You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2018.

زندگی‌ام آب بود. جاری نشد، به صخره‌ها نکوبید، از ابری فرو افتاد، از برگی چکید، غلتید روی خاک.

زودتر از موعد برگشتم. شیفتام هنوز تموم نشده بود. یه دفعه خسته شدم، فرسوده شدم، ناتوان شدم، گفتم نمی‌تونم و اومدم. توی فرودگاه گریه کردم، توی هواپیما گریه کردم، توی تاکسی گریه کردم. رسیدم خونه. تنها بودم همه جا تاریک بود. غروب ساکت و خالی. رفتم زیر پتو گریه کردم. بیشتر از بیست و چهار ساعت بود نخوابیده بودم. دنی اومد پوزه‌شو گذاشت رو سینه‌م و خوابید. من ولی تنهایی هق هق کردم تا نور کمرنگ خورشید محو شد. یه لحظه خوابم برد، خواب مامان باباشو دیدم که دوست نداشت ما همدیگه رو ببینیم یا بشناسیم. دنی بیدار شده بود و می‌زد رو ظرف آبش، بیدار شدم، زل زدم تو تاریکی. تمام توانمو جمع کردم پاشم بهش آب بدم. بعد همونجا با پاهای لخت نشستم رو سنگ سرد آشپزخونه و فکر کردم. به هیچ چی فکر کردم. به یک هیچ بزرگ. درست مثل سیاهی پشت پنجره که وقتی بچه بودم و نصف شب ها بیدار می‌شدم از ترس بهش خیره می‌شدم و بعد فکر می‌کردم سیاهی دارد از چهارچوب پنجره رد می‌شود و می‌ریزد تو، بعد سرم را می‌کردم زیر پتو و سعی می‌کردم به هیچی فکر کنم چون هر چیزی می‌تونست ترسناک باشد توی شب. الان از چیزی نمی‌ترسم، غمگین نیستم، دلتنگ نیستم، فقط خسته‌م. خسته از همه چیزهایی که بر من گذشته. 

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.