You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2011.

صبح زود زیر دوشم که صدای اس ام اس میاد. دکتر «ع» امروز هم نمیان! چاره ای نیست باید زودتر برم پایین قبل از اینکه با فحش و بد وبیراه مریضا استقبال شم. موهامو جمع می کنم خیس و آب چکان لباس می پوشم و می رم بیرون. سرما به عمق ریشه های دونه دونه موهام نفوذ می کنه. وارد درمونگاه که می شم سروصدا عین همون سرما فرو می ره تو سرم، تهوع دارم از راهرو رد می شم و تو اتاقم خودمو رو صندلی می ندازم، دو قطره آب از نوک موهای خیسم که با کش محکم بستم می چکه تو یقه م و پایین می ره تمام طول پشتمو طی می کنه تهوع دوباره میاد. سعی می کنم حواسمو جمع کنم ببینم خانمی که یکسره حرف می زنه دقیقا مشکلش چیه؟ آقای «ر» میاد تو نامه های اداری رو می ریزه رو میزم . می گه رنگتون پریده. حرفش انگار روحیه مو تضعیف کرده باشه! دوباره سرگیجه و تهوع میاره. می پرسم مریض زیاد داریم؟ می گه هنوز که نه و می ره بیرون. از بیرون سر و صدا میاد آقای خشمگینی درست مثل گاو نری که وارد میدون گاو بازی شده جلو میزم ظاهر می شه. سوال و جواب های اتوماتیک هر روز رو تکرار می کنم دیگه حتی راجع بهش فکر هم نمی کنم بس که تکرار کردم، گاو نر حرف های زیادی می زنه. تو حال بدم می فهمم که فحشه اما نمی تونم روش تمرکز کنم و در عین حال حرف های پیرمردی که پیشم نشسته و بی توجه به ما حرف می زنه بفهمم. گاو نر می ره بیرون حس می کنه شاخ زدنش اثری نداره از بیرون هنوز سر و صدا میاد. دهنم خشک شده . مامان زنگ می زنه میگه بابا تصادف کرده ماشین بیمه نبوده از پشت زده به ماشینی که یهو جلوش ترمز کرده راننده ماشین جلویی خانم بوده و حامله هم بوده . آقای «ک» میاد با برگه پاس. خانم «ا» میاد عصبانی از خانم «ن». خانم «د» هم نیومده و کسی نیست تزریقات انجام بده. سعی می کنم اوضاع رو آروم کنم. از اتاق که می رم بیرون انگار از نبردی بر می گردم. فقط می خوام خودمو به پذیرش برسونم و صندلی بغل بخاری رو فتح کنم برای چند لحظه کوتاه. از دست همه عصبانی ام اما احساس ضعف شدید نمی ذاره خشمگین باشم. آقای «ز» می گه رنگتون پریده، بخاطر این درگیری ها ناراحتین؟ بعد با خنده ای با تمام دندون های زردش می گه شما زیادی حساس و زودرنجین دکتر! احساس می کنم با آقای «ر» دارن به انگشتای لاغر و دراز من که بی حال روی زانوهامه نگاه می کنن . می خوام برم بیرون تمام توانمو جمع می کنم و بلند می شم به اتاقم می رسم و چیزی که تو معده م نیست و برمی گردونم. دلم می خواد همه شو اینجا بریزم تو چاه دستشویی، تصویر گاو نر، ماشین داغون شده، دندون های زرد آقای «ز»…

وقتی «تو» یی نیست، حرف های من برای گفتن خیلی کم اند. نه اینکه حرفی نیست نه، فقط این نبودن سیاهچال عظیمیه که حرف ها و فکرها و احساس های مرا می بلعه. احساس می کنم همه چیز در من مصنوعی و تقلبیه. صبح که بیدار می شم با شستن صورتم، گونه ها و پوست صورتم و پلک ها و لب هامو حس می کنم. اشیائی هست که لمس می کنم، هر روز. اما احساس می کنم اینها فقط یک تقلب و یک دروغه. واقعی نیست.وقتی «تو»یی نیست که منو در لمس به من نشون بده وقتی خودم رو در هیچ مردمک دیگه ای نمی بینم، احساس می کنم نیستم. چیزی از وجود من کم شده و جدا افتاده و گم و دور از من مونده. احساس می کنم نمی دونم از خوابهام بیدار می شم به روزهام یا روزهام تنها رویاییه در خواب هام، وقتی کسی نیست که اطمینان وجودش دلیل محکم بیداریم باشه. نمی فهمم کدوم سوی آینه منم وقتی تنها منم و تصویر من. گاهی تو سکوت های روزهای دلگیر حس می کنم صدای خودمو فراموش کردم اما می ترسم جمله ای رو بلند بگم در تنهایی با خودم، می ترسم از اینکه صدایی نباشه واقعیتی نباشه همه چیز توهمی زاده توهمی که من هستم باشه. می ترسم به پشت سرم نگاه کنم و سایه ای نباشه .می ترسم از عابری تو خیابونی که هر روز رد می شم بپرسم «ببخشید ساعت چنده؟» و اون راهشو ادامه بده و رد شه، درست از درون من مثل یک شبح مثل یک روح. شب ها که بیدار می شم از خواب با نفس های سنگین و دست های گره خورده درهم و پاهای جمع شده حس می کنم جزئی از تاریکی ام، همونطور گسترده در فضا پراکنده و سرگردان و آماده گریز با اولین نفس های صبح، وقتی گرمای یک بودنِ دیگه تنم رو به یادم نمیاره. وقتی تویی نیست حرف های من کم اند و نا تمام …

آهنگ به آخر می رسه و دوباره از اول ….

That there, that’s not me
I go where I please
I walk through walls
I float down the Liffey

I’m not here
This isn’t happening
I’m not here, I’m not here

In a little while
I’ll be gone
The moment’s already passed
Yeah, it’s gone

I’m not here
This isn’t happening
I’m not here, I’m not here

Strobe lights and blown speakers
Fireworks and hurricanes

I’m not here
This isn’t happening
I’m not here, I’m not here….

لینک دانلود

صدای زنگ تلفن … بعد از دوسال لعنتی. بعد از دو سالی که سعی کردم ببخشمت حالا زنگ تلفن و صدای تو اون ور خط که سلام و احوالپرسیت برام یه دنیا طول می کشه تا تموم شه و بدونم چرا زنگ زدی. اون روزم یه روز آفتابی بود با لیوان چایی تو دستم داشتم از جلوی صف مریضای منتظر می گذشتم که با صدای زنگ موبایلم به صفحه ش خیره موندم. از اون دنیا یه دفعه جدا شدم، همهمه مریضا و سر و صدای دور و برم محو شد، احساس کردم تو یه اتاق شیشه ای بزرگم و صدام تو گوشم می پیچه سعی می کردم صدام نلرزه و آروم و معمولی باشم. دو سه تا جمله کوتاه که وقتی قطع کردم فهمیدم معنیش این بوده که فیلم ها و کتابات که پیشم مونده رو بهت پس بدم! و عدد های روی صفحه موبایلم که می گفت سه دقیقه باهم حرف زدیم. بعدش یه میل عجیبی داشتم به یک قهقهه بلند! خیلی بلند. ازاون قهقهه ها که اشک آدم رو در میاره. تهران که رسیدم همشو برات فرستادم و فکر کردم چقدر خوب بود که آدم می تونست هرچیزی که روزی به کسی داده پس بگیره

همه چیز از یه کارخونه شروع شد. قرار بود یه شروع تازه باشه. قرار بود مایه اطمینان و دلگرمی باشه.  بعد درست انگار وسط یه روز گرم اواخر بهار که مشغول چیدن میز و صندلی ها تو چمن های سبز و براق واسه یه مهمونی بی نظیری، گرد و خاک و برگ های ریخته روی چمن ها تو هوا با باد های شدید بچرخن و ابرای سیاه بتازن تو آسمونی که چند لحظه پیش درخشان و لاجوردی بود. همیشه درخشان و لاجوردی بود. و با غرش رعد و برق ها بفهمی چیزی از مهمونی دوست داشتنیت باقی نمونده. کارخونه نقطه شروع همه بدبختیا شد. بعد همه چیز به دنبال اون از دست رفت. زندگی شد ماشین از کار افتاده ای که هر حرکت برای نجات دادنش فقط یه کم دیگه به سمت دره هلش می داد. نکته اما این نیست که برگشتم ایران یا زندگیم و برنامه هام عوض شد یا قرار نبود اینجایی باشم که الان هستم. باور کردن اینکه دوستای آدم، همون دوستای صمیمی، همون هم کلاسای سال های طولانی درس خوندن تو یه شهر دیگه، همون رفیق هایی که گاهی بخاطرشون تو چه دردسرهایی نمیفتادی، همون آدمایی که بخاطر بودن باهاشون کلی سرزنش می شدی، امروز یه دفعه یه شکل دیگه شدن. عوض شدن، حرف زدنشون، رفتارشون، نگاهشون. برام ناراحت کننده نبود شوک دهنده بود. احساس می کردم خوابیدم و بعد تو یه دنیای دیگه بیدار شدم، اینا فقط صورتک هایی از آدم هایی اند که می شناختم. امکان نداره، مگه چی عوض شده؟ این اتفاق زندگی و تصمیم های منو عوض کرده ، چه ربطی داره به رابطه م با اونا. گاهی آدم جواب یه سوالو خیلی خوب میدونه ولی خودشو به اون راه میزنه و باز می پرسه چرا؟ چطور آخه؟
نمی تونستم دیگه اینطور ادامه بدم، با همشون قطع رابطه کردم، همشون. اما یه زخم عمیقی درست وسط قلبم رو شکافته، یه زخم عمیقی که نمی دونم کی کهنه می شه و دیگه اینطور دردناک نیست. یه زخمی که باعث می شه از هر لبخندی بترسم و به هر سلامی شک داشته باشم و از با هم بودن ها فرار کنم. قیمت دوستی این روزها چنده؟ از کی باید بپرسم؟

کلافه مي شم از چرا هايي که با ضربه هاي مداوم ميخ هاشون رو پر سروصدا تو سرم فرو مي کنن. چراها بيقرارِ ِجوابن عين حباب هايي که از ته کتری خودشونو مي رسونن بالا تند و پشت سرهم تو مغزم وول مي خورن. نگاه مي کنم به ميزم فنجوناي قهوه بين کتاب ها و ورقهاي پراکنده با دايره هاي قهوه خشک شده رديف شدن، يه بطري آب، شيشه خالي قرصاي قرمز رنگ، عينک، تلفن، يه پرتقال نيم خورده. دلم مي خواد عين تو فيلما با قيافه خشمگين همشون رو از روي ميز کنار بزنم و بريزم زمين، بعد صورتمو رو سطح خنک و چوبي ميز بذارم و حساب تک تک اين لحظه ها رو تو ذهنم برسم و عین قهرمان خسته همون فیلما صبح از همه خشمم فقط بطري خالي و خاکستر مونده باشه. اما اینجا فیلم نیست زندگی صحنه تئاتره که ما بازیگراشیم! آره اینو می گن. یعنی سناریو نمی نویسی فقط نقشی که بهت دادن رو بازی می کنی… نقشم الان چیه؟ چرا یادم نمیاد؟ بقیه بازیگراش کجان؟ اینجا تنها موندم رو صحنه…

حس می کنم بیرون سفیدِ سفیده. ازین سکوت عجیب می فهمم. این سکوت همیشه دنبال تموم شدن برف میاد.بعد نیگا می کنی از پنجره فقط کلاغ ها اون بیرونن. کلاغ ها با راه رفتن مضحکشون و قیافه های مضحک تر. بیرون فقط سکوته. اگه من نباشم صدا هم نیست. اگه اینجا نباشم اگه این درختا بشکنن و سنگا غلت بخورن بیان پایین جاده هیچ صدایی نیست. چون من نیستم. چون گوش نیست. شنوایی نیست. دنیا بدون صدا چقدر غم انگیزه.کجا بودم؟ گاهی محتاج صدام، مثل تنی در تمنای نوازش که زیر هزار هزار مویرگ آبی و قرمز در تلاش برای رهایی از هزار هزار تپش کوبنده ست. در تمنای صدام در متن سفید و بی رحم سکوت.

 

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نصرت رحمانی

همینکه رفتم بیرون، پنبه های یخی با باد ملایمی رو گونه هام نشستن. عین بوسه های کوچیک شاد رو لپ داغم بودن. هنوز برف نمی بارید ولی دونه های پراکنده و سفید تو آسمون یه حس خوبی بهم می داد که حد نداشت. دیگه انگار مهم نبود غروب دلتنگ و غمگین جمعه است و قبل از بیرون اومدن از اتاقم برای چند دقیقه طولانی به قیافه خسته خودم تو آینه جلو در نگاه کردم و فکرهای درهم و بی سروتهی به اندازه همه سال های زندگی تو اون چند دقیقه طولانی از ذهنم گذشت. نه دیگه مهم نبود.
بی خیال پرایدی که پیچید تو محوطه دستامو باز کردم و صورتمو بالا گرفتم. منم می خواستم آسمونو ببوسم…

ای دکتر ‹ت› که نسخه هایت پر از سفتریاکسون و سفازولین و جنتامایسین و دگزامتازون است! و مکتب خصوصی داری! و سوزن زیاد می نویسی!

توروخدا از مرخصی برگرد! من دیگه خسته شدم اینقدر مریض دیدم !

از در میاد تو چاق و هن هن کنان، قبل از نشستن دو تا پلاستیک چروکیده پر از دارو جلوم خالی می کنه و میگه، حاج خانوم این قرصا رو واسم بنویس! زیاد قرص ننویس حاج خانوم ! سوزن بیشتر بنویس، دستت درد نکنه حاج خانوم!
بهش می گم حاج خانوم یه خانوم پیر و چاق و چادریه که تو مسجد وقتی اسمشو بلد نیستن بهش می گن حاج خانوم! من هیچ کدوم اینا نیستم! یه لحظه ساکت می شه بعد با خنده بی عاری میگه ببخشید ما سواد نداریم حاج خانوم این چیا حالیمون نمی شه!
از در که می ره بیرون صداشو می شنوم که دم داروخونه به بهیارمون می گه آقای دکتر این داروها رو دارین؟!

آدما يه دفعه متحول نمي شن، عوض نمي شن، آدم حشره نيست که پوست بندازه. اونايي که يه دفعه تغيير مي کنن شايد دست از تظاهر و يکي ديگه بودن مي کشن. وگرنه آدمي حشره نيست تا پوست بندازه. تو سرنوشت آدم، تو ژنتيکش تو طبيعتش، هيچ تغيير ناگهاني پيش بيني نشده. قرار نيست بعد از يه دوره طولاني تاريکي و سکوت و تنهايي تو جايي دست و پا بسته، يه دفعه پروانه شي و پرواز کني و از حقارت کرم بودن رها شي! هيچ وقت نو نمي شي تازه نمي شي. فقط پير و چروکيده و ناتوان مي شي. جوانه زدني در کار نيست براي رويش دوباره ساخته نشدي. بهار يک بار بيشتر برات رخ نمي ده.
من چرا در انتظار ناممکنم؟

دو روزه که اومدم، یکسره دارم مریض می بینم! زمان ولی به کندی می گذره. اینجا تو همین دو هفته کلی عوض شده. برگ درختای زردآلو و گلابی ریخته و شعله های نارنجی و اخگر مانند گل های جعفری تو باغچه شبیه مزرعه سوخته شده با شاخه های لخت و سیاه درهم تنیده. حتما شبی که برف اومده همشون با هم مردن…
خلاصه خیلی تغییر کرده دور و برم، اما بی نظمی و بی مسوولیتی آدما اینجا هیچ عوض نشده! و این کارو سخت تر و سنگین تر می کنه. اول صبح که می شه نصف پرسنل سر و کله شون پیدا نیست و بعد دو ساعت یکی یکی با برگه های پاس ساعتی میان تو، با بهونه های شبیه هم. و من نمی دونم با مریضی که حرفم رو نمی فهمه جر و بحث کنم یا با این آدمای بی مسوولیت. اول ماه که می شه تا دوباره عادت کنم به وضع اینجا خیلی طول می کشه! نمی دونم اثر مرخصی و برگشتن به تهرانه یا کارای زیادی که اول ماه به کارای معمولی اضافه می شه. مثل تحویل دادن آمارا نوشتن قبض های راننده و اضافه کاری ها و هزارتا کاغذ بازی دیگه که اصلا نمی دونم به چه کاری میان! آمارهای ساختگی! نوشته های بی مبالات و غیر واقعی! وای که چقدر همه چیز اینجا خسته کننده ست.

لبخند زدن یونیفرم جدیدمه به عنوان یه محکوم به زندگی. لباسیه که منِ ِ من رو می پوشونه و منو یه آدم دیگه می کنه. اصلا یونیفرم ها چیز جالبی اند. مثل لباس سربازی، مثل روپوش سفید، مثل لباس مکانیک ها مثل روپوش مدرسه. آدم با لباس هاش عوض می شه. لباس هاش بهش می گن باید لبخند بزنه یا بلند و با تحکم صحبت کنه یا عبوس و اخمو باشه. یونیفرم ها شخصیت های پیش ساخته و آماده اند و آدم توش برای دیگران بی معنی می شه. اونا صورتتو و چشماتو نمی بینن، توی یونیفرم تو فقط یه شغلی. صبح که بیدار می شی صورتتو که می شوری چهره ت پاک می شه مثل آبرنگ از روی بوم، فکرا و احساساتتو در میاری و مثل لباس خوابت میندازی رو تخت و با یونیفرمت می ری بیرون. و یه شغل می شی. به همین راحتی. مخصوصا اگه این لباس یه روپوش سفید باشه. کسی حدس هم نمی زنه تنهایی های دیشبت دود و خاکستر و اشک و سرفه شدن و با دونه دونه ثانیه هاش جنگیدی تا پرتشون کنی تو گذشته و به یه جفت چشم خیره به ستاره ها بفهمونی تاریکی یعنی خواب. و باز هرشب همین نبرد،عین نفرین سیزیف. آره کسی حتی حدس هم نمی زنه وقتی داری برای دردهای خیالیِ زنی که شوهرشو دوست نداره، یا پسری که نمی خواد کنکور بده یا بچه ای که نمی خواد صبح شنبه مدرسه بره قرصای ریز و درشت و رنگارنگ می نویسی، می دونی درد دقیقا چیه و چقدر از این درمان ها دوره. اما تو فقط یه روپوشِ ِسفید پر ادعایی با عینک براق و بوی عطر و دست های لطیف و کار نکرده که از دنیای بی دردی اومدی …

هیچ وقت تو کارای شخصیم آدم مرتب و منظمی نبودم هیچوقت. روی میزم لای کتابام تو جیبم تو کیفم پر از یادداشت های ناقصیه که گاهی سر در نمیارم راجع به چیه! شماره هایی که اسم ندارن، یه آدرس، عنوان یه کتاب، یا مطلبی که قراره یه جایی بنویسم. تو مدرسه ام همینطور بودم. کیفم و قفسه کتابام پر از جزوه های نامرتب و کاغذای جورواجور بود، بعد یه روز بلند می شدم و همشون رو مرتب می کردم و تمام شب رو به پاکنویس کردن جزوه هام می گذروندم. مهم نبود این نظم و ترتیب چقدر دووم میاره ولی اون لحظه که کارم تموم می شد احساس می کردم خب دیگه همه چی مرتبه! احساس فراغت می کردم. زندگی الانم حکم همون نوشته های نا مرتب و جزوه های چرکنویس و یادداشت های نیمه تمام و میز آشفته و کتابخونه درهم و برهم رو داره. دلم می خواد یه روز از خواب بیدار شم و پرده ها رو کنار بزنم شروع کنم به مرتب کردنش . اما همه چی از دستم در رفته. راجع به هیچی مطئن نیستم. فقط می دونم که چاره ای ندارم از انجامش.

تو یه آخر هفته کسل کننده، هیچی بهتر از این نیست که یه فیلم خوب به دست آدم برسه.»سقوط» از همین فیلم ها بود که بعد از مدتی طولانی که هیچ فیلمی ندیده بودم که دلم بخواد دوباره تماشاش کنم، منو در صحنه های زیباش بارها و بارها غرق کرد.


لحظه های شروع فیلم که هنوز چیزی از داستان نمی دونیم، شبیه یه تابلوی نقاشیه، سیاه و سفید، با نورها و سایه ها ی افسون کننده. صحنه های ترن روی پل با دودهای سفید و سیاه ، پرتاب طناب توی آب و بالا کشیدن اسب مرده. فیلم با نامش شروع می شه با سقوط. بدلکاری که از پل پریده، تصویر پای افتاده توی آب، یک پر و صحنه هرس کردن درختی مرتفع که برگ هاش مثل پرهایی غول پیکر می افتن کف خیابون.
داستان فیلم شاید داستان دختربچه ای با دست شکسته باشه که زندگیش آمیخته می شه با زندگی بدلکار نا امیدی که برای خودکشی می خواد از معصومیت و علاقه الکساندریا به داستاناش استفاده کنه تا براش دارو بدزده، اما به نظر من فیلم بیش از هرچیز دیگری در تحسین سینما و درباره سینما و خیالپردازی هاشه. و این از اولین صحنه های فیلم کاملا بارزه، آنجا که الکساندریا پشت در اتاق روی مخفی شده و به سایه اسب روی دیوار نگاه می کنه که از سوراخ کلید سرو ته افتاده روی دیوار مثل تصویر سروتهی از عدسی یک دوربین، و در تمام طول فیلم این گوشه چشم به سینما حفظ می شه، و همینطور صحنه هایی که یاد آور فیلم هایی دیگر هستند، صحنه پیاده شدن پرستار اولین از ارابه، با کلاهی از گل نیلوفر و برادرزاده ای که تنها رهاش می کنند ، یا صحنه ای در انتهای فیلم که پدر الکساندریا با دوچرخه کنار دیواری ایستاده و فریاد می زنه «دزد» و صحنه های دیگر. فیلم پر از منظر و طبیعت نابه. صحنه های طبیعی که تکنولوژی در خلق آن نقشی نداشته و طی چهار سال در هجده کشور فیلم برداری شده. و چقدر افسون کننده و زیبا و بی نظیر بهم پیوسته اند. صحنه هایی که ترکیبی از طبیعت و معماری با شکوهه.


تک تک لحظه های فیلم احساسات بیننده رو بر می انگیزه. وقتی الکساندریا از قفسه داروها سقوط می کنه، درد و حس هایی که در حال بیهوشی احساس می کنه به زیباترین حالت هنرمندانه ای توصیف شده، بخصوص جایی که حس می کنه کشیش های ارغوانی پوش جمجمه اش رو بریدن و از توی سرش کاغذ های مچاله پیغام های اون رو بیرون می کشن، یا وقتی سقوط می کنه و تمام دردهای زندگی که دیده و شنیده و حس کرده رو در اون لحظه احساس می کنه، درد آتش زدن خونه ش، کشتن اسب و پدرش ، حتی درد شکستن و خرد شدن و جدا کردن پا مثل دوستِ «روی» . احساس می کنه مثل پروانه ای که دارن با سوزن به تخته ای وصلش می کنن بال بال می زنه. وقتی به هوش میاد با معصومانه ترین حالت ممکن به روی میگه که رازشون رو به هیچ کس نگفته حتی وقتی با سوزن شکنجه اش می کردن.



زندگی ما آمیخته با زندگی دیگرانه، شاید داستانی که ما می سازیم پایان خوشی نداشته باشه، ولی وقتی با داستان دیگران گره می خوره چی؟ صحنه هایی که «روی» با بطری توی دستش و چشم های گریان کنار تخت الکساندریا باقی داستان رو تعریف می کنه بسیار زیبا ست، ومعصومیت الکساندریا و تلاشش برای تغییر پایان داستان آدم رو تحت تاثیر قرار می ده و موسیقی فیلم که زیبایی مناظر و شکوه معماری ها و احساسات شخصیت ها رو برجسته تر و زیباتر می کنه.

سقوط یک فیلم هنرمندانه ست که چشم و روح آدم رو نوازش می کنه.

مضراب روی سیم، آرشه روی ساز،پنجه روی زه …

تو سالن که به انتظار می شینم تا اون لحظه که نوازنده ها با یه نگاه یا یه نفس بهم می گن آماده و بعد اولین نت جاری بشه، نفسم حبس می شه قلبم تند تند می زنه. احساس می کنم یه چیزی از جسمم می خواد جدا شه و پرواز کنه و بی قراره و خودش و به در و دیوار می زنه … و بعد اولین نت، اولین صدا و همه چیز یکباره فرو می ریزه و در آرامش فرو  می ره و موسیقی همه چیز رو درمی نوردد یکباره مثل غرش یک موج. صدا در آغوش سکوت می رقصد .
مثل یک جادوی غریب …
جدا از سالنی که چنگی به دل نمی زد و کیفیت صدایی نتونست آنطور که باید صدای استاد را در جان شنونده بنشاند، و بی نظمی متاخرینی که همیشه دیر می رسند و بوفه مزخرف بیرون سالن، لذت شنیدن صدای ناظری در شبی برفی، که شهر بعد از یک روز تعطیل در رخوتی کسالت بار آرمیده بود سعادتی بی نظیر بود .

هی راه می رم، سیب های زرد تکراری رو از تو ی پلاستیکش که با دهن باز از تو یخچال بهم نگا می کنه بر می دارم، گاز می زنم، دندونام از سردیش درد می گیره و بعد نمی فهمم کی تموم شده و دارم با چوبش بازی می کنم، مدام راه می رم، از اتاق به هال از هال به آشپزخانه، یک چای تلخ غلیظ درست می کنم و وقت نوشیدن تلخیشو مزه مزه می کنم و تو فکرام غوطه ور می شم و نمی فهمم کی تفاله چایی ها به لبم رسید، باز بلند می شم، بی قرارم پرده رو کنار می زنم بیرون هیچ خبری نیست حتی بادی برگی رو نمی لرزونه همه جا یه جور عجیبی ساکته.چند کلمه از آهنگی که تو ذهنم نیست مدام تو فکرام سرک می کشه ولی وقتی می خوام به خاطر بیارمش محو می شه مثل گرفتنِ حباب های کف صابون می مونه کلافه ام می کنه. یه جور مسخره ای سعی می کنم لبخند بزنم. احساس می کنم شاید بی قراریم رو کم کنه تلاش می کنم یکم باید لب هامو باز کنم یکم انقباض چند تا عضله، احساس می کنم صورتم مثل صورتک مومی توی گرما در حال آب شدنه. پا می شم خودمو تو آینه نگاه می کنم. صورتم سر جاشه. دوباره سعی می کنم. دو تا خط کنار لبام عمیق می شه و حواسمو پرت می کنه شبیه ژست عروس شوربختی تو عروسی اجباریش شدم . چشمامو می بندم و فرار می کنم از جلو آینه. بی قرارم احساس می کنم تو سلول زندانم اما تنها حس زندانی بودن ندارم ، حس می کنم اون بیرون یه خبری هست که به من نمی گن، یه خبر مهم یه چیزی مث آزاد شدن یا اعدام شدن، خیلی مهمه ولی من فقط سکوت سهمگینشو می شنوم. بی قرارم لیوان چایی رو میزم سیاه رنگ و سرد شده، دنبال سیگاری که ندارم کیفمو زیر و رو می کنم، کیفم پر از کاغذ پاره های مختلفه و ته مونده یه بیسکویت که خرده هاش زیر ناخنم کلافه ترم می کنه. دنبال بهونه می گردم فحش می دم به خودم، مشتی حواله دیوار می کنم ولی دستام استخونی تر از تصورمه، درد می پیچه تو تمام رگ هام.احساس می کنم یک من دیگه داره با تحقیر نگام می کنه و منتظره تا عین بچه آدم خودمو جمع و جور کنم. دلم می خواد صورتشو و نگاه نیش دارشو متلاشی کنم اما مثل قربانی بدبختی توی سلاخ خانه کثیف کف زمین، بی توان هیچ حرکتی موندم. مثل حریف ناک اوت شدۀ منگ میون رینگ که تو سرش پر از صدای هو کردن تماشاچیاست. چند ضربه آروم می خوره به شیشه. چشمام رو به پنجره می چرخه یه جوری که که انگار تنها عضویه تو بدنم که قادر به حرکته و باقی بدنم تنها یه جسد در حال متلاشی شدنه. هوا تاریک شده و چند قطره درشت بارون لکه های موازی روی شیشه های خاک آلود کشیده. بلند می شم مثل مرده ای در رستاخیزش. دستگیره فلزی رو می پیچونم و آروم و بی صدا مث روح می خزم رو پله ها و زانوهامو بغل می کنم و دنیا رو از پشت دود نفس هام تماشا می کنم. دو قطره اشک روی گونه هام می یاد پایین … 

بارون میاد. آب از شکاف زیر پنجره ها راه افتاده و باریکه سیاهی روی دیوار انداخته . پوست پرتقال ها رو گذاشتم رو بخاری یه بوی خیلی خوبی میده. منو می بره به روزای بچگیام. روزای شیشه های بخار گرفته و صدای قل قل سماور برقی و پوست پرتقال های ردیف چیده روی بخاری نفتی ، صدای دور و گنگ کلاغ ها مشق های ننوشته و میل شدید بازی تو حیاط سرمازده…روزای دست های قرمز مامان که لباس های شسته رو پهن می کرد و اگه می خواستیم بریم از اتاق بیرون، تصویر چشم غره ش از توی پنجره متوقفمون می کرد. روزای دعا واسه برف باریدن و تعطیل شدن مدرسه. مشق نوشتن کنار بخاری و دور از چشم مامان خودکارای قرمز رو شعله بخاری گرفتن تا مثلا پر رنگ تر بشه. روزای برنامه کودک های غم انگیز و دو تا بچه ای که وسط برنامه اذان می گفتن و من بدجور دلم می گرفت و نمی فهمیدم چرا نفسم داره گلومو فشار میده و دلم می خواد همه پرده ها رو بکشم و تاریکی غروب و حیاط کوچک و خاک آلود رو نبینم و صدای اون دختر و پسری رو که اذان می گفتن نشنوم. روزایی که وقتی برق قطع می شد از ترس تاریکی چنگ انداخته تو خونه، از کنار چراغ نفتی پایه دار که گاهی جای فیس فیس پر نور چراغ زنبوری رو می گرفت و شعله لرزونش تو حباب شیشه ای سایه های رو دیوارو مثل باد می لرزوند تکون نمی خوردیم و تند تند مشقای تموم نشدنیمون رو می نوشتیم  و روی دیوارا سایه های دستامون رو تماشا می کردیم و کیف می کردیم. و مامان بافتنی می بافت، ساکت و خسته و چه زود لباس ها تنگ و کوچیک می شد و دیگه دست خسته ای توان بافتن و زنجیر کردن اون همه های دونه های رنگی رو نداشت. دلم عجیب گرفته. پرده ها رو می کشم و دلتنگیامو با دو تا جرعه داغ چای تلخ قورت می دم …

دو لحظه از روز هست که بی نهایت احساس تنهایی می کنم … یکی وقتی خسته می رسم پشت در و کلید می ندازم و در و باز می کنم به خونه تاریک و لامپ ها رو روشن می کنم . یکی وقتی آخر شب در و قفل می کنم و لامپ ها رو خاموش می کنم و می رم تو تختم …

در بوته گرچه سخت مرا آزموده اند
و نیش مار مرا آزموده است
من هم به سهم خویش
بس آزموده ام
هیچ آزموده ریسمان سپید و سیاه را
هرگز به جای مار نخواهد گرفت

نوشته های تازه را از طریق ایمیل دریافت کنید.