You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2015.

دارم به 46 کیلو می رسم. برای یک آدم صد و هفتاد و شش سانتی فاجعه است، اما نگاه می کنم به یک ماه گذشته می بینم چقدر آرام بوده ام. مدام برای سرکوب خشم و غم و اضطرابم به خوردنی های اطرافم حمله نکرده ام و برای طعم تلخ سیگارهای پشت هم به جعبه شکلات پناه نبرده ام. گذاشته ام روزها بگذرند و هر آن چه را که می توانند از من بگیرند و من توان پس گرفتنشان را نداشته ام، ببرند. به چیزهایی که می شنوم گوش نمی کنم، به هر چه میبینم نگاه نمی کنم. از دویدن کنار سواره هایی که از من رد می شوند دست برداشته ام. و فاصله گرفته ام، از خودم، از آدم ها، از نقشه هایم. یک فاصله امن. با حوصله لجوجانه ای کارهای کوچک عقب مانده ام را یکی یکی انجام می دهم و می گذارم پرونده خاک گرفته تک تکشان که شاید هیچ کدام هم ارزشی نداشته باشند توی ذهنم بسته شود. در آستانه فصل سردم، فصل زیبا. فصلی که می شود ساعت پنج صبح از صدای قطره های باران که روی کانال کولر ضرب گرفته اند بیدار شد و از خوشی بغض کرد. می شود ساعت چهار عصر توی سکوت و  تاریکی دلچسب خانه زیر پتو خزید و در حال مالیدن پاهای سرد به هم به جوش آمدن کتری فکر کرد. حالا لباس های زمستانی، بافتنی های رنگارنگ توی کمد چیده شده اند، دیوار ترک خورده تعمیر شده، فرش ها شسته شده اند، پنجره ها از هیجان پرده های نو می تپند و سازم، سازم از شادی برق می زند. آرشه را که بر می دارم انگار چوب جادویی فرشته ای توی ابرها با یک ضربه سحر آمیز جهان را روشن می کند. نشسته ام تا نفسی تازه کنم.

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.