میگه بذار یه کم از خوبیای رابطه با مرد کوچیکتر از خودت بگم. ببین آقایون زودتر از خانوما می‌میرن، مادربزرگامون رو ببین تنها می‌مونن. ولی اینجوری من همیشه می‌تونم ازت مراقبت کنم! گوشی رو قطع کردم و فکر کردم الان این حرف رمانتیک بود یا ترسناک؟ از اونجا که فکر می‌کنم بلاکش کنم پس حتما ترسناک بوده.

دیشب نشسته بودم همین طوری که از دل درد و کمردرد کیسه آب گرمم رو بغل کرده بودم و فکر می‌کردم کاش یه شیرینی کوچولو لااقل تو خونه داشتم، دوباره تیکه آخر Unorthodox رو ‌دیدم و برای خودم اشکی شده بودم. دلم گرفت لپتاپ رو بستم و چراغا رو خاموش کردم بخوابم که مارکوس زنگ زد. گوشی رو برداشتم هن و هون کنان یه چیزایی گفت که نفهمیدم، گفتم نمیفهمم چی میگی، گفت من تو پارکینگم میتونی بیای کمک؟ گفتم میام. به زور از رختخواب اومدم بیرون و با خیال خام یه کمک کوچولو رفتم پایین که دیدم رفیقمون بدجوری تو گل مونده و عنقریب منم توش گیر خواهم کرد. ماشین لباسشویی رو نصفه از صندوق کشیده بود بیرون که بذاره روی چرخ و همون وسطا مونده بود دیگه. خب مرد حسابی واقعا من چه کمکی آخه می‌تونستم بکنم. یک ساعت دو نفری زور زدیم و عینا پت و مت منتها ورژن لاغر و درازشون تلاش کردیم، اما نتونستیم حتی به آسانسور برسونیمش، لباسامون خیس شده بود و اونم قرمز شده بود از بس که زور زده بود، دیگه واقعا هیچ امیدی نداشتم که از پسش بربیایم و بدترش این بود که نمی‌شد همون وسط ول کرد تا بعدا یه فکری بکنیم. در همین گرماگرم زور زدن‌ها یکی از جوانان رشید همسایه سر رسید و دم در گرفتار شد و ماشین لباسشویی فلک زده رو به آسانسور رسوند و هرچند خدافظی کرد ولی دو دقیقه بعد هم خودش رو رسوند و کمک کرد بیاریمش تو آشپزخونه. منم با این که خیلی زورآزمایی کردم به نظرم یک سانت هم در حرکتش کمکی نکردم و صبح که بیدار شدم تمام ساق پا و زانوهام لکه لکه تا بالا کبود شده بود. حالا تمام اون زورآزمایی‌ها یک طرف این که من پشت چرخی که ماشین رو گذاشته بودن روش واستاده بودم و نمی‌تونستم با هیچ کلمه‌ای به این دوستای گرامی بگم پایه فلزی گیر کرده تو میله‌های چرخ و اول اونو باید آزاد کنین بعد زور بزنین از بقیه مراحل سخت تر بود. کی این زبان الکنم راه میفته پس؟

دیشب کلی گم شدم. عینکمو جا گذاشته بودم و تابلوها رو نمی‌تونستم بخونم و یک بار قطار مسیر برعکس رو سوار شدم و دوبار تا برسم به قطار و بتونم شماره‌ش رو بخونم حرکت کرد، وضعیت کمدی‌ای بود. کل مسیرم پیاده بیست دقیقه بود و چون خیلی سردم شده بود تصمیم گرفتم با قطار برگردم و نهایتا بعد از چهل دقیقه پیاده روی رسیدم. وقتی با داشتن گوگل مپ گم میشم همش فکر می‌کنم قبلا چطور این طرف اون طرف می‌رفتیم. هرچند که اونم کم اشتباه نمی‌کنه، ولی حداقل آدم سرگردون نمیشه که الان من کجام؟ یک بار تو دمشق گم شدم در حالی که اسم هتل و خیابونش هم نمی‌دونستم (بله من چنین آدمی‌ام گاهی به ساده‌ترین مسائل اصلی هم دقت نمی‌کنم) وقتی برگشتم هتل و نقشه رو نگاه کردم دیدم که دقیقا تو یک دایره بزرگ دوبار دور خودم چرخیدم. الان ولی اون طور آدرس پیدا کردن به نظرم کار سختی میاد. بشر البته بنده عادته، و زود فراموش می‌کنه و زود عادی میشه همه چیز براش. سال اول دانشگاه اولین روزی که از خوابگاه رفتم بیرون هیچ جا رو نگاه نکردم و رفتم سر کلاس و شب که برگشتم هیچ ایده‌ای نداشتم اصلا اسم کوچه چی بود یا حتی از کدوم طرف باید برم. ساعت ۹ شب بود و خیابون ها خلوت و تاریک و هی به خودم می‌گفتم خدایا من اینجا توی این شهر چیکار می‌کنم اصلا. وقتی یادم میاد که می‌ترسیدم خوابگاه رو پیدا نکنم خنده‌م می‌گیره. از اون خنده‌دار تر این که خوابگاه یه خونه قدیمی تو کوچه پس کوچه بود، تلفن نداشت و اسم و تابلویی هم نداشت. ولی همین‌طور که می‌بینید من از خیابون نجات پیدا کردم و به خوابگاه برگشتم و تونستم درسم رو ادامه بدم. ولی هنوز یاد نگرفتم دور و برم رو نگاه کنم و معمولا سر در گریبان و خیره به سنگفرش راه میرم و سنگفرش‌ها هیچ کمکی در پیدا کردن راه به آدم نمی‌کنن. درس اخلاقی دیشب این که سر در گریبان نباش و عینکت رو فراموش نکن، این آلمانیا همون طور که در مصرف آب و برق و همه مواد مصرفی صرفه جویی بی‌حد و آزار دهنده‌ای می‌کنن، تو سایز تابلوها هم صرفه‌جویی می‌کنن! بابا ما به اون تابلو سبز گنده‌ها عادت داریم، چیه اندازه یه کف دست نوشتی Severinskirchplatz ! تا من بیام چشمامو تنگ کنم زور بزنم بخونمش قطار رفته خب.

با دهانی که گفتی دوستت دارم چطور می‌تونستی بگی «قیمتت چقدره؟ ها؟ خودت بگو؟» با چشم‌‌های دریده و خشمی که از نفس‌هات بیرون می‌زد. فقط چون نمیخواستمت. کاش یادم بره چطور شنیدم و نمردم. کاش همه چی یادم بره. خودم رو حتی اسمم رو فراموش کنم. یه روز بیدار شم و ندونم کی‌ هستم، از کجا اومدم، یادم بره حتی چه غذایی دوست داشتم، کدوم خیابونا حالمو خوب می‌کرد. یادم بره چه رویاهایی داشتم، که چقدر کوچیک و زودباور بودم. همه چیز رو فراموش کنم. فکر کنم حالا که هیچی یادم نمیاد شاید مامان بابام دنبالم می‌گردن، حتما یه جایی دلواپس و نگران منن. همه دوستت دارم‌هایی که شنیدم فراموش کنم، تک تکشو. یادم بره چطور امید بستم، چقدر دل خوش کردم. یادم بره چقدر دروغ گفتم، چقدر به تماس‌های جواب نداده پیام دادم؛ «سلام آره خوبم، مشغول کارم همش، ببخشید خیلی سرم شلوغه، خنده، چشمک، قلب، گل،خنده، خنده وسیع‌تر». کاش یه فراموشی سهمگین همه روزای خوب و بدم رو محو کنه و هیچی نمونه جز یه صفحه سفید خالی، بدون هیچ لک و خط و نقشی از آدمی که بودم. روزای خوبم رو بیشتر از هر چیز دیگه پاک کنه و ببره، اونجوری که پاک‌کن رو محکم فشار میدیم رو جوابای غلط و کاغذو میخراشیم. که روزای خوبم از هر تلخی زهرآلودی تلخ تره.

رسیدن به اتاق خودم خیلی طول کشید. دیشب بالاخره بعد از کلی دوندگی تو بارون و کلی مسائل پیش بینی نشده و پیش بینی شده و کلی زمان برای سر هم کردن تخت و باکس و چیزای دیگه تونستم در آرامش بخوابم. عجیبه که همین جوری بری تو خونه یه آدم غریبه که حتی زبونشم درست نمی‌فهمی رختخوابتو پهن کنی بخوابی و عجیب‌تر اینه که آرامشش بیشتر از جایی باشه که دیواراشو و آدمشو می‌شناسی و احساس امنیت نمی‌کنی، نمی‌تونی بدون ترس چشماتو ببندی، هم خوابیدنش بترسوندت هم بیداریش. حداقل از این مطمئن بودم که کسی نمیخواد زورشو بهم نشون بده و قرار نیست از شنیدن صدای در یا حتی راه رفتن صحنه‌های وحشتناک رو تصور کنم و بلرزم و خودمو بزنم به خواب. تمام مدت که روی تختی که مطمئن نبودم درست بسته شده یا نه دراز کشیده بودم و به تاریکی خیره شده بودم فکر می‌کردم که چی میتونه ذهن آدم رو از رنج تداعی کردن گذاشته رها کنه؟

تقریبا سه هفته شد که اومدم. همه چیز حکایت از خوشحالی و موفقیت داره، ولی در واقعیت احساس ضعف و ناتوانی می‌کنم. از بی دست و پایی خودم عصبانی میشم، و به خودم لعنت می‌فرستم چرا سال‌های گذشته رو در فرار کردن از همه گذروندم که الان انقدر رویارویی با آدما و حتی حرف زدن ساده برام سخت باشه. در غین حال که هی تکه‌های خودم رو که عین توله سگای کوچولو هی پراکنده میشن و به عقب برمی‌گردن صدا می‌کنم و سعی می‌کنم دور خودم جمع کنم، تلاش میکنم خود جدیدم رو پیدا کنم و بفهمم چی می‌خواد و چی لازم داره و چی براش خوبه. آدمای دور و برم زیاد و (برای من) عجیب و غیر قابل درکن. خونه رو گرفتم و منتظرم زودتر فرار کنم برم توش و با خودم تنها باشم. خونه دیدن و گرفتنش خیلی پروسه طولانی و فرساینده‌ای بود. البته که مثل ایران. اونجا هم کم دردسر برای خونه پیدا کردن نکشیدم. در نهایت یه اتاق و یه همخونه پیدا کردم. یه آقای نسبتا بداخلاق و کم حرف و یک اجاره نسبتا گرون. اتاق هم مبله نیست و باید وسیله بخرم. یهویی چند روز پیش بلند شدم کوله‌م رو برداشتم و رفتم کلن. چون اینجا احساس کلافگی و در بند بودن می‌کردم. حتی سیم کارت نداشتم و بدون اینترنت می‌ترسیدم مسیر اتوبوس‌ها و قطار رو پیدا نکنم. و حسابی گیج بازی درآوردم تا خطم فعال شد. کفش و لباس مناسب نبرده بودم، تمام این چهار روز رو راه رفتم و پاهام به طرز جانکاهی تاول زده چون هوا بارونی و سرد بود و بوت پوشیده بودم که اصلا مناسب پیاده روی طولانی مدت نبود. از طرف دیگه نمی‌تونستم زیاد با خودم وسیله ببرم، تو فرودگاه وقتی رسیدم جابجایی چمدونام خیلی سخت بود. دو بار چرخیدم تا بالاخره با کمک یکی تونستم بلندش کنم و یه بارم چمدونم از بالای پله‌ها قل خورد و رفت پایین و نتونستم نگهش دارم. به هر حال این چند روز هم گذشت و بهتر که سبک رفتم.

دارم سعی می‌کنم با نوشتن فکرم رو مرتب و آروم کنم. باید اون چیزایی که مثل گردباد داره تو مغزم می‌چرخه و انقدر گرد و خاک هوا می‌کنه که نمی‌ذاره درست فکر کنم رو یه جا قفل کنم و بذارم برای همیشه بمونن، چون تلاش برای فراموش کردنش فقط باعث میشه بزرگتر و بزرگتر بشه، اونقدر که منو با همه چیزم بکشه تو خودش و تبدیل به همون گرد و خاک معلق تو فضا کنه. فقط نمی‌دونم چطور میشه ابرهایی از فکر و توهم و رویا و کابوس و خاطره رو تبدیل به کلمه کرد.

نکنه یه روز یادم بره همه حرفایی که زد، همه کارایی که کرد. یادم بره چقدر لحظه لحظه جهنم رو زندگی کردم، هر ثانیه‌ش چطور کش اومد و چسبید رو اون روزای برنگشتنی عمرم، عین لک چای روی رومیزی سفید، عین لک خون، عین لک شراب. یادم بره چطور عین چنگال عقابی که فرو بره تو گوشت تن خرگوشِ غافل، منو خراشید و مجروح کرد و ایستاد و لذت برد. من که هی خواستم اون صحنه‌ها رو فراموش کنم که افتادم و دستم شکست و به من خندید، به تیزی فلزی که پاره کرد کف دستمو و صدای دریده شدنش رو شنیدم خندید، که تب داشتم و بالاسرم مست می‌رقصید و می‌گفت می‌خوام خوشحالت کنم. یادم بره می‌گفت مال منی و رهات نمی‌کنم و هیچ کاری نمی‌تونی بکنی، هیچ کاری نمی‌تونی بکنی، چقدر این جمله رو تکرار کرد، شاید از تکرارش باورم شد، شاید ترسیدم ازش. چرا انقدر ترسیدم ازش؟ و مگه ازم انتقام نگرفت برای نخواستنش؟ هر شب بلند میشدم و زیر نور کم جون لامپ زرد رنگ آشپزخونه دونه دونه قرصا رو می‌شمردم و حساب می‌کردم چندتا باید بخورم تا برگشت نداشته باشه و هر شب نمی‌تونستم، برمی‌گشتم تو رختخواب و فکر می‌کردم چرا انقدر ناتوان شدم و صورتمو فشار می‌دادم به بالشِ هر دو طرف خیسم و آرزو می‌کردم بتونم یه کم بخوابم، بدون کابوس. یادم بره چطور از همه بریدم و کنار کشیدم تا کسی ندونه نفهمه تا به کسی توضیحی ندم. یادم بره اون چیزایی که گفت که حتی نتونستم به کسی بگم، که جاش عین ذغالی که بیفته وسط طرح ترنج‌های فرش شاه عباسی، گود و سوخته و سیاه و زشت می‌مونه برای همیشه. نکنه یادم بره؟ این روزا انگار خیلی چیزا رو فراموش کردم. همه رو می‌بخشم ولی تو رو نه، خودم رو هرگز. اینا رو نمی‌خوام فراموش کنم و همه اون چیزایی که نمیتونم بنویسم نمیتونم بگم نمیتونم حتی تو ذهنم مرورش کنم، نتونستم حتی تو تراپی به زبون بیارم. به اندازه کافی قوی نبودم و اگه قوی نباشی، نمی‌شکنی، خرد میشی، کوچیک میشی پوچ میشی.

دیگه فقط امید بسته‌م به خوابیدن که خوبم کنه.

امروز به ذهنم رسید که کاش یه مامانی داشتم که الان مراقبم بود. بعد یادم افتاد مادرم وقت مریضی چقدر بی‌رحم می‌شد. اما مامان‌بزرگم بلد بود موهای آدمو نوازش کنه، قربون صدقه آدم بره و برای یه خرس گنده تبدار لالایی بخونه، دست رو پیشونیش بذاره و یه جوری غم بخوره که آدم دلش بخواد زودتر خوب بشه. چه مهربون بودی تو با همه رنج‌هایی که کشیدی. هیچ دردی مثل درد نبودنت نیست.

ویزام اومد. بعد از سه سال انتظار. یا شایدم بیشتر. میخواستم یه پست خیلی طولانی از همه چیزهایی که تو مدت این انتظار پیش اومد بنویسم ولی از دیشب تب و سرفه و ضعف و بی‌حالی شروع شده و همه لذت خبر ویزا رو با خودش برد. صبح پاشدم زنگ زدم ازمایشگاه بیان تست بگیرن و الان نشستم فکر می‌کنم حالا چی میشه؟ پروازم رو هم گرفته بودم و الان نمیدونم چی میشه. دارم به دونه دونه مریضای این ماهم فکر می‌کنم، به تک تک دفعاتی که رفتم تو کانکس تریاژ کرونا، تو اتاق ایزوله اورژانس، بالاسر سی‌پی‌آر بخش کووید، به اون مریض بدحالایی که وارد اورژانس میشدن و نمیشد بفرستیم تو ایزوله، همون چاقو خورده‌ها، معتادای افتاده کنار خیابون، ضرب و جرح‌ها که آخرش کووید هم بودن. به اون همراه مریض‌های کرونا که بالاسرم وامیستادن و هر چی میگفتی عقب‌تر واستین گوش نمیدادن و چونه‌شون تو ماسک بود فقط. به اون همه مریضی که تو درمونگاه می‌دیدم و بیشترشون برای تست بارداری و آزمایش چکاپ و قرص چاقی میومدن. فقط کاش مثبت نباشم. اینا هیچ کدوم ارزش نداشت خوشحالی چیزی که سال‌ها منتظرش بودم رو از من بگیره. خدایا میشه لطفا فقط یه سرماخوردگی ساده باشه؟

همیشه از خودم می‌پرسم اون نقطه تغییر برای آدما کی اتفاق میفته؟ این که آدمی رو نگاه می‌کنی و از دیدن چهره‌ش، چشماش، طرز حرف زدنش، نگاه کردنش و خندیدنش_وای خندیدنش_ میخوای از شوق دوست داشتنش گریه کنی و بعد همون آدم تبدیل به یه غریبه دور میشه. چی میشه که اگه یک لحظه دیرتر جواب پیامتو بده فکر میکنی همه ماشین‌ها و موتورها زیر گرفتنش یا همه میکروب‌ها و ویروس‌ها بهش حمله کردن یا غمگینه عصبانیه یا دردی داره ولی بعد روزها و ماه‌ها می‌تونی ازش بی‌خبر باشی؟ چی میشه که تحمل نداری خاری به پاش بره، نمی کمتر از یه قطره اشک تو چشمش بشینه، دوست داری همه رنج‌هاشو خودت تنهایی بکشی و اون فقط لبخند بزنه ولی بازم یه روز میاد که حتی نمیدونی زنده‌س یا مرده. اسم این زمان چیه؟ این زمانی که همه چیز زیر و رو میشه؟ اندازه‌ش چقدره؟ چقدر طول می‌کشه اتفاق بیفته؟ چرا هیچ کلمه‌ای برای گفتنش نداریم؟

تو سریال True detective صحنه‌ای هست که «کارآگاه کول» داره راجع به ابدیت و زمان و ابعاد دیگه و نظریه ریسمان صحبت میکنه. اونجا که میگه «در ابدیت زمان وجود نداره، در ابدیت جایی که زمان نیست، هیچ چیز رشد نمیکنه، هیچ چیز به وجود نمیاد و هیچ چیز تغییر نمیکنه، پس مرگ زمان رو ایجاد کرده تا چیزایی رو که رشد میکنن بکشه و تو دوباره متولد میشی ولی دوباره در همون زندگی و در همون زمان… و میپرسه چندبار ما دقیقا همین مکالمه رو داشتیم؟ کی می‌دونه؟ حتی نمی‌تونیم زندگی‌مون رو به یاد بیاریم یا سرنوشتمون رو عوض کنیم، این راز وحشتناک زندگی آدماست، گیر افتادیم و کابوس یکسانی که همش ازش بیدار می‌شیم…» فیلم رو نگه می‌دارم و با خودم فکر می‌کنم چقدر ترسناکه که میلیون‌ها بار همین زندگی رو زندگی کرده باشیم. میلیون‌ها بار تمام ترس‌ها، اضطراب‌ها، رنج‌ها رو از اول تجربه کرده باشیم. چقدر بی‌انصافیه که ندونیم بار اول نیست که درد می‌کشیم، از دست می‌دیم یا می‌فهمیم امیدها و رویاهامون توهمی بیشتر نبوده. و مهم تر از اون چندتا لحظه شاد، چقدر روز خوشبخت و چندتا اتفاق خوب تو زندگی داریم که ارزش تکرار شدن داشته باشه؟ اگه یک دفعه یادمون بیاد چندبار این زندگی رو زندگی کردیم چطور می‌تونیم تحملش کنیم؟ شاید هیچی آرامش بخش‌تر از هیچِ مطلق نباشه. وقتی هیچ چیز وجود نداشته باشه و زندگی و مرگ و رنج و شادی‌ای هم نباشه. «هستی» رنج بی اندازه‌ایه که بهمون تحمیل شده.

یه میخ موی چوبی اسب دریایی سفارش دادم با یه عالمه جوراب پشمی بلند که یکیش سر زانوهاش یه روباه نارنجی داره. نمی‌دونم کاربردشون کی و کجاست ولی باید نقطه آروم و کمی خوشبختی باشه احتمالا.

تعداد درفت‌ها داره از تعداد پست‌ها بیشتر میشه، عادت کردم با خودم تو ذهنم حرف بزنم و وقتی با خودت حرف میزنی، هیچ قاعده و قانونی نداره، هیچ نظم و ترتیبی نداره و هیچی رو لازم نیست توضیح بدی. منطق حرف زدن از بین میره و روایت ها تبدیل به دریایی از کلمات شناور میشن که هیچکس جز خودت نمیدونه هر کدوم کجای داستان نشستن. بعد دیگه قدرت تعریف کردن رو از دست میدی، بیشتر اتفاقات و روزها و خاطره‌ها برای آدم فقط به شکل تصویر درمیان. عین فیلم‌های صامت. یا نه حتی جعبه ای پر از عکس‌های قدیمی با سایزها و کیفیت‌های مختلف، بدون این که مثلا کسی پشت عکس، ریز و مرتب نوشته باشه شهریور سال فلان. نمیدونم از کجا بود که کلماتم رو از دست دادم. نمیتونم این صحنه‌ها و تصاویر رو مرتب کنم. گاهی گیر میفتم مثل اون روزی که تو بیمارستان نشسته بودم و ساوند کلاود رو بی هدف می‌گشتم و این آهنگ پلی شد، و انگار من دوباره وسط صحنه عقد خواهرم بودم، اشک‌هام مثل سیل می‌ریخت، سر میخورد می‌رفت توی ماسک و می‌چکید روی میز. یاد شب قبلش افتادم که بابام گفته بود اصلا فردا نمیام و در رو کوبیده بود و رفته بود، صبح با چشم‌های ورم کرده توی آرایشگاه که هر چی زور میزدم یه لبخند زورکی هم ظاهر نمی‌شد، و از حرکت دست خانوم ارایشگر روی صورتم کلافه شده بودم گفتم ببخشید میشه چند دقیقه برم؟ رفتم توی اتاقی که همیشه موهامو توش آبی و صورتی کرده بود و از شستن موهام و قل خوردن آب توی یقه‌م قلقلکم شده بود، یه سیگار کشیدم و گریه کردم و همه رو خراب کردم. آهنگ رو تکرار بود و تمام صحنه‌ها جلوی روم ظاهر می‌شدن، نمی‌دونستم بیشتر غم خواهرمو می‌خوردم که تنهایی لباس خریده بود، حلقه انتخاب کرده بود، تمام شب رو با اضطراب به هم خوردن مراسم گذرونده بود، یا غم خودم رو می‌خوردم که این همه تنها مونده بودم‌. وقتی همه چی تموم شد مهمونا کم کم می‌رفتن و من تنهایی واستاده بودم کنار صندلی‌های خالی و فکر می‌کردم کاش یه جوری محو می‌شدم، ناپدید می‌شدم و این طور بلاتکلیف و سرگردون نبودم و در نهایت با عروس و داماد برگشتم خونه. همین‌قدر تنها و بی‌کس. اونقدر به این روزها فکر کردم که شبیه عکس‌های بی‌رنگ و کهنه شدن، فقط تصویری از خودم مونده با موهای از سر لج کوتاه کرده عین پسربچه‌ها که با پیرهن بلند و ژپون و آرایشم مسخره‌تر شده بودم و جلوی آینه تلاش میکردم زیپ پشت لباس رو باز کنم و نمیشد و آرامش کوچکی مثل یک رگه باریک نور که از سقف اتاق تاریکی می‌تابه دلم رو روشن میکرد چون من دیگه تنها کس زندگی خواهرم نبودم و میتونستم حتی محو بشم، ناپدید بشم.

چرا نمی‌تونم دیگه ادامه بدم. رو لبه بی‌کس‌ترین روزای زندگیم واستادم و دلم می‌خواد اون هیچِ بزرگ مطلق که به من زل زده منو ببلعه و تموم شم. راحت شم از هر دیروز و فردا و از همه سوال‌ها و بی‌جوابی‌ها.

یه کاری کرد که همیشه حال اون دختره تو فیلم سندروم برلین رو داشته باشم ولی به تدریج و ملایم. یه روز یه کتاب می‌نویسم اسمشو می ذارم گریه در آغوش زندان‌بان، بعدم خودم می‌سوزونمش، چون چیزی که گذشت، گذشته.

 

خواب دیدم دارم مامان بزرگمو سی‌پی‌آر می‌کنم. خیلی ترسناک بود. بیدار شدم بالشو برگردوندم و رو طرف خشکش گریه کردم.

حالا که همه چیز داره رو به نابودی می‌ره باید اعتراف کنم که یه جور آرامش که نه ولی سکون خاصی پیدا کردم. قبلا غم بزرگی داشتم از این که هیچ چیز خاصی نشدم، کار بزرگی نکردم، اثری از خودم به جا نذاشتم و با تموم شدنم هیچ کس منو به خاطر نخواهد آورد. الان دیگه اگه بشر منقرض شه فرقی نمی‌کنه، چون حافظه‌ای وجود نداره که ما رو به خاطر بیاره، ما به خاطر زمین و کائنات سپرده میشیم و برای زمین فرقی نمی‌کنه ما یه تیکه پیتزا باشیم یا کسی که زیاد می‌دونست، چون مواد آلی میشیم تو آوندهای گیاهانش. و اصلا چی از این بهتر؟ فقط کاش یه کم حماسی‌تر می‌رفتیم. شهاب‌سنگی، انفجار هسته‌ای چیزی، آخه اینطور ضعیف و زبون بسته؟ توی ترس و بی اعتمادی؟ توی ناامیدی و تنهایی؟ بدون این که اون بیرون دستای همو گرفته باشیم و به هم بگیم نترس؟ روزای اول خیلی جدی دنبال تجهیزات و حفاظت شخصی بودیم. الان ولی اول شیفت که ماسک‌های مامان‌دوز رو با امضا توی دفتر سوپروایزر بهمون  تحویل میدن و گان‌های یک بار مصرفی که چندبار پوشیدیم رو تنمون می‌کنیم اعتراض خاصی نداریم. حتی به اون تار موی چسبیده روی ماسکِ مثلا استریل که احتمالا سبیل یا ریش یا موی تازه تراشیده کارگر جوانی پشت چرخ خیاطیه، پوزخندی هم می‌زنیم و کش‌های ماسک رو با منگنه سفت می‌کنیم چون چند دقیقه بعد کنده می‌شه و باید ماسکت رو از رو زمین برداری و بذاری رو صورتت. ولی انصاف نیس این‌جوری از این دنیا بریم، با زخم‌های روی صورتمون، با داغ عزیزانمون که غریب و بین پنج شیش نفر در سکوت زیر آسمون خاکستری دفن میشن و با دل‌هایی که پر آرزو و بی امید موندن. 

وسط کار، زیر دوش، موقع لباس عوض کردن، در حال نوشتن، قبل از خوابیدن، یادم میفته تو بیمارستان به داییم گفته «این دو تا بچه تنهان. کسی رو ندارن» و هربار با تمام پهنای صورتم اشک میریزم. احساس یتیم شدن اینطوری بود؟ هیچ وقت نمی‌دونستم. حتی پیش خواهرم نیستم که بتونم بغلش کنم، که بغلم کنه که بتونم با صدای بلند گریه کنم. خودم خواستم از اول عید بیام ولی فکرشم نمی‌کردم برای این که الان کسی لمسم کنه،  و از زیر آوار این هق هق های تموم نشدنی تو بغلش پناهم بده حاضر باشم همه زندگیمو بدم. مثل مجسمه سنگی که فقط از تو چشماش آب میریزه بیرون، اشک میریزم. بی صدا. و هیچ کس نمیدونه و نمیفهمه. دیگه حتی کسی اون یکی رو نمی‌شناسه با این همه ماسک و کلاه و شیلد و گان. کسی اون خط های عمیق روی پیشونی و کنار لب ها بعد از گریه‌های بی پایانو نمی‌تونه ببینه، همه مون شبیه همیم، میتونم برای همیشه اینجا قایم شم. می‌تونم بمیرم حتی. دیگه آخر دنیا شدن برام ترسناک نیس. آخر دنیای من همین بود. همین که تو نباشی و کسی نباشه آرومم کنه.

فقط کاش می‌تونستم یه بار دیگه اندازه اون روز عصر که اون همه راه پاشدم اومدم نیم ساعت پیشت، تو اتاق آروم و ساکتت دراز کشیدم رو تخت و بغلم کردی، بغلت کنم. عین همون روز که از گوشه چشمام اشکای درشت گرم قل می‌خورد رو بازوی نرم و پیر و سفیدت و هیچ کدوم هیچی نمی‌گفتیم. مامان‌بزرگ، مامان من تو بودی. چطوری تحمل کنم نبودنتو.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.