You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2018.

آدم نمیتونه همه چیزای دور و برشو درست کنه تا بعدا بتونه خوشحال زندگی کنه. چون هر آجری که رو آجر می‌ذاری یکی دیگه از یه طرف دیگه فرو می‌ریزه، هر رشته ای که می‌بافی رشته‌ای از یه طرف دیگه گسسته میشه، هر نقشی که می‌زنی نقش دیگه‌ای پشت سرت پاک میشه. باید می‌دونستم که زندگی کنار همه این کج‌ها و فرو ریختنی‌ها و سست‌ها و گسسته‌ها و فانی‌ها، خوشحال بودنه. اما هنوز آجر رو آجر می‌ذارم…

عصر خاکستری زمستون بود. به تاریخ تقویم همین چند روز پیش، به تاریخ خاطر من چند قرن پیش. هنوز باورم نمی‌شه، دنی من، دنی کوچولوی من با اون نگاه‌های معصومش که وحشتزده به من دوخته بود و نمی‌تونست نفس بکشه. واستاده بود، تلاش می‌کرد یه دونه فقط یه دونه نفس بکشه. بی‌صدا آروم مثل همیشه. اشکام از دو طرف صورتم می‌ریخت. می‌خواستم کمک کنم بشینه یا بخوابه، اما مقاومت می‌کرد، همونطور وحشتزده و دردمندانه دهنشو باز و بسته می‌کرد تا دیگه مقاومت نکرد. خوابید. دست و پای کوچیکش بی‌حرکت شد. چند بار دیگه دهنشو باز و بسته کرد و تموم شد. صداش کردم هی گفتم توروخدا نفس بکش، اما صدای من و گریه‌هامو نمی‌شنید. چشمای معصومش باز مونده بود. یک تکه بزرگ از قلبم کنده شده. فکر این که نمی‌تونم دیگه ببینمش، بغلش کنم، نوازشش کنم، باهاش بازی کنم، منو به گریه می‌ندازه، نه از گریه می‌کشه.

توی تمام این دو هفته گذشته، انقدر به مردن آدمای دور و برم فکر کردم که انگار هر کدوم رو یک بار از دست دادم و براشون عزاداری کردم. من تحمل از دست دادن یک موجود کوچولو که بی‌صدا توی خونه می‌گشت و میومد آروم می‌زد به پام که بغلش کنم ندارم. موجود کوچولویی که کمتر از دوسال زندگی کرد و تو ماه‌های گذشته می‌دونستم که به زودی میره. صحنه مرگش مدام تو ذهنم تکرار می‌شه و همش به این فکر می‌کنم که من تحمل از دست دادن ندارم کاش قبل از همه بمیرم. 

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.