سقف کهنه که در امتداد تیر آهن هایش ترک خورده متلاشی می شود نگاه کنم، به ابرهای پف کرده سفید در متن آبیِ آسمان خیره شده بودم و با هم شکل های پشمکی سفیدشان را شبیه آرزوهایمان می دیدیم، یا نه همینجا کنار پنجره ایستاده بودم و از پشت دستهای بزرگ و گرمت را دور بازوهایم حلقه کرده بودی و ستاره ها را نشانم می دادی و می گفتی ببین اون ستاره بزرگ و نورانی کنار ماه تویی… اگر تویی بود اگر…

یه روزی یه جایی از زندگی به همه درد رو تعارف می کنن. تو پاکت های سیاه و براق و وسوسه انگیز، که آدم می ترسه یه دونه از توش برداره ببینه چه شکلیه؟ چه طعمیه؟ بعد دستشو به علامت نه میاره جلو و می ره پی کارش. بعضیا ولی برش می دارن براندازش می کنن، یه نخ بر می دارن یه پک می زنن و انقد سرفه می کنن که کبود می شن. چشمشون که خوب ترسید برای همه زندگیشون ازش دور وامیستن و هر جا که سایه اش هم ببینن، راهشونو کج می کنن که حتی از کنارش رد نشن. اما یه دسته هستن که ذره ذره ی سیاهشو نفس می کشن، می مکن، می ذارن بره تو تمام سلول هاشون آروم بشینه و با لگد لذت ها رو بریزه بیرون. واسه اینا درد هنوز درده ولی عین سیاهیِ چسبیده به سلول هاشون دیگه جدا نمی شه و هر روز هم بیشتر می خواد. باید با خوردنت، خوابیدنت، راه رفتنت، فکر کردنت درد بکشی. وقتی نباشه، غذا هنوز غذاست، هوا هنوز هوا، نوازش هنوز نوازش، ولی یه چیزی کمه. دردتو همه جا با خودت می بری. می ذاری تو جیبت و حتی اگه وسط خنده و شادی و عیش و عشرت باشی، باید بی صدا بری گوشه تاریک یه ایوونی خیس یواشکی یه پک بهش بزنی و برگردی. یه روز به خودت میای میبینی بیدار شدی وسط یه اتاق با دیوارهای کدر و دود گرفته و خاکسترایی که دیگه حتی رد انگشت کسی جز خودت وقتی دنبال دردها می گشتی روشون نمونده. تو موندی و درد که زندگی می کنی باهاش تا بکشدت.


منو جای خودم بگذار
خودت را جای گهواره
به آغوشی تسلی بخش
کنارم باش همواره
….

از آدمایی که الکی فکر می کنن یه پخی هستن بدم میاد، اینو می گم که فکر نکنی که فکر می کنم یه پخی هستم و تافته ای ام جدا بافته. فقط نمی تونم عادی باشم، معمولی باشم، مثل آدم سرمو بندازم پایین و زندگی کنم. دست خودم نیست. هر روز من باید به دنیا بیام، متولد شم با درد، یادم بیاد اینجا زمینه، یاد بگیرم چطور حرف بزنم چطور راه برم، یادم بمونه باید مواظب خودم باشم. به مغزم فشار بیارم چه کاری خوبه چه حرفی بده و باز منگ بمونم بین آدمای دیگه که زنده بودنو از برن و بهم تنه می زنن و از کنارم رد می شن. تقصیر خودم هم نیست، سعی کردم، خیلی سعی کردم. بعد فهمیدم نمی شه نمی تونم وصل شم به زندگی به همه اونا که زندگی می کنن. جزیره م من. یه جزیره مجهول وسط آب با یه درخت وسطش و دیگه هیچی. نه مثل سیاره لیتل پرنس با یه گل سرخ تو قلبش، نه. فقط یه جزیره با یه درخت. نمی چسبم به خشکی نمی تونم. هیشکی نمی تونه هر روز بره یه جزیره و برگرده، احمقانه است. فقط یه نفر می تونه بیاد پاشو بذاره رو این یه تیکه زمین سرگردون و تکیه بده به درختش.
ازین تنهایی جزیره وار شاکی نیستم، بذار به چلفتی بودنم بخندن. ماهر شدم تو وصله ناجور بودن. اما تن درخت خسته است، آوندهاش پر از اشک و خونه. نمی خواد تکیه بده، نمی خواد ریشه هاشو تو تنت فرو کنه، نمی خواد هیچی نمی خواد. فقط بودن تواینجا کمه و تصویر دو سایه در هم فرو رفته تو متن این غروبی که از امروز تکراری می میرم و حسرت تنها بدنیا اومدنم تو دنیای غریب صبح روز بعد مچاله م می کنه.

سازمو بغل کردم نشستم گوشه اتاق، دنبال صدا نیستم، دنبال آهنگ نیستم، فقط بغلش کردم نشستم اینجا تو سایه روشن اتاق سرد بدون بخاری. صداها و آهنگ ها در منند و رها نمی شند. هوا ابری نیست، بارون نمیاد برف نمیاد. باد به شیشه ها نمی کوبه، رعد و برق نمی زنه، همه چی آرومه. لعنتی! همه چی آرومه. نفسم که از شیارهای باریک می پیچه تو تن چوبیش، صدای طوفان می ده. صدای یه طوفان در دوردست ها. به صدای نفسم گوش می دم. به همه صداهایی که در من نفس می کشن گوش می دم. نت ها با کلمه ها قاطی می شن و با لحظه های حبس کرده تو تنشون می رقصند.
ne me quitte pas. ne me quitte pas
دلم مالش می ره. قلبم یه جایی بین شقیقه هام داره بالا پایین می ره. بین خط ها و صداها و کلمه ها گم شدم از تونل های لحظه ها می گذرم.
Moi qui ne vivais que par toi, Moi qui ne vivais que pour toi, Alors adieu!
خندان و گریزان ازم دور می شن. چنگ می زنم تو هوا توی هیچ معلق تو هوا، همه چیز گذشته و من اینجا موندم. زخم پشت زخم. خنجر پشت خنجر. هیچی نمونده جز صداها، خاطره بوها و نفس ها و لمس ها و دردها و اشک ها. دست می کشم روی لحظه ها مثل کاغذهای قدیمی مونده در رطوبت می پاشند از هم و پودر می شن و خاک می شن و غبار می شن. غبارها صدا می شن و آهنگ می شن و نت می شن و درد می کشن و درد میدن.
i wish that i could hold you, one more time to ease the pain
نمی خوام بغض کنم نمی خوام گریه کنم نمی خوام حرف بزنم. قرار نیست چیزی برگرده، قرار نیست دوباره از همه اون خیابون ها بگذرم و دو تا برگ خشک طلایی با بارون چسبیده باشه  رو شیشه و هیچکس نباشه، هیچ چیز نباشه، من باشم و حس خوشبختی و موسیقی و صدا، صدا.
et je sense que je tombe, et je sense que je tombe
بارون نمیاد، برف نمیاد لعنتی چرا همه چیز اینقد آرومه وقتی من توی طوفان گیر کردم، چرا قلبم از این صداها منفجر نمی شه و نمی پاشه اینجا روی این سکوت لعنتی که به من راه نداره، در من هیاهو پادشاهی می کنه و اون بیرون همه چی آرومه. من به هیاهو تن می دم. می ذارم ناخن بکشه به قلبم، می ذارم تکرار بشه اونقدر که به جای اینکه فکر کنم دارم دیوونه می شم واقعا دیوونه بشم. می دونم که تموم می شه یکی تمومش می کنه و موسیقی می شینه جای هیاهو… می دونم. ایمان دارم.
one day i’ll find my way back here. you’ll save me from drowning. drowning in a river of tears

زندگی ام چه بود جز
خم شدنی در باد
و گریه ای که
هیچ
هیچ
هیچ
به گوش درختان نمی رسید…

امشب می رسم، خسته و خواب آلود، با زانوهای دردناک از جمع شدن تو صندلی ناراحت یه اتوبوس لکنتی. دنبال ملافه تمیزی می گردم و خودمو می ندازم تو تخت به امید اینکه چند دقیقه چشمامو ببندم قبل از اینکه کسی بیاد و بهم یاد آوری کنه حق خوابیدن ندارم. می دونم نیمه شب که می رسم، ماه بزرگ و نورانی از یه شاخه بالا سر ساختمون قدیمی آویزون شده و شب صاف و ستاره بارونه، می دونم همه چیز ساکت و مهتابی تو خوابه. اما دلمو آروم نمی کنه اینا… وقتی می رسم تو گلوم یه فریاد از یه بغض نشکسته ست که وقتی صورتمو رو بالش فشار می دم خرد می شه و با خواب و خستگی قاطی می شه و خمیازه کشان رو تخت کهنه با صدای قیژ قیژ پیچ و مهره هاش از هم می پاشه… وقتی می رسم اولین کاری که می کنم اینه که می رم بالای صندلی و لامپ های مهتابی کم مصرف رو باز می کنم و جاش لامپ های حبابی زرد می بندم. از نور سفید و بی رمق لامپ های مهتابی زیر سقف های کوتاه خسته م. از اولین کشیک های اینترنی تا الان، تصویر قدم زدن تو راهروهای خلوت شب زیر سقف های کوتاهِ روشن از لامپ های مهتابی، معنی شب های ساکت و خسته من بوده. لامپ های زرد با برق بی رمق اونجا مدام نورش کم و زیاد می شه، عین شمعی که پشت پنجره با نفس های باد شعله اش بالا و پایین می ره اما کمتر منو به یاد شب های کشیکی می ندازه که پشت پنجره های بزرگ و تاریک به برگ های درخشان درختای زیتون تو هوای ترسناک شب خیره می شدم و پای برگشتن به تختمو نداشتم برای چند دقیقه کوتاه چشم هامو روی هم گذاشتن. شبایی که خیره می موندم به درختای زیتون، تو راهروهای خالی که صدای سرفه های نگهبان خواب آلود شب رو صد بار منعکس می کرد و شب طولانی و تموم نشدنی بود.
لامپ های مهتابی می رن تو کمد و فراموش می شن اما دلم تنها کنار پنجره های بزرگ شب خیره به درختای ایستاده تو تاریکی تنهاییشو بغل کرده و به خودش می گه فقط یه شبه مثل بقیه شبا…

حرف اضافه ام مدام، حرف ربط نمي شم انگار هرگز. مادام که اين صداها به جاي حنجره م تو مغزم مي پيچه، مادام که اينجا نشسته م رو به پنجره ي پشت به جهان، حرف اضافه ام من…
دلم از همه چيز بي ربط اين دنيا مي گيره…

چند روزه سرما خورده م . هیچ کار نمی تونم بکنم جز خوابیدن و تب کردن.
این حال بد خیلی خوبه. تب رویاهای آدمو واقعی می کنه، میان کنار صورتت و آروم در بر می گیرنت. می تونی لمسشون کنی، بغلشون کنی…

خوابم… بيدارم کن از اين خواب. خوابم، به خودم مي پيچم. شب مثل آوار روي سينه م نشسته نفس هام سنگين… تشنه ام با دهان خشک نفس نفس تاريکي رو مي بلعم و بيدار نمي شم. بيدارم کن ازين خواب. پشت اين پنجره ها هرشب سياهي رو به انتظار کاويدم، تشنه، نفس نفس تاريکي رو بلعيدم بيدارم کن…

عاشقانه ترین «دوستت ندارم»  !

 

Я тебя никогда не любил


گفتم عاشقتم، دروغ گفتم
تورو يکتا ناميدم، باور نکن
گفتم بهترين زن روي زميني، يک دروغ بود
الان مي فهمم، همين الان
همه چيز ساده ست و باز هزاربار پيچيده تر
تو برای من مثل شب در چراغ هاي بي شماري
تو برف و باران مني، تو هوا و آب مني
بدون تو من مثل تندر بدون نورم
مثل بهار بدون زمستان، مثل عشق بدون مجادله
مثل گل بدون خورشيد، من عاشقت نيستم
من توام، من تورو زندگي مي کنم

 

وسایلمو جمع کردم، شب که از نیمه بگذره راه میفتم. مسافرم همیشه. نه کسی بدرقه م می کند نه به استقبالم میاد. پیشونیمو سپردم به خنکای پنجره و خیره شدم به در بزرگ آهنی که بعد از دو هفته طاقت فرسا می تونم ازش عبور کنم. تا سر بذارم به شیشه خنک اتوبوس و به خط های سفید جاده خیره شم، پیاده شم تو صبح تاریک روشن و خلوت شهر، توی تاکسی تا خونه سرمو تکیه بدم به شیشه و خیره شم به تن خیابونها. به همه راههایی که باید تنهایی برم …

نه اینکه دلم گرفته باشد ها نه!
فقط دوست دارم چند قطره اشک را گریه کنم، امشب، در آغوشی که مرا سخت بفشارد.
از لکه های خیس روی بالشم که عین کنده درختی پیر دایره وار شب های تنهاییم را علامت زده خسته ام. دلم گرفته نیست ولی می خواهم در آغوشی که مرا سخت بفشارد گریه کنم امشب.

دارم اسلایدهامو مرتب می کنم، همه ش ریخته بهم، الان همه میان تو من کنفرانس دارم، همه چی ریخته بهم، دستپاچه ام، بوووووووق بوقققققققق بوووووووووووق صدای وحشتناکی می پیچه تو سالن بعد قلبم شروع می کنه به کوبیدن، کوبیدن و بیدار می شم، صدای بوق همچنان ادامه داره، کسی به من زنگ نزده هنوز، ساعتو نگاه می کنم، چند دقیقه از سه گذشته. با عجله لباس می پوشم، یعنی کسی در این جاده تاریک چپ کرده؟ یعنی بچه ای با تشنج استاتوس پشت دره؟ یعنی کسی با سکته قلبی داره سینه شو پشت در فشار میده؟ صدای زنگ که میاد من کفشام هم پوشیدم. درو باز می کنم میرم تو. یک زن جوون با پسر سه چهار ساله ای تو بغلش که داره با انتهای روسریش بازی می کنه، یه مرد میانسال و یه خانوم مسن رو نیمکت نشستن و با چشم های دریده منو نگاه میکنن. به لباس های پلوخوریشون نمی خوره هراسون از خواب بیدار شده باشن و لباس پوشیده باشن. زن مسن چاقه و چشم های سبز روشنی داره، زیر لب می گه دکتر اینه؟ خون به صورتم می دود. میرم جلوتر می گم چرا بوق می زنید؟ چرا زنگ نمی زنید؟ پشت سرم میان تو اتاق و قبضشونو پرت می کنن رو میزم. مرد میانسال عین لاتها می گه این بچه تب داره، ممکنه تشنج کنه و با هر جمله صداشو بالاتر می بره. بچه می ترسه می ره سر عربده کشیدن، حالا یه بوق زدیم. لبمو گاز می گیرم و جوابشو نمیدم. ترمومتر میذارم زیر بغل بچه. و سه دقیقه تمام تو اتاق پر از نفرت سکوت می کنم. ترمومترو نگاه میکنم، رنگ جیوه ای به زحمت خودشو از دو خط بالاتر از سی و هفت ونیم کشیده بالا و زل زده تو چشام و بهم دهن کجی می کنه. دلم می خواد یه چیزی بهشون بگم. هیچی نمی گم. نسخه که می نویسم میگم اگه قرار باشه هرکی میاد اینجا اینطور بوق بزنه فکر می کنین درسته واقعا، که زن مسن می پره جلو و میگه شما وظیفتونه مریض ببینین اینجا، مگه اینجا شبانه روزی نیست واسه چی درو بستین؟ احساس می کنم وزغ لزجی با چشم های برامده نشسته رو سینم و دست های چسبناکش گردن و صورتمو لمس می کنه. از کوره در می رم دیگه. میگم در اینجا باید بسته باشه و مریض هم باید انقدر تمدن داشته باشه که از اختراع زنگ خبر داشته باشه و اینجا رو با بیابون اشتباه نگیره. وزغ دوتا دستش رو گذاشته رو میزم چشم های سبز برامده ش رو درونده و تو صورتم میگه تو اینجا وظیفه داری مریض ببینی نه اینکه بری بخوابی، من خودم دخترم تو تهران دکتره، با این حرفش می خوام پوزخند بزنم، می خوام بگم، مادر من آخرین باری که دکتری رو از خواب بیدار کرده وقت زایمانش بوده ولی از وقتی که من دکتر شدم و مصائبم رو دیده اگه درد زایمان هم داشته باشه کسی رو شب بیدار نمی کنه. مطمئنم دروغ می گه. دوست دارم بگم فکر کردی اینجا با دوتا کارگاه خیارشور سازی پولی دراوردی و رفتی فلان جای تهران نشستی، حالا تو این دو روز تعطیلی برگشتی دهاتت، فکر می کنی هیبت ماشین شاسی بلندت فک منو انداخته و الان می تونی بهم دستور بدی؟ می خوام بگم دستهای چسبناکتو از رو گلوم بردار و گمشو همون لجنزاری که توش می خوابی. اما هیچی نمیگم. سرم درد می کنه، پا میشم برم اتاقم، پشت سرم می شنوم وزغ می گه برو برو بخواب، سرم از خشم گیج می ره، صدای سه تاییشونو می شنوم، یه چیزایی هم میگم. ولی بازم منم که باید بد و بیراه ها رو تحمل کنم و چیزی نگم. تا صبح نمی خوابم دیگه. زنگ می زنن مریض های امروز اومدن…

– این فشار منو بگیرید بی زحمت
– چی شده مشکلتون چیه؟
– سرم درد می کنه
– فشار خون دارید؟
– نمی دونم بگیر ببین دارم؟
– نه منظورم اینه که فشار خون بالا داشتین قبلا؟ دارو استفاده می کنین؟
– دارو که زیاد می خورم. پام درد می کنه. مشکل اعصاب دارم. معده م هم خرابه مشکل…
– نه منظورم داروی فشار خونه. حالا داروهات کو ببینم.
– بعضی وقتا دارو می خورم. اینا داروهامه از اینا می خورم.
-کدومو می خورید؟
– این درشتا قرص قندمه، این آبیا قرص فشارمه…این…
– عزیزم من می دونم این داروها چیه. شما کدومو الان استفاده می کنی؟ همین آبی ها رو الان می خوری؟ چندتا می خوری؟
– اینا رو دکتر تهران برام نوشته. پارسال سکته کرده ب…

بچه های تهران منو دوست نداشتن. تو شهر من جا خوش کرده بودن و من براشون دانشجوی شهرستانی بودم. اونا صبح ها ساعت هشت و نیم به بعد میومدن بیمارستان و ساعت یازده و نیم می رفتن. پیج شنبه جمعه هاشون تعطیل بود. اونا خانوم حضور غیاب رو به هیچی شون حساب نمی کردن، اونا لازم نبود ساعت هفت ونیم صبح و یک و نیم بعد از ظهر تو یه دفتر قرمز مخوف اسمشون رو امضا کنن، از در میومدن تو و با یه دالی همه چی تموم می شد. کسی بهشون نمی گفت بیخود کردید اومدید پزشکی بخونین، استادای ما پروازی اند و جرات دارید فلان جمعه یا تعطیلی یا عید یا عاشورا سر کلاس نیاین، میدیم روده هاتونو دربیارن و سروپا قهوه ای با همون روده ها از سقف آویزونتون می کنیم و بعد که خوب دست هاتون از پاهاتون درازتر شد و رفتین دوباره خداد تومن شهریه اون واحد رو ریختین هر وقت که فکر کردین بیمارستان شوخیه با سوزش شدید جاهای مختلفتون به تفکر اشتباهتون پی می برین. اونا لازم نبود با چادر به دانشگاه برن، و تو بیمارستان در مخصوص دانشجویان پزشکی خانوم نداشتند اونها با موهای هایلایت خوشگل و ناخن های لاک زده براق میومدن و پرستارهای بخش ها هم راپورتشون رو به حراست دانشگاه نمی دادن. اونها منو تو گروهشون نمی خواستن، به من نمی گفتن کلاس کنسل شده و لازم نیست یک ضلع تهرانو طی کنی و بیای بیمارستان ببینی هیچکس نیست. موهای من هایلایت نبود و با پرادو به بیمارستان نمی رفتم من تو تهرانِ خودم دانشجوی شهرستانی غربتی بودم برای آنها، که باید می رفتم همان خراب شده ای که تا حالا بودم. اما من اومده بودم که با اون باشم اون منو می خواست اون تو کافه پارک طالقانی که بعد از اون شب جمع شد، تو یه فنجون قهوه تو شب سرد بهمن ماه شکل منو بهم نشون داده بود که تو فالش بودم. تو یه غروب برفی جادۀ کن، زده بود کنار و دست چپ یخ کردمو با دست راستش گذاشته بود تو جیبش و به برف ها خیره شده بودیم و گوشه پیشونیمو بوسیده بود و نصف بوسه ش افتاده بود رو چتری های سمت چپ پیشونیم. مهم نبود اگه تموم دنیا منو نمی خواست. اون که بود. اون که دوسم داشت. یه روز جمعه آخر یه بهمن ماه سرد با بچه ها از میدون المپیک  رکاب زنان رفتیم چیتگر، حالم خوب بود عالی بود، احساس می کردم اکسیژن عین حباب هایی که تو هوا می ترکه تو ریه هام داره جرق و جروق می کنه. پوستم باز شده بود و هوای لطیف بهمن ماهِ سرد و نفس می کشید. خنده ها بیشتر از یه لب می خواستن جیغ و فریادها درهم پیچیده بود و جمعه رو شگفت انگیز می کرد، من تو پارک سواری نمی کردم، رو ابرها می دویدم…جلوتر از بقیه تو پیست سرعت با قلبی که داشت از جا در میومد سرازیر می شدم و سربالا می رفتم، دیر فهمیدم که روبروم یه پیچ تنده، حصار توری به سرعت بهم نزدیک می شد، ترمز که کردم، سر دوچرخه واستاد و تهش رفت هوا، با من، با تصویر درختا، با فریادهایی که پشت سرم می شنیدم، با قلب شادم با خنده هام که یک لب کمشون بود، رفتم هوا و افتادم تو بغل آسفالت سرد. دستم بین ترمز و دستگیره دوچرخه مونده بود و انگشتها ترک خورده و شکسته. اون روز ولی دردشو اونطور که باید حس نکردم. بهمن ماه تموم شد. من برای بخش بعدی گروهم عوض شده بود و باز باید کلاه خود و نیزه جدیدی رو تو یه نبرد دیگه امتحان می کردم . صبح روز چهارشنبه کیس ریپورت بود عین همه هفته ها، حتی یادمه کیس بیماری پاژه بود، حتی یادمه دم در موقع رفتن کسی کیفشو کوبید به انگشتهای  شکسته م. زنگ زدم، جواب نداد. دوبار سه بار ده بار. نگران شده بودم حالش خوب بود باهم حرف زدیم خندیدیم. نه اون روز صبح نه اون شب نه فرداش و نه اون سال جواب نداد. من از روی ابرا، با قلب شادم، با خنده هام که دنبال لب می گشتن، با نفس هام که از هوای تازه پر و خالی می شدن، افتادم تو بغل آسفالت سرد. ترک خورده و شکسته و دردمند.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.