امروز از ان روزهای احمقانه‌ای بود که از لحظه بیدار شدن فقط می‌خواستم گریه کنم. به سختی از رختخواب بیرون آمدم به سختی تا بیمارستان رفتم، موقع لباس عوض کردن وقت حرف زدن با بقیه وقت ناهار بدمزه نپخته بوگندو غیر قابل خوردن و بازی کردن با قاشق و چنگال همش خودم را فشردم که گریه نکنم. آخرین مریض که رفت بخش دویدم لباس پوشیدم و زدم بیرون. هوا گرفته بود چندبار سعی کردم اپ آب و هوا را چک کنم ولی نت نداشتم آخر بی‌خیال شدم و راه افتادم به سمت آلدی که خرید کنم، هیچ چیز مثل شکلات و شیرینی وقتی پی‌ام‌اس باشم بهترم نمی‌کند. تا اولین چراغ قرمز رفتم و باران مثل دوش شروع شد. عصبانی، غمگین و خسته و گرسنه بودم و مثل بچه‌های گم شده زدم زیر گریه. هنوز عادت نکردم آدم وسط تابستان هم ممکن است از سرما بلرزد. با موها و لباس‌های خیس کنار چراغ قرمز گریه می‌کردم. به اندازه کافی خیس شده بودم که برگشتن بی‌فایده باشد ولی خشم و غم و ناامیدی و دلتنگی هم نمی‌گذاشت ادامه بدهم. نمی‌دانم چقدر سردرگم بودم آخر راه افتادم رفتم خرید کردم و همه چیز خریدم جز شکلات. رسیدم اتاقم خواهرم پیام داد که درخواست ویزا ریجکت شده باز گریه کردم تا خوابم برد و حالا بیدار شدم گیج و سرگردان و غمگین‌تر. باید بخوابم دوباره و کاش صبح دنیا روشن‌تر شده باشد.

تو نمردی. قبری نداری. اندوه نبودنت را با صدای بلند پیش کسانی که به من حق می‌داده‌اند عزاداری نکردم. نمی‌توانم به هیچ‌کس بگویم چرا نیستی، چرا نمی‌خواهی‌ام. و با همه این سال‌هایی که نبوده‌ای، هنوز بیشترین خنده‌ها و اشک‌هایم با تو بوده. گاهی سعی می‌کنم به یاد بیاورم بوی تنت چطور بود. گرمای تنت وقتی عصرهای زمستانی چرت می‌زدی و می‌دویدم زیر پتویت و کوچک می‌شدم و پاهای سردم را با خنده و قلقلک به پاهایت می‌چسباندم چطور بود. صدایت وقتی چیزی تعریف می‌کردی وقتی می‌خندیدی چطور بود. من همه اجزای صورتت و حرکات دست‌هایت، مدل راه رفتنت، فکر کردنت کنار یک استکان نصفه چای، یک کتاب باز مانده یا یک بافتنی به نیمه رسیده دقیقا در خاطرم هست ولی بویت را و صدایت را فراموش کردم و هیچ خاطره‌ای نمی‌تواند من را در آغوش بگیرد. امروز به تو فکر کردم. نه. به نبودنت فکر کردم. گریه کردم از آن گریه‌ها که اشک‌های آدم یک جور عجیبی سردند. و در حالی که می‌دانستم مسافرم با زانوهای بغل کرده قطار چهار و نیم، پنج و نیم، شش و نیم و هفت و نیم را از دست دادم. مثل کوه سنگین بودم و هیچ اشکی خالی‌ام نمی‌کرد. این نوشته ناتمام است. می‌خواستم چیزی بگویم که دیگر مهم نیست. همه چیزهای مهم همان‌هاست که نیست یا دیگر نیست.

یکی از بچه‌های گروه اومده بود اینجا. اتفاقی خبردار شدیم از هم و بعد از بیمارستان رفتیم بیرون شام خوردیم و من روز قبل خیلی خسته بودم گفتم باشه فردا اگه زودتر کار تموم شد میریم بیرون غذا بخوریم و صحبت می‌کنیم. دیشب رفتیم یه رستوران خیلی باحالی و بعد از چند روز غذای گرم خوشمزه‌ای خوردم و حسابی چسبید. دم در خدافظی کردیم و گفتم شب خوبی بود و خوش گذشت و از اون اصرار که می‌تونه بیشتر خوش بگذره. کله‌م داغ بود و حال خوشی داشتم ولی نه اون‌قدر که عقل از سرم پریده باشه. پرسیدم چرا دیشب چیزی نگفتی؟ جوابش این بود که چون امشب مستی! واقعا مرزهای صداقت رو درنوردید. اومدم بالا و دراز کشیدم هنوزم کله‌م داغ بود ولی دیگه حال خوشی نداشتم.

نمی‌دانم بقیه هم همین‌طورند که وقتی به اتاقشان می‌رسند، اتاقی که در آن تنها بوده‌اند و باز تنها برگشته‌اند، غمشان می‌گیرد؟ چند سال، چند عمر شده که مسافری بوده‌ام که همین بغض‌ها را زندگی کرده؟ در تمام خوابگاه‌ها، پانسیون‌ها، اتاق‌ها و پاویون‌ها که موقتا به من داده‌اند، جایی برای استراحت. که هرگز راحت نبوده. شاید هم این پایان این مسیر باشد شاید جزیره من اینجا باشد. شاید اینجا آرام بگیرم.

I must go there
Without the crowds around me
There with silence to astound me
Alone to face my destiny
…To understand what life might be

آهنگ از اینجا

بالاخره قطار آمد. قطار عزیزم که من را به خانه می‌برد. گفتن خانه خنده‌دار یا حتی گریه‌دار است ولی به هر حال خانه. دو ساعت پیش کف دستم را روی دیوار کنار دوش گذاشته بودم و حتی وقتی آب بیش از اندازه داغ بود دلم نمی‌خواست تکیه‌گاهم را رها کنم و فکر این که چطور با این خستگی به خانه برسم کلا از رفتن پشیمانم می‌کرد. اول خواستم بی‌خیال شوم و بعد از چهار روز طاقت‌فرسا هر چقدر که می‌توانم بخوابم ولی همیشه این‌طور است که فکر انجام کاری از خود کار سخت‌تر و بزرگ‌تر نشان می‌دهد برای همین خودم را جمع و جور کردم، اول خیابان جنگلی کنار بیمارستان را پایین رفتم بعد منتظر اتوبوس شدم و بعد قطار و حالا که نشستم به خودم می‌گویم عجب غلطی خوردم بقیه‌اش را نمی‌توانم و کاش بشود همینجا توی قطار بخوابم و کاش بشود کفش‌هایم را دربیاورم و ببینم اشتباها صدها سوزن تویش فرو نرفته و انگشت‌هایم سیاه نشده و قرار نیست کنده شود از بس که بی‌وقفه راه رفتم و دویدم این چند روز گذشته. حتی دلم نمی‌خواهد برسم. مطمئنم در همان فاصله‌ای که باید چمدانم را بکشم تا ته راهرو و بعد خیابان و بعد قطار بعدی، خستگی من را از پا در می‌آورد و هرگز به تخت و اتاقم نمی‌رسم و تازه فردا باید دوباره برگردم…

دلم می‌خواد خودم رو تو یکی از اون گریه‌هایی که انگار تا ابد طول می‌کشه غرق کنم. نه، اول اون بطری باز نشده شراب که نمی‌دونم چرا بین طبقه دامن‌ها و شال و کلاه‌ها انداختمش باز کنم اون‌قدر بنوشم که نه فقط سردرد رو که تمام دنیا رو فراموش کنم و اونجوری که آدم بعد از گریه طولانی که دیگه اشکی براش نمونده و از هق‌هق سکسه‌ش گرفته بخوابم و دیگه بیدار نشم. ولی در واقعیت ساعت‌ها با چشم بند و این چیزهایی که تو گوشم چپوندم دراز کشیدم و می‌دونم که فردا نوبت واکسن دارم و حتی از خوردن پنیرهای عالی از فرانسه رسیده صرفنظر کردم. زندگی اینجوریه. تلخ و محافظه‌کارانه و شامل مقدار عظیمی درد. می‌تونستم اون لحظه‌ای که تکیه داده به کابینت با چشم‌های نیمه باز به فیلتر قهوه نگاه می‌کردم تا ته نشین شه در جواب چیکار می‌تونم برات بکنم بگم بغلم کن فقط بغلم کن. ولی زندگی تلخ و محافظه‌کارانه و شامل مقدار عظیمی درده.

سه روز پیاپی است که سردرد دارم. در ساعت‌هایی که مغزم از تلاش برای انفجار و بیرون پاشیدن دست کشیده امیدوار شده‌ام که دیگر تمام شد و بعد دوباره از نو حمله بی‌رحمانه‌تری شروع شده. حالا که مسکن‌ها و چای‌ها و قهوه‌ها و خواب و همه راه حل‌هایم شکست خورده دلم می‌خواهد بروم سر میدان بعدی جایی که قطار ۱۵ و ۱۶ رد می‌شود، شقیقه چپم را که رگ‌هایش مثل آهنگرهای خستگی‌ناپذیر بی‌وقفه توی سرم پتک می‌کوبند روی ریل بگذارم و منتظر بمانم تا اولین قطاری که رسید دردم را و سرم را یک‌جا متلاشی کند. کاش آدم‌ها این‌قدر نپرسند به اندازه کافی آب خوردی؟ به خدا آب معجزه نمی‌کند جز این که هی باید بلند شوی بروی دستشویی و با هر بار بلند شدن انگار که رهبر ارکستر چوبش را بلند می‌کند و همه چیز یک صدا توی سرت اوج می‌گیرد و می‌کوبد و می‌کوبد. بیاییم با کسانی که سردرد دارند فقط ساکت و دور و خیلی دور باشیم.

تا ساعت سه صبح حرف زدیم، آشپزخونه نیمه تاریک و سرد بود و قطره‌های بارون تا میز هم می‌رسید. سعی می‌کردیم گریه نکنیم. هنوز هم فکر می‌کنم همه اون چیزها چطور می‌تونه واقعیت داشته باشه، اتفاق افتاده باشه و آدم بتونه دوباره صبح بیدار شه و خودش رو و همه دنیا رو نابود نکنه. دیگه برام عجیب نیست چطور کسی که به هیچ رسم و قانون و عادت و سنت و روتینی پایبند نیست، سی و شش سال از گلدون‌های تو اتاقش مراقبت کرده و آب دادن و رسیدگی بهشون براش این‌قدر مراسم مهمیه. درد و تنها درد آدم‌ها رو شکل میده. می‌سوزی و ذوب و بی شکل میشی. اثری از چیزی که بودی نمی‌مونه. بعد برای همیشه سرد و سخت میشی.

وقتی دیر می‌فهمی چه گندی زدی به روایت یک مالباخته و تاحدودی جانباخته؛ دو شب شده که وقت خواب آلرژی اوج می‌گیرد و با بینی و گوش‌های گرفته و نفس تنگ هی تلاش می‌کنم به زور آنتی هیستامین و قطره و اسپری راهی برای اکسیژن باز کنم و در حال خفگی و بیچارگی به گلدان‌ها و پنجره‌های باز و همه اشیاء مظنون و مشکوک اتاقم فحش می‌دهم که امشب یادم افتاد وقتی رفتم ملاتونین بخرم آقای داروخانه گفت فقط اسپری ملاتونین داریم و تازه این خیلی بهتر و سریع‌تر و موثرتر از قرص است و من تنبل هم گول خوردم و بیست و سه یورو پول بی‌زبان سخت به دست آمده را دادم و الان با این کشف زودهنگام خیلی هوشمندانه‌‌ام! جای سوختگیش هم بدجور دوباره سوخت.

وسط خوشگذرانی و آشنا شدن و طبیعت و این چیزها که آدم را کمی کله‌خر، رقیق و بی‌عقل می‌کند، قول دادم که باهم برویم هلند و حالا مثل سگ پشیمانم. البته که ایده بدی نیست ولی من الان با این حجم از استرس دنبال کار گشتن و امتحان و اسباب‌کشی و خیلی چیزهای دیگر بلد نیستم با دلی آرام و قلبی مطمئن بروم سفر و خوش هم بگذرد. شاید هم فقط این آدم‌ها را دوست ندارم. نمی‌دانم ولی از تنها چیزی که مطمئنم همان سگ و پشیمانی‌ست. یک راه دیگر هم این است که همان‌طور که در ماه‌های قبل هی قول دادم بروم برمن، برلین یا جاهای دیگر، در انتظار زمان مناسبی که هرگز نخواهد آمد بمانم و خودم را از استرس رویارویی با آدم‌هایی که خوب نمی‌شناسم برهانم. ولی تکنولوژی هم پیشرفت کرده و سریع تا قول می‌دهی، عضو یک گروه در تلگرام می‌شوی و برنامه‌ها و هزینه‌ها و زمان‌بندی‌ها جلوی چشمت نقش می‌بندد و قبل از این‌که بفهمی تا خرخره فرو رفتی و برگشت ندارد. دنیا جلوی چشم همه‌مان به فاک رفت و همه چیز زندگی عادی و معمولی تبدیل به رویا و حسرت شد و من هنوز دنبال وقت مناسب برای همه چیز می‌گردم که هرگز نخواهد رسید. دارم تلاش می‌کنم چند خط بنویسم یا چیزی تماشا کنم یا آهنگ گوش کنم ولی گرما عصبانی و کلافه‌ام کرده و در آخر هم می‌دانم که سفر هلند را می‌روم. ولی تنها خواهم بود و همین کسل‌کننده‌ست. برای تنها سفر کردن باید یک‌نفری دنیا را زیر پا بگذاری، در صلح و آرامش با خودت. نه توی جمعی که احساس تنهایی کنی.

سه تا دختر بیست و یکی دو ساله از فرانسه با ماشین اومدن و دو سه روز اینجا مهمونن. لبریز از زندگی و با انگلیسی غیر قابل فهم حرف می‌زنن و سر‌ و صدا می‌کنن. انگلیسی حرف زدن الان برام خیلی سخته. تقریبا یه جمله هم نمی‌تونم بگم که هی وسطش فکر نکنم و در نهایت نصف کلمه‌ها آلمانی نباشه. مغز آدم گاهی علیل میشه واقعا. چطور میشه کلمه‌های زیادی بدونی و خیلی خوب بفهمی ولی وقتی میخوای حرف بزنی کلمه‌ها سر بخورن و جای خودشون قرار نگیرن. حالا نه اینو عالی بلدم نه اونو می‌تونم مثل قبل حرف بزنم. تو گرم‌ترین وقت این روزا اومدن و نمی‌دونم چطور تو این گرما دو روزه می‌خوان کلن رو بگردن. من از دیروز تنها لحظه‌هایی که کمی هوشیار بودم فقط زیر دوش بوده. بقیه ساعت‌ها کلافه و خیس و عرق کرده یه گوشه‌ای داشتم خودم رو باد می‌زدم و اپ آب و هوا رو چک می‌کردم و حساب می‌کردم چقدر دیگه می‌تونم زنده بمونم. انگار نه انگار که پارسال این موقع با لباس و روپوش و گان و کلاه و ماسک و دستکش عرق می‌ریختم و با ده‌ها نفر در روز سر و کله می‌زدم و بی‌تفاوت به دونه‌های عرق که تو گردنم و موهام و پشتم و تنم رژه می‌رفتن ساعت‌ها رو برای تموم شدن می‌شمردم. تو گرمای شرجی جنوب بعد اون ساعتایی که شیفت تموم می‌شد می‌رفتم چند ساعت استراحت کنم، که برق هم قطع می‌شد. بدون کولر با آفتابی که انگار پنجره رو سوراخ می‌کرد و سر و صدای ساخت و ساز تموم نشدنی دور و بر پانسیون فقط چشمام رو می‌بستم و با تمام توانم تحمل می‌کردم تا تموم شه. بعد از اون استراحت جهنمی تازه می‌خواستی آماده رفتن شی که آب هم قطع شده بود و اینا همه در برابر مردمی که باید باهاشون روبرو می‌شدی بهشت بود. بگذریم. کجا بودم؟ الان وسط جمعی نشستم که هر کدوم تو دنیای دیگه‌ای زندگی کردن. جمعی از بیست و یک ساله تا شصت ساله که زندگی براشون چیز هیجان‌انگیز و بی‌نظیریه. برای من هم بی‌مانند بوده. مخصوصا وقتی تو کافه نشسته بودیم و بعد از بازی آلمان تصویر ایران و اونی که انتخاب شده و صحنه‌هایی از زن‌های پیچیده در چادر و سیاه‌پوش _که اینا خیلی علاقه به نشون دادنش دارن انگار که ما مثلا تو عربستان قبل از محمد زندگی می‌کنیم_ روی سه تا تلویزیون بزرگ نقش بسته بود و سرخط خبرها بودیم بهم یادآوری شد که چقدر در دنیاهای متفاوتی زندگی می‌کنیم.

با قطار آخن از اسن برمی‌گردم. خوشحالم که نباید قطار عوض کنم و تمام راه می‌توانم زل بزنم به درخت‌ها، ریل‌ها، آدم‌ها و بسپارم خودم را به فکرها و آهنگ‌ها. دوری دارد مرا از همه‌چیز خالی می‌کند. چقدر دوست دارم فراموشی را در آغوش بگیرم. در سکوت تکیه بدهم به شانه تاریکی و هیچ‌چیز در من نباشد جز بی‌کلامی و بی‌خاطرگی. در سقوط و پرواز هردو رهایی‌ست. جدا شدن از هر اتصالی، بی تعلقی مثل شنا، مثل غرق‌شدگی. برگشتم و خداحافظی کردم و پشت‌سر رها کردم. که یادم بماند چه چیزهایی از من دزدیده شده چقدر از دست دادم چقدر باختم چقدر تلاش کردم. نه برای این‌که شادتر یا آسوده‌ترم. هیچ عضو قطع‌شده‌ای خوشبختی نمی‌آورد ولی درد را، تحمل درد را ساده‌تر می‌کند.

من خش خش رفتگر از صبح زود را، سیگار بهمن و ریه غرق دود را، من هرکه عاشقم شده بود و نبود را بوسیدم و برای شما جا گذاشتم…

شعر از فاطمه اختصاری. آهنگ از اینجا

مگر می‌توانستم چیزی جز این باشم؟ پرنده کوچکی بودم که در قفسم آب و دانه خوردم گاهی از نوری که به من تابیده چه‌چهی زدم گاهی با تاریکی سر توی پرم کردم و خوابیدم. گربه خانگی‌ای بودم که نوازش شدم که عقیمم کردند. اسب مسابقه‌ای بودم که در دایره‌ای بارها دویده‌ام، گاهی ضربه‌ای به پهلوهایم نواخته شده گاهی تیمار شده‌ام. پیچک نازکی بودم که سنگ‌های دیوار را با ساقه‌های نحیفم درنوردیده‌ام و مدام قبل از رسیدن به آن‌سوی دیوار هرسم کرده‌اند. ماهی گلی‌ها چقدر تُنگ را می‌فهمند؟ گله اسب‌های وحشی اصطبل را می‌شناسند؟ آواز توی قفس چیزی از شکستن سکوت جنگل‌های پردرخت می‌داند؟ تا کجا اگر بدویم، دیوار را میله‌ها را دهانه تُنگ‌ها را کشف می‌کنیم؟ دستی که نوازش می‌کند ولی ساقه‌ها را می‌چیند چه کنیم؟

دیروز صبح بیدار شدم پیام دادم به س که بیداری بیام بالا احتیاج به مشورت دارم راجع به چندتا پیشنهاد کاری. رفتم بالا و داشتیم صبحانه می‌خوردیم که س گفت می‌خوام برگردم ایران! مصاحبه روز قبلش هم خوب پیش نرفته بود و بعد از دو سه ماه رشته و جای خوبی پیدا نکرده بود. گفت من خیلی دلیلی برای موندن ندارم، اون‌جا پدر و مادرم هستن، کسی که دوسش دارم هست و گربه‌هام و موقعیت ‌‌‌کاری خوب. و نمی‌دونم چرا زدم زیر گریه. احساس کردم چرا من هیچ‌کس رو ندارم. چرا هیچ‌جا دلیلی برای موندن ندارم. چرا حتی وقتی از همه چیز حاضر بودم بگذرم هم خواسته نشدم. قلبم به درد اومده بود. برگشتم پایین و باز گریه کردم تا خوابم برد. یادم نمیاد آخرین باری که با مادرم از زندگیم حرفی زدم کی بود، آخرین باری که نگران بودم ولی دلم به پدرم گرم بود کجا بود. آخرین باری که تنها نبودم و زندگی مثل حمل کردن کره زمین توی کوله پشتی وسط کویر لوت برای رسیدن به قله دماوند نبود…

هر روز بیشتر از قبل از آدم‌ها ناامید می‌شوم. می‌گویم ناامید چون اگر به جایش از بیزار می‌شوم استفاده کنم انگار خیلی زشت است، چون هیچ کس دوست ندارد بشنود کسی از همه بیزار است. آدم‌ها خصوصیات دسته جمعی‌شان را دوست دارند و معیار، همین جمعیت آن‌هاست. قوانین‌شان ساده است، اگر مثل ما نیستی پس یک مرضی داری و سالم و طبیعی نیستی. مثلا وقتی هوا آفتابی باشد و پیشنهاد می‌کنند برویم قدم بزنیم، یا تا پارک یا راین یا بستنی‌فروشی محبوبمان برویم، من می‌گویم نه چون آفتاب باعث سردردم می‌شود و تازه دوست دارم وقتی قدم می‌زنم در صلح و آرامش و موزیک غرق باشم نه این که از شش جهت مراقب باشم به دوچرخه سوارها و دونده‌ها و اسکیت‌سوارها که از قضا عاشق این هوای آفتابی هستند برخورد نکنم. نظر پیشنهاد دهنده‌ها؛ تو چقدر افسرده هستی! برای من که حتی شب‌ها هم گاهی لازم می‌شود عینک آفتابی بزنم دو پنجره بلند و وسیع رو به آفتاب تنها فایده‌اش سردرد است. نظر بقیه وقتی پرده‌ها تمام روز بسته است؛ پنجره‌ها را باز کن از نور بهار لذت ببر چقدر افسرده‌ای! دارم با لذت چایم را می‌نوشم و همایون گوش می‌دهم؛ همین آهنگ‌ها آدم را افسرده می‌کند! چرا نمی‌رقصی چرا مافیا دوست نداری چرا غذا کم خوردی چرا یه قاشق کیک خوردی پس افسرده‌ای! افسردگی فقط عارضه جانبی همنشینی با شماست دوست عزیز دست از سرم بردار.

صبح بیدار شدم خوابالو رفتم نون خریدم چون روز قبلش فراموش کرده بودم که تعطیل رسمیه و هیچ‌جا باز نیست و هیچی برای صبحانه خوردن نداشتم. هوا گرم و شرجی بود. قرار بود صبح با س بریم تست بدیم و بعد بریم یه دست لباس رسمی برای مصاحبه‌ش که هفته بعده بخریم و تولد هم که داشتیم اونم دوتا، و یه عالمه برنامه‌. رفتیم ثبت نام کردیم و تست دادیم و بعد از بیست دقیقه که جواب اومد، وسوسه کافه رفتن به خرید غلبه کرد و چند دقیقه بعد با دو نوشیدنی خنک نشسته بودیم بیرون فیلوس و مردم رو تماشا می‌کردیم که چطور آفتاب انقدر خوش‌اخلاقشون کرده و بی‌دلیل همه به آدم لبخند می‌زنن. کلی پیاده راه رفتیم، سر راه یه دسته گل رز خریدم و تشنه و گرمازده و با لباس‌های مرطوب و موهای چسبیده به گردن دویدم توی آشپزخونه خواستم از بالای کابینت گلدون بردارم که دستم لغزید و گلدون لغزید و افتاد و درست فرود اومد رو پیشونیم و تو صورتم خرد شد. یک گردو بالای ابروی چپ و چندتا نقطه و خط‌های نازک رو پیشونی و گونه چپ. یخ گذاشته بودم رو صورتم و فکر می‌کردم الان دوستم خوشحال میشه براش گل خریدم یا ناراحت میشه گلدونشو شکستم؟ بعد رفتم کیک خریدم از یه کافه‌ای که عمرش بیشتر از ۱۰۰ سال بود و یه خانوم خیلی مهربونی برام بسته‌بندی کرد و اگه وقت داشتم دلم میخواست همونجا یک ساعتی بشینم و تصور کنم آدمایی که یک قرن قبل اینجا می‌نشستن چه جوری بودن. ولی باید برمی‌گشتم. برای سومین بار لباس عوض کردم. گرمای هوا غیر قابل تحمل بود. همش ۲۸ درجه و برام تحملش از اون ۵۰ درجه‌های شرجی توی کلی لباس سخت تر بود، هی دما رو چک می‌کردم ولی باورم نمی‌شد ۲۸ درجه باشه. غروب که خنک‌تر شد، دو گروه شدیم که بریم رستوران. با ماشین و با قطار. شیک و پیک کردیم و همین که سوار قطار شدیم سرد شد و سیل و باد و بارون شهر رو غرق کرد پیاده شدیم و یه جا پناه گرفتیم، به امید تموم شدن بارون یه ساعتی صبر کردیم، مثل دوش بارون می‌بارید. آخر کنسل کردیم و تصمیم گرفتیم برگردیم. قطار رسید و بدو بدو سوار قطار اشتباه شدیم (این‌بار ولی واقعا تقصیر من نبود!) توی قطار چترم بسته نمی‌شد و با تلاشم برای کشیدن دسته نامرغوبش انگشت خیس یخ کرده‌م رو پاره کرد و باز بهم یادآوری کرد که چتر ۸ یورویی مثل چتر ۲۰ یورویی که نخریدی کار نمی‌کنه. از قطار اشتباه پیاده شدیم و ایستگاه عوض کردیم خون انگشتم لباسم رو لک کرده بود و موهام فر خورده بود، صورتم هم که از قبل زیبا شده بود، گل و سنگریزه به صندل و پاهام چسبیده بود شبیه بی خانمان‌ها شده بودیم ولی مثل تازه از زندان آزاد شده‌ها خوشحال و سرخوش بودیم. گروه اول زودتر از ما رسیده بودن و برامون غذا هم درست کرده بودن و انقدر گرسنه بودیم که با همون لباس‌ها نشستیم سر میز و کادوها رو باز کردن و گفتیم و خندیدیم و خسته از یه روز طولانی خوابیدیم.

بعد از مدت‌ها سوار قطار نیمه‌شب شدم. من بودم و دو سه سردرگریبان دیگر. دلم می‌خواست همان‌طور خیره به تاریکی آن‌طرف شیشه تا آخرین ایستگاه بروم، همان آرامشی که توی این روزهای گذشته نبود. حتی دلم برای سرمای استخوان سوز این وقت شب‌ها تنگ شده بود. پیاده شدم باد موهایم را می‌برد، خواننده توی گوشم می‌خواند: …‌‌یعنی چه؟ یعنی همه چیز تمام شد من دیگر تو را نخواهم دید؟ لمست نخواهم کرد؟ برایت از چیزهایی که مرا آزرده نخواهم گفت؟… اشک جوشید از قلبم توی رگ‌هایم و دوید پشت پلک‌ها و سرازیر شد. تا خانه چند قدم بود ولی من انگار پیر شده بودم باید به دیوارها تکیه می‌کردم تا نفس تازه کنم. چطور باور کنم که نیستی؟ کاش بودی فقط یک بار یک لحظه یک نفس یک آغوش. هنوز باور نمی‌کنم.

آهنگ از اینجا

عنوان از حافظ موسوی

یعنی دیگه وقتش شده رویاها رو مثل لباس‌های کودکی تا کنیم و ته کمدهایی که دیگه هرگز باز نمیشن فراموش کنیم؟ چه زود تموم شد. با این همه چه بی‌اندازه خسته شدیم.

*عنوان از بیژن جلالی

قبلا خشمی بود که من رو زنده نگه می‌داشت. حالا چی؟ فقط خسته‌م.

چقدر دوست دارم چنگ بزنم به این نقاب «من خیلی مهربون و جنتلمن و عاشقم» آدما، اون بی‌رحمی و سنگدلی‌ای که اون پشت قایم کردن رو بندازم جلوشون و رد شم برم.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.