You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2012.

امروز اگه کنار اتوبان یه دختری دیدین که داره با یه کوله پشتی و یه چمدون بزرگ شلنگ انداز می ره و و ممکنه هر لحظه بزنه زیر آواز، بدونین اون من بودم.
طرفای غروب بود که رسیدم تهران. همین که تونستم با اون اتوبوس قراضه تو این جاده برفی و طوفانی برسم تهران خودش کار بزرگی بود. نزدیک های ظهر نا امید از تموم شدن کارم رفتم ترمینال. هیچ کس توی سالن نبود و 3-4 تا آقای خشمگین سیبیلو جلوی در خروجی فریاد می زدن تهران تهران. به همون شکلی که بچگی ها بازی می کردیم گرگمو گله می برم و اینا. من وسط این چند نفر می ترسیدم سوار هر کدوم از این دو تا اتوبوس بشم دعوای شدیدی اتفاق بیفته! سمت راستی رو انتخاب کردم و پریدم بلیط گرفتم. رفتم سوار بشم تازه فهمیدم ولوو درب و داغون رو انتخاب کردم و یه اسکانیای تر و تمیز و سر حال اون طرف داشت بهم می خندید. شونه انداختم بالا و گفتم ولش کن. البته وسط جاده برفی که دریچه سقف اتوبوس کنده شد و با باد رفت دیگه شونه هم نمی تونستم بالا بندازم چون کاملا منجمد شده بودم. در این اوضاع شخماتیک داشتم فکر می کردم با خودم که چه روز گندی. کارم که تموم نشد. با کسایی که مرکز استان کار داشتم، همین امروز تشریف آورده بودن اینجا برای بازدید. هوا هم که طوفانی شده بود. به خودم غر می زدم که اگه نامه ام رو زودتر تایپ کرده بود اگه تاریخ پایان طرحمو اشتباه نزده بود، اگه خدمه احمق منو سر ندوونده بود، اگه و اگه … الان کارم نیمه تموم نمونده بود. راه خیلی برام طولانی بود. خستگی و بی خوابی این یکی دو روز هم بدجور داشت از سر و روم می بارید. اتوبوس که پیچید توی ترمینال می خواستم فقط هر چه سریع تر پیاده بشم. وقتی پیاده شدم دیدم که ای دل غافل تاکسی نیست. یه کم به خودم فحش دادم که چرا به راننده ای که همیشه زنگ می زدم زنگ نزدم بیاد دنبالم. بعد فکر کردم اون همیشه صبح زود کار می کرد و این موقع تو ترمینال نیست. یه کم خودمو دلداری دادم و رفتم سراغ تاکسی های گذری. خب چی بهتر از این که به دختر خسته آویزون با یه کوله پشتی و یه چمدون که مجموعا از وزن خودش خیلی سنگین ترن بگین از ترمینال تا میدون ونک 20 تومن. عصبانی بودم. حالا این 5-6 تومن بیشتر واقعا مهم نبود. ولی یعنی هرکی مجبور بود پس می تونیم هر کاری بکنیم. یهو دیدم در اقدامی احمقانه شونه هامو انداختم بالا و دارم می رم سمت مترو. احمقانه ش هم به این دلیل که به محض این که پای پله ها چمدون رو بلند کردم یک چیز داغ و دردناکی توی کمرم انگار منفجر شد. دوباره چمدون رو گذاشتم زمین و با دسته بلندش دنبال خودم کشیدم. چمدون به پله ها برخورد می کرد و تق تـــــق تــــــق صدا می داد. راستش خوشم میومد. ممکن بود البته بشکنه چرخش ولی نشکست. سوار که شدم به خودم گفتم دیدی؟ هیچ کاری هم نداشت. رسیدم ایستگاه حقانی و چمدونم رو از تو جمعیت کشیدم بیرون و سعی کردم از حافظه درب و داغونم کمک بگیرم ببینم اینجا پله برقی داشت یا نه. از آخرین باری که تو این ایستگاه بودم چند سال می گذره. خوشبختانه چند تا پله بیشتر نبود. و تازه وسط تق تـــق کردنام یهو دیدم دستم سبک تر شد. یه خانوم میانسال خوشگلی اون یکی دسته چمدون رو گرفته بود و می کشید بالا. وقتی رسیدم بیرون انتظار داشتم اونجا ایستگاه تاکسی یا یه چیزی باشه ولی هیچی نبود. یا شاید یه طرف دیگه بودن و من اشتباهی رفته بودم. همه چیز عوض شده بود و تصور من هنوز تصور چند سال پیش بود. وقتی به فضای باز رسیدم، ابرهای سیاه و آسمون گرفته رو که دیدم، یک نفر انگار کلیدی رو درونم لمس کرد و همه جا تاریک شد. انگار در اون لحظه مردم و انگار فقط یک روح بودم. کنار اتوبان داشتم سرخوشانه قدم می زدم. عینکم را برداشتم. چراغ ها بزرگ تر و محو تر شدند و آدم ها بدون چهره. این همه چیزو مهربون تر می کرد. یک شادی عجیب و بی موقعی پوستم را قلقلک می داد. مطمئن بودم لپ هام قرمز شده. صدای خرت و خرت چمدون روی آسفالت خوشحالم می کرد. صف ماشین های اون طرف اتوبان که باید الان تو یکی از اون ها بودم خوشحالم می کرد. حتی دوست داشتم براشون دست تکون بدم و بگم هی من اینجام. ولی با شما نیومدم. از کنار پارک طالقانی گذشتم. نگاش کردم دوست داشتم برم جلوتر تو چشم درختاش داد بزنم بگم دیگه نمی تونین منو به گریه بندازین. هیچ می دونستین؟ به نفس نفس افتاده بودم. اما حس عجیبم سر جاش بود. دوست داشتم تمام راه رو لی لی کنان برم. من. منی که خسته بودم. منی که توی اتوبوس از سرما مچاله شده بودم و با خودم فکر می کردم هیچکس حتی نمی خواد بدونه کی می رسم، یا حتی فکر کنه اگر نرسم چی. انگار من یه من دیگه بودم. فقط می دونستم تو این لحظه از همه چیز رهام. با کفش های گلی و چمدون گلی تر رسیدم خونه. مادرم دعوام کرد و برام سوپ آورد. من ولی خندان دستمو رو قلبم گذاشته بودم و می خواستم مطمئن شم یه ذره، حتی یه ذره هم که شده از اون حس باقی مونده .

صبح رفتم شبکه بهداشت. و دوباره پی بردم این که تلفنی بپرسی باید کجا بروی و از کجا شروع کنی و چه مدارکی لازم است کلا کار بیهوده ایست. اول باید می رفتم مرکز بهداشت. و تازه فهمیدم باید دفترچه بیمه ام را هم همراهم می آوردم که نیاوردم و همان اول کار یکی از امضاها معلق شد. چون برای امضای تامین اجتماعی دفترچه بیمه لازم بود. زنگ زدم به مادرم که با ماشین برایم بفرستد، که خانه نبود. رفتم کارگزینی و گفتم برای کارهای پایان طرح آمده ام. روی صندلی چوبی ناراحت اتاق کارگزینی که نشسته بودم، یاد روز به اینجا آمدنم افتادم. خودم را دیدم همانجا بی قرار و منتظر نشسته بودم. آقای کارگزینی یک نامه داد دستم که شروع و پایان طرحم را نوشته بود. هر دو اشتباه. بحث فایده نداشت. حوصله نداشتم. گفتم باشه هر جور دوست داری! و یادم افتاد این همان آقایی بود که هر پزشک خانم جدیدی به مرکز ما می آمد و از جمله خودم، فامیل قزمیتش را می فرستاد خواستگاری. دوست داشتم ازش بپرسم ببخشید شما کلا در مغزتان چه می گذرد؟ نامه را داد دستم و فرستادم اتاق روبرو. رشته افکارم گسسته شد. رفتم نامه را شماره کنم و ببرم به اتاق روبروترش! خانم خسته ای توی دفتر بزرگش نامه ام را وارد کرد و گفت اتاق بعدی. در اتاق بعدی هیچ کس نبود. بعد از کلی تماس و خواهش و درخواست پیگیری، سر و کله ش پیدا شد. فرم بلند بالای تسویه حساب را دستم داد و گفت برو شبکه بهداشت. رفتم شبکه، خب آقای حراست که نبود، آقای امور اداری نبود. آقای امور درمان با رییس شبکه جلسه داشت. امور مالی هم که می گفت اول برو بقیه امضاها را بگیر اینجا آخرین جاست. فرمم را فرستادم توی جلسه امضا کرد برایم و گفتند برو مرکز بهداشت امضای قسمت اموال اداری را بگیر. گفتم ولی اینجا نوشته اموال شبکه. گفتند بله ولی الان مکانش توی مرکز هست و شبکه نیستند! دوبار برگشتم مرکز، آقای اموال یه جور مرموزی امضا نمی کرد. گفت برو درمانگاه امضای آقای خدمه رو بگیر. هرچی که گفتم حالا امضا کنید من دوباره این همه راه طولانی را برنگردم قبول نکرد. وقتی برگشتم درمانگاه گفتند آقای خدمه مرکز بهداشت هستش و باید دوباره برگردی. عصبانیت و معده درد داشت دیوانه ام می کرد. دوباره با سرعت نور برگشتم. جاده شلوغ تر شده بود و خبری از باران نبود. توی مرکز آقای خدمه را دیدم. امضای کج و کوله اش را انداخت پای برگه ام و فهمیدم که رفته به مرکز گفته که اموال ناقص بوده و تحویل نگرفته از من و یک کیس کامپیوتر کم شده. این ها را وقتی فهمیدم که رفت سر داد و فریاد که هنوز سر قضیه تقسیم کارانه ها شاکی ست و نمی گذرد و حقش پایمال شده. همینطور داد و فریاد می کرد و من ساعتم را نگاه می کردم که داشت از دوازده می گذشت و دیگر دستم به بقیه نمی رسید. ساعتم را نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم که یک آدم بی سواد بی سر و پای عقده ای که تن به کار نمی دهد، به خاطر پولی که حقش نبوده، پولی که با تقسیمش به من هم چیزی نرسیده، فکر می کند با یک تهمت مسخره الان کارم را عقب انداخته. آدم ها چقدر کوچک و حقیرند… آقای اموال این پا و آن پا می کرد که برود. بدجنسی نکرد و صبر کرد تا برگشتم. دوباره برگشتم شبکه. گفتند اول تامین اجتماعی. رفتم سراغ بیمه. با نگرانی. ممکن بود به خاطر همین دفترچه بیمه دو روز کارم عقب بیفتد. ولی آقای بیمه وقتی گفتم پستش می کنم سری تکان داد و گفت می دونید که نباید این کار را بکنم. تشکر کردم. گفت برو اون باجه مهرش کن برو. باجه شلوغ بود و یک عده زیادی با دفترچه های ردیف شده روی پیشخوان داشتند تو سر کله هم می زدند. چند دقیقه که ایستادم خود آقاهه برگشت و مهر برگه ام را هم زد و گفت به سلامت. خوشحال برگشتم شبکه. دو تا امضای باقیمانده را گرفتم و دوان دوان رفتم مرکز بهداشت. آقای کارگزینی داشت می رفت. احتمالا توی دلش داشت می گفت کاش چند ثانیه زودتر رفته بودم. برگشت توی اتاق و نامه ام را پرینت کرد و گفت برو سرپرستی. رمق بالا رفتن از پله ها نمانده بود. رسیدم سرپرستی، رییس مرکز نبود. رییس گسترش هم نبود. معاونش هم نبود. نا امیدانه چشمم به معاون فنی مرکز خورد. نامه را مهر و امضا کرد و به این ترتیب هفت خوان تسویه حسابم به پایان رسید. فقط دردسر نامه پایان طرح باقی مانده که فردا باید اول صبح شال و کلاه کنم و راه مرکز استان را پیش بگیرم.

دیروز رسیدم اینجا. قرارم روز قبلش بود. ولی همیشه انگار قصد آمدن اینجا هم یک جور ویروس عفونی می شود. شبش تهوع و استفراغ مکرر که نمی دانم از کجا آمد، بیچاره م کرد. به هر حال دیروز رسیدم. جاده را که تماشا می کردم یک دفعه دیدم چقدر احتیاج داشتم به دیدن کوه ها و ابرها و درخت ها. به باور این که حرکت هست… سکون و سکوت هیچ وقت ابدی نبوده. دیشب اینجا با این که کشیک نبودم ولی حس آرامش هم نداشتم. اینجا همه چیز مثل قبل بود. هیچ چیز عوض نشده بود. من ولی یک آدم دیگر بودم. شب، ستاره دکتر اینجا قلیان کوچکش را چاق کرد و فیلم دیدیم و حرف زدیم و شب گذشت. صبح زود بلند شدم. هوا ابری بود. یک چیزی مرا برد به گذشته ای خیلی دور. بچه که بودم برای اولین بار یک روز صبح در خانه ای روستایی از آن خانه ها که چاه آب دارند و ایوان قدیمی و دیوار کوتاه و در ورودی چوبی دست ساز رویاییشان می کند بیدار شدم. اولین بار بود که در زندگیم مه صبحگاهی را بیرون از کارتون می دیدم. و بوی هیزم را حس می کردم. اولین باری که شکوفه هلو و درخت گوجه سبز می دیدم. صبح بارانی امروز یک دفعه آن هوا را به یادم آورد. تمام باران و مه و بوی هیزم و حتی منظره درخت های لخت و کوه های بی درخت را بلعیدم و وارد درمانگاه شدم. روبرو شدن با آن آدم ها همه آن حس های خوب را محو کرد. حتی زشتش کرد. عین وقتی که دستت بخورد و لیوان چایت بریزد روی صفحه ای که شعری زیبا را با خط خوش نوشته ای و زیر دستت دستمال کاغذی گذاشته ای که حتی رطوبت دستت هم رویش نیفتد. همانطور زشت و چروکیده اش کرد. یکی یکی با دهان های باز شده به شکل لبخند آمدند سراغم و با گفتن چرا لاغر شدی، چرا رنگ و رویت پریده صبحم را زیباتر کردند. عجله داشتم زودتر بروم سراغ امضاهای لعنتی که می دانستم برای گرفتن هر کدام باید چقدر صبور باشم. باید با لبخند وارد اتاق ها شوم. و صبر کنم لحظه هایی که به محض دیدنم با لیوان چای از اتاق بیرون می رفتند، با تلفن حرف می زدند، غرغر می کردند. دنبال نخود سیاه می فرستادنم، تازه اگر مرخصی نبودند، اگر پاس نگرفته بودند اگر برای یک لحظه _که به ساعت می کشید_ از اداره بیرون نرفته بودند. خودم را برای همه این ها آماده کرده بودم. سوار ماشین شدم و سعی کردم جاده را تماشا کنم که زیبا بود و بارانی و ساکت. فقط گاهی سگی با نگاه غمگین کنار جاده ایستاده بود. یا ماشینی با سرعت از کنارمان رد می شد. آرام بودم.

از شب یلدای پارسال تا امسال خیلی چیزا عوض شده. پارسال من چمدونمو بستم و بی صدا کفش هامو پوشیدم و لامپ های خونه خالی رو خاموش کردم و رفتم. و گیر افتادم تو صف طولانی ماشین های آدم های شادی که داشتن می رفتن شبشون رو با هندونه ها و انارها رنگی کنن. و دیر رسیدم ترمینال و اتوبوس رفت. شب یلدام طولانی و پر از بغض تو سالن خلوت ترمینال غم انگیز در انتظار حرکت ماشین بعدی گذشت. الان وقتی بهش فکر می کنم خیلی دور و غیر واقعی به نظرم میاد. درست مثل یه خواب بد. انگار هرگز اتفاق نیفتاده. امسال تو خیابون که بودم مادرم که داشت بساط شب طولانی سال رو آماده می کرد هی زنگ می زد بهم تا چیزایی که از قلم افتاده بود رو بخرم. از پارسال تا امسال همه چیزای دور و برم تغییر کرده. یک نهیبی درونم بهم می گه نگاه کن خودتو. می دونی چیکار کردی؟ تو همین نقطه ای که بودی ایستادی و گذاشتی خیال های غم انگیز ازت عبور کنن. تو هیچ گاه پیش نرفتی تو همیشه فرو رفتی... من سرم رو بلند نکردم، به هیچ چیز نگاه نکردم، من اشتباهاتم رو ادامه ندادم، اشتباهاتم رو زندگی کردم. احمقانه. اون کبک ساده لوح توی برفا من بودم.
من توي مدرسه از همه دوستام بلند قد تر بودم. کنار اونها هميشه ناخودآگاه قوز مي کردم، هميشه وقت کفش خريدن صاف ترين و بي پاشنه ترين کفشي رو که ميديدم مي خريدم و هيچ وقت نفهميدم که قرار نيست خودمو هم قد اونا کنم. من تمام يک سال گذشته قوز نکردم، خم نشدم، بلکه خودمو شکستم، خرد کردم تا اندازه ديگران بشم. و حالا که بهش فکر مي کنم غمگين مي شم و خشمگين. مي خوام ديگه قد خودم باشم.

امروز تولد وبلاگ یه وبلاگ نویسه که دیگه وبلاگشو نمی نویسه. اما یه روزی از یه راه خیلی دور، تو سردترین و برفی ترین و تاریک ترین روزای زندگیم، دیدن عکس هایی که می گرفت برام دریچه ای بود به زندگی ای که ازش دور بودم. عین یه پنجره به بهار.
پنجره بسته شده. اما خیال سبزش مونده.

قصد دارم حالا یه روزی بهتر بشم. یه روزی که ممکنه فردا باشه یا یه سال دیگه. اما من به خودم اجازه می دم فعلا همینطور پراکنده و درب و داغون باشم. من خیلی راه سخت و طولانی ای رو تو این سه سال گذشته، تنهاییِ تنهایی اومدم و تمام این سه سال گذشته رو بدون وقفه جنگیدم. درسته بیست و هفت سال قبلش رو هم در صلح نگذرونده بودم. ولی تحمل این روزهای گذشته آسون نبوده. دووم آوردن آسون نبوده. این که نیمه شبِ یه تابستون زل زده باشی به پنجره و صدای برگ های درخت ها رو که با باد گرم تابستون به هم می خوردن گوش بدی و فکر کنی بلند شی و بری شیر گاز رو باز کنی و آروم و بی صدا بدون حتی بغض برگردی تو رختخوابت و دستتو بکنی زیر خنکای بالش ت و فکر کنی تموم می شه دیگه… این که این نیمه شب مکرر رو دووم آورده باشی آسون نبوده. من با دلخوشی های خیلی کوچولو که فقط به اندازه حشره شب تابی توی تاریکی بوده ادامه دادم. دلخوشی کوچیکی به اندازه سگی که پوزه اش رو بلند می کنه از روی دستاش و نگات می کنه که لب تخت نشستی تو همون نیمه شب گرم تابستون و همه حرکاتت رو دنبال می کنه و خوابالو دنبالت تا آشپزخونه میاد و خودشو تو بغلت جا می کنه. کارهایی کردم که هیچوقت تو زندگیم حتی تصورش هم نمی کردم. فکر نمی کردم با یه کوله پشتی سنگین و پر از کاتالوگ ها و چرت و پرت های دیگه پُرسون پُرسون جاهایی از شهرو زیر پا بذارم که قبلا فکر رفتن به اونجاها هم منو می ترسوند. و برگشته باشم خونه، و بغض و خستگی و خشم و نا امیدی رو زیر دوش شسته باشم و به خودم دلداری بدم که مهم نیست، این بهای زندگی ایه که می خوام. راحت نبوده بیدار شی و ببینی تو مرکز یه دایره قرمز رنگی. هیچ کس نیست و نفهمیدی چطور و کی این خطو دورت کشیدن و رهات کردن. ببینی هراسون گوشه دیواری ایستادی که سایه های هولناک آدم هایی که دوست داشتی افتاده روش و صورت هیچ کدوم رو نمی بینی. همه پشتشون رو کردن بهت. ببینی خودت موندی با یه جفت دست خالی. خیلی خالی. و هر روز به خودت بگی من شکست نمی خورم. زندگی ت رو از روی زمین جمع کرده باشی. عین غریبه ای که چمدون کهنه ش یه دفعه باز می شه و خرت و پرتاش می ریزه وسط خیابون گِلی و بارونی. همونطوری سعی کردم از روی زمین جمعش کنم. تمام این راه رو تنهایی اومدم. بدون این که حتی سایه ای همراهم باشه. آدم ها ازم فرار کردن. فرقی نداشت که بودن یا بعدا اومدن، مثل گم شدن مرموز آدم ها توی فیلم ترسناک، بی خبر و بی دلیل و توضیح غیب شدن. من ترسناکم. من آواز دهلم. قعر تاریکی و خلا تو دست های منه. کافیه بگیریش تا حسش کنی. من همون غول قصه های مادربزرگم که ته چاه زندگی می کرد. همون غول زشت و غمگینم. که منتظرم شاید یه جایی یه روزی منم مثل اون عاقبت به خیر بشم.
من خسته م. منو قضاوت نکن.

پست های کوتاه رو می ذارم اینجا از این بعد… انگار روز به روز باید کمتر و کوتاه تر گفت…

فعلا اگه حوصله کنم نوت های پلاس رو دارم می ذارم…

 

کم آورده ام، گاهی تنها راه زنده ماندن تسلیم شدن است…

تجاوز بغض به گلو
هجوم اشک پشت پلک

بدی گذشتن عمر این است که از دست داده هایت مدام بیشتر از به دست اورده هایت می شوند. با این که بزرگ تر و پخته تر و تحصیل کرده تر و خیلی چیزها تر می شوی و اصولا برای به دست آوردن زندگی می کنی ولی خوب که دقت کنی می بینی هر روز خیلی بیشتر از به دست آوردن از دست می دهی. فقط آدم یک طوری نسبت به این از دست دادن ها حساسیتش کمتر می شود در طول سال ها. نه این که دیگر یاد بگیرد اهمیت ندهد ها، فقط دیگر نمی فهمد مثلا یک تکه اش جدا شد و افتاد. دردش را احساس نمی کند. انقدر حواسش را جمعِ به دست آوردن چیزهای دیگر می کند که نمی فهمد همینطور دارد تراشیده می شود تا در ظرف به دست آوردنی ها جا شود. گاهی ممکن است یک لحظه بایستد و فکر کند چه اتفاقی افتاده، آن یکی تکه هایم کو؟ بعد دچار غم شود و اسمش را هم شاید مثلا بگذارد نوستالژی و این چیزها… آدم هم انبساط پیدا می کند هر روز، مثل جهان که می گویند منبسط می شود. انبساط باعث می شود هی بزرگ تر و کمرنگ تر شویم، مثل یک ابر با گوشه های محو که هر نسیمی می تواند یک تکه اسفنجی اش رو بکند و ببرد، حتی نفهمیم کی و کجا کم شدیم…

پ.ن. همه چیز تقصیر دست هاست، از دست دادن، به دست آوردن، از دست رفتن، از پا افتادن حتی.

پ.ن2. کافه خانه هنرمندان خیلی غم انگیز است. خیلی.

من منم، هیچ وقت تو نمی شوم. تو ِ هیچکس نمی شوم. خیلی زحمت بکشم می شوم شما. تو نمی شوم ولی.

این فیلم های کلیشه ای که صد تایش یک غاز هم نمی ارزد دیده اید؟ همین ها که از اول کلیشه را می دانید. از همان دزد و پلیس های مسخره و عاشق و معشوق های غم انگیز و از این دست. از همان ها که آدم می گوید آخر کدام احمقی مثلا این طوری رفتار می کند؟ همان طور که سرتان را تکان می دهید و اه اه و پیف پیف می کنید و خطابه ای قرا سر داده اید، یک دفعه می بینید که ای وای آن احمق خودتان هستید. چند لحظه مکث می کنید، پلک می زنید، ولی نه می بینید خودِ خودِ خرتان هستید و همان اشتباه ها را که فکر می کنید هیچ احمقی نمی کند تکرار کرده اید. خودتان را از بیرون نگاه می کنید شده اید عین مست لخت و عوری که یک دفعه وسط جمعیت هو کنان هوشیار شده و یک باره شرم و درد و پشیمانی مثل پتک روی سرش فرود می آید، دنبال راه فراری می گردید. ولی بی فایده است. جمعیت به شما راه نمی دهد، هو می کند و می گذارد درد بکشید…

بروم گورم را گم کنم گوشه کافه ای غم هایم را بجوم. نه این که کاری نداشته باشم، نه این که الان استرس کارهای نیمه تمام مانده و انجام نداده ام را نداشته باشم. فقط توانایی تمرکز و انجام دادن کاری را ندارم. همین که امروز بلند شدم برای یک مصاحبه کاری مسخره تا شهرک ولی عصر رفتم و دست از پا دراز تر خیلی درازتر برگشتم خودش خیلی کار بود. چون من این روزها هیچ کاری نمی کنم. همه کارهایم را شب که توی رختخواب بهش فکر می کنم می گذارم که فردا حتما انجام بدهم و فردا توی آینه وقتی با دهن کفی مسواک می زنم، به خودِ منتظرم دهن کجی می کنم که فکر می کند شاید امروز آدم باشد و دست از لجبازی بردارد. از راه بیمارستان رفتم سراغ آن شرکت مسخره که صبح تلفنی بهم گفته بودند کار به صورت شیفت یک روز در میان است و وقتی با مصیبت آن جا را پیدا کردم، تازه گفتند محل کار توی تهران نیست و شیفت هر روز است و هزارتا چیز دیگر که اگر تلفنی گفته بودند عمرا اگر می رفتم. آمدم خانه، خسته و به هم ریخته. نیمرو درست کردم با بی میلی خوردم. مادرم توی هال داشت لحافم را می دوخت. بغض چترش را باز کرد توی گلویم. روی تخت دراز کشیدم، مادرم در را باز کرد و گفت با ملافه سردت می شود، گفتم نه. دستش روی کلید لامپ بود، گفت خاموش کنم؟ بغض حجیم تر شده بود، سرم را تکان دادم. آمد دست کشید روی موهایم، هیچی نگفت، اما یک چیزی شکست خودم شنیدم. چشم هایم را محکم فشار دادم روی هم. فایده نداشت. بروم گوشه همان کافه فکرهایم را دود کنم…

گلویم خیلی درد می کند. هی نگاه می کنم با آینه و چراغ قوه ولی هیچ علامتی از عفونت نمی بینم. فقط گریه که می کنم بهتر می شود.

انقدر دارم درد می کشم. درد آدمی که با استیصال و خشم و بغض از در بیرون دویده باشد و زیر باران پاییز سر چهار راه ایستاده باشد و با صدای خفه مقصدش را به تاکسی هایی که انگار او را نمی دیدند و نمی شنیدند گفته باشد. قلبش تیر کشیده باشد از حسرت این که چرا هیچ کس پله ها را پشت سرش ندوید و هیچ کس نگفت بمان و هیچ کس… هیچ کس…
من یک آغوش بی مصرفم. گرم و خالی.

مساله این جاست که تا به حال با صدای نرم یک موزیک در آغوش تو با تو یکی نشدم.  رقص کنارت چطور خواهد بود؟
اصلا تو کجایی؟
چرا جای بوسه هایی که نزدی روی گردنم می سوزد؟

وقتی همه نگران شکستن دل هاشان و خش برداشتن غرورشان هستند، در سرزمینی که مردمانش همه سپر به دست از کنارم می گذرند، به چه کسی بگویم بیا و بر تنم زخمی بزن.

*عنوان از سعدی

امروز از خونه بیرون نرفتم. نه به خاطر این که هوا آلوده ست و ادارات دولتی هم تعطیل شدن و دیروز تپش قلب و ملحقاتش اذیتم کرد. فقط نمی خواستم برم بیرون. ماشین هم که ندارم که بخوام آلودگی رو بیشتر کنم. می خواستم یه کم ساز بزنم، یه عالمه دراز بکشم و فکر کنم. یکی دو تا از مریض ها زنگ زدن کنسل کردن، بقیه رو هم خودم کنسل کردم. دراز کشیدم و سعی کردم فکر کنم. یا لااقل به فکرام سر و سامون بدم. فکرام آشفته تر شد، سامون هم پیدا نکرد. حالم خوب نیست، فکر این که چقدر زندگی م شلخته شده حالمو بدتر می کنه. این که از محل کارم بدم میاد، ولی هنوز به کارم ادامه می دم. این که آدم های زیادی دور و برم هستن و من مدام هر لحظه دارم فکر می کنم چقدر تنهام. این که شب ها توی رختخوابم فکر می کنم یک بغل خواسته زیادی نیست پس چرا از من دریغ شده. این که تلاش برای نگه داشتن زندگیم و برای رفتن و برای تحمل کردن اینجا داره تمام انرژیم رو می گیره. این فکرا تمام این فکرا حالمو بدتر می کنه… از خونه بیرون نرفتم. از خودم هم…

پ.ن. هوس گفتن این حرف ها تو پارک سرد و خلوتِ غروب که دود سیگار و بخار نفس آدم قاطی می شن به دلم موند.
پ.ن.2. خیلی لوسه بستن فیس بوک و پلاس و چت و موبایل و… می دونم ولی نمی تونم. نمی تونستم دیگه. خسته ام از همه چیز.
پ.ن.3 هوا آلوده نیست. نفس ها آلوده ست.

انتهای سمت راست کافه می نشینم، در انحنای مقعر زیر سیگاری فلزی خودم را می بینم که مضحک شده ام، رویم را بر می گردانم، تصویر قاصدکی که هی فوت می کنند و دوباره سرهم می شود توی ذهنم چرخ می خورد، یک پیانوی قدیمی گوشه این کافه کم است، که یک باره بلند شوم و برم پشتش بنشینم و آهنگی که نمی دانم چیست را بزنم. در کافه های پر همهمه آن که پشت میز دو نفره تنها نشسته بی شک غریب ترین آدم روی زمین است. غربت مرز ندارد، قلمرو اش یک دل بی سرزمین است. قاصدکی که در زمین تازه کاشته می شود به قیمت بر باد رفتن با باد می رود، به قیمت از هم پاشیدن. دستی که می چیند بر باد هم می دهد…
هیچ کس خلوتم را نه، غربتم را به هم نمی زند، همهمه ها بلندتر می شود، این پیانو کجاست؟ صدایش توی گوش من است و قاصدک هی پر پر می شود. یک نفر دارد بر کلاویه ها می کوبد انگشتانش را با درد. انگار کسی ناخن به در فلزی بکشد موهایم راست می شوند و در خودم جمع می شوم، چای فرو می رود در سلول های معده خالی ام. هر چیز خالی ای قابلیت سوختن دارد… هر جای خالی ای… هوای کافه پر از دود شده یا قاصدک ها را پرپر می کنند…

پا ترین همراه زندگی ام، پای سیبی است که کنار فنجان چایم دست نخورده مانده.
در کافه ای که یک میز دو نفره را من و دلتنگی ام اشغال کرده ایم…

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.