هر وقت دیو بیزاری در من بیدار می‌شود، می‌دوم به سمت نوشتن. درفت پشت درفت. خیلی حس‌ها را می‌شود گفت. از خشم، نفرت، عشق، شادی، اندوه می‌شود ساعت‌ها حرف زد. بیزاری ولی سرد و کثیف و تاریک و مخفی‌ست. اگر دچارش نشده باشی هرچه بگویند نمی‌فهمی. انگار در زیرزمین نمور و بویناک و خیس و سردی آغشته به لزجی چندشناکی شده باشی و با پاهای منجمد خیره بمانی و عذاب بکشی، عذابی که به خشم نمی‌آوردت، به گریه نمی‌اندازدت، تنهاترین عذابی‌ست که باید تحمل کنی. در خشم نیرویی هست، در اندوه آرامشی هست، در بیزاری هیچ چیز نیست.

روزگاری بود که گاهی از خانه بیرون می‌رفتم به تماشا کردن آدم‌ها، خیره شدن به چهره‌هاشان، کفش‌هایشان، لباس‌هایشان، انگشتر از برق افتاده توی دستشان، شنیدن صدایشان، گوش دادن به حرف‌هایشان، مزه مزه کردن صحبت‌های بلند بلندشان توی اتوبوس یا پیام های راه دورشان توی خیابان که «زیر غذا رو کم کن»، » من دیر میرسم خودت برو دنبالش»، » مواظب خودت باش». نگاه می‌کردم به چهره‌های سالخورده و پر چروکشان و توی ذهنم تصور می‌کردم وقت جوانی چه شکلی بوده؟ توی لباس عروسی چطور خندیده؟ چطور اخم‌ها و خنده‌ها، این خط‌ها را روی صورتش نقاشی کرده. بچه‌ مدرسه‌ای‌ها را تماشا می‌کردم، لابلای حرف‌هایشان دنبال خود دبستانی‌ام، خود کنکوری‌ام، خود روپوش سورمه‌ای پوش خسته‌ام میگشتم. توی ذهنم حدس میزدم چه کسی کارمند و کدامشان رییس و کدام یکی مادر است، کی پدر سختگیر و کدام پدربزرگ مهربان ممکن است باشد. دوست داشتم لابلای جمعیت گم شوم، توی خیابان، وسط بازار، گوشه کافه‌ها، توی مترو، اتوبوس، میدان ولیعصر، بازار تجریش، زیر سقف‌های بلند بازار بزرگ، بین دستفروش‌های ونک. بعد بی آن‌که بفهمم کی و از کجا، آدم‌ها برایم سخت شدند. دیدنشان، شنیدنشان عذاب‌آور شد. صدای موبایلشان خشمگینم می‌کرد، طرز حرف زدنشان، حالت‌های صورتشان، لباس‌هایشان، بوی عطرشان، بوی نفسشان، بوی گندشان حالم را بد می‌کرد. اما هیچ چیز به بدی چشم‌هایشان نبود. چشم‌هایی آنقدر کم عمق و پر از دروغ. چقدر دروغ دیده‌ام چقدر بیشتر شنیده‌ام. چطور قبلا نمی‌فهمیدم؟ 

توی هواپیما کنار جمعیتی که باهم سفر می‌کنیم_چون هیچ جای دیگر باکسی همسفر نمی‌شوم، مترو و اتوبوس و تاکسی مدت‌هاست فقط ابزار شکنجه من است_باورم نمی‌شود تا چه حد می‌تواند رفتار آدم‌ها نفرت انگیز باشد. همین رفتارهای ساده‌شان. بی‌ادبی‌شان، هول زدنشان، صدای تق و توق کمربندهایشان وقتی هنوز جمله «لطفا کمربندها را بسته نگه دارید» مهماندار تمام نشده. با حرص بسته‌های غذا را گرفتن و هی نان اضافه درخواست کردن و تکه و پاره پس دادنشان. به زور جا دادن بسته و چمدان‌های بزرگشان توی باکس‌ها وقتی جایی برای کوله کوچک من باقی نمی‌ماند. جمع می‌شوند پشت در بسته، می‌دوند سمت اتوبوس، انگار هر لحظه ممکن است بلایی نازل شود که باید هر چه سریع تر بدوند و خودشان را نجات بدهند. استفراغ می‌کند و بویش هر نابلدی را به تشخیص می‌رساند ولی می‌گوید الکل نخوردم، از یک طبقه افتاده و اصرار دارد که ده متر بوده، تشنج کرده و می‌گوید ترامادول نخورده، کاغذ نوبتش را توی  مشتش قایم کرده و می‌گوید «نوبتم گم شده الان بیام»؟ وسط مریض دیدن می‌پرد توی اتاق و می گوید من «سرویسم داره میره منو زودتر ببینین اورژانسی ام» .کرایه را ۵ تومن بیشتر می‌گیرد، خلاف می‌رود، با یک پراید قراضه چنان با سرعت می‌رود و بین ماشین‌ها زیگزاگ می‌کند که می‌گویی عجب غلطی کردم به مقصد که نمی‌رسم هیچ، ممکن است عمرم هم به این دنیا نباشد دیگر. یک جمله ساده را تلفنی جواب نمی‌دهد و بعد از سفر عذاب آور شهری توی ترافیک وحشتناک تهران حضوری بیشتر از همان یک جمله هم جوابت را نمی‌دهد و سرگردان تر حواله ات می‌دهد به سایت نصفه و نیمه و ناقص که اگر اطلاعاتش به درد بخور بود کارت به کشیدن ناز این والاحضرت نمی‌رسید. اما چقدر مردم همه خوبند، چقدر همه کمک می‌کنند به نیازمندان، شماره حساب اعلام می‌کنند، مهربانانه در آغوش میگیرندشان و عکس می‌گیرند، چقدر غمگینند از تلخی پیش آمده برای دیگران! چقدر تهوع می‌گیرم از این همه تظاهر. منی که بارها وقت احیای بیماری که هر لحظه ممکن است قلبش به تپش دوباره بیفتد و یک زندگی به دنیا برگردد و یک خانواده سیاه پوش نشوند، دیده ام و شنیده ام که قلدری با پلاستیک آمپول توی دستش در جواب مریض بدحال داریم هی سر و صدا می کند که » اون که مرده دیگه به زنده ها باید برسین» ، یا در حالی که دست و پای آش و لاش و سر و صورت خونی مریض تصادفی را می‌بیند، میخواهد زودتر ویزیت شود، خب بالاخره آب دماغ خیلی معضل وحشتناکی‌ست. این دلسوزها، مهربان‌ها، نوع‌دوست‌ها، کمک کننده‌ها، فهمیده‌ها، متمدن‌ها، بیرون از اینستاگرام و کانال‌های تلگرام و فیس بوک و بقیه ویترین‌های «نمایش دروغ به شکلی زیبا و پسندیده» ، کجا هستند؟ هر روز کلی آدم می‌بینم، صدتا، دویست‌تا شاید هم بیشتر. صدتا دویست تا دروغ می‌شنوم، شاید هم بیشتر. رنج می‌کشم. کار می‌کنم، تلاش می‌کنم غرق شوم، نبینم، نشنوم. نمی‌شود، نمی‌شود. 

پ.ن.۱ کنار استیشن مشغول نوشتن پرونده مریضم بیشتر از ده ساعت از شیفتم گذشته و گرسنگی و خستگی فشار می‌آورد، سایه ای نزدیک می‌شود و دفترچه‌اش را هل میدهد جلوی دستم می‌گوید » بالا شلوغه نمیتونم تو نوبت بشینم دوتا آمپول تقویتی بنویس برام برم» بعد از بحث کوتاهی که اینجا اورژانس است و مریض دارم و تشریف ببرید بالا، با همان قیافه طلبکار و لحن لاتی اش می‌گوید » بنویس من برم دیگه، چقد نفهمی!» 

پ.ن.۲ عصر ساکت و ملایم توی اتاقم نشسته‌ام تا چای خوشرنگم خنک شود. دنی با تق تق یواش ناخن‌هایش روی کف اتاق می‌آید تو، زل می‌زند به من، یک کم گوش‌هایش را تکان می‌دهد، دمش را نامحسوس می‌جنباند بعد می‌رود پشت پرده یک کم رفت و آمد ماشین‌ها را با تعجب همیشگی‌اش تماشا می‌کند و در همین بین می‌چسد! دوباره با قیافه متعجب نگاهم می‌کند و می‌رود بیرون. از خنده می‌میرم، بلند می‌شوم پنجره را باز می‌کنم تا هوا عوض شود! بعد با خودم فکر می‌کنم چه چیزی باعث می‌شود از دستش عصبانی نشوم؟ به یک سگ کوچولو می‌شود یاد داد که توی دسشوویی کارش را انجام دهد یا تا اجازه ندادی نباید هر چیزی را بخورد، از میز غذا آویزان نشود یا حتی بی دلیل پارس نکند، محبت را می‌فهمد، عصبانیت و ناراحتی را می‌فهمد اما نمی‌شود به او گفت چه کاری بی‌ادبانه و چه کاری محترمانه است. چون برایش مفهومی ندارد و توقعی هم نمی‌شود داشت. آیا می‌شود راجع به همه آدم‌های روی اعصاب هم همین فکر را کرد و آسوده تر زندگی کرد؟ فقط لبخند زد و گذشت؟

پ.ن.۳ پسربچه ۱۲-۱۳ ساله سوار موتور بوده و تصادف کرده، یا بهتر بگویم زده به ماشین یک بنده خدای بدبختی! همه جراحتش زخم انگشت کوچک و کنده شدن ناخنش است، پدر و عمو و همسایه و غیره با راننده فلک زده آمده اند بیمارستان. عکس و پانسمان و دارو و بقیه چیزها را نوشته ام و دارم برای راننده توضیح می‌دهم کدام قسمت برود و چکار بکند، پدر و عمو و همسایه و غیره هم دارند بلند بلند به زبان خودشان صحبت می‌کنند، دعوا می‌کنند، سرزنش می‌کنند، خط و نشان می‌کشند، سه بار توضیح می‌دهم ولی نمی‌شنود، آخر رو به پدر و عمو و همسایه و غیره می‌گویم آقا یه کم یواش تر صحبت کنین، اصلا صدای من به ایشان نمی‌رسد، پدر یا شاید عمو یا همسایه و غیره با لحن طلبکار و لهجه اش که دیگر الان برایم غیر قابل تحمل می‌شود داد می‌زند که » باید بگی خواهش می‌کنم یواشتر. این چه طرز حرف زدنه». تا قسمتی که نمی‌فهمند هشت نفری نباید باهم بیایند توی اتاق پزشک، نمی‌فهمند به جای خفت کردن راننده بیچاره، برای بچه دوازده ساله موتور نخرند، نمی‌فهمند وقتی دکتر در حال توضیح دادن است بلند بلند آن هم به زبانی دیگر با هم حرف نزنند، تا اینجا می‌شود لبخند زد و پنجره را باز کرد تا هوا عوض شود. اما چرا نمی‌شود لبخند زد؟ دنی هیچ وقت اعتراض نمی‌کند با من محترمانه حرف نزدی. 

وقتی به شدت کار می‌کنم، فرصت برای دلتنگی یا فکر کردن به آینده یا گذشته یا هیچ چیز دیگر نیست. اما فرصت برای سردرد همیشه و همه جا هست. این گوشه کشور که آفتاب بد ذات و بیرحم و کشنده ای دارد، آدم همیشه فکر می‌کند خوش به حال مردمانی که توی روزهای ابری طولانی و زمستان‌های تاریک و سرد افسردگی می‌گیرند. وقتی از شیفت شب برمی‌گردی و چند ساعت وقت داری بخوابی تا دوباره برگردی، آفتاب بزرگترین شکنجه دنیاست. اول جای تختم را عوض کردم، متاسفانه عرض اتاق آن‌قدر نیست که بشود تخت را ۹۰ درجه چرخاند، پس از سمت راست به چپ کوچ کردم، آفتاب هم آمد. بعد جای بالش و پاها را عوض کردم حالا آفتاب به جای تابیدن روی صورتم مستقیم فرو میرفت توی چشمم. تکنیک پتو کشیدن روی سر هم باعث خفگی می‌شد، چیزی هم روی صورتم نمی‌توانستم تحمل کنم. اول پشت پرده یک پارچه دیگر آویزان کردم، نور سمج‌تر از این حرف‌ها بود، بعد تصمیم گرفتم پشت شیشه ها را با مقوای ضخیم بپوشانم. بعد از کلی صخره نوردی و دیوارپیمایی_چون چیزی جز یک صندلی کوتاه نداشتم_و اسپاسم تمام عضلات سر و گردن و دست و شانه، اتاق مثل عصرهای رو به غروب تابستان شد. اول خوشحال شدم، بالاخره بدون مزاحمت نوری که انگار پلک‌هایم را هم سوراخ می‌کرد می‌شد بخوابم. خوشحالی‌ام دو سه روز بیشتر طول نکشید، چون خواب خسته روزهای بعد را صدای تاپ و توپ یکی یکی افتادن مقواها به هم می‌زد. داغی آفتاب چسب‌ها را شل کرده بود و مقواها را تاب داده بود. اگزازپام، دیازپام، لورازپام و بقیه پام‌ها! شاید صدای بی امان موتورها و فریاد کارگرها و صدای کندن آسفالت و انواع دریل و چیزهای پر سر و صدای دیگر را درمان کنند، ولی نور و آفتاب، درد بی‌درمان است. الان که نیمه شب است و خسته‌ام و سردرد دارم فقط به صبح فکر می‌کنم که میروم بخوابم و باید با آفتاب کشتی بگیرم. برنامه بعدی کوبیدن پتو پشت پنجره با میخ و چکش است. حالا باید بروم پتو و میخ و چکش تهیه کنم. یا آفتاب و سردرد پیروز می‌شوند یا من و پتو و میخ و چکش. 

پاییز شده. چقدر خوب. چند شب پیش تر وقتی بیرون بودم و یک دفعه احساس کردم از باد خنک شبانگاهی مور مورم می‌شود، ته دلم یک موج کوچک خوشحالی متولد شد و دوید در تمام تنم. یادم آمد تابستان تمام شده. چه تابستان سختی بود. سنگینی تابستان گذشته هنوز با من است. روزهای طولانی کشیدن پرده ها، خوابیدن تمام روز، گریه روی بالش ، دراز کشیدن توی تخت و گوش دادن به صداهای دور و بر خانه قدیمی و غم خوردن. هیچ چیز غم انگیز تر از غروب های خانه قدیمی نبود. میخواستم به سکوت و سیاهی ای که از شیشه های مشبک در میریخت و سایه های میز ناهارخوری پشت کنم ولی انگار در شیشه ای آدم را مجبور می کند خیره نگاهش کنی شاید هیکلی از پشت در رد شد، آن هم توی ساختمان قدیمی خالی. چه دلگیر بودم، چقدر شکننده، چقدر خشمگین. می‌دانستم شکست خورده‌ام، می‌دانستم از کجا باید شروع کنم، همه چیز را می‌دانستم اما دلم میخواست بخوابم، فقط بخوابم. اما چقدر پاییز خوب است، چقدر جوراب ها و ژاکت ها و چای‌های داغ و پتوی روی پاها مهربانند. کاش بروم جایی که هیچ تابستان نداشته باشد.

وقتی خونه آدم عوض میشه، جایی که می‌خوابه، غذا می‌خوره‌، مهمونی می‌گیره، دیوارهاش رو با چیزایی که دوست داره پر می‌کنه، آخر مسافرت دلش می‌خواد بهش برگرده، آخر یه روز کاری تختش رو توی اتاقش تصور می‌کنه، جایی که براش باید مکان امن و آرامش باشه عوض میشه، زندگی آدم هم عوض میشه. اولش آدم پریشون میشه. خسته میشه. گوشه‌هاش رو نمیشناسه. نمی‌دونه رو کدوم مبل، رو به کدوم پنجره آروم تره و می‌تونه ساعت‌ها فکر کنه یا هیچ کاری نکنه. انگار وسایل آدم از همه جا بیرون زدن و جاشونو پیدا نکردن هنوز و آدمو کلافه می‌کنن. بدتر از همه اینا محله جدیده، راه‌های جدیدی که باید یاد بگیری و جاهایی که باید از نو حساب کنی چقدر با خونه‌ت فاصله دارن. چند دقیقه تا محل خرید همیشگی‌ت، کافه مورد علاقه‌ت، خونه دوستت. حالا نه که تازه خونه‌م رو عوض کرده باشم، الان چند ماه شده. اما هنوز احساس خونه ندارم بهش. شاید به خاطر این که کمتر از نصف ماه رو اینجام و بیشتر ماه رو هزار کیلومتر دورترم.
تو سال های گذشته هیچ وقت یه جای ثابت زندگی نکردم. هیچ خونه ای نیست که برگردم بهش و خاطراتم رو ببینم. انگار که هیچ گذشته ای وجود نداشته باشه. دلم می‌خواد آروم بگیرم دیگه. دوست دارم برای اولین بار دور خاطراتم و زندگیم و روزهام و لحظه‌هام دیوار بکشم و نگهشون دارم با همه خوب ها و بدهاش.

همین که من خواستم استعفا بدم یه دفعه رییس بیمارستان هم استعفا داد، یه دفعه حراست و بازرسی سازمان و مدیریت و غیره هم ریختن تو بیمارستان! به نظرم یه کم زودتر باید این تصمیم رو می گرفتم. خلاصه ول بشویی بود که درخواست ما اون وسطا گم شد. فعلا که رییس نداریم و اوضاع به هم ریخته است. اوضاع خودم هم همینطور. اما یک چیز عجیبی هم هست توی این به هم ریختگی. همیشه اسفند ماه، ماه پریشانی و بدخلقی ام بود، از تمام شدن سال وحشت داشتم. امسال ولی خیلی معمولی روزهای آخر سال می‌گذرد. انگار که هیچ کار ناتمامی نداشته باشم. حتی خونه هم مرتبه و فقط منتظره با یه کم گل و سبزه و شیرینی و تخم مرغ رنگی شبیه عید بشه.
به سالی که گذشت فکر نمی کنم. برای روزهای بعد فقط یه چیز رو خوب می‌دونم هیچ چیز توی این دنیا نیست که به خاطرش لذت بردن از لحظه ها رو فدا کنم. اون قدر از دست دادم که نگران از دست دادن هیچ چیز نیستم. هر چیز که رفته، رفته و تموم شد، اما من هنوز هستم.

دارم میرم که استعفا بدم. خوشبینانه نگاه کنم فردا آخرین باره که سوار یکی از اون هواپیماهای کمی به روزتر از اختراع برادران رایت میشم و تو بدترین نقطه ایران، آخر دنیا، تهِ ته خط پیاده میشم و تو  روزهای شکنجه بار کیلومترها دورتر از خونه بودن، دویست ساعت شیفت میدم و خسته و فرسوده و رنجور برمی‌گردم.
الان اون‌قدر کار کردم که به قول فرانک تو فیلم قمارباز تو موقعیت فاک یو باشم. حداقل به این آدمای کثیف و زن ستیز و جاسوس‌پرور و گداپرست می‌تونم بگم لعنت به خودتون و پولتون و خدماتتون. دیگه کسی منو برای آبی کردن موهام یا بیرون بودن مچ دستم یا چند انگشت بالاتر بودن یا پایینتر بودن ارتفاع لباسم بازخواست نمی‌کنه. هر وقت که به کسی حرفی زدم که به مزاجش خوش نیومد زن‌های کریهِ گزینش یا مردهای کثیف حراست رو نمی‌فرسته سراغم که راجع به آخرین نماز جمعه ای که رفتم یا روابط شخصیم یا چند تار موی بیرون مونده از مقنعه‌م توضیح بدم. لازم نیست تو منطقه ظاهرا محروم از امکانات و باطنا محروم از فرهنگ و ادب و انسانیت کار کنم، جایی که دفترچه‌شون رو پرت می‌کنن رو میز و سلام و تشکر تو قاموسشون نیست، طلبکار و دست به کمر میان تو و با فحش و ناسزا بیرون میرن و احترام رو فقط وقتی به خودشون گذاشته نشه، می‌شناسن و بلدن و بویی ازش بردن.
تصمیم گرفتن همیشه سخته، تصمیم گرفتن همون قمار کردنه، هرچقدر که شرایط رو خوب بشناسی، موقعیت های بعدی رو پیش‌بینی کنی، احتمالات ممکن رو در نظر بگیری، بازم نمی‌تونی از درست بودن تصمیمت مطمئن باشی، مخصوصا که تو ایران زندگی کنی، رو این گسل زلزله خیز.
از موفق شدن تو تصمیم بعدیم مطمئن نیستم، اما شک ندارم انتخاب الانم درسته.

 

بعد از چهارده ساعت هیاهوی بیمارستان، به پانسیون و تختم رسیده‌ام. یک جور خالی از همه حس‌های ممکن. نه دلسوزی برای بچه ۴ساله با شکستگی دوبل ساق پا، نه غم و ترحم برای زن افغانی که چند بسته قرص بلعیده تا از دست شوهر معتادش خلاص شود، نه رغبتی به پیگیری سرنوشت پلاسکو، نه حتی احساس گرسنگی یا تشنگی. انگار حتی خسته هم نیستم. انگار جزئی از همین تختم، یک تکه از پتوی سرخابی یا ملحفه چهارخانه که نور سفید کمرنگ مهتابی که از سقف تراوش می‌کند بی‌روح‌ترش کرده. شاید جان ندارم…
یک روز باید از روزهایی که اینجا به من گذشته، در شهری که گنجشک ندارد، کبوتر نمی‌بینی و دیوارهایش پر از مارمولک های بزرگ و کوچک است و مردم هفتاد و دو ملتش بگویم. یک روز باید بگویم چطور شد قلبم را گم کردم، چطور شد از انسان‌دوستی به انسان‌هراسی و نفرت و بعد به بی‌تفاوتی رسیدم. مثل مجسمه ای سنگی پا در گل و ساکت و سرد و عبوسم. چقدر حرف زدن سخت است انگار جزئی از خاک این شهرم، سنگی، شنی یا بوته گریخته از سوزناکی آفتاب و همه تیغ و خار و بی‌برگ. شاید جان ندارم…
باید به تو اعتماد کنم؟ از کجا معلوم زیر این خاکسترها جرقه ای مانده باشد؟ اگر دمیدی و دمیدی و نشد چه؟ مسیح نیستی که معجزه کنی. باید حرف‌هایت و نگاهت و انگشتانت آتشم بزند، پس چرا مثل مهتابی‌های بیمارستان، مثل مجسمه‌های سنگی، مثل پتوی سرخابی، مثل بوته‌های آفتاب سوخته ساکت و سردم؟ شاید جان ندارم…

*عنوان از بیدل دهلوی

گفت خب حالا چی؟ می خوای چیکار کنی؟ می خواستم خیلی چیزا بگم اما خندیدم و گفتم معلومه دیگه ازدواج می کنم! یه کم سبیلشو خاروند و گفت نمیشه که، همینجوری؟ به همین سادگی؟ گفتم آره. پیچیده یعنی بگی دوستت دارم، دلتنگتم، عاشقتم اما وقتی فکر می کنم همه عمرم رو با تو بگذرونم می ترسم، غمگین میشم، نگران میشم، می‌بینم نه، هنوز خیلی چیزای دیگه هست تو زندگیم که باید بهش برسم، ممکنه تو سد باشی، بد باشی، کم باشی. بیا سال ها با هم باشیم اما تو خونه خودتو داشته باش، نگرانی‌ها و غم‌ها و شادی‌های خودتو داشته باش و من مال خودمو. تو و دنیای خودت و زندگیت، من و دنیام و زندگیم و همه چیزای دور و برم، بدون حتی یه خط مشترک وسطش. با هم ولی جدا. پیچیده یعنی اینا.
اما فهمیدن این که می‌خوام با تو بخوابم و با تو بیدار بشم، هرجای دنیا باشی باهات میام، هر جا که بودم با من بمون، سقفمون و نگرانی‌هامون و غم‌هامون و شادی‌هامون یکی باشه برای من ساده‌تره. همه این سال‌ها اشتباه می‌کردم. اشتباه رفتم، اشتباه انتخاب کردم، اشتباه کردم، اشتباه بود. اشتباه.

یک جایی از زندگی خودت را پیدا می کنی می بینی آن عطش شناختن آدم‌های تازه، دیدن متفاوت‌ها، شبیه‌ها، بزرگ‌تر‌ها، کوچک‌تر‌ها تمام شده. دیگر نمی‌خواهی_نمی‌توانی_آدم جدیدی را به زندگی‌ات راه بدهی. انگار آدم‌ها یک ماشین مکنده بزرگ می شوند که به محض نزدیک شدن تمام انرژی ات را می کشند و در خود می بلعند و خسته می‌شوی. نمی‌شود هر روز برای یک آدم تازه همه خودت را زندگی‌ات را و همه چیزهایی که سرت آمده کلمه به کلمه، لحظه به لحظه، اشک به اشک، لبخند به لبخند توضیح بدهی. یا توی غار سکوت و تنهایی‌ات می خزی یا رجوع می کنی، به گذشته، به هر چیزی که باید یا نباید.
یا این انزوا می کشدت یا آن مراجعه.

زندگی‌ام دو شقه شده، هر شقه در یک نیمه ماه با هزار و خورده ای کیلومتر فاصله. دو آدم متفاوت، دو زندگی در دو انتهای خظی که زندگی معمولی‌ست و چقدر هیچ کدام این دو شقه را دوست ندارم. یکی کار کردن در ساعت های طولانی در حسرت کمی خوابیدن، گاهی حتی فقط کمی نشستن و کمر راست کردن، نوشیدن چاه سرد و بدرنگ شده وقتی گلویت آنقدر خشک شده که وسط حرف زدن به سرفه میفتی، سر و کله زدن با ده‌ها آدم در روز که بیشترشان از آدمیت فقط روی دوپا راه رفتنش را می دانند، دیدن مرگ، خون، درد، زجر، شنیدن ضجه، گریه، فریاد، هوار، فحش. تلاش برای خاموش کردن خشم، عصبانیت و گاهی نفرت. بعد به خانه برگشتن، پناه بردن به خواب و پناه بردن به هر چیزی که لحظه ای فراموشی به آدم هدیه کند. صبح های کلافگی، عصرهای دوستان و کافه و فیلم و خیابان و خستگی ای که آرزوی خواب نمی آورد، روزهای موهای سفید را توی آینه شمردن و شب های دست و پا زدن بیهوده در رختخواب و هی فرار کردن از چی شد و چطور به اینجا رسیدم. ترس تمام شدن ماه و دوباره به جهنم برگشتن و جنگیدن. این دو پاره زندگی من است که پیش از این هم تکه تکه بود. چرا باید به همه این ها فکر کنم؟آن هم در روزهای مردادی که اشتباها سر از اردیبهشت درآورده. در این گرما و کلافگی. آدم حوالی تولدش کمی به خودش و بودنش فکر می کند. حالا مثلا من در چند روز گذشته به خودم و گذشته ام و حال و آینده ام فکر کرده ام؟ نه. من یک جوری که خودم هم باورم نمی شود دیوانگی کرده ام. زده ام به سیم آخر و همه‌ش برای این است که اگر فکر کنم، غم و اضطراب من را می کشد (چقدر تایپ کردن کلمه اضطراب سخت است هر دفعه باید کلی فکر کنم در حالی که نوشتنش راحت است). مثل همه نصیحت کنندگان و قضاوت کنندگان و بیرون گود نشستگان خودم خوب می دانم که با خودم چه‌کار کرده ام. فعلا دیوانگی ادامه دارد. یک جایی مثل کسی که زیادی نوشیده و مست گوشه ای افتاده و ساعت ها خوابیده، مثل بیدار شدنش در تشنگی و کوفتگی و تلخی بلند می شوم و فکر می کنم باید خب حالا باید چکار کنم.

 

چقدر این مدت گذشته طولانی، سخت، عجیب، طاقت فرسا و شتابان بوده. برای نوشتن باید فکر نکرد باید فقط نوشت و گذاشت سیل کلمات جاری شوند. همان طور بی محابا و شاید اعتراف گونه، بدون فکرِ «بگویم» یا «نگویم»، بدون ترس، بدون خجالت، بدون پرده پوشی و رفوکاری. صاف و صریح و شجاعانه.

ساعت نزدیک سه بعد از ظهر است. خانه ام تاریک است، خودم این طور خواسته ام و چقدر این پرده های ضخیمی که جلوی هجوم وحشیانه روشنی و نور و آفتاب را میگیرد دوست دارم. شاید به دروغ بتوانم به خودم بقبولانم که یک روز اواسط پاییز است و ممکن است هر لحظه به دنبال صدای رعد و برق شرشر باران شروع شود. سال و فصل و هوا عوض می شود. همه چیز به نظر می رسد فقط به نظر می رسد که در حال عوض شدن است. وگرنه فردای شروع سال نود و پنج که قرار است از پای هفت سین_اگر هفت سینی باشد_ بلند شویم باز هم به رفتن سر کار و ناهار چی بپزم و چرا زندگی ام را ملال و کسالت گرفته و شاید هم کودکان گرسنه آفریقایی و جنگ زده های سوری فکر کنیم. چقدر دوست داریم همه چیز تغییر کند، یک دفعه تغییر کند درست مثل لحظه توپ در کردن سال نو. بووووم… و همه چیز یک دفعه عوض شود. حتی غم های نو بهتر از اندوه کهنه است. روزهای آخر اسفند بدترین روزهای سالند، چون بی قرار و محتاج تغییریم. تازه باید خیابان های پر ترافیک و دستفروش های سمج و جمله تکراری عیدی ما یادتون نره و مسیج های قطاری تور فلان فقط این قدر تور بهمان اقساطی را هم تحمل کنیم. آخر سال ها من همش به تغییر کردن تاریخ فکر می کنم، به حاصل تفریقش از سال تولدم و عددی که هی بزرگ تر می شود، به همه فکرها و تصمیم های شروع سال قبل که عقیم ماندند. و تا هفته ها بعد از شروع سال نو هر وقت جایی تاریخ می زنم دستم می لرزد. پشتم می لرزد. همه وجودم می لرزد.
چند روز پیش خواب پدر و مادرم را دیدم. توی خواب بغلشان کرده بودم. هر دو شاد و خوشحال بودند. صبح با بغض به دوستی قدیمی نوشتم دلم برایشان تنگ شده. با تعجب پرسید واقعا؟ این تویی که دلت برایشان تنگ شده؟ بعد دیدم نه دلتنگشان نیستم. دلتنگ آن ها نیستم. دلتنگ آدم هایی که من را به وجود آوردند و توی این دنیا رها کردند و شب ها راحت می خوابند بدون این که بدانند زیر کدام آسمانم و زندگی ام چطور می گذرد. کسانی که هیچ وقت پشت یا کنارم نبودند، همیشه روبروی هم بودیم، همیشه جنگیدیم، همیشه شکست خوردیم.
اما چقدر دلم تنگ شده که کسی را مادر صدا کنم، که وقتی موبایلم زنگ می خورد اسم پدرم روی صفحه باشد. زنگی را بزنم که مادری در را برایم باز کند. شب سال نو توی بازار تجریش دنبال سمنو بگردیم و شب با سر و صدا تخم مرغ رنگ کنیم و بی خیال سبزه هایی که کچل سبز شده شویم و چند ساعت مانده به تحویل سال از سر کوچه سبزه بخریم، آخر سر هم سفره هفت سینمان ناقص باشد.
خانه ای که مادری در آن نیست که منتظرت باشد، وقت سفر نگرانت شود وقتی که درد می کشی سرت را به سینه بگیرد، وقتی در عصر ساکت و تاریک توی اتاقش خوابیده آرام زیر پتویش توی بغلش بخزی و بویش کنی چه خانه ای ست. نمی دانم خانه تو بدون من چه شکلی ست. حتما همانطور که همیشه می خواستی. نمی دانم زیر کدام سقف این شهر هفت سین چیده ای. داری بافتنی می بافی یا عینک کائوچویی قهوه ای ات را چند لحظه روی کتاب جدیدت گذاشته ای و چای عصرگاهی ات را سر می کشی. شاید زندگی تو هم عوض شده باشد. شاید تو هم دلتنگ باشی، شاید تو هم وقتی به این لحظه ها فکر می کنی بغض مثل چتری که بی هوا باز می شود گلویت را به درد بیاورد_مگر ممکن است؟ نه امکان ندارد_با این همه دلم برایت تنگ شده. برای تو نه، برای تو را داشتن.
می بینی؟ همه چیز تغییر کرده، همه چیز عوض می شود. هر روز تنهاتر و غریب تر می شوی. هر سال یک غربت جدید است.

دارم به 46 کیلو می رسم. برای یک آدم صد و هفتاد و شش سانتی فاجعه است، اما نگاه می کنم به یک ماه گذشته می بینم چقدر آرام بوده ام. مدام برای سرکوب خشم و غم و اضطرابم به خوردنی های اطرافم حمله نکرده ام و برای طعم تلخ سیگارهای پشت هم به جعبه شکلات پناه نبرده ام. گذاشته ام روزها بگذرند و هر آن چه را که می توانند از من بگیرند و من توان پس گرفتنشان را نداشته ام، ببرند. به چیزهایی که می شنوم گوش نمی کنم، به هر چه میبینم نگاه نمی کنم. از دویدن کنار سواره هایی که از من رد می شوند دست برداشته ام. و فاصله گرفته ام، از خودم، از آدم ها، از نقشه هایم. یک فاصله امن. با حوصله لجوجانه ای کارهای کوچک عقب مانده ام را یکی یکی انجام می دهم و می گذارم پرونده خاک گرفته تک تکشان که شاید هیچ کدام هم ارزشی نداشته باشند توی ذهنم بسته شود. در آستانه فصل سردم، فصل زیبا. فصلی که می شود ساعت پنج صبح از صدای قطره های باران که روی کانال کولر ضرب گرفته اند بیدار شد و از خوشی بغض کرد. می شود ساعت چهار عصر توی سکوت و  تاریکی دلچسب خانه زیر پتو خزید و در حال مالیدن پاهای سرد به هم به جوش آمدن کتری فکر کرد. حالا لباس های زمستانی، بافتنی های رنگارنگ توی کمد چیده شده اند، دیوار ترک خورده تعمیر شده، فرش ها شسته شده اند، پنجره ها از هیجان پرده های نو می تپند و سازم، سازم از شادی برق می زند. آرشه را که بر می دارم انگار چوب جادویی فرشته ای توی ابرها با یک ضربه سحر آمیز جهان را روشن می کند. نشسته ام تا نفسی تازه کنم.

آن ها که هنوز می نویسند چطور می نویسند، آن ها که هنوز عاشقند چه؟ آن ها که هنوز می روند، هنوز تلاش می کنند، هنوز می خواهند، هنوز می توانند… دوام چیزها توی دنیای من کم است یا برای همه همین طور است. قدیم ها سراب مخصوص در راه مانده های بیابان بود، سرگردانی مال آدم های گم شده در شب بی چراغ، تازه ستاره ها هم بودند. از دب اکبر به قطب نما و نقشه و جی پی اس رسیدن چرا سرگردانی و گم شدگی را منسوخ نکرد؟  هر روز ساکت تر می شوم. هر روز که می گذرد حرف هایم کمتر می شود و صدایم آرام تر، آن قدر که دیگر نه حرفی دارم نه کسی من را می شنود. دور و برم پر از حادثه است، پر از مرگ و به زندگی برگشتن، پر از آدم، وای آدم ها، ده ها آدمی که هر روز می بینم و برای چند دقیقه به هم وصل می شویم و بعد بوق ممتد سکوت.
این که پر از حرف های نگفته باشی و ندانی چطور می شود گفت سخت است، همان حکایت گنگ خواب دیده، اما کسی که هیچ حرفی ندارد چه؟ یک نوت لای طولانی با خش خش، عین تلفنی که گوشی اش را برمیداری بی آن که شماره بگیری یا قطع کنی. یک بوق ممتد بی معنی. عین خط صاف آسیستول روی مونیتور وقتی قلب می ایستد.
دلم می خواهد یک تابلو به گردنم بیندازم که رویش نوشته من حرفی ندارم، من تمام شده ام. شاید این طوری پذیرشش برای آدم های دیگر راحت تر شود و من را با این بوق های ممتد تنها بگذارند، من این حق را دارم چون حتی وقتی پر از حرف بودم عالم همه کر بود. من از صدای باران، از قل قل کتری روی گاز و چیزهای کوچک دیگر لذت می برم، از طنین صدای سازم ذوق می کنم و حتی از یک تکه آهنگ به آسمان می روم، فقط خالی ام، حرفی ندارم. من سعی کردم نمیرم، اما تمام من به زندگی برنگشت، همین قدر باقی مانده که می بینید.

چطور آروم شم؟ چطور خودمو آروم کنم. همه چی از دستم  رفته کنترل هیچ چیز رو ندارم. می شینم پا می شم می خوابم سیگار می کشم سیگار می کشم سیگار می کشم. حتی سعی می کنم گریه کنم اما نمیشه نمی تونم. یه راهی باید باشه. کاری هست که من بلد نیستم. تلاش می کنم و بدتر می شم. فردا میرم دوباره. دو هفته وحشتناک کار می کنم، خسته می شم، فرسوده می شم، برمی گردم استراحت می کنم، افسرده میشم. همه چی بیهوده ست خیلی بیهوده. حرف زدن فایده نداره، نوشتن هم، نفس کشیدن هم. دارم به هوا چنگ می زنم، به آب، به شن، به هر چیز سیال به هر غیر ممکن. انگار با دیوار حرف می زنم به باد تکیه میدم به تاریکی حمله می کنم به خلاء دست می زنم. هیچ چیز واقعی نیست. من واقعی نیستم. یا کاش هیچ چیز واقعی نباشد من واقعی نباشم. چرا ادامه دادن این همه ناممکن و این همه ناگزیره. چرا هیچ چیز تموم نمیشه هر نقطه یک شروعه بی اون که پایان داشته باشه. هزار چرخ دنده توی هم می چرخن و هیچی متوقفشون نمی کنه. توی چرخ دنده ها گیر می کنی ریز ریز میشی و از اول به هم می چسبی و می چرخی و می چرخی. دنیا دورت می چرخه وامیستی و چشماتو می بندی و می بینی خودت داری می چرخی تاب می خوری هوا میری چشماتو باز می کنی عین یه گلوله سربی چسبیدی به یکی از چرخ دنده ها، می چرخی بدون این که بتونی تکون بخوری.

جمعه نحس همین امروز است. اول باید ناهار را با دوستان و همکاران سابق بخورم و قریب به سه ساعت داستان سفرها و خوشی ها و روزمره هایشان را بشنوم و به سوالات آخی چطور تو اون گرما دووم میاری و شیفت هات چطوره؟ جواب بدهم و بعد برای دل خواهرم به مهمانی تولد بروم و هی لبخندهای امیدوارانه به دو کفتر عاشق که نمی دانند لانه شان را کجا بنا کنند بزنم و شب با کله گرم و دل سرد به رختخواب برگردم. الان هم که هنوز توی رختخوابم و عقربه ها دست همدیگر را گرفته اند و می دوند و بازی چه کسی می تواند زودتر از ثانیه شمار دور بزند راه انداخته اند.
یک جایی از زندگی رفیقتان یک اتفاقی می افتد مثل یک تصادف یا حادثه ای که باعث می شود او پایش را از دست بدهد. حادثه ناراحت کننده و تاثر برانگیزی است، تازه اگر برایتان شخص مهم و عزیزی باشد وگرنه به یک اوه که اینطور خشک و خالی بسنده خواهید کرد. حالا این دوست عزیزتان دیگر پا ندارد، یک چیزی از بدنش و جسمش و روحش کم شده که برنمی گردد، درست نمی شود، فراموش نمی شود و به این سادگی ها نمی شود با آن کنار آمد. منتها شما به عنوان یک رفیق حال و حوصله ندارید همه عمر به سوگواری او برای پای از دست رفته اش گوش بدهید حق هم دارید، چون نهایتا باید بتواند خودش را جمع کند و به این زاری اش پایان بدهد و اوقات شما را و زندگی خودش را بیشتر از این تلخ نکند. حتی ممکن است برایش مثال آدم های معلولی که قهرمان المپیک شده اند را بزنید یا عکس آن یارو که با پاهای مصنوعی می دود را نشانش بدهید تا به خیال خودتان انگیزه هایش را قوی تر کنید و به او بفهمانید که باید بپذیرد همین است که هست. اما او فقط یک آدم معمولی ست و هیچ وقت قهرمان نبوده و نمی تواند و نمی خواهد که باشد. فقط یک آدم معمولی ست که صحنه دویدن شما، برایش حسرت بار است. پس بگذارید تنها باشد و با همه داستان های آدم های معلول موفق و عکس های جام قهرمانی شان دور شوید خیلی دور و هیچ وقت برنگردید.

بعضی کلمه ها سهمگینند. مثل «دیگر». انگار به حرفمان یک دریافت یا شهودی اضافه می کند که به آن مفهوم تلخ، قطعیت می دهد. وقتی می گوییم نمی توانم یا دوستم ندارد، آن قدر سهمگین و واقعی نیست که بگوییم دیگر نمی توانم یا دیگر دوستم ندارد. یا وقتی می گوییم دیگر بس است باید برخیزم، حتما بارها قبلش گفته ایم بس است، بس است بلند شو، و وقتی می گوییم دیگر نمی دانم باید چه کنم، راه های زیادی رفته ایم و نرسیده ایم.
زندگی ام درگیر این دیگرهاست.

دارم در خودم تمام می شوم و هی ساعت را نگاه می کنم ببینم چقدرم باقیمانده و ذره ذره تصعید می شوم، از درون از بیرون. خالی می شوم و پوسته ام باقی می ماند و پوسته ام جمع می شود. هی ساعت را برای 5 دقیقه دیگر کوک می کنم که آن قدر در خیالم گم نشوم که دیر شود، و بعد باز 5 دقیقه دیگر و نمی فهمم این 5 دقیقه ها چطور می گذرد.

یک تفاوت هایی هست بین آدم ها که شاید خیلی به چشم بیایند ولی آن قدرها هم رابطه آدم ها را تحت تاثیر قرار ندهد. ولی غذا؟ حرفش را هم نزنید، مطمئن باشید بیشتر از آن چه به نظر می رسد مهم است. واقعا آدمی که لب به گوشت نمی زند با کسی که عاشق کباب است فرق ندارد؟ کسی که ادویه ها و طعم ها برایش اوجب واجبات است با کسی که جز اندکی نمک به غذا نمی زند تا «طعم اصلی غذا» را حس کند یکی ست؟ دوستداران لواشک و طرفداران شیرینی ناپلئونی با هم کنار می آیند؟ کسی که بخارپز از لوازم اصلی آشپزخانه اش است می تواند با صاحب یک دست سیخ چرب و چیلی و منقل ذغال اندودش زیر یک سقف زندگی کند؟ آبگوشت خورها با فست فودی ها چطور؟ یا پلوپرست ها با استیک دوست ها و سوخاری خورها؟
وقتی با کسی آشنا می شوم و می بینم از طعم ها، از سس ها و رنگ های هیجان انگیز و از کباب ها (آخ کباب ها) فراری ست، به فلفل می گوید وای معده ام و به شکلات می گوید نه جوش می زنم، سینه مرغ بیمزه و سبزیجات پخته بدون طعم می جود یا جز خورش های مامانپز حاضر نیست غذای جدیدی را امتحان کند، آن چراغ «ما با هم کنار نمی آییم» توی مغزم روشن می شود و هربار که با هم غذا بخوریم آلارم می دهد. حالا شما قبول نکنید ولی کمی در سلیقه غذایی اطرافیانتان دقت کنید ایمان می آورید.

گفتم من این همه تلاش کردم، دویدم همه توانم را وسط گذاشتم اما نشد، نمی شود. خیلی خونسرد بلند شد و دایره کوچکی روی تخته کشید و گفت ببین این میدان فاطمی ست. تو قصد داشتی به اینجا برسی. یکی از میدان ولیعصر حرکت می کند یکی از شوش و راه آهن، و یکی از حاشیه شهر. تقصیر تو نیست که با همه تلاشت نرسیدی. و من فهمیدم که همیشه مقصد یا آن طور که نکته سنج ها می گویند مسیر نیست که مهم است. مبدا هم مهم بود. گویا من از همان راه آهن توی راهروهای قطاری که به دوردست ها می رفت به سمت تهران و میدان فاطمی می دویدم. پس همانجا نشستم، نفسم که سر جایش آمد آخرین واگن را باز کردم و به دور شدن قطار خیره شدم. در بیابانی که زندگی من بود.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.