You are currently browsing the monthly archive for اوت 2012.

جنگجو بوده ام؟ زندگی قبلی ام را می گویم. نمی دانم. شاید هم زنی بوده ام با گونه های سرخ خانه کوچکی کنار رود داشته ام از خمره های رنگ نخ های سبز و قرمز بیرون می کشیده ام، کف پای برهنه ام بوی علف های تازه و خاک نم می خورده می داده و عصرهای خنک سبز ها و قرمز ها را گره می زدم و از آواز زنی عاشق قالی می بافته ام و شب از فراز سر شش بچه قد و نیم قد ماه را تماشا می کردم و به نان تازه صبح زود فکر می کردم. شاید هم سرباز خسته ای بوده ام از هزار نبرد نابرابر بازگشته کنار کلبه ای ویرانه نی می زدم و نان خالی ام را به یاد زنی که منتظرم نمانده، در آسمانی که ته پیاله چوبینم افتاده تر می کردم.
کودکی بوده ام مثل پروانه ای سرخوش در باغ های پرتقال می دویده ام و تاب می خورده ام و پروانه ها را دنبال می کرده ام و ناگهان از هجوم تبی مرده ام. من زن خسته ای بوده ام در شالیزارها جوانه برنج نشا کرده ام، ساقه های نیشکر را بریده ام در غروب های آرام از هوایی شرجی. پیرمردی آوازه خوان بوده ام تور ماهیگیری ام را به دوش کشیده ام در ساحلی که صدای زمختم را در غرش موج ها و جیغ مرغان دریایی اش فروخورده. شاهزاده ای جوان بوده ام کنار پنجره ای گشوده به باغ در انتظار سواری با گل سرخ، پسرک مغروری بوده ام با موهای نورسته صورتش که دلش از تصور دلاوری های آینده اش به شور آمده. دخترک غبار آلوده ای بوده ام با دامن چیندار و رنگین پای کوه ها ریحان چیده ام و طلوع را رقصیده ام. مرد بوده ام در خشک ترین کویرها وقت دوشیدن بزهای خسته به تولد اولین فرزندم اندیشیده ام و خون در رگ های برآمده دست های کارکرده ام دویده و زندگی را آواز سر داده ام. نمی دانم نمی دانم. هزار هزار انسان در من زیسته است. زندگی شان، صورت هاشان، بدن هایشان رفته و قلب هایشان در قلب من می زند. مثل هفتاهفت ناقوس بزرگ در بلندترین برج های کلیسایی عظیم، زندگی و مرگ را، امید و حسرت را، رنج و شادی را در قلب کوچکم به صدا در می آورند. نمی دانم نوبت کدام یکی ست که مرا زندگی کند. قلب من تاب این همه تپش را ندارد و باز هم چونان مرغ کوچکی که از دور صدای جوجه اش را در آشیانه می شناسد تک تکشان را می شنوم و پر می شوم از زندگی و مرگ، امید و حسرت، رنج و شادی…

نفست بند می آید از حرف هایی که زده ای، قلبت از گلوگاهت درست از آن فرورفتگی تپنده زیر گردن که دو استخوان ترقوه به هم می رسند می خواهد بزند بیرون. بعد هیاهو تمام می شود سکوت مثل شن پر می شود توی گوش هایت. چنگ می زنی به آن نقطه سوزان روی سینه ات، لب هایت را فشار می دهی، بعد فقط ملافه و گوشه بالشی که توی دست های عرق کرده ات مچاله شده و صدای چکیدن قطره های آب توی سینک می ماند و تو که مسخ شدی در سکوتی سربی و تلاش می کنی چند مولکول هوا به نفس هایت برسانی.
خیلی خسته ام بگذار بخوابم.

*عنوان از غزل های شهریار

حالم خوب نيست. اين صفحه مدتي ست جلويم باز و سفيد مانده و من نمي توانم بنويسم. دارم سعي مي کنم کلماتي که به ذهنم مي رسند را بي هيچ تکلفي دنبال هم رديف کنم و رها شوم. باز هم خالي ام. آيا چطور مي شود کسي که نيست را ترک کرد? من به همان اندازه که عابري سرما زده در جنگلي باراني براي روشن کردن آتش از شاخه هاي نمدار تلاش بيهوده مي کند تلاش کردم. بيهوده بود.

پ.ن. يک بازي ظالمانه اي داشتيم وقتي دبستان بوديم که آهنگي پخش مي شد و مي دويديم و با تمام شدن آهنگ بايد سريع روي يکي از صندلي هاي چيده شده مي نشستيم. اين صندلي ها هميشه يکي کمتر بود و همه مي نشستند و کسي که نتوانسته بود بنشيند مي باخت و از بازي بيرون ميرفت. حالا من همانم، صندلي ها اشغال شده و من ايستاده و سرگردان و باخته ام…

پ.ن2. قرار نبود ويران تر شوم…

دچار ضعف کسل کننده ای هستم. یکی دو ساعت خوبم و بعد باز منگ و خواب آلوده ام درمانگاه هم زیاد شلوغ نیست و در فاصله دیدن دو مریض خوابم می برد. برای من که چند ساعت بیشتر شب ها نمی خوابم سه چهار ساعت خوابیدن در طول روز خیلی زیاد است. بعد با صدای زنگ گیج و تلو تلو خوران بلند می شوم و نمی فهمم کجایم و چه می کنم. و همش خواب می بینم، خواب های عجیب. دیروز ظهر دراز کشیده بودم و نگران بودم و چشم دوخته بودم به موبایلم که خبری از م بشود که دیروز حالش خوب نبود و حالا هم مسیج هایم را جواب نمی داد. تصمیم داشتم بلند شوم روپوش و شلوار جینم را عوض کنم و نهار بخورم ولی 3 ساعت پشت هم خوابیدم و خواب دیدم در افغانستانم دوستانم را گم کرده ام پاسپورت ندارم شناسنامه ام را مردی زشت و کچل با دندان های ریخته ازم گرفته و من التماس می کنم پسش بدهد چون می خواهم به هتل بروم ولی رو به من قهقهه می زند و مدارکم را نمی دهد و بعد غیب می شود شب شده و من بدون پول و مدرک شناسایی و تنها کنار خرابه ای سرگردانم بعد با صدای بلند گریه کردم و بیدار شدم دیدم چند ساعت گذشته، کسی هم با من کار نداشته و با اینکه در 30 ساعت گذشته اش فقط یک نیمرو خوردم گرسنه نبودم. دلم می خواست دوش بگیرم ولی قطعا به محض این که شیر آب را باز می کردم مریض می آمد. موهایم روی صورت خیسم چسبیده بود آرزو می کردم استخر بزرگ آبی بود و شیرجه می زدم توی یک مایع سرد عمیق. توی جایم نشستم یک سیگار روشن کردم با دومین پک دچار تهوع و سرگیجه شدم خاموشش کردم. چند مشت آب سرد به صورت بی رنگم زدم و خودم را جمع و جور کردم. اگر اینقدر هوا گرم نبود توی درمانگاه می نشستم که هی بالا و پایین نروم برای مریض دیدن ولی گرما گیج ترم می کرد. غروب بهتر شدم زنگ زدم رستوران که یک کوفتی برایم بیاورند کسی جواب نداد هیچ کدام از شماره هایی که داشتم جواب نمی داد. سرایدار را فرستادم از هر جا که می شود برایم یک غذا بگیرد. نیم ساعت بعد برگشت و گفت تعطیل بودند و نیم ساعت دیگر می رود از شهر غذا می گیرد. که کاش آن کوفت را نمی گرفت کباب نپخته و سفت و برنج بدبویی که تا حالا لنگه اش را در زندگی ندیدم. گرچه تجربه های قبلی ام می گفت نباید سرایدار را بفرستم برایم چیزی بخرد! شاید هم از قصد این آت و اشغال ها را می گیرد که دیگر نفرستمش خرید! دکتر ع که صبح آمد و دید همرنگ مرده ها هستم یک چیزی درست کرد که اسمش یادم نیست شیر با قابوت قاروت یا همچین چیزی که مزه خوبی نداشت ولی حالم را خیلی بهتر کرد پاشدم یک لیوان دیگر خوردم و ساعت دوازده شب دوباره مثل سنگ خوابیدم تا صبح. ساعت هشت و نیم بیدار شدم سرم از خواب های دیشبم متورم شده بود انگار. واقعا در این چند ساعت چقدر خواب می شود دید؟ شیر حمام را باز کردم صدای زنگ آمد نا امیدانه بستمش و آمدم بیرون لباس پوشیدم. یارو پسر عموی مسوول پذیرش بود مردک دستش را توی یک دستمال کثیف بوگندو پیچیده بود و گفت که از یک شنبه ورم کرده ( دقت کنید که امروز جمعه ست) و الان سر باز کرده دستمال را باز کرد چرک زرد رنگ روی قله یک تورم قرمز رنگ همینجوری زل زده بود به من. دلم می خواست یک لیچاری بارش کنم، برداشته بود یک خمیر بدرنگ و بد بو هم رویش گذاشته بود که تهوع انگیز ترش کرده بود. هیچ آنتی بیوتیک تزریقی هم نداشتیم که بهش بدهم. چند تا دارو برایش نوشتم با یک نسخه دیگر که یا صبر کند یکی دو ساعت بعد داروخانه باز کند یا برود از شهر بگیرد. بر می گردم بالا توی آینه نگاه می کنم و به خودم می گویم امروز روز سوم است دوازده روز دیگر بر می گردم و منتظر می شوم اثر جادویی جمله ام را ببینم.

غروب است هوا طوري دارد تاريک مي شود که از شيشه هاي مات پنجره بيرون را که نگاه مي کنم حس مي کنم زمستان است، انگار الان مي توانم از جايم بلند شوم بروم پرده را کنار بزنم ببينم دارد برف ميبارد و آرام آرام همه جا سفيد و ساکت مي شود. فشارم پايين است و سردم شده و بيشتر حس مي کنم زمستان است. نمي دانم چرا يک باره بغضم مي گيرد. انگار 10 ساله ام و سردرد دارم و زير پتو کنار بخاري يه گلوله زنده کوچولو شده ام و از غروب آفتاب دلم گرفته و مي خواهم بلند شوم پرده هاي طلايي اتاق را بزنم کنار ببينم مادرم دارد زير باران لباس ها رو از روي طناب جمع مي کند و روسري پشمي سرش کرده و خسته است. با همه جواني اش خسته است، من نگران مشق هاي حساب و فارسي ام که ننوشتم ونگران مادرم که دارد لباس ها را از روي طناب جمع مي کند. و من کوچک و ضعيف و بچه ام و توي لحظه هاي ساکت و خيره ام هزار هزار خرگوشِ آرزو اين طرف و آن طرف مي دوند و هر سال که بزرگ تر مي شوم چند تايشان توي گوشه هاي تاريک ذهنم گم مي شوند و بر نمي گردند. من مي مانم و دلتنگي ها که در من مثل کرگدن پير و خسته اي به غروب خيره شده. بي صدا بي حرکت.
نور زرد کمرنگ يواش يواش از چهارچوب در سر مي خورد از روي حاشيه فرش قرمز رنگ کهنه عقب عقب مي رود و انگار تاريکي از پشت شيشه مثل ته مانده يه سوپ نيم گرم يک باره سر مي کشدش و تمام مي شود. خاطره ها هم يکباره پچ پچشان را قطع مي کنن و محو مي شوند. بايد بلند شوم لامپ ها را روشن کنم اما مي ترسم، مي ترسم يک دفعه بغضم بشکند، که نتوانم اشک هايم را نگه دارم و به کليد برق نرسيده خم شوم و زار بزنم، نه نمي توانم الان در اين تاريکي صداي هق هقم را بشنوم. تبديل شده ام به يک چمدان خاطره متحرک و دلتنگي هاي زنده. که از همه جايش يک روزِ دلگير بيرون زده و نمي شود بستش و پرتش کرد يک گوشه پستو. يک نفر مرا ببرد در يک مرغزار روشن خاطره هايم را جلوي نور و نسيم بگستراند تا خالي شوم.

بعد از آن شب کذایی طولانی وقتی رسیدم خوابم نمی برد و به جای تلاش برای خوابیدن داشتم حساب می کردم الان ساعت شش صبح است طبق حرف آقای ر که دیشب زنگ زده و گفته امروز مرکز بهداشت کلاس بازآموزی هست و یکی از شما باید بروید، ساعت هشت صبح باید بیدار شوم و یا در درمانگاه مریض ببینم یا توی کلاس خمیازه بکشم و اصلا نمی ارزید تلاش کنم برای خوابیدن. آرزو می کردم کاش یکی دو ساعت بیشتر وقت بود و می شد خوابید، سرم درد می کرد، دراز کشیدم روی تخت نسیم خنکی از پنجره می آمد که آدم را مست می کرد. خوابم برد دو ساعت بعد از گردن دردِ بدون بالش خوابیدن بیدار شدم. باید می رفتم مرکز. از تخت کنده نمی شدم عین یک معتاد بدبخت خمیده خمار به سختی مراحل شستن صورت و مسواک زدن را پشت سر گذاشتم. حاضر شدم، ماشین نبود. راننده آژانس دوباره قهر کرده بود. گویا چند روز پیش آقای ک به ایشان می فرمایند هووم آیا اینها که بالای چشمتان است ابروست؟ و تریج قبای ایشان شدیدا متاثر شده و بعد از اینکه در محوطه درمانگاه با فحش و فضاحت و آبروریزی همدیگر را مورد عنایت قرار داده اند دیگر پس از آن تشریف نیاورده اند. این ها را یکی دو ساعت بعد فهمیدم به علاوه چیزهای دیگری که به کل فراموش کردم چقدر عصبانی ام از اینکه نخوابیدم و به کلاس هم نرسیدم. خبری از ماشین که نبود پس سیاری هم تعطیل می شد. لباس عوض کردم و روپوش پوشیدم که بروم درمانگاه. یادم آمد که با صندل آمدم، و ناخن های پایم قرمز گلی براق است و غیر از مردم که می خواهند بعد از خیره شدن به چشم هایم و موهایم و بعد مکث طولانی روی سینه هایم به ناخن های پایم گیر کنند الان پرسنل هم چشم غره هایشان نصیب جان بی حوصله ما می شود. دنبال کفش هایم گشتم نبود! دو جفت کفش اینجا داشتم و حالا هر دو غیب شده بودند. مسیج دادم به دکتر شیفت قبل که کفش هایم کو؟ ایشان هم در پاسخ سوالِ شاعرانه و پروانه ای من فرمودند، توی یک کیسه زباله در انباری!
اینکه چرا کفش هام تو انباری و در کیسه زباله بود قصه طولانی ای دارد.

دیروز از صبح کلافه بودم مثل همه روزهایی که می دانم شب ترمینال و اتوبوس در انتظار من است و کشیک هایم شروع می شود. هر چه بی حوصله تر و کلافه تر باشم سفر بدتری خواهم داشت. این را خوب می دانم. ماما الویه درست کرده بود برای شام، صدای تلویزیون بلند بود و همه حرف می زدند دوست داشتم خانه کش می آمد و ته اش یک جای بزرگ باز می شد که ساکت و آرام باشد و چند دقیقه بروم گوشه اش زانوهایم را بغل کنم و فکر کنم اما خانه بی رحمانه سفت و سخت سر جای خودش بود و این من بودم که داشتم منبسط می شدم مثل یک بخار سرد و غلیظ و باید سعی می کردم خودم را یکپارچه نگه دارم و از هم نپاشم. زنگ زدم آژانس دیر تر از همیشه آمد، با چمدان و کوله پشتی و سازم کشان کشان از پله ها پایین رفتم، کنار ماشین ایستاده بودم که راننده با رخوت پرسید در صندوق را باز کنم؟ شاید توقع داشت با این همه وسیله چمدانم را هم بغل کنم. در صندوق را باز کرد و با اکراه چمدانم را توی صندوق گذاشت. استرس داشتم دیر برسم، این آخرین ماشین بود و همیشه این جور موقع ها باید توی ساعت های خلوت آخر شب بیفتی پشت سر یک کاروان عروس! وقتی رسیدم ترمینال از خلوتی بی سابقه اش تعجب کردم انتظار داشتم بعد از این تعطیلات شلوغ تر از این حرف ها باشد. روی صندلی ولو شدم و حساب کردم چند ساعت دیگر می رسم. دلم می خواست بخوابم. دنبال هدفونم می گشتم دیدم فیلم قلاده های طلا را گذاشت. تمام موهای بدنم یک دفعه سیخ شد و هر بار که چشم هام نا خودآگاه به صفحه تلویزیون می افتاد دوباره این موج زیر پوستم می دوید. عصبی بودم، بوی پاهای از کفش در آمده کلافه م می کرد یک دفعه احساس کردم کسی بازویم را لمس کرد. با وحشت چشم هایم را باز کردم و دیدم یک پای جوراب پوش سیاه روی دسته صندلی من جا خوش کرده. از خشم سرگیجه گرفتم. جابجا شدم و چیزی نگفتم. دلم می خواست خفه ش کنم که یک دفعه صاحب پای جوراب پوش با صدای جیغ مانندی که از موزیک کر کننده ای که در گوشم نواخته می شد هم عبور کرد هوار کشید این چه مزخرفیه گذاشتید عین اخبار می مونه اعصابمونو داغون کرد. و من همانجا از خفه کردن صاحب پای جوراب پوش صرفنظر کردم گرچه بعدا مجبور شدم بهش تذکر بدهم که پایش را کنار دهنم کنار بکشد. غیر از این که نمی دانم ماشین چه مرگش شد که نیم ساعت توقف کردیم و بعد هم پشت ماشین سنگینی که چپ کرده بود در انتهای قطاری از ماشین ها منتظر ماندیم سالم و سلامت بدون اینکه دچار جنون شوم به درمانگاه رسیدم. ساعت از پنج گذشته بود و آسمان به طرز بی نظیری صاف و پر از ستاره بود. چشمم به ستاره ها بود و چمدان سنگینم در سربالایی درمانگاه مرا به عقب می کشید ولی چه آسمان زیبایی بود. پاورچین به اتاقم خزیدم گرچه سر و صدای نفس نفس زدنم بعد از دویدن از عرض جاده با چمدان و کوله پشتی قطعا پزشک خسته شیفت قبل را که مطمئنم در این تعطیلات از دکتر شدنش پشیمان شده بیدار کرده بود.
اگر تنها بودم سیگاری روشن می کردم و خودم را به یک چای مهمان می کردم ولی تنها نبودم. آب خنک نداشتیم یک لیوان آب از شیر برداشتم و چند دقیقه صبر کردم تا از شکل دوغ کمرنگ به شکل آب ولرم بد مزه ای دربیاید، به هر حال از تشنگی بهتر بود. ولو شدم روی تخت. بالش و پتو نبود و قطعا اگر می خواستم از اتاق کناری بردارم نفرین آدم از خواب پریده آنجا شامل حالم می شد. رسیده بودم به تختم ولی خواب با من نیامده بود…

 

نمی دانم چه حسی دارم. تو چه حسی داشتی وقتی زنگ زدی؟ اصلا چه فکری کردی که گوشی را برداشتی و شماره ام را گرفتی و خندان و خوشحال گفتی سلام؟
فکر کردی الان تابستان سه سال پیش است که از شنیدن خبر رفتنت زار بزنم و همه اشک های نریخته عمرم را گریه کنم. که دنیا روی سرم خراب شود، که فرار کنم از این شهر لعنتی از این کشور کوفتی به جایی که خاطره های تو نباشد، نیمکت های پارک ها نباشد، سنگفرش این خیابان ها، میزهای این کافی شاپ ها هیچ کدام نباشد. فکر کردی این که بگویی زنگ زدم خداحافظی کنم دارم می روم برای همیشه مثل پتک توی سرم می خورد، قلبم وا می دهد یا حتی لحظه ای به نبودنت فکر می کنم؟
نمی دانم چه فکری کردی ولی صدایت پر از حس جنگجویی بود که از فتحی عظیم بر می گردد. آیا شکستن من اینقدر فتح بزرگی بود برایت؟ اصلا در این غروب لعنتی عید فطر که داشتم سایه های درخت های پارک را تماشا می کردم و به قلبم برای زندگی از دست رفته ام دلداری می دادم چرا زنگ زدی؟ چرا آن گوشی لعنتی تلفن لعنتی اتاق لعنتی ات را برداشتی و زنگ زدی؟ چرا جواب دادم و با لبخند گفتم امیدوارم موفق و شاد باشی؟
چرا دست از سر زندگی پاره پاره من بر نمی داری؟ چرا تمام نمی شوی؟ من تو را با دست های خودم کشتم، خودم دفنت کردم در گوری هزار بار تاریک و عمیق و سرد و نمور. تو مرده ای. بفهم مرده ها هر روز برای شکنجه نزدیکانشان به این دنیا بر نمی گردند. از تو متنفر نیستم. چون برای نفرت از تو باید هر روز به یاد بیاورمت، و گرنه توی صورتت فریاد می زدم با بغض با خشم با کینه برو ازت متنفرم. اما از تو متنفر نیستم فقط می خواهم مرده محترمی باشی و در تابوتت کنار خاطره هایت آرام دراز بکشی و دیگر در زندگی لعنتی من پیدایت نشود. می توانی؟ برای یک بار در زندگی ات می توانی از زخم زدن به من دست بکشی؟

نوشتن با من قهر کرده. نوشتن هم یک لذت است پس خیلی طبیعی ست که با من قهر کند. شاید دیگر هم دلش نخواهد برگردد. من از لجش نشسته ام و می خواهم بنویسم مثل وقت هایی که گرسنه ام و دلم خیلی چیزهای خوب می خواهد ولی با لج یک بیسکویت خشک ساقه طلایی را گاز می زنم و سعی می کنم با بد مزگی اش مبارزه کنم. گاهی هم به سراغم می آید درست در وقت های نابجا. مثل وقتی که مریض بودم و توی بیمارستان بستری بودم و با گریه از مامانم لواشک می خواستم. همین چند روز پیش که برای کاری سر قراری زود رسیده بودم، توی پارک نزدیک اداره ای که کار داشتم نشسته بودم و همه نوشتنی ها به مغزم هجوم آورده بود، حتی لپ تاپم هم همراهم بود، ولی نمی توانستم دستم را بلند کنم و از توی کوله پشتی ام بیرون بیاورمش و بنویسم. آدم ها را تماشا می کردم در فضای پر از رخوت پارک زیر آفتاب سوزان وسط ظهر تابستان. و احساس می کردم عین یک عروسک خیمه شب بازی ام که به هیچ بندی متصل نیست که حرکتش بدهد، با دست ها و سر فرو افتاده و بی حرکت. مقنعه سرم کرده بودم و داشتم خفه می شدم، یا شاید هم از بغض بی دلیلی بود که خفه می شدم. نیم ساعت بعد زدم بیرون از پارک و رفتم دنبال کارم و نوشتنی هایم جا ماند روی همان نیمکت.
زندگی ام روی دور تند است، من ولی ساکنم. توی یک قطار سریع السیر چسبیده ام روی صندلی و افکارم مثل ورق های روی میز است که پنجره باز به دست باد می سپاردشان.
حالا دیگر تمرکز مهم نیست. باید بنویسم مغزم پر از مورچه هاییست که بالا و پایین می روند و مغزم می خارد. دقیقا می خارد و کلافه ام می کند و حسی مثل اینکه اگر الان کله ات را به دیوار بکوبی خیلی خوب است. من اینجا توی وبلاگ خودم می خواهم کله ام را بکوبم به دیوار، حداقل اینجا مال خودم است و به کسی ربطی ندارد. می توانم بعدش با خیال راحت و با دردی شهوتناک شتک های خون را که روی دیوار خشک می شود تماشا کنم و بگویم آخ راحت شدم…
یک کار دیگر هم هست. دوست دارم بروم یک کاموا بگیرم بنشینم ببافم. یک شال گردن مثلا. خب چیز دیگری بلد نیستم، قبلا هم یک بار بافته ام. اما اگر الان می توانستم می رفتم پس اش می گرفتم! دوست دارم ببافم آدم یک جوری افکارش را هم به میل می کشد و مرتب می کند و یکپارچه می شوند. و آخرش هم یک شال گردن دارد، می تواند حتی هدیه بدهد. بله هدیه بدهد به یک نفر که دوست دارد.

ماه هم زير ابرهاست. ماه به اين زيبايي. داشتم مي رفتم پايين يه لحظه ديدمش.گرد و رنگ پريده و زيبا بود، نه مثل آن شب هايي که عين يک ريف خربزه کال به زحمت از آن سوی نیمه تاریکش پیداست.
از روي پله هاي جلوي اتاقم نگاه که مي کردي انگار از شاخه درخت زردآلو آويزان بود. گفت خسته ام رفيق. لحاف ابر را سرش کشيد و نگفت هر بار که مي روم و مي آيم به هواي ديدنش سرم را بلند مي کنم. مثل گرگی غمگین که تنها برای ماه زوزه می کشد.

تمام روز سردرد داشته ام. و ديروز و روز قبلش. سردرد جزئي از زندگي ام شده. مثل خيلي درد هاي ديگر. درد هايي که از نبودن است. درد نبودن تو، و درد نداشتن خيلي چيزهاي ديگر. امروز هر بار که زنگ زدند و از جايم بلند شدم، حس مي کردم تشت بزرگي از خون يکجا روانه مغزم مي شد بعد صداي افتادن چکشي آهني در ديگ بزرگ مسي توي سرم مي پيچيد، دنگ دنگ بوم بوم. هر کس که وارد اتاق مي شد و لامپ را روشن مي کرد بي اختيار انگار که چشم هايم تير باران شده باشد از لاي پلک هاي نيمه باز مي گفتم لطفا خاموشش کنيد. و مي دانم که به من مي خنديدند و باز بي صدا به اتاقم بر مي گشتم. اينکه من سردرد دارم تقصير هيچ کسي نيست. اینکه من مثل چوب پنبه خیس که دیگر سر بطری جا نمی گیرد برای زندگی اندازه نیستم هم تقصیر کسی نیست. تقصیر هیچ کس…
اما اینکه تمام روز بی تاب بوده ام، اینکه کیلومترها بین آشپزخانه و اتاقم راه رفته ام و سیگار کشیده ام و پیشانی ام را به چهارچوب در تکیه داده ام تا ضربان قلبم منظم تر شود و درد کشیده ام و درد کشیده ام و شکسته ام تقصیر توست…

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.